ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
من دیوانه نشده‌ام آقا داداش!
بیا بین قفسه‌های بلند و غبار گرفته راه برویم تا نشانت دهم چطور این کتب بی‌ جان به ریش نداشته‌ام میخندند؛
آن کتاب شیمی را میبینی؟
عطر غریبی از کلمات بلند میشود، نه بوی عناصر و ترکیبات، بوی انفجارهایی که در دل من رخ داده‌اند، مولکول‌هایی که در سینه ام پیوندشان گسسته و آزاد شده‌اند، نه با واکنش‌های سوختن، که با سوختن سیگار و من؛ هیچ اسید و بازی، هیچ تعادلی، توان خنثی‌سازی دلتنگی را ندارد!
فیزیک قهقهه سر میدهد، میشنوی؟
کسی نیست بگوید تو که سقوط آزاد را قانونمند کردی، پس چرا نگفتی دل آدم، بی‌ هیچ ارتفاع و جهتی، ناگهان سقوط میکند و هزار تکه میشود؟ کی زمان را متوقف میکنی تا من بمانم؟ نیرویی شده‌ ام ویرانگر، نه بر جهان، که بر خودم؛
میدانی آقا داداش؟ ریاضی چیز دیگریست؛
خطوط موازی اینجا بیصدا با هم معاشقه میکنند، ولی هیچگاه به هم نمیرسند، مثل من و آن روزهایی که هیچ‌وقت نرسیدند؛
نقطه‌ای هستم دور از مبدأ، نه سهم محور ایکس، نه مال ایگرگ، شاید یک اشتباه هندسی‌ام که هیچ معادله‌ای قادر به توجیهش نیست؛
هنوز با من هستی؟ از تاریخ بگذریم، آریو برزن و زخم‌های اسکندری، ملزوم به گفتن است؟
زیست‌شناسی تنها کتابیست که نمیخندد، میداند ژن‌ها، انگار فقط رنج را منتقل میکنند ..
آریو
👌6🔥32👎21👍1👏1
ننوشته های یک نویسنده؛
سمفونی مردگان - عباس معروفی.zip
گفتم: توی سرش بازار مسگرهاست،
توی دلش رخت می‌شورند،
توی پاهاش سیم می‌کشند ..
🕊4🤮3🔥2
گفت: شب چادر سیاهیست که روی دنیا میکشند تا معلوم نباشد چه بر سر آدم‌های آن میآید؛
گفتم: شاید هم میدانند، آخر بی‌جهت بر سر در خانه‌ای پارچه سیاه نمیبندند ..
#آبی_سیاه
آریو
🔥8🤮3👍2👌21
بی حرکت نشسته‌ام، مثل آینه‌ای که خودش را در آدمی شکسته دیده باشد و جرئت نکند به تکه‌های تصویرش نگاه کند؛
بوی نم میآید، بیرون را نگاه نکن، باران نباریده، آسمان همانقدر ساکت است که دیشب بود و ابرها تنها بر شانه کوه لم داده‌‌اند، بدون هیچ شوقی برای باریدن؛
شاید فکر کنی چون عصری بهاری‌ست، حیاط خانه و زیر آن درختان پیر نارنج و زیتون و دسته‌های گل لاله‌ عباسی را آبپاشی کرده‌اند، باز هم اشتباه میکنی؛
این بوی دل خاک گرفته‌ایست که مدت بسیار زیادی در انباری سینه، گوشه‌نشین بوده و در جوار رازهای دیگران، پشت هم لیوان چای مینوشید و سیگار میکشید؛
همین دیشب، آنقدر فسرده بود که وظیفه چشمان غمگین و خشکی که سال‌هاست نباریده‌اند را تنهایی به دوش کشید؛
سحر که شد، بوی نم هنوز بود، هنوز هست، به مانند حضور کسی که نیست، اما رد پایش تا همیشه در راهروهای خانه جا مانده، به مانند سماوری که به جوش آمده اما مادری نیست که یک لیوان چای تلخ بریزد و تو با شیرینی آن را سر بکشی؛
حالا قلبم در گِل گیر کرده، من هنوز همان آدمم، فقط، کمی یخ زده تر و محزون‌ تر؛
اگر بار دیگر بوی نم به مشامت رسید، بدان که کسی، جایی، دوباره به یاد خودش افتاده ..
آریو
10🖕3👍2💔1
63🖕3👏2😇1
ننوشته های یک نویسنده؛
هوشنگ ابتهاج – ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی @musicam_mm 𓂉
دردا دریغا که در این بازیِ خونین،
بازیچه ایام دلِ آدمیان است ..
👍5🖕3
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی،
دردی‌ست در این سینه که همزاد جهان است ..
👍7🍌3🔥1
مرا خواهی دید؛
چشمانم را در پرتو غروب سرخ جمعه،
دستانم را در لمس دستان نوزادی تازه،
زلف پریشانم در دود سیگار‌ رهگذران،
سکوتم را در اوج انزوای نهان در جمع،
سخنم را میان تلخی‌ِ شکرین حقایق،
حضورم در گام‌های بلند عابران پیاده،
و جسمم را، ذیل اعماق خاک خاطرات.
