جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛
بازدمهایی که باید از آنها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمیگذارند؛
منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه!
اما گویی کسی از من چنین میخواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و بالای صلیب قضاوت، قربانی شوم.
بازدمهایی که باید از آنها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمیگذارند؛
منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه!
اما گویی کسی از من چنین میخواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و بالای صلیب قضاوت، قربانی شوم.
💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛ بازدمهایی که باید از آنها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمیگذارند؛ منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه! اما گویی کسی از من چنین میخواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و…
این واژه های بیگناه، زخم هایی که میسرایم،گاهی انعکاسی از من نیست؛
شکوهِ این تنهایی، قلمروییست بی پایان، فریادیست که به جهان میگویم: بازگردان مرا!
پاهایم در گِلِ زمان فرو رفته، ولی پرواز را به ریشهام آموختهاند و شاید میدانند که سایهام شوم است، سیاهتر از تاریکی ..
شکوهِ این تنهایی، قلمروییست بی پایان، فریادیست که به جهان میگویم: بازگردان مرا!
پاهایم در گِلِ زمان فرو رفته، ولی پرواز را به ریشهام آموختهاند و شاید میدانند که سایهام شوم است، سیاهتر از تاریکی ..
نه آبی مانده و نه اشکی؛
حتی چشمان کسی دیگر برق نمیزند، درست به همان دلیل، که در مدار شهری برق نیست؛ دلیلش را هم کسی نمیداند!
رفته رفته، باید در زمستان از گرمای یخ زده دل همدیگر استفاده کنیم و در تابستان، سردیِ رغبتمان خُنکمان خواهد کرد؛ مگر اینطور نیست؟ کاملا بهینه!
البته شما که خوب میتوانید، از یخِ کینه مردم سدها را پر آب سازید و از شدت نفاق و اختلاف بین آنها، مولد برق باشید و به خانههایتان نور ببخشید،
دیگر قصهها رنگ و آهنگی ندارند، حسنی را خواب برده، شرف و اموال سرزمینم را هرکسی توانسته ..
اما شما همچنان حساب سود و زیان میبندید، غافل از آنکه زندگی، ریاضیات طبیعت را خوب میداند؛
گاهی یک دانه گندم، در خاک بیآب، ریشه میدواند ..
حتی چشمان کسی دیگر برق نمیزند، درست به همان دلیل، که در مدار شهری برق نیست؛ دلیلش را هم کسی نمیداند!
رفته رفته، باید در زمستان از گرمای یخ زده دل همدیگر استفاده کنیم و در تابستان، سردیِ رغبتمان خُنکمان خواهد کرد؛ مگر اینطور نیست؟ کاملا بهینه!
البته شما که خوب میتوانید، از یخِ کینه مردم سدها را پر آب سازید و از شدت نفاق و اختلاف بین آنها، مولد برق باشید و به خانههایتان نور ببخشید،
دیگر قصهها رنگ و آهنگی ندارند، حسنی را خواب برده، شرف و اموال سرزمینم را هرکسی توانسته ..
اما شما همچنان حساب سود و زیان میبندید، غافل از آنکه زندگی، ریاضیات طبیعت را خوب میداند؛
گاهی یک دانه گندم، در خاک بیآب، ریشه میدواند ..
❤3👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
ازم گله نکن، نمیتونم توضیح بدم که چرا مدام سرفه میزنم؛ نه! سیگاری نیستم؛ چرنوبیل رو هم نبلعیدم! اتفاقا دکتر گفته که ریه ام تمیزه و ممکنه به آدمای اطرافم حساسیت داشته باشم؛ ولی خودم دلیلشو میدونم و هیچ کدوم از اینا نیست! یه شب صدای شکستنی رو توی سینه ام شنیدم…
رنگها و تفاوتها کارهای بسیار مهمتری از فاصله انداختن میان انسانها دارند!
این زائیده ذهن همین آدمهاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛
به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی کرده بودم و سقف خانه برایم آسمان شده بود، هرسو که میرفتم، به جای درک، طرد میشدم و با انگیزهتر!
احساس میکردم چیزی درونم زنده است که برای دیگران قابل فهم نیست، فقط خودم میتوانستم نبض جریان زندگی اش را حس کنم و دیگر هیچگاه از این موضوع شاکی نشدم؛
شاید روزی کتابی بنویسم و تمام این پرحرفیها را میان صفحاتی که قرار است بار زیادی به دوش بکشند، چال کنم و باقی را با خود به گور ببرم ..
