روان دژخیم نمای آن عسرت، موجب همایه روح با جسم بود؛ شما ندانستید!
اوج تباهی بود آن نگاه بدون حجب، به شرمگاه تاریخ ..
وقتی که فردا فرزند امروز،
و امروز، حاملهی دیروز است ..
وقتی که فردا فرزند امروز،
و امروز، حاملهی دیروز است ..
سکوت کرد، به کف دستانش خیره شد و گفت آینهها نگاهم میکنند؛ دیدهای در پی خودم نمیدوانم! نمیدانم کیستم!
از خود خسته ام و مجنونم عاقل شده و میل لیلی ندارد!
به چشمانش زل زدم و پرسیدم: دلایلت برای قبل از حادثه اند یا بعد از حادثه؟
لبخند زد، بلند شد و شلوار خود را تکاند و جواب داد:
در هر سو که از او دور تر باشم ..
از خود خسته ام و مجنونم عاقل شده و میل لیلی ندارد!
به چشمانش زل زدم و پرسیدم: دلایلت برای قبل از حادثه اند یا بعد از حادثه؟
لبخند زد، بلند شد و شلوار خود را تکاند و جواب داد:
در هر سو که از او دور تر باشم ..
👏1
ابتدا غمگین شدم
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
کمی که گذشت خشمگین؛
سپس بی تفاوت
گاهی دلتنگ
بعد از آن دیوانه
و اکنون؛ یک شیطان.
ننوشته های یک نویسنده؛
ابله - فئودور داستایوفسکی.zip
او را برای معالجهی جنون به آنجا سپرده بودند. به نظر من دیوانه نبود؛ بلکه بی اندازه رنج کشیده بود. تمام دردش همین بود و بس.
👍1
آنچنان نیست که در ظلمت تو سر نزنند
مست و خندان از گوشه تابوت در بزنند
روزی سوخت این دل، چه توانم گویم؟
خواهم که بالای مزارم خاکیان پر بزنند
شبی از خاک برآیم چو شرّی سوزان
اشکها بر رخشان چو باد صبا سر بزنند
مست و خندان از گوشