ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
133 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
رنگ ها برایم معنی خاصی نداشتند، زمانی که آن شعله آبی خاموش شد و مجبور شدم سیاهی را تحمل کنم، دقیقا همانجا بود که فهمیدم تاریکی تنها نبودن نور نیست! تاریکی، زبانی‌ست که با روح حرف میزند؛ صدای بیصدایی‌ست که ترک های قلب را با انگشتان نامرئی اش لمس میکند؛ شاید…
همیشه دست به یقه زمان بودم؛
در آن واحد اتفاقاتی رخ میداد که شاید چندین ماه برای آن صبر کرده بودم و بالعکس، احساس میکردم ابتدا دندان‌های تیزش را نشانم میدهد و چشم در چشم من، با قهقه‌های بلندش مرا به تمسخر میگیرد؛
کسی چه میداند؟! شاید زمان دوست داشت به جای دست به یقه شدن، تملق کنم و دست از چاپلوسی برندارم!
فقط میدانم صبری به پای من نداشت و با زنجیر اجبار، مرا دوان دوان در پی خود می‌انداخت.

#آبی_سیاه
3
"افلاطون"
1👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
همیشه دست به یقه زمان بودم؛ در آن واحد اتفاقاتی رخ میداد که شاید چندین ماه برای آن صبر کرده بودم و بالعکس، احساس میکردم ابتدا دندان‌های تیزش را نشانم میدهد و چشم در چشم من، با قهقه‌های بلندش مرا به تمسخر میگیرد؛ کسی چه میداند؟! شاید زمان دوست داشت به جای…
ازم گله نکن، نمیتونم توضیح بدم که چرا مدام سرفه میزنم؛
نه! سیگاری نیستم؛ چرنوبیل رو هم نبلعیدم!
اتفاقا دکتر گفته که ریه ام تمیزه و ممکنه به آدمای اطرافم حساسیت داشته باشم؛
ولی خودم دلیلشو میدونم و هیچ کدوم از اینا نیست!
یه شب صدای شکستنی رو توی سینه ام شنیدم که مطمئنم خرده شیشه هاش نمیتونه از ریه ام دل بِکَنه.

#آبی_سیاه
👍21💔1💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – BAAQ
باز میان حصار قدرت
ما شدیم پیاده نظام دشمن؟
فشار دشمن رو‌ منه با چرخ دندش
به شما که رسید، بد نگذشت
اون خون که می‌کنه از رگ نشت
از فرزندیه که دیگه برنگشت
تکرار شد، تکراری نه :))
منو به حال خود بسپارینم
اسم‌ها میرن تو مسیر ریل میندازن
اشک‌ها برات سیل می‌سازن
این نسخه‌ها بی‌دوامن
بی دوا من ..
2💯1
ننوشته های یک نویسنده؛
Beyond The Guitar – He's A Pirate (From "Pirates of the Caribbean")
چهار یا پنج ساله که این موسیقی، صدای زنگِ تماسم شده و هر بار که این شاهکار رو میشنوم، برام تازه تر میشه.
3👍1
جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛
بازدم‌هایی که باید از آن‌ها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمی‌گذارند؛
منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه!
اما گویی کسی از من چنین می‌خواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و بالای صلیب قضاوت، قربانی شوم.
💊1
ننوشته های یک نویسنده؛
جایی گم شده ام، در میان افکارم یا لباس هایم، نشانی خاصی ندارد؛ بازدم‌هایی که باید از آن‌ها دم بزنم، گاهی برایم نفسی باقی نمی‌گذارند؛ منجی یا مسیح نیستم، پر از گناه! اما گویی کسی از من چنین می‌خواهد که زندگی را ببخشم و در آخر، خنجرهای خودی زخمی ام کنند و…
این واژه های بی‌گناه، زخم هایی که میسرایم،گاهی انعکاسی از من نیست؛
شکوهِ این تنهایی، قلمرویی‌ست بی پایان، فریادیست که به جهان میگویم: بازگردان مرا!
پاهایم در گِلِ زمان فرو رفته، ولی پرواز را به ریشه‌ام آموخته‌اند و شاید می‌دانند که سایه‌ام شوم است، سیاه‌تر از تاریکی ..
نه آبی مانده و نه اشکی؛
حتی چشمان کسی دیگر برق نمی‌زند، درست به همان دلیل، که در مدار شهری برق نیست؛ دلیلش را هم کسی نمی‌داند!
رفته رفته، باید در زمستان از گرمای یخ زده دل همدیگر استفاده کنیم و در تابستان، سردیِ رغبتمان خُنکمان خواهد کرد؛ مگر اینطور نیست؟ کاملا بهینه!
البته شما که خوب میتوانید، از یخِ کینه مردم سدها را پر آب سازید و از شدت نفاق و اختلاف بین آن‌ها، مولد برق باشید و به خانه‌هایتان نور ببخشید،
دیگر قصه‌ها رنگ و آهنگی ندارند، حسنی را خواب برده، شرف و اموال سرزمینم را هرکسی توانسته ..
اما شما همچنان حساب سود و زیان می‌بندید، غافل از آنکه زندگی، ریاضیات طبیعت را خوب می‌داند؛
گاهی یک دانه‌ گندم، در خاک بی‌آب، ریشه می‌دواند ..
3👍1
ننوشته های یک نویسنده؛
ازم گله نکن، نمیتونم توضیح بدم که چرا مدام سرفه میزنم؛ نه! سیگاری نیستم؛ چرنوبیل رو هم نبلعیدم! اتفاقا دکتر گفته که ریه ام تمیزه و ممکنه به آدمای اطرافم حساسیت داشته باشم؛ ولی خودم دلیلشو میدونم و هیچ کدوم از اینا نیست! یه شب صدای شکستنی رو توی سینه ام شنیدم…
رنگ‌ها و تفاوت‌ها کارهای بسیار مهم‌تری از فاصله انداختن میان انسان‌ها دارند!
این زائیده ذهن همین آدم‌هاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛
به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی کرده بودم و سقف خانه برایم آسمان شده بود، هرسو که میرفتم، به جای درک، طرد میشدم و با انگیزه‌تر!
احساس میکردم چیزی درونم زنده است که برای دیگران قابل فهم نیست، فقط خودم میتوانستم نبض جریان زندگی اش را حس کنم و دیگر هیچگاه از این موضوع شاکی نشدم؛
شاید روزی کتابی بنویسم و تمام این پرحرفی‌ها را میان صفحاتی که قرار است بار زیادی به دوش بکشند، چال کنم و باقی را با خود به گور ببرم ..