آریو
💔5🖕4😇21
گرد و غباری که سر بر شانه‌ام گذاشته بود را تکاندم، رادیو میخواند: چشمانش عجب شبیه غروب جمعه بود! خشم یا غم، تفاوتی ایجاب نمیکرد، سرخ و کبود نشان میداد ..
پشت سرم، صدای خِرِش خِرش مالیده شدن ماسه‌ها به هم بر اثر راه رفتن روی آن‌ها شنیده میشد، دوباره او آمده بود؛
با چای کم‌رنگ درون استکان، فارغ از تلخی دنیا، حبه حبه قند از جیب خود در می‌اورد و سر میکشید.
گفت: بَهُ بَه، آقا داداش! چرا دوباره اینجا در تاریکی نشسته‌ای؟ نکند دوباره برق رفته؟ بگذار حدس بزنم، برق دولت که هیچگاه نمیرود حتی روز‌های تعطیل .. پس یا برق از کله‌ات پریده یا برق چشمانت خاموش شده؟
هیچکدام! من میدانم؛ برق جیب‌هایت پریده، این‌روزها همه چیز را با پول حساب میکنند، اینکه تو را به چه نامی صدا بزنند، بستگی دارد چه مقدار پول داشته باشی؛ اینجا اهریمن شهر و آنجا فرشته و الهیه، خندید.
گفتم: چقدر حرف میزنی؟ کله طوطی خورده‌ای؟
گفت: به خدا قسم! زیبایی هم همین است؛ اگر دو چشم آبی با موهای بور داشتم و مرا به جای "احمد"، "مسیح" صدا میزدند، مریم مرا رها نکرده بود.
گفتم: او هم فکر می‌کرد تو دیوانه‌ای.
چند دقیقه‌ای ساکت شد، گفت: به هر حال، در و تخته باید جور باشد، او مریضی بود که با دکتری ازدواج کرد و من، حکم میکند که همسرم رئیس تیمارستان باشد،
دوباره خندید، بلندتر از دفعه قبل، عمیق تر از گذشته و غمگین‌تر از غروب.
آریو
4🖕4💔21👏1🌚1
iRo Proxy | پروکسی
همین: همراه | همراه همراه | همراه | همراه همراه | همراه | همراه  پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی 🔥 @iRoProxy
هیچ چیز دائمی نیست، هیچ چیز؛
ارزش کاملا از جستار "نسبت" و نسبی میاد؛
واقعیت زاییده‌ی افکار و گاها توهم شخص هست؛
سلامتی جزئی از جریان زندگیه و اغلب خودداریه؛
اصالت؟ انسان با درونش اون رو میسازه و به‌طور پیشفرض نداره.
پیشنهادم اینه قبل از برچسب زدن به عناوین مختلف و نشر محتوای زرد، خودت مولد و متفکر باش و در قدم بعد، کلا نچسب، منفعل نباش، به جای طرح خزعبل و گسترش مصرف گرایی سعی کن از اراده و اختیار و ذهن خودت کمک بگیری!
چرا باید بچسبی؟ اگه خودت رو زالو یا انگل فرض میکنی بهت حق میدم که وابستگی سر لوحه زندگیت باشه؛
توی دنیای فنا و بی‌ثباتی، "چسبیدن" نهایتِ نابودیه!
میگن:
بی تعلق به جهان باش که آزاد روی.
آریو
👍6🖕4👏2
به دنبال خودم میگردم، فکر میکنم جایی میان صفحات این کتاب، آن کتاب، نه، یکی دیگر ..
نمیتوانم توضیح دهم!
من جایی گم شده‌ام، در کوچه‌ای یا در چشمانی فریبنده، شاید در خطی نیمه‌تمام، واژه‌ای که هرگز ننوشته‌ام، در حاشیه‌ کتابی که آن را نمیخوانم و شاید هم پشت پنجره‌ای که سال‌هاست باز نکرده‌ام؛
نه، هیچ‌کدام این‌ها نیست ..
شاید جایی میان اگر و کاش مانده‌ام، پشت سکوتی که باید فریاد و فریادی که باید نگه داشته میشد؛
بودن‌ها زیادند، اما نبودنی هست که مثل سایه پشت سرم کشیده میشود، نه صدا دارد، نه چهره، اما همیشه هست ..
هیچ آینه‌ای این حجم از تغییر را پذیرا نیست، فقط گاهی هنگام ورق زدن‌های بی‌هدف، تصویری محو میان دو صفحه پیدا میشود،
نه آنقدر روشن که بتوان دید، نه آنقدر تار که نتوان دید؛
و شاید خودم را جایی جا گذاشته‌ام که هیچکس نمیتواند برگردد دنبالش، جایی آن طرف تر از مرگ.
آریو
7🖕53