ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
اشاره کرد به ته دره سرسبزی که محو تماشاش شده بودیم،
گفت نگاه کن چقدر تاریک و عجییه، هیچکس نمیدونه بین اون درختایی که همه از دیدنشون لذت میبرن چه رقابت ترسناک و تلخی وجود داره،
من میدونم، خیلی نهال کوچیک اون زیر خفه شدن!
خندیدم و بهش گفتم مطمئنی؟ شخصا رفتی اونجا؟ احتمالا شبا که میگی خواب میبینم و صبا یادم نیست چی دیدم میای اینجا؛
از اون لبخندای شیطانی زد و گفت شاید!
میدونستم توی ذهنش چی میگذره، براش مهم نبود که روی کمر سبز این دره چه اتفاقی میافته!
اون فقط به فکر تبدیل شدن به درختی بود که گلوی نهالای آزادی رو با برگای لطیفشون فشار میدن ..
21👍1👎1
اصلا چه کسی گفت آدم باید خاک را بفهمد تا قدر زندگی را بداند؟ من دستانم را به سوی مرگ دراز کردم و مرگ، به مثابه مادری که کودکش از افتادن میترسد، مرا در سایه‌اش پنهان کرد؛
گاهی به آینه خیره میشوم و چهره‌ای را میبینم که "من" نیست، فردی را میبینم که خون از چشمانش قصد خشم دارند؛
خونی که جزر و مدش را ماهِ درد تنظیم میکند، گاهی موج‌هایش مرا تا افقِ امیدواری میبرند و گاهی در عمق تاریک ترس رها میکنند؛
این من نیستم که درد را میشناسم،
درد است که مرا میشناسد و هرروز سراغم میاید و چندین مشت در قلب و دل روحم میزند و میرود تا دوباره روحم گرسنه شود!
#آبی_سیاه
آریو
👍511👎1🌚1
شاید حق با تو باشد، شاید باید قطب‌نمایی را که جهت‌مان را به خون گره زد، زودتر میشکستیم؛
حالا دیگر شمال و جنوبی وجود ندارد، تنها بادها میدانند ما را کجا ببرند؛
در میان شن‌های روان این کویر، میان یاخته‌های خشم، میان ذرات زمزمه کننده رحم و شاید در جهت منفعت؛
و من، همچون روحی شمشیر به دست، بین ‌مردگانی که تنها به نفس کشیدن عادت کرده‌اند، قدم زنان مرگ را ترغیب میکنم.
آریو
🔥31👍1👎1
"فراموشی" رازی بود که هر کسی نمیتوانست آن را در سینه خود نگه دارد؛ تیغی دو لبه بود، گاهی نجاتت میداد و گاه، لبخند زنان خون آینده را روی دندان‌های تیز گذشته نشان میداد؛
برای بعضی‌ها، فراموش کردن تنها راه زنده ماندن بود و برای بعضی دیگر، فراموش شدن بزرگترین ترسشان؛
و در این میان، یک سوال همیشه باقی بود: آیا واقعاً چیزی کاملا از یاد میرود؟
یا خاطرات به ظاهر مرده، در جایی تاریک و دور دست ذهن، زنده میمانند و پنهان میشوند؛
و فقط در انتظار جرقه مناسب هستند تا دوباره زبانه بکشند؟
در هر صورت، شاید همه چیز سزاوار سوختن باشد؛
خاطراتت، سیگارت و یا هم یادِ چشمانش.
آریو
👎1💔1
ننوشته های یک نویسنده؛
Reza Pishro – Nirvana
گم‌گشته‌ای که رفته از قبلیه کَنده،
بعد رسیدن به اینجا نمیشه شبیه قبلش ..
💔2👎1
فقط زهر حیوانات خونسرد سمی است.
آرتور شوپنهاور (در باب حکمت زندگی)
👎1
‌گفت: بیا به عقاید هم احترام بگذاریم!
گفتم: نه دلیلی دارد و نه ضرورتی،
همین که کاری به کار هم
نداشته باشیم کافیست!
آلبرکامو
👍4👌2👎1
Hidden Chat
Photo
قدم زنان به جلوی آیینه رفت، چهره‌ای درون آن به او خیره شده بود، چشمانی وحشی، موی آشفته و لب‌هایی که میخواستند چیزی بگویند اما فقط میلرزیدند؛
با صدای گرفته گفت: چرا دست از سرم برنمیداری؟
چهره در آیینه فقط نگاه کرد،
دوباره همان نگاه، همان لبخند و همان تهدید خاموش؛
و ناگهان، مشت اول فرود آمد!
