ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
یا اونا تو رو می‌کُشن‌ یا تو اونا رو.
👍3🔥1
شاید یه تراژدی که فقط برای یه مُرده‌ با چشمای باز اهمیت داره.
🔥2💔1
شاید هم دست‌دادن با فکری که شبا سرطان می‌گیره و همه‌چیز رو می‌بلعه.
🔥31
ننوشته های یک نویسنده؛
سال بلوا - عباس معروفی.zip
پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه‌ای پر از درخت که سقف اتاق‌هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
4
ما که هنوز کار داریم.
🔥72
سربازی که زنده ‌از جنگ برگشته،
دنبال مدال نیست؛
6🔥1
دنبال سکوتِ بیشتره.
8🔥1
بالاتر از سیاهی؟
رنگِ گیسوی اوست،
که گاه به گاه،
خاکستریِ اوقاتم را کبود می‌سازد.
آریو
9👎1🔥1
پرسیدم: درشتی چشمانت چه معنی می‌دهد؟
گفت: در کودکی زیاد گریسته‌ام.
بعد‌ها غبطه می‌خوردم؛
کاش در همان کودکی خون زیادی از قلبش پمپاژ شده بود،
شاید دل بزرگ‌تری داشت.
آریو
💔14👎1
خواب دیدم دختری مرا می‌کِشد؛
گاهی میان بوم نقاشی‌اش،
گاهی میان پُک‌های محکم‌اش به سیگار،
و گاهی، همراه با دردهایی بی‌انتها.
آریو
🔥8👍1💔1
همانند "صِفر"،
در هر معادله‌ای حضور دارد و ندارد، در هر عبارتی، حتی در گُنگ؛
اگر جمع یا تفریقش کنی، تاثیر آنی را نخواهی دید، اما با تو خواهد بود و از حضورش اطمینان داری!
هر قدر هم بزرگ باشی، هرگاه در او ضرب شوی مبدل به جنس خودش خواهی شد، او حتی بی‌نهایت را هم در خود نیست می‌سازد!
در تقسیم، مرز جنون و ابهام و نامحدود است،
هرقدر به سمتش بروی، از هر سو، مثبت یا منفی، در دامنه ‌بی‌نهایت گم خواهی شد و به او نخواهی رسید ..
در مشتق و حد، لحظه‌ی صفر، آغاز تمام شروع‌هاست،
شاید صفر همان عدمی‌ست که موسیقی جهان از آن بلند می‌شود و نوازنده آن، "او"ست ..
آریو
101
امشب، شبِ "شب هفتمه".
🌚112
شب اول

" کتاب مقدس می‌گوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت.
برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ "
حاجی گفت:
' کفر نگو پسر، از خدا بترس. '
گفتم:
" مگر دروغ می‌گویم؟ همین هفته قبل، محمودآقا قصاب با همان ساطوری که گوشت گوسفندانش را تکه تکه می‌کرد و به دست مردم می‌داد، دخترش را تکه‌تکه به خدا تحویل داد، چرا خدا باید از انسان خوشش بیاید؟
کفر نمی‌گویم، اصلا به کسی چه ربطی دارد؟ من و خدا باهم شوخی دستی داریم حاج‌آقا، باور نمی‌کنی؟ نگاه به زندگی من بیانداز! "
' زیاد در این محله تو را دیده‌ام، نامت چیست؟ '
" رفیق همین کوچه‌ها بوده‎ام، آریو هستم "
' تا به حال چنین اسمی نشنیده بودم. '
" زمانه عوض شده حاجی داداش، حالا بشنو. "
نام قبلی‌ام را در یکی ‌از جیب‌های شلوار شش جیب مشکی رنگم گم کردم، اغلب سیاه و خاکی بود، همانند احوالاتم در همان دوره.
چندین‌ سال قبل‌تر هم خودم را گم کرده بودم.

#شب_هفتم
#قطعه_اول
16💔2👎1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
شب اول " کتاب مقدس می‌گوید خداوند جهان را در شش روز خلق کرد و روز هفتم به استراحت پرداخت. برایم سوال است؛ حوصله خدا در شب هفتم سر نرفته یا از آفریدن انسان پشیمان نشده است؟ " حاجی گفت: ' کفر نگو پسر، از خدا بترس. ' گفتم: " مگر دروغ می‌گویم؟ همین هفته قبل،…
' چند روزی عازم مکه هستم پسر جان، برای هدایتت دعا می‌کنم. '
" برای خودتان دعا کنید، همین امشب بالای منبر عرض می‌کردید که خدا همه جا وجود دارد، پس نیازی نیست به آنجا بروید، برای هدایت خودتان دعا کنید، گویا کمی گیج شده‌اید، شاید .. "
نگذاشت ادامه دهم، شیشه‌های ماشین را مانند پرده‌های گوشش بالا داد و به سوی سعادتش حرکت کرد، من ماندم و بوی اسپند.
کوچه‌های گِلی صدایم می‌زدند، صدای ترقه بچه‌ها از دور خاطره‌ای را ترکاند:
صدای تیر را از پشت دیوار خانه‌مان شنیدم، پدر گفت:
' ترقه است، چیزی نشده. '
آن شب، تا دم صبح، خواب از چشمانم فراری بود، نمی‌توانستم باور کنم که چیزی نشده!
از همان شب دانستم که گلوله، تنها به تن آن‌که هدف گرفته نمی‌خورَد، تکه‌ای از آن در دل شنونده اخبار بعدش می‌نشیند و دیگر رهایش نمی‌کند،
وقتی محمودآقا همان قصابی که این روزها نام دخترش مثل بوی خون، لابه‌لای گوشت‌های شهر می‌چرخد، چاقو تیز می‌کرد، می‌گفت:
' حواست باشد پسر، دنیا شوخی‌بردار نیست. '
من با دنیا شوخی نکردم، اما دنیا با من چرا.

#شب_هفتم
#قطعه_دوم
151👎1🕊1💔1
دروغ دینی بود که کافر‌های زیادی می‌طلبید؛
در صف اول نمازش ایستاده‌اید ..
7👍2🔥2