#آبی_سیاه
این زائیده ذهن همین آدمهاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛
به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی کرده بودم و سقف خانه برایم آسمان شده بود، هرسو که میرفتم، به جای درک، طرد میشدم و با انگیزهتر!
احساس میکردم چیزی درونم زنده است که برای دیگران قابل فهم نیست، فقط خودم میتوانستم نبض جریان زندگی اش را حس کنم و دیگر هیچگاه از این موضوع شاکی نشدم؛
شاید روزی کتابی بنویسم و تمام این پرحرفیها را میان صفحاتی که قرار است بار زیادی به دوش بکشند، چال کنم و باقی را با خود به گور ببرم ..
#آبی_سیاه
❤6
خاقانی یه شعر راجع به ایوان مدائن (طاق کسری) داره؛
به نظرم از یه اتفاق به بعد، هرکسی میتونه این شاهکار رو بخونه و درکش کنه ..
به نظرم از یه اتفاق به بعد، هرکسی میتونه این شاهکار رو بخونه و درکش کنه ..
❤1
ننوشته های یک نویسنده؛
خاقانی یه شعر راجع به ایوان مدائن (طاق کسری) داره؛ به نظرم از یه اتفاق به بعد، هرکسی میتونه این شاهکار رو بخونه و درکش کنه ..
منصور (خلیفه عباسی) با خالد برمکی (وزیر ایرانیاش) مشورت کرد. خالد به جد خلیفه را از تخریب این ایوان معظم برحذر داشت و گفت چنین کاری مخارج گزافی خواهد داشت. خلیفه از مخالفت او برآشفت و گفت: «مخالفت تو برای جانبداری از ایرانیان است.» خلیفه به تخریب طاق کسری فرمان داد. مخارج این کار بر خلیفه گران آمد و به فکر افتاد از ادامه تخریب منصرف شود. دوباره به خالد رجوع کرد و نظرش را پرسید. خالد گفت: بهتر است خلیفه کار ناتمام تخریب طاق کسری را به پایان برد وگرنه آیندگان خواهند گفت اعراب از خرابکردن بنایی که ایرانیان برپا کرده بودند، عاجز ماندند. خلیفه از ادامه تخریب منصرف شد.
❤2🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
رنگها و تفاوتها کارهای بسیار مهمتری از فاصله انداختن میان انسانها دارند! این زائیده ذهن همین آدمهاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛ به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی…
به رنگ آبی علاقه عجیبی داشتم؛
انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی.
یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛
توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن!
تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز کردم، نفسم بند اومد؛
روبروی آینه نشسته بود، لباس سفیدش حالا پر از جوهر آبی شده بود، پر از لکه هایی که برق میزدن؛
دستش پر از خودکارایی بود که دل و رودشون رو بیرون آورده بود، نوک بعضیاشون هنوز چکه میکرد؛
با استرس نگاهم کرد و پرسید: حالا منو دوست داری؟
میخواستم بخندم و گریه کنم همزمان؛
کودک مریضی که خیلی دقیق علایق من رو میدونست، بعد از یه دعوای ساده خودش رو میخواست به کل آبی کُنِه، اما برای من به ستارهای تبدیل شده بود که یه آسمون رو بغل کرده؛
البته اون آسمون، خیلی زود شب شد و من متنفر از رنگ آبی.
#آبی_سیاه
انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی.
یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛
توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن!
تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز کردم، نفسم بند اومد؛
روبروی آینه نشسته بود، لباس سفیدش حالا پر از جوهر آبی شده بود، پر از لکه هایی که برق میزدن؛
دستش پر از خودکارایی بود که دل و رودشون رو بیرون آورده بود، نوک بعضیاشون هنوز چکه میکرد؛
با استرس نگاهم کرد و پرسید: حالا منو دوست داری؟
میخواستم بخندم و گریه کنم همزمان؛
کودک مریضی که خیلی دقیق علایق من رو میدونست، بعد از یه دعوای ساده خودش رو میخواست به کل آبی کُنِه، اما برای من به ستارهای تبدیل شده بود که یه آسمون رو بغل کرده؛
البته اون آسمون، خیلی زود شب شد و من متنفر از رنگ آبی.
#آبی_سیاه
❤6😢2👍1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
بوف کور - نسخه خطی.pdf
حس میکردم كه اين دنيا برای من نبود، برای يک دسته آدمهای بیحيا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دلگرسنه بود.