صدای شکستن شیشه، نطق سکوت را هم شکست؛
از بند انگشتانش خون فوران کرد اما او اهمیتی نداد، مشت بعدی .. و بعدی ..
آیینه حالا تکه‌ تکه شده بود، اما او همچنان به چهره مشت می‌کوبید؛
دستش دیگر شبیه دست نبود، آغشته به خون، تکه‌هایی از شیشه در گوشتش فرو رفته بود؛
خون شره میکرد، پاشیده بود روی دیوار، روی صورتش، در چشم‌ هایش؛
و او بلند میخندید، با تمام وجود، با تمام جنون؛
با انگشت خونی‌اش به سمت دیوار رفت و شروع کرد به نوشتن:
"من، من را کشت"
به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید، پلک‌هایش سنگین شدند و چشمانش را بست؛
حق با او بود،
تاریکی، تاریکی را هم میبلعد.
آریو
🤩7🔥2👏2🍌21👍1👎1💯1
و گاهی، حس میکنی که دیوار هایی نادیدنی تو را احاطه کرده‌اند، بدون آنکه بتوانی مرزی مشخص برایشان بیابی؛
جایی که صداها در آن خفه میشوند، جایی که حتی نفس کشیدن هم شبیه زمزمه‌ای به گوش میرسد، اگر اصلا چیزی به گوشت برسد؛ گویی حضور تو فقط واقعی است و باقی دنیا، در سکوتی سنگین و بی‌ انتها فرو رفته؛
در "تاریکی" ، زمان معنا ندارد، لحظه‌ها کش می آیند، تنها چیزی که باقی میماند، آگاهی مبهمی از بودن است؛ بودنی که انگار نیست؛ است، معلق در فضایی سیال که هیچ مفهومی از بالا، پایین، جلو یا عقب در آن وجود ندارد؛
هیچ معیاری برای سنجش نیست، نه نور، نه صدا، نه لمس؛ تنها چیزی که گاهی از عمق درونت برمیخیزد، شاید حس اضطراب است یا آرامشی دهشتناک؛
تاریکی، این اسم بزرگ، شوم؛
برخلاف سیاهیِ تخت و مطلق، زنده است؛ نفس میکشد، میبلعد، و تو را در خود غوطه‌ ور میکند،
تا زمانی که یا با آن یکی شوی، یا در آرزوی نوری محو و نامعلوم، در آن گم شوی!
#آبی_سیاه
آریو
5🆒2👎1👏1
پرسید: غذایت این مدت چه بود؟
گفتم: غم، آقا داداش، غم!
از همان‌ها که نه داغ است و نه سرد، نه با نان میخورند و نه با قاشق، فقط میریزد توی دلت، میماسد به ته جانت، میمانَد؛
فرقی نمیکند گرسنه باشی یا نه، آنقدر هست که سه وعده بخوری و آروغ گریه هم سر ندهی!
خندید، گفت: باز شروع کردی؟
گفتم: نه، این شروع نیست، تهش است، تهِ همه چیز؛
ته حرف های نیمه، ته خواب‌ هایی که نصفه کاره پاره میشوند وقتِ سحر؛
مثل نمک نشسته لب زخم، مثل خاک مانده کنج گوشه‌ دل؛
آقا داداش، تو بگو؛
جز غم چه میتوانستم بخورم؟ فریب این جماعت سیاه یا مرکب قلمم را؟
آریو
👏11👎2👍1
نمیدانم کی اینطور شدم، شاید از همان روزی که فهمیدم لبخندها دروغ‌اند، عشق‌ها قراردادی‌ست برای پر کردن تنهایی‌های بی‌نام؛
چشم‌ها هم دروغ میگویند، من هرچه بیشتر نگاه میکنم، کمتر می‌بینم، آدم‌ها ماسک دارند، ماسک‌هایی که حتی وقتی تنها هستند بر چهره‌شان مانده و خودشان هم فراموش کرده‌اند زیر آن ماسک، کی بودند؛
من یک‌ بار مُرده‌ام، نه در گور، در همین اتاق؛
از آن روز به بعد، فقط نفس کشیده‌ام، نه برای زندگی، برای اینکه هنوز مُردن را بلد نیستم؛
پنجره را که باز میکنی، هوای بیرون هم مرده، نه صدایی، نه بویی، هیچ چیز؛
فقط من مانده‌ام و این دیوارهای خفه و فکری که مثل موریانه، آرام و ممتد، پایه‌های وجودم را میجود.
آریو
9💔3👍2👎2🔥1