ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
"فراموشی" رازی بود که هر کسی نمیتوانست آن را در سینه خود نگه دارد؛ تیغی دو لبه بود، گاهی نجاتت میداد و گاه، لبخند زنان خون آینده را روی دندان‌های تیز گذشته نشان میداد؛
برای بعضی‌ها، فراموش کردن تنها راه زنده ماندن بود و برای بعضی دیگر، فراموش شدن بزرگترین ترسشان؛
و در این میان، یک سوال همیشه باقی بود: آیا واقعاً چیزی کاملا از یاد میرود؟
یا خاطرات به ظاهر مرده، در جایی تاریک و دور دست ذهن، زنده میمانند و پنهان میشوند؛
و فقط در انتظار جرقه مناسب هستند تا دوباره زبانه بکشند؟
در هر صورت، شاید همه چیز سزاوار سوختن باشد؛
خاطراتت، سیگارت و یا هم یادِ چشمانش.
آریو
👎1💔1
ننوشته های یک نویسنده؛
Reza Pishro – Nirvana
گم‌گشته‌ای که رفته از قبلیه کَنده،
بعد رسیدن به اینجا نمیشه شبیه قبلش ..
💔2👎1
فقط زهر حیوانات خونسرد سمی است.
آرتور شوپنهاور (در باب حکمت زندگی)
👎1
‌گفت: بیا به عقاید هم احترام بگذاریم!
گفتم: نه دلیلی دارد و نه ضرورتی،
همین که کاری به کار هم
نداشته باشیم کافیست!
آلبرکامو
👍4👌2👎1
Hidden Chat
Photo
قدم زنان به جلوی آیینه رفت، چهره‌ای درون آن به او خیره شده بود، چشمانی وحشی، موی آشفته و لب‌هایی که میخواستند چیزی بگویند اما فقط میلرزیدند؛
با صدای گرفته گفت: چرا دست از سرم برنمیداری؟
چهره در آیینه فقط نگاه کرد،
دوباره همان نگاه، همان لبخند و همان تهدید خاموش؛
و ناگهان، مشت اول فرود آمد!
صدای شکستن شیشه، نطق سکوت را هم شکست؛
از بند انگشتانش خون فوران کرد اما او اهمیتی نداد، مشت بعدی .. و بعدی ..
آیینه حالا تکه‌ تکه شده بود، اما او همچنان به چهره مشت می‌کوبید؛
دستش دیگر شبیه دست نبود، آغشته به خون، تکه‌هایی از شیشه در گوشتش فرو رفته بود؛
خون شره میکرد، پاشیده بود روی دیوار، روی صورتش، در چشم‌ هایش؛
و او بلند میخندید، با تمام وجود، با تمام جنون؛
با انگشت خونی‌اش به سمت دیوار رفت و شروع کرد به نوشتن:
"من، من را کشت"
به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید، پلک‌هایش سنگین شدند و چشمانش را بست؛
حق با او بود،
تاریکی، تاریکی را هم میبلعد.
آریو
🤩7🔥2👏2🍌21👍1👎1💯1
و گاهی، حس میکنی که دیوار هایی نادیدنی تو را احاطه کرده‌اند، بدون آنکه بتوانی مرزی مشخص برایشان بیابی؛
جایی که صداها در آن خفه میشوند، جایی که حتی نفس کشیدن هم شبیه زمزمه‌ای به گوش میرسد، اگر اصلا چیزی به گوشت برسد؛ گویی حضور تو فقط واقعی است و باقی دنیا، در سکوتی سنگین و بی‌ انتها فرو رفته؛
در "تاریکی" ، زمان معنا ندارد، لحظه‌ها کش می آیند، تنها چیزی که باقی میماند، آگاهی مبهمی از بودن است؛ بودنی که انگار نیست؛ است، معلق در فضایی سیال که هیچ مفهومی از بالا، پایین، جلو یا عقب در آن وجود ندارد؛
هیچ معیاری برای سنجش نیست، نه نور، نه صدا، نه لمس؛ تنها چیزی که گاهی از عمق درونت برمیخیزد، شاید حس اضطراب است یا آرامشی دهشتناک؛
تاریکی، این اسم بزرگ، شوم؛
برخلاف سیاهیِ تخت و مطلق، زنده است؛ نفس میکشد، میبلعد، و تو را در خود غوطه‌ ور میکند،
تا زمانی که یا با آن یکی شوی، یا در آرزوی نوری محو و نامعلوم، در آن گم شوی!
#آبی_سیاه
آریو
5🆒2👎1👏1
پرسید: غذایت این مدت چه بود؟
گفتم: غم، آقا داداش، غم!
از همان‌ها که نه داغ است و نه سرد، نه با نان میخورند و نه با قاشق، فقط میریزد توی دلت، میماسد به ته جانت، میمانَد؛
فرقی نمیکند گرسنه باشی یا نه، آنقدر هست که سه وعده بخوری و آروغ گریه هم سر ندهی!
خندید، گفت: باز شروع کردی؟
گفتم: نه، این شروع نیست، تهش است، تهِ همه چیز؛
ته حرف های نیمه، ته خواب‌ هایی که نصفه کاره پاره میشوند وقتِ سحر؛
مثل نمک نشسته لب زخم، مثل خاک مانده کنج گوشه‌ دل؛
آقا داداش، تو بگو؛
جز غم چه میتوانستم بخورم؟ فریب این جماعت سیاه یا مرکب قلمم را؟
آریو
👏11👎2👍1
نمیدانم کی اینطور شدم، شاید از همان روزی که فهمیدم لبخندها دروغ‌اند، عشق‌ها قراردادی‌ست برای پر کردن تنهایی‌های بی‌نام؛
چشم‌ها هم دروغ میگویند، من هرچه بیشتر نگاه میکنم، کمتر می‌بینم، آدم‌ها ماسک دارند، ماسک‌هایی که حتی وقتی تنها هستند بر چهره‌شان مانده و خودشان هم فراموش کرده‌اند زیر آن ماسک، کی بودند؛
من یک‌ بار مُرده‌ام، نه در گور، در همین اتاق؛
از آن روز به بعد، فقط نفس کشیده‌ام، نه برای زندگی، برای اینکه هنوز مُردن را بلد نیستم؛
پنجره را که باز میکنی، هوای بیرون هم مرده، نه صدایی، نه بویی، هیچ چیز؛
فقط من مانده‌ام و این دیوارهای خفه و فکری که مثل موریانه، آرام و ممتد، پایه‌های وجودم را میجود.
آریو
9💔3👍2👎2🔥1
Ofoghe Rouydad
Farshad
منو پوسوند "آنچه گذشت"
5👎2🕊1
پنج، شش، هفت؛
هفتمین قطره هم چکید روی صورتش، زیر شیروانی خانه دراز کشیده بود تا هوای ابری، دلش را مانند پاکت سیگار مچاله‌تر نکند؛
باران ناز کرده بود و قطره‌قطره میبارید، شاید هم با خود فکر میکرد شهر کویرزادِ او، همانند دل تشنه‌اش، نیازی به باریدن ندارد؛
صدای رعد و برق، یقه‌اش را گرفت و به عمق خاطرات کشاند:
آخرین جمله‌اش با تردید بود، گفت: میخواستم بگویم .. اگر لبانت را ببوسم، باز هم سیگار میکشی؟
هاج و واج ماندم و نمیتوانستم حرفی بزنم، فرصت پاسخ نشد، باید زود میرفت .. با چشمانم بدرقه‌اش کردم، نمیتوانستم خودم را نشان بدهم یا دستی برایش تکان دهم، ممکن بود مرا ببینند و برایش دردسر درست شود؛ رفت!
میدانستم، مطمئن بودم، اولین و آخرین دفعه‌ای بود که میدیدمش؛
مطمئنم آسمان نیمه‌ ابری آن شب، از حالا هم دلش بیشتر گرفته بود ..
صدای رعد و برق دیگری، با شدتی بیشتر، نوار خاطراتش را درید؛
به سیگار در دستش نگاه کرد، لبخند زد، به‌جای چند ثانیه لبان او، اکنون مدام لب‌های سیگار را میبوسید،
و در اتاق زیر شیروانی، مانند قالی دستیِ مادربزرگ، نخ‌کِش میشد ..
ساعت، بیصدا زمان را میشکافت، نه او بود، نه آن خیابان تاریک، نه حتی آن سوال ناتمام؛
فقط سیگاری که بی حوصله میسوخت و خاکسترش روی شیشه‌ نیمه‌باز میریخت؛
باران همچنان میبارید، نه تند، نه آهسته؛
همانطور که غم به خاطر یک خاطره‌ ممنوع میبارد!
آریو
🕊5👎4👏32🍓1
ننوشته های یک نویسنده؛
اگه بهم بگن چیزی به اسم اعتماد و عشق بین دو انسان وجود نداره و فقط یه حس خنده داره، شاید با شروطی بگم اره همینطوره .. بدون اغراق هر آدمی از ته دلش میدونه عشق تو این دنیا برا کیه و چیه .. این حرفا دلیلی نیست که مثل کِرم توی فسادِ هم بلولیم و روح همدیگه رو مکان…
عشق.
اگه به این کلمه صفات "مضحک و کاذب" نسبت بدم، شاید با نظرات مخالف متعددی مواجه بشم؛
اما چیزی که درخور نگرش هست، اینه که اگه ما عشق رو "نیروی فرا انسانی" میدونیم؛ چرا بین آدما به کار میبریم؟!
عشق میتونه تعاملی بین "خدا و انسان" باشه و بخش زیادی از این نیرو برای انسان قابل درک نیست!
4👎2🔥2