لبخندی به نشانه رضایت بر لبانش نقش بست، دستش را جلو برد تا با آن مرد دست بدهد؛
مرد با تکبر بسیار نگاهی به او انداخت و با چشمانش او را برانداز کرد و گفت: نوجوانی آرام، با گذشتهای وحشی!
شاید هم توحش از زیر آن چشمان شادمان که نمیدانم چه در پشتش مخفی شده، فوران کند!
با لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
راستش را بگو! کی میخواهی دندان هایت را بر روی گلویم فشار دهی و خون مرا بنوشی ..؟
دستش را پس کشید، لبخندش کشیده تر شد و گفت: حماقت سن ندارد، امیدوارم کتاب هایی که به ظاهر خوانده اید و هیچ چیزی از آن برداشت نکرده اید، فانوس راهتان شود؛ خدانگهدار!
این را گفت و روی برگرداند؛ لحظه ای گذشت و با لحنی صمیمانه تر، حرف آخرش را مانند گلوله به ذهن مرد شلیک کرد:
تا اطاعتت کورکورانه از سیاست پا بر جا مانده، نیازی به دندان های من نیست!
امثال شما، خودشان خونشان را در شیشه تحویل میدهند.
مرد با تکبر بسیار نگاهی به او انداخت و با چشمانش او را برانداز کرد و گفت: نوجوانی آرام، با گذشتهای وحشی!
شاید هم توحش از زیر آن چشمان شادمان که نمیدانم چه در پشتش مخفی شده، فوران کند!
با لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
راستش را بگو! کی میخواهی دندان هایت را بر روی گلویم فشار دهی و خون مرا بنوشی ..؟
دستش را پس کشید، لبخندش کشیده تر شد و گفت: حماقت سن ندارد، امیدوارم کتاب هایی که به ظاهر خوانده اید و هیچ چیزی از آن برداشت نکرده اید، فانوس راهتان شود؛ خدانگهدار!
این را گفت و روی برگرداند؛ لحظه ای گذشت و با لحنی صمیمانه تر، حرف آخرش را مانند گلوله به ذهن مرد شلیک کرد:
تا اطاعتت کورکورانه از سیاست پا بر جا مانده، نیازی به دندان های من نیست!
امثال شما، خودشان خونشان را در شیشه تحویل میدهند.
👍3⚡1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – BAAQ
میخوام محو شم تو افق لب ساحل بیکران
یاسر خودم باشم و سایر دیگران ..
یاسر خودم باشم و سایر دیگران ..
👍4
شبانگاه خیال مرا با خود میبرد و صبح، مچالهتر از دیروز، خود را در خوابی کابوسناک پیدا میکنم ..
👍2
ننوشته های یک نویسنده؛
ابله - فئودور داستایوفسکی.zip
🇷🇺 به وقت ادبیات روس!
وقتی برای اولین بار به سراغ داستایفسکی و کتاب «ابله» رفتم، گمان میکردم با نسخه ای ملایم تر و شاید رئوف تر از ذهنِ آشفتهی او رو به رو خواهم شد.
از همان فصلِ اول، در قطارِ سن پترزبورگ، وقتی میشکین بی هدف از پنجره به برف های سفید خیره میشد، حس کردم دارم به چهره ای از یک «امکانِ محال» نگاه میکنم: انسانی بدونِ خشم، بدونِ نقشه، بدونِ حتی سایه کوچکی از خودخواهی. اما داستایفسکی، استادِ بازی با تضادها، او را در دلِ جامعه ای انداخت که هر وجبش از حرص، ریا، و بازیهای قدرت می جوشید. ناستازیا فیلیپونا با آن زیباییِ ویرانگرش، روگُژین با عشقِ آتشین و خوفناکش، و حتی ژنرال های مغرورِ میهمانی ها .. همه و همه مثل آینه ای بودند که پاکیِ میشکین را نه به عنوانِ فضیلت، که به تهدیدی آشکار بازتاب میدادند.
حتی حالا، سالها بعد، وقتی نامِ «ابله» را میشنوم، اولین چیزی که به خاطر می آورم، صحنه سکوتِ او در برابرِ تهمت های مردم است؛ سکوتی که از جنسِ عمق بود. داستایفسکی در این رمان، گویی میخواهد بپرسد: «آیا مهربانی، آخرین شکلِ شورش است؟» و آیا جامعهای که پاکدلی را «حماقت» می نامد، محکوم به بلعیده شدن توسطِ هیولایی است که خودش آفریده؟
شاید «ابله» تلنگریست به ما که در پیچیدگی های مصنوعیِ زندگیمان گم شده ایم!!!
او فقط آینه را جلویمان میگیرد و میگذارد تا هر کس، ترک خوردگی های خودش را در سکوتِ شاهزاده تماشا کند ..
وقتی برای اولین بار به سراغ داستایفسکی و کتاب «ابله» رفتم، گمان میکردم با نسخه ای ملایم تر و شاید رئوف تر از ذهنِ آشفتهی او رو به رو خواهم شد.
از همان فصلِ اول، در قطارِ سن پترزبورگ، وقتی میشکین بی هدف از پنجره به برف های سفید خیره میشد، حس کردم دارم به چهره ای از یک «امکانِ محال» نگاه میکنم: انسانی بدونِ خشم، بدونِ نقشه، بدونِ حتی سایه کوچکی از خودخواهی. اما داستایفسکی، استادِ بازی با تضادها، او را در دلِ جامعه ای انداخت که هر وجبش از حرص، ریا، و بازیهای قدرت می جوشید. ناستازیا فیلیپونا با آن زیباییِ ویرانگرش، روگُژین با عشقِ آتشین و خوفناکش، و حتی ژنرال های مغرورِ میهمانی ها .. همه و همه مثل آینه ای بودند که پاکیِ میشکین را نه به عنوانِ فضیلت، که به تهدیدی آشکار بازتاب میدادند.
حتی حالا، سالها بعد، وقتی نامِ «ابله» را میشنوم، اولین چیزی که به خاطر می آورم، صحنه سکوتِ او در برابرِ تهمت های مردم است؛ سکوتی که از جنسِ عمق بود. داستایفسکی در این رمان، گویی میخواهد بپرسد: «آیا مهربانی، آخرین شکلِ شورش است؟» و آیا جامعهای که پاکدلی را «حماقت» می نامد، محکوم به بلعیده شدن توسطِ هیولایی است که خودش آفریده؟
شاید «ابله» تلنگریست به ما که در پیچیدگی های مصنوعیِ زندگیمان گم شده ایم!!!
او فقط آینه را جلویمان میگیرد و میگذارد تا هر کس، ترک خوردگی های خودش را در سکوتِ شاهزاده تماشا کند ..
آریو
👍2
شرط میبندم حتی اگه متوجه هم شده بودی، به زبون نیاورده بودی که ما داخل خواب چقدر بی منطقیم .. داریم صحنه جنگیدنمون با یه اژدها رو میبینیم و چند لحظه بعد با خانوادمون سر میز شام نشستیم و چند لحظه بعدش توی مصاحبه کاری با چهره هایی هستیم که جوهر قلمشون خونه!
لابد بترسی و بگی چه ربطی به ما داره؟ یا خون کیه که این افراد سیاه پوشِ نقاب دار دارن باهاش مینویسن و بهت یاد آوری میکنن تا داستانی از زندگی خودت تحویلشون ندی حق نداری بیدار بشی!
یادمه توی اون لحظه هرچی تلاش میکردم نمیتونستم بیدار بشم .. به دستم نگاه کردم و دیدم خون بدنم با لوله ای به جوهر قلم متصل شده و کاغذ سفیدی جلوم گذاشتن که بالاش نوشته :
جز با خون خود نخواهیم نوشت!
این نیست چیزی جز سرنوشت!
از پشتشون نور ملایمی میتابید. صداشون اینبار گرمتر بود، انگار از لا به لای برگ های قدیمی یک کتاب کهنه و محبوب میومد:
خون، ریسمانِ تقدیر توست.. نه زنجیر!
جوهرِ قلم هنوز به رگام وصل بود، اما دردی نداشتم. گرمایی بود که از قلبم روی کاغذ جاری میشد، انگار هر قطره، قطعه ای از نقشه ستارگان رو روی صفحه سفید میکشید. نقابداران دورم حلقه زدند
اولین کلمه رو نوشتم:
چمدونم رو برداشتم.. اما قبل از رفتن، آینه شکسته را روی میز گذاشتم؛
کاغذ زیر دستم میلرزید. خون یا بهتره بگم جوهر به شکل درختی روی صفحه ریشه دوونده بود، شاخه ها به سمت جملات بعدی کشیده شد:
آینه شکسته، تکه هایی از چهره من را نگه داشته بود.. در تکه ها محو میشدم..
نقابداران دستشون رو روی کاغذ گذاشتند.
یکیشون زمزمه کرد:
سرنوشت، مجموعه ای از انتخاب هاست که با خونِ آگاهی نوشته میشوند. هر جراحت، نقطه ایست که مسیر ستارگان را تغییر میدهد.
پیرمردی که گوشه اتاق وایستاده بود، لبخند زد. صورتش حالا ملایمتر بود:
انجمن نویسندگان مرده، نگهبانایِ تقدیرن.. اونا نمیخوان تو بمیری. اونا میخوان که تو زندگیتو بنویسی، حتی اگر با جوهرِ زخمات باشه..
خیلی بهت امید دارن..
قلم کم کم از رگام جدا شد، اما خونی نبود.. بجاش، نشون کوچیکی روی مچم مونده بود، شبیه دسته ای از ستاره های به هم پیوسته.
نقاب داری که جلوتر از بقیه واستاده بود گفت:
تا وقتی که مینویسی، چه با خون، چه با اشک، چه با امید.. ما اینجاییم. در سکوتِ بین کلماتت، در نورِ مهتابی که روی صفحه میاندازی.. انجمن هیچوقت نمیمیرد. فقط منتظر میماند تا تو داستانت را با سرنوشتت گره بزنی!
و من..
با صفحه ای پر از واژه های درهم تنیده بیدار شدم. روی میز، آینه شکسته هنوز بود.. توی انعکاسِ تکه تکه هاش، سایه ای از نقابداران رو دیدم که دست تکون میدادن.. انگار میگفتن:
نوشتن تموم شده؟ یا تازه شروع شده؟
لابد بترسی و بگی چه ربطی به ما داره؟ یا خون کیه که این افراد سیاه پوشِ نقاب دار دارن باهاش مینویسن و بهت یاد آوری میکنن تا داستانی از زندگی خودت تحویلشون ندی حق نداری بیدار بشی!
یادمه توی اون لحظه هرچی تلاش میکردم نمیتونستم بیدار بشم .. به دستم نگاه کردم و دیدم خون بدنم با لوله ای به جوهر قلم متصل شده و کاغذ سفیدی جلوم گذاشتن که بالاش نوشته :
جز با خون خود نخواهیم نوشت!
این نیست چیزی جز سرنوشت!
از پشتشون نور ملایمی میتابید. صداشون اینبار گرمتر بود، انگار از لا به لای برگ های قدیمی یک کتاب کهنه و محبوب میومد:
خون، ریسمانِ تقدیر توست.. نه زنجیر!
جوهرِ قلم هنوز به رگام وصل بود، اما دردی نداشتم. گرمایی بود که از قلبم روی کاغذ جاری میشد، انگار هر قطره، قطعه ای از نقشه ستارگان رو روی صفحه سفید میکشید. نقابداران دورم حلقه زدند
اولین کلمه رو نوشتم:
چمدونم رو برداشتم.. اما قبل از رفتن، آینه شکسته را روی میز گذاشتم؛
کاغذ زیر دستم میلرزید. خون یا بهتره بگم جوهر به شکل درختی روی صفحه ریشه دوونده بود، شاخه ها به سمت جملات بعدی کشیده شد:
آینه شکسته، تکه هایی از چهره من را نگه داشته بود.. در تکه ها محو میشدم..
نقابداران دستشون رو روی کاغذ گذاشتند.