❤2🔥1
کبریتهای بی خطر!
نامی عجیب و خندهدار دارند؛
همه میدانیم که اگر قرار بر تخریب و سوزاندن باشد، حتی یک جرقه از همین کبریت بیخطر کافیست تا آتشی به پا شود که زندگیها را خاکستر کند؛ شاید این همان تناقض همیشگی زندگیست، چیزهایی که با لقب "امن و بیآزار" به ما معرفی میشوند، در دستان نا آگاه یا نیتهای تیره، به سلاحی تبدیل میشوند که مرز بین سازندگی و ویرانی را محو میکنند؛
کبریت بیخطر، استعارهایست از همهی اختراعات بشر؛ از فناوری تا کلمات!
چه بسیار ایدههایی که برای نجات خلق شدند، اما در مسیری دیگر، جانها را گرفتند. چه جملههایی که با نیت صلح گفته شدند، اما چون نسیمی تند، آتش جنگ را شعلهور کردند!
سوال اینجاست؛
آیا این کبریت است که خطرناک است، یا دستانی که آن را آتش میزنند؟ و آیا میتوان با کلمه بیخطری، از مسئولیت شعلهورساختن گریخت؟
شاید وقت آن است که به جای ترس از کبریت، به آتشی که درون خود میپرورانیم بنگریم؛
آتشی که میتواند خانمان سوز باشد، یا چراغ راه ..
نامی عجیب و خندهدار دارند؛
همه میدانیم که اگر قرار بر تخریب و سوزاندن باشد، حتی یک جرقه از همین کبریت بیخطر کافیست تا آتشی به پا شود که زندگیها را خاکستر کند؛ شاید این همان تناقض همیشگی زندگیست، چیزهایی که با لقب "امن و بیآزار" به ما معرفی میشوند، در دستان نا آگاه یا نیتهای تیره، به سلاحی تبدیل میشوند که مرز بین سازندگی و ویرانی را محو میکنند؛
کبریت بیخطر، استعارهایست از همهی اختراعات بشر؛ از فناوری تا کلمات!
چه بسیار ایدههایی که برای نجات خلق شدند، اما در مسیری دیگر، جانها را گرفتند. چه جملههایی که با نیت صلح گفته شدند، اما چون نسیمی تند، آتش جنگ را شعلهور کردند!
سوال اینجاست؛
آیا این کبریت است که خطرناک است، یا دستانی که آن را آتش میزنند؟ و آیا میتوان با کلمه بیخطری، از مسئولیت شعلهورساختن گریخت؟
شاید وقت آن است که به جای ترس از کبریت، به آتشی که درون خود میپرورانیم بنگریم؛
آتشی که میتواند خانمان سوز باشد، یا چراغ راه ..
❤4👍3👎1
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
بیماری فقط این سرفههای بی امان نیست؛ اغلب دچار طاعونیم، طاعون دروغ؛
خبری از نقاب منقار نیست، تا دلت بخواهد چهرهها زیر نقابهای مختلف پنهان شده است؛
نه تب میگیرد و نه نشان مرگ در چهره دارد؛
روحت را ذره ذره میپوساند تا جهان را قفسی کنار قبرستان ببینی؛
این بیماری، خاک را هم به قحطی کشانده،
امید در هر جای دل که جوانه زد، خشک شد و مُرد؛
تو میمانی و ناقل این طاعون، "اعتماد".
خبری از نقاب منقار نیست، تا دلت بخواهد چهرهها زیر نقابهای مختلف پنهان شده است؛
نه تب میگیرد و نه نشان مرگ در چهره دارد؛
روحت را ذره ذره میپوساند تا جهان را قفسی کنار قبرستان ببینی؛
این بیماری، خاک را هم به قحطی کشانده،
امید در هر جای دل که جوانه زد، خشک شد و مُرد؛
تو میمانی و ناقل این طاعون، "اعتماد".
👏3❤2👌2👍1🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
سایکو سایبرنتیک - ماکسول مالتز.zip
مالتز در کتابش در مورد تصویر ذهنی سخن گفته و معتقد است که هر فرد یک تصویر ذهنی از خود دارد که بر رفتار و عملکرد او تأثیر میگذارد. او توضیح میدهد که چگونه میتوان این تصویر ذهنی را تغییر داد و بهبود بخشید.
🔥2👏1