شاید یه تراژدی که فقط برای یه مُرده با چشمای باز اهمیت داره.
🔥2💔1
شاید هم دستدادن با فکری که شبا سرطان میگیره و همهچیز رو میبلعه.
🔥3❤1
ننوشته های یک نویسنده؛
سال بلوا - عباس معروفی.zip
پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
❤4
بالاتر از سیاهی؟
رنگِ گیسوی اوست،
که گاه به گاه،
خاکستریِ اوقاتم را کبود میسازد.
رنگِ گیسوی اوست،
که گاه به گاه،
خاکستریِ اوقاتم را کبود میسازد.
آریو
❤9👎1🔥1
پرسیدم: درشتی چشمانت چه معنی میدهد؟
گفت: در کودکی زیاد گریستهام.
بعدها غبطه میخوردم؛
کاش در همان کودکی خون زیادی از قلبش پمپاژ شده بود،
شاید دل بزرگتری داشت.
گفت: در کودکی زیاد گریستهام.
بعدها غبطه میخوردم؛
کاش در همان کودکی خون زیادی از قلبش پمپاژ شده بود،
شاید دل بزرگتری داشت.
آریو
💔14👎1
خواب دیدم دختری مرا میکِشد؛
گاهی میان بوم نقاشیاش،
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار،
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
گاهی میان بوم نقاشیاش،
گاهی میان پُکهای محکماش به سیگار،
و گاهی، همراه با دردهایی بیانتها.
آریو
🔥8👍1💔1
همانند "صِفر"،
در هر معادلهای حضور دارد و ندارد، در هر عبارتی، حتی در گُنگ؛
اگر جمع یا تفریقش کنی، تاثیر آنی را نخواهی دید، اما با تو خواهد بود و از حضورش اطمینان داری!
هر قدر هم بزرگ باشی، هرگاه در او ضرب شوی مبدل به جنس خودش خواهی شد، او حتی بینهایت را هم در خود نیست میسازد!
در تقسیم، مرز جنون و ابهام و نامحدود است،
هرقدر به سمتش بروی، از هر سو، مثبت یا منفی، در دامنه بینهایت گم خواهی شد و به او نخواهی رسید ..
در مشتق و حد، لحظهی صفر، آغاز تمام شروعهاست،
شاید صفر همان عدمیست که موسیقی جهان از آن بلند میشود و نوازنده آن، "او"ست ..
در هر معادلهای حضور دارد و ندارد، در هر عبارتی، حتی در گُنگ؛
اگر جمع یا تفریقش کنی، تاثیر آنی را نخواهی دید، اما با تو خواهد بود و از حضورش اطمینان داری!
هر قدر هم بزرگ باشی، هرگاه در او ضرب شوی مبدل به جنس خودش خواهی شد، او حتی بینهایت را هم در خود نیست میسازد!
در تقسیم، مرز جنون و ابهام و نامحدود است،
هرقدر به سمتش بروی، از هر سو، مثبت یا منفی، در دامنه بینهایت گم خواهی شد و به او نخواهی رسید ..
در مشتق و حد، لحظهی صفر، آغاز تمام شروعهاست،
شاید صفر همان عدمیست که موسیقی جهان از آن بلند میشود و نوازنده آن، "او"ست ..
آریو
❤10✍1
ننوشته های یک نویسنده؛
همانند "صِفر"، در هر معادلهای حضور دارد و ندارد، در هر عبارتی، حتی در گُنگ؛ اگر جمع یا تفریقش کنی، تاثیر آنی را نخواهی دید، اما با تو خواهد بود و از حضورش اطمینان داری! هر قدر هم بزرگ باشی، هرگاه در او ضرب شوی مبدل به جنس خودش خواهی شد، او حتی بینهایت را…
از میانِ هیچ، هستی شد پدید
زین عدم، صد نغمهی جانآفرین شنید ..
زین عدم، صد نغمهی جانآفرین شنید ..
مولانا
❤9🔥1
شب اول
" کتاب مقدس میگوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت.
برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ "
حاجی گفت:
' کفر نگو پسر، از خدا بترس. '
گفتم:
" مگر دروغ میگویم؟ همین هفته قبل، محمودآقا قصاب با همان ساطوری که گوشت گوسفندانش را تکه تکه میکرد و به دست مردم میداد، دخترش را تکهتکه به خدا تحویل داد، چرا خدا باید از انسان خوشش بیاید؟
کفر نمیگویم، اصلا به کسی چه ربطی دارد؟ من و خدا باهم شوخی دستی داریم حاجآقا، باور نمیکنی؟ نگاه به زندگی من بیانداز! "
' زیاد در این محله تو را دیدهام، نامت چیست؟ '
" رفیق همین کوچهها بودهام، آریو هستم "
' تا به حال چنین اسمی نشنیده بودم. '
" زمانه عوض شده حاجی داداش، حالا بشنو. "
نام قبلیام را در یکی از جیبهای شلوار شش جیب مشکی رنگم گم کردم، اغلب سیاه و خاکی بود، همانند احوالاتم در همان دوره.
چندین سال قبلتر هم خودم را گم کرده بودم.
#شب_هفتم
#قطعه_اول
" کتاب مقدس میگوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت.
برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ "
حاجی گفت:
' کفر نگو پسر، از خدا بترس. '
گفتم:
" مگر دروغ میگویم؟ همین هفته قبل، محمودآقا قصاب با همان ساطوری که گوشت گوسفندانش را تکه تکه میکرد و به دست مردم میداد، دخترش را تکهتکه به خدا تحویل داد، چرا خدا باید از انسان خوشش بیاید؟
کفر نمیگویم، اصلا به کسی چه ربطی دارد؟ من و خدا باهم شوخی دستی داریم حاجآقا، باور نمیکنی؟ نگاه به زندگی من بیانداز! "
' زیاد در این محله تو را دیدهام، نامت چیست؟ '
" رفیق همین کوچهها بودهام، آریو هستم "
' تا به حال چنین اسمی نشنیده بودم. '
" زمانه عوض شده حاجی داداش، حالا بشنو. "
نام قبلیام را در یکی از جیبهای شلوار شش جیب مشکی رنگم گم کردم، اغلب سیاه و خاکی بود، همانند احوالاتم در همان دوره.
چندین سال قبلتر هم خودم را گم کرده بودم.
#شب_هفتم
#قطعه_اول
❤16💔2👎1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب اول " کتاب مقدس میگوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت. برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ " حاجی گفت: ' کفر نگو پسر، از خدا بترس. ' گفتم: " مگر دروغ میگویم؟ همین هفته قبل،…
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا میکنم. '
" برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض میکردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شدهاید، شاید .. "
نگذاشت ادامه دهم، شیشههای ماشین را مانند پردههای گوشش بالا داد و به سوی سعادتش حرکت کرد، من ماندم و بوی اسپند.
کوچههای گِلی صدایم میزدند، صدای ترقه بچهها از دور خاطرهای را ترکاند:
صدای تیر را از پشت دیوار خانهمان شنیدم، پدر گفت:
' ترقه است، چیزی نشده. '
آن شب، تا دم صبح، خواب از چشمانم فراری بود، نمیتوانستم باور کنم که چیزی نشده!
از همان شب دانستم که گلوله، تنها به تن آنکه هدف گرفته نمیخورَد، تکهای از آن در دل شنونده اخبار بعدش مینشیند و دیگر رهایش نمیکند،
وقتی محمودآقا همان قصابی که این روزها نام دخترش مثل بوی خون، لابهلای گوشتهای شهر میچرخد، چاقو تیز میکرد، میگفت:
' حواست باشد پسر، دنیا شوخیبردار نیست. '
من با دنیا شوخی نکردم، اما دنیا با من چرا.
#شب_هفتم
#قطعه_دوم
" برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض میکردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شدهاید، شاید .. "
نگذاشت ادامه دهم، شیشههای ماشین را مانند پردههای گوشش بالا داد و به سوی سعادتش حرکت کرد، من ماندم و بوی اسپند.
کوچههای گِلی صدایم میزدند، صدای ترقه بچهها از دور خاطرهای را ترکاند:
صدای تیر را از پشت دیوار خانهمان شنیدم، پدر گفت:
' ترقه است، چیزی نشده. '
آن شب، تا دم صبح، خواب از چشمانم فراری بود، نمیتوانستم باور کنم که چیزی نشده!
از همان شب دانستم که گلوله، تنها به تن آنکه هدف گرفته نمیخورَد، تکهای از آن در دل شنونده اخبار بعدش مینشیند و دیگر رهایش نمیکند،
وقتی محمودآقا همان قصابی که این روزها نام دخترش مثل بوی خون، لابهلای گوشتهای شهر میچرخد، چاقو تیز میکرد، میگفت:
' حواست باشد پسر، دنیا شوخیبردار نیست. '
من با دنیا شوخی نکردم، اما دنیا با من چرا.
#شب_هفتم
#قطعه_دوم
❤15✍1👎1🕊1💔1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب اول " کتاب مقدس میگوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت. برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ " حاجی گفت: ' کفر نگو پسر، از خدا بترس. ' گفتم: " مگر دروغ میگویم؟ همین هفته قبل،…
میخونیدش دیگه؟
شدید ادامه داره.
شدید ادامه داره.
👍19❤2🔥2👎1🫡1
دروغ دینی بود که کافرهای زیادی میطلبید؛
در صف اول نمازش ایستادهاید ..
در صف اول نمازش ایستادهاید ..
❤7👍2🔥2
ننوشته های یک نویسنده؛
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا میکنم. ' " برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض میکردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شدهاید، شاید .. " نگذاشت ادامه دهم، شیشههای…
روز دوم
دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب.
دور تا دور خانه دنبالشان میگشتم،
مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ماه سرما نخورده بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرصهایت ادامه میدهی؟ چرا جواب کسی را نمیدهی؟ چرا نمیگویی چه شده؟ چه کسی تو را به این روز انداخته؟ '
میپرسد اما جواب را میداند، از قبل یقین داشتم همه چیز را میداند، او حتی از آن دختری که من را از آن شب به این روز انداخته بود هم خبر داشت، وانمود میکرد چیزی نشنیده تا زخمهایم سرباز نمانند و به احوال شاه گونهام بازگردم!
خندیدم و گفتم: " مادر روحم سرما خورده، مدتی باید تنها و دور بمانم، واگیردار است. "
تنم را به دیوار تکیه دادم، هوای تیر، هنوز بوی آبان میداد، همان آبان که هرسال مرا به لب اسفند میرساند بی آنکه سال را تحویل کند.
هیچ صدایی نمیآمد جز صدای قرصها که یکییکی در جعبه میافتادند، مثل تقتق استخوانهایی که زیر بار زندگی میشکنند.
ته مانده آبی که با آن قرص و بغض را قورت میدادم پای گلدان میریختم، به گلدان نگاه کردم؛
نه خاکش سالم بود، نه گلش، انگار درد را جایی دفن کرده بودم که دیگر سبز نشود.
مادر اصرار داشت کمی بخوابم، شاید چیزی به دلش افتاده بود که بیرون نروم، اما من رفتم، کاملا بیخبر از خوابی که شبش برایم دیده بودند ..
#شب_هفتم
#قطعه_سوم
دلم قرص بود، سرترالین و لیتیوم برای صبح، دیازپام و قرص ماه در آسمان برای شب.
دور تا دور خانه دنبالشان میگشتم،
مادر گفت: ' مگر در اردیبهشت ماه سرما نخورده بودی؟ چرا باز هم به خوردن قرصهایت ادامه میدهی؟ چرا جواب کسی را نمیدهی؟ چرا نمیگویی چه شده؟ چه کسی تو را به این روز انداخته؟ '
میپرسد اما جواب را میداند، از قبل یقین داشتم همه چیز را میداند، او حتی از آن دختری که من را از آن شب به این روز انداخته بود هم خبر داشت، وانمود میکرد چیزی نشنیده تا زخمهایم سرباز نمانند و به احوال شاه گونهام بازگردم!
خندیدم و گفتم: " مادر روحم سرما خورده، مدتی باید تنها و دور بمانم، واگیردار است. "
تنم را به دیوار تکیه دادم، هوای تیر، هنوز بوی آبان میداد، همان آبان که هرسال مرا به لب اسفند میرساند بی آنکه سال را تحویل کند.
هیچ صدایی نمیآمد جز صدای قرصها که یکییکی در جعبه میافتادند، مثل تقتق استخوانهایی که زیر بار زندگی میشکنند.
ته مانده آبی که با آن قرص و بغض را قورت میدادم پای گلدان میریختم، به گلدان نگاه کردم؛
نه خاکش سالم بود، نه گلش، انگار درد را جایی دفن کرده بودم که دیگر سبز نشود.
مادر اصرار داشت کمی بخوابم، شاید چیزی به دلش افتاده بود که بیرون نروم، اما من رفتم، کاملا بیخبر از خوابی که شبش برایم دیده بودند ..
#شب_هفتم
#قطعه_سوم
❤13💔2