#آبی_سیاه
6
خاقانی یه شعر راجع به ایوان مدائن (طاق کسری) داره؛
به نظرم از یه اتفاق به بعد، هرکسی میتونه این شاهکار رو بخونه و درکش کنه ..
1
ننوشته های یک نویسنده؛
خاقانی یه شعر راجع به ایوان مدائن (طاق کسری) داره؛ به نظرم از یه اتفاق به بعد، هرکسی میتونه این شاهکار رو بخونه و درکش کنه ..
منصور (خلیفه عباسی) با خالد برمکی (وزیر ایرانی‌اش) مشورت کرد. خالد به جد خلیفه را از تخریب این ایوان معظم برحذر داشت و گفت چنین کاری مخارج گزافی خواهد داشت. خلیفه از مخالفت او برآشفت و گفت: «مخالفت تو برای جانبداری از ایرانیان است.» خلیفه به تخریب طاق کسری فرمان داد. مخارج این کار بر خلیفه گران آمد و به فکر افتاد از ادامه تخریب منصرف شود. دوباره به خالد رجوع کرد و نظرش را پرسید. خالد گفت: بهتر است خلیفه کار ناتمام تخریب طاق کسری را به پایان برد وگرنه آیندگان خواهند گفت اعراب از خراب‌کردن بنایی که ایرانیان برپا کرده بودند، عاجز ماندند. خلیفه از ادامه تخریب منصرف شد.
2🔥1
ننوشته های یک نویسنده؛
رنگ‌ها و تفاوت‌ها کارهای بسیار مهم‌تری از فاصله انداختن میان انسان‌ها دارند! این زائیده ذهن همین آدم‌هاست، هرچه را درک کنند، بیش از حد معمول نشان میدهند و هرچه را درک نکنند، به سخره میگیرند و آن را اهریمنی میدانند؛ به همین دلیل چندسالی خود را در کنج ذهنم زندانی…
به رنگ آبی علاقه عجیبی داشتم؛
انگار این رنگ، آرامشِ اقیانوس رو توی رگام جاری میکرد و همه جا سعی میکردم اول برم سراغ آبی.
یه روز تموم خودکارامو گم کرده بودم، خیلی دنبالشون گشتم؛
توی کشوها، زیر تخت، توی کیف مدرسه .. هیچ جا نبودن!
تا اینکه در اتاق خواهرم رو باز کردم، نفسم بند اومد؛
روبروی آینه نشسته بود، لباس سفیدش حالا پر از جوهر آبی شده بود، پر از لکه هایی که برق میزدن؛
دستش پر از خودکارایی بود که دل و رودشون رو بیرون آورده بود، نوک بعضیاشون هنوز چکه میکرد؛
با استرس نگاهم کرد و پرسید: حالا منو دوست داری؟
میخواستم بخندم و گریه کنم همزمان؛
کودک مریضی که خیلی دقیق علایق من رو میدونست، بعد از یه دعوای ساده خودش رو میخواست به کل آبی کُنِه، اما برای من به ستاره‌ای تبدیل شده بود که یه آسمون رو بغل کرده؛
البته اون آسمون، خیلی زود شب شد ‌‌و من متنفر از رنگ آبی‌.

#آبی_سیاه
6😢2👍1🔥1