Forwarded from Hidden Chat
آخرین بار پدربزرگ گفت به بزرگانت سلام کن و بگو ما بزرگی جز خدا نمیشناسیم!
👍3
قلعه الموتی در دل خود بنا ساخته بودم که دست هیچ بنی بشری به ژرف آن نمیرسید ..
عضوی از حشاشین نبودم اما آنقدر کشیده بودم که خماری درد، فلجم ساخته بود و در جمع فقط با سکوت خود سخن میگفتم ..
زهر زبانم همانند تیزی پنهان شده در زیر آستینم بود و شب،
مرا مسافرِ چشمه خشم و نفرت میساخت و تشنه به عمق منطق، بازمیگرداند.
عضوی از حشاشین نبودم اما آنقدر کشیده بودم که خماری درد، فلجم ساخته بود و در جمع فقط با سکوت خود سخن میگفتم ..
زهر زبانم همانند تیزی پنهان شده در زیر آستینم بود و شب،
مرا مسافرِ چشمه خشم و نفرت میساخت و تشنه به عمق منطق، بازمیگرداند.
👍4
تنهایی برایش همان پیانیستِ پیر و قابل اعتمادی بود که بی قیدِ نُت، برایش سمفونیِ بودن مینواخت ..
بیصدا، بی حاشیه، و بی نیاز به فاکتور رسمی!
بیصدا، بی حاشیه، و بی نیاز به فاکتور رسمی!
👍1
#1
ساعتمو نگاه کردم، حدودا 3:36 صبح بود، از جایی که نشسته بودم واهمه ای نداشتم؛ چندین سال بود که خلوت کردن توی تاریکی رو به جمع و تماس های اطرافیان ترجیح میدادم،
حدودا نُه دقیقه طول میکشید تا موتورمو خاموش کنم و پیاده تا اینجای کویر بیام،
یه منظره خوب پیدا کردم تا به عمق تاریکی و شن ماسه های ساکت خیره بشم، تا نشستم دستی رو روی شونم حس کردم، چهره اش زیر شال عربی که انگار چندسال پیش یکی مثلش داشتم، پنهان شده بود؛ کنارم نشست و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید: تاریکی با تو هم حرف میزنه؟
انگار از قبل منو میشناخت، حتی رایحه عطرش برام آشنا بود،سکوتی بینمون سنگینی میکرد که باد سعی در شکستنش داشت ..
دراز کشید و خیره به آسمون گفت: از وقتی فلان آدم رو دیدم دیگه مثل قبل نشدم، با یه ته خنده ادامه داد: اگه برات تعریف کنم که چی شده، میتونی بهم کمک کنی؟ (اون فردی که راجع بهش صحبت میکرد رو میشناختم)!
صداش با صدای من هم آوا بود، اما ته لهجه ای از غم داشت که سالها پیش کنج گَلوم دفن کرده بودم.
خواستم بپرسم: مگه چی شده ..؟ اما باد به طرز وحشتناکی وزید و شال از صورتش کنار رفت!
ساعتمو نگاه کردم، حدودا 3:36 صبح بود، از جایی که نشسته بودم واهمه ای نداشتم؛ چندین سال بود که خلوت کردن توی تاریکی رو به جمع و تماس های اطرافیان ترجیح میدادم،
حدودا نُه دقیقه طول میکشید تا موتورمو خاموش کنم و پیاده تا اینجای کویر بیام،
یه منظره خوب پیدا کردم تا به عمق تاریکی و شن ماسه های ساکت خیره بشم، تا نشستم دستی رو روی شونم حس کردم، چهره اش زیر شال عربی که انگار چندسال پیش یکی مثلش داشتم، پنهان شده بود؛ کنارم نشست و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید: تاریکی با تو هم حرف میزنه؟
انگار از قبل منو میشناخت، حتی رایحه عطرش برام آشنا بود،سکوتی بینمون سنگینی میکرد که باد سعی در شکستنش داشت ..
دراز کشید و خیره به آسمون گفت: از وقتی فلان آدم رو دیدم دیگه مثل قبل نشدم، با یه ته خنده ادامه داد: اگه برات تعریف کنم که چی شده، میتونی بهم کمک کنی؟ (اون فردی که راجع بهش صحبت میکرد رو میشناختم)!
صداش با صدای من هم آوا بود، اما ته لهجه ای از غم داشت که سالها پیش کنج گَلوم دفن کرده بودم.
خواستم بپرسم: مگه چی شده ..؟ اما باد به طرز وحشتناکی وزید و شال از صورتش کنار رفت!
❤3👍2
#2
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
❤3👍2
ایام خوشی و سروری بر تو باد که در این دایره زمان، هر روزت بهاری نو و دلانگیز باشد.
نوروزت پیروز.
نوروزت پیروز.
👍2❤1
و پس از آن جامی ننوشیدم،
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
👍2❤1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – Esalat
حدود صدتا رخ دارم
نمیدونم، کدومشم؟!
این بالا، ابر و مه
مضطرب، از تو له
منزجر، از خونه
مثل مار، از پونه
در پی روزنه
پشت سر، پر تنش
پیش رو، ممتنع
سرنوشت؟ مبهمه
مثل برق و باد گذشت، داستانم همین شد ..
نمیدونم، کدومشم؟!
این بالا، ابر و مه
مضطرب، از تو له
منزجر، از خونه
مثل مار، از پونه
در پی روزنه
پشت سر، پر تنش
پیش رو، ممتنع
سرنوشت؟ مبهمه
مثل برق و باد گذشت، داستانم همین شد ..
👍1🥰1💔1
ننوشته های یک نویسنده؛
Robert Euvino – Sandal Maker
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که این گذرگاهِ بی مقدار، سرابی است در کویر و سایه ای است زوال پذیر.
مقصود چشم و دل، بسان "اهلی شیرازی" بود در باغات طراوت بخش شیراز؛ و دنیا
همان "وحشی بافقی" مدفون شده ذیل شنزارهای خشک و سوزان کویر یزد.
همان "وحشی بافقی" مدفون شده ذیل شنزارهای خشک و سوزان کویر یزد.
👍1
چه سخت به خنجرها خواهد گذشت،
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...
زمانی که بدانند سالیان درازی انتظار تنم را میکشیدند و اکنون،
خاک مرا بلعیده و در خود پناه داده؛
چه سخت به خورشید خواهد گذشت،
هنگامی که بداند تنها دلیلی که تاریکی، عشق او را نمیپذیرفت، خودش بود؛
چه سخت به دریا خواهد گذشت،
وقتی بشنود موجهایش به ساحل رسیده،
اما قلب من سالهاست انتظاری نکشیده؛
چه سخت به آینه خواهد گذشت،
هنگامی که چشمانم را ببیند،
و بفهمد من تنها سایهای بودم که نور از او فراری بود
...