یکیشون زمزمه کرد:
سرنوشت، مجموعه ای از انتخاب هاست که با خونِ آگاهی نوشته میشوند. هر جراحت، نقطه ایست که مسیر ستارگان را تغییر میدهد.
پیرمردی که گوشه اتاق وایستاده بود، لبخند زد. صورتش حالا ملایمتر بود:
انجمن نویسندگان مرده، نگهبانایِ تقدیرن.. اونا نمیخوان تو بمیری. اونا میخوان که تو زندگیتو بنویسی، حتی اگر با جوهرِ زخمات باشه..
خیلی بهت امید دارن..
قلم کم کم از رگام جدا شد، اما خونی نبود.. بجاش، نشون کوچیکی روی مچم مونده بود، شبیه دسته ای از ستاره های به هم پیوسته.
نقاب داری که جلوتر از بقیه واستاده بود گفت:
تا وقتی که مینویسی، چه با خون، چه با اشک، چه با امید.. ما اینجاییم. در سکوتِ بین کلماتت، در نورِ مهتابی که روی صفحه میاندازی.. انجمن هیچوقت نمیمیرد. فقط منتظر میماند تا تو داستانت را با سرنوشتت گره بزنی!
و من..
با صفحه ای پر از واژه های درهم تنیده بیدار شدم. روی میز، آینه شکسته هنوز بود.. توی انعکاسِ تکه تکه هاش، سایه ای از نقابداران رو دیدم که دست تکون میدادن.. انگار میگفتن:
نوشتن تموم شده؟ یا تازه شروع شده؟
❤3👍2
Forwarded from Hidden Chat
آخرین بار پدربزرگ گفت به بزرگانت سلام کن و بگو ما بزرگی جز خدا نمیشناسیم!
👍3
قلعه الموتی در دل خود بنا ساخته بودم که دست هیچ بنی بشری به ژرف آن نمیرسید ..
عضوی از حشاشین نبودم اما آنقدر کشیده بودم که خماری درد، فلجم ساخته بود و در جمع فقط با سکوت خود سخن میگفتم ..
زهر زبانم همانند تیزی پنهان شده در زیر آستینم بود و شب،
مرا مسافرِ چشمه خشم و نفرت میساخت و تشنه به عمق منطق، بازمیگرداند.
عضوی از حشاشین نبودم اما آنقدر کشیده بودم که خماری درد، فلجم ساخته بود و در جمع فقط با سکوت خود سخن میگفتم ..
زهر زبانم همانند تیزی پنهان شده در زیر آستینم بود و شب،
مرا مسافرِ چشمه خشم و نفرت میساخت و تشنه به عمق منطق، بازمیگرداند.
👍4
تنهایی برایش همان پیانیستِ پیر و قابل اعتمادی بود که بی قیدِ نُت، برایش سمفونیِ بودن مینواخت ..
بیصدا، بی حاشیه، و بی نیاز به فاکتور رسمی!
بیصدا، بی حاشیه، و بی نیاز به فاکتور رسمی!
👍1
#1
ساعتمو نگاه کردم، حدودا 3:36 صبح بود، از جایی که نشسته بودم واهمه ای نداشتم؛ چندین سال بود که خلوت کردن توی تاریکی رو به جمع و تماس های اطرافیان ترجیح میدادم،
حدودا نُه دقیقه طول میکشید تا موتورمو خاموش کنم و پیاده تا اینجای کویر بیام،
یه منظره خوب پیدا کردم تا به عمق تاریکی و شن ماسه های ساکت خیره بشم، تا نشستم دستی رو روی شونم حس کردم، چهره اش زیر شال عربی که انگار چندسال پیش یکی مثلش داشتم، پنهان شده بود؛ کنارم نشست و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید: تاریکی با تو هم حرف میزنه؟
انگار از قبل منو میشناخت، حتی رایحه عطرش برام آشنا بود،سکوتی بینمون سنگینی میکرد که باد سعی در شکستنش داشت ..
دراز کشید و خیره به آسمون گفت: از وقتی فلان آدم رو دیدم دیگه مثل قبل نشدم، با یه ته خنده ادامه داد: اگه برات تعریف کنم که چی شده، میتونی بهم کمک کنی؟ (اون فردی که راجع بهش صحبت میکرد رو میشناختم)!
صداش با صدای من هم آوا بود، اما ته لهجه ای از غم داشت که سالها پیش کنج گَلوم دفن کرده بودم.
خواستم بپرسم: مگه چی شده ..؟ اما باد به طرز وحشتناکی وزید و شال از صورتش کنار رفت!
ساعتمو نگاه کردم، حدودا 3:36 صبح بود، از جایی که نشسته بودم واهمه ای نداشتم؛ چندین سال بود که خلوت کردن توی تاریکی رو به جمع و تماس های اطرافیان ترجیح میدادم،
حدودا نُه دقیقه طول میکشید تا موتورمو خاموش کنم و پیاده تا اینجای کویر بیام،
یه منظره خوب پیدا کردم تا به عمق تاریکی و شن ماسه های ساکت خیره بشم، تا نشستم دستی رو روی شونم حس کردم، چهره اش زیر شال عربی که انگار چندسال پیش یکی مثلش داشتم، پنهان شده بود؛ کنارم نشست و بدون هیچ مقدمه ای ازم پرسید: تاریکی با تو هم حرف میزنه؟
انگار از قبل منو میشناخت، حتی رایحه عطرش برام آشنا بود،سکوتی بینمون سنگینی میکرد که باد سعی در شکستنش داشت ..
دراز کشید و خیره به آسمون گفت: از وقتی فلان آدم رو دیدم دیگه مثل قبل نشدم، با یه ته خنده ادامه داد: اگه برات تعریف کنم که چی شده، میتونی بهم کمک کنی؟ (اون فردی که راجع بهش صحبت میکرد رو میشناختم)!
صداش با صدای من هم آوا بود، اما ته لهجه ای از غم داشت که سالها پیش کنج گَلوم دفن کرده بودم.
خواستم بپرسم: مگه چی شده ..؟ اما باد به طرز وحشتناکی وزید و شال از صورتش کنار رفت!
❤3👍2
#2
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
نفس توی سینه ام یخ زد؛ چهره ای که میدیدم تصویر امروزم نبود، انگار خودم رو داشتم سال 98 از توی آینه نگاه میکردم!
به روی خودم نیاوردم و ازش خواستم که تعریف کنه، وقتی حرفاشو تموم کرد، یقهشو محکم گرفتم، چشمای مظلوم و نادونش به جای ترس، حسرت شیرینی داشت؛ انگار منتظر بود یه خنجر رو توی سینش فرو کنم.
باد شالش رو بالای سرمون مثل پرچم تسلیم به پرواز درمیاورد. کویر میخواست ما رو توی یه حباب از جنس زمان زندونی کنه. داد زدم: چرا؟ مگه چی داره؟ میدونی داری چه غلطی میکنی؟
خندید؛ خنده ای که از ته گلو میجوشید و تیز بود.
دستاشو به سینم فشار داد و گفت: این جا، جای گلوله سکوت بود، نه؟
فهمیدم از همه چی خبر داره و فقط میخواد منو عذاب بده، رهاش کردم؛ بلند شد، لباساشو تکوند و چند دقیقه ای بهم خیره موند؛
صدای داد و بیداد چند نفر از دور به گوش میرسید، با همون لبخند تلخ و تیز، قبل از محو شدنش گفت: میخوای فرار کنی؟ همین امشب!
از خواب پریدم، عرق سرد کل بدنم رو خیس کرده بود، دور و برمو نگاه کردم و کسیو ندیدم،
فقط صدای زنگ هشدار گوشیم که ساعت 3:39 بعد از ظهر رو نشون میداد، میشنیدم ..
❤3👍2
ایام خوشی و سروری بر تو باد که در این دایره زمان، هر روزت بهاری نو و دلانگیز باشد.
نوروزت پیروز.
نوروزت پیروز.
👍2❤1
و پس از آن جامی ننوشیدم،
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
باده را به ابلیس دادم،
دیگر کسی مرا نخواهد دید.
👍2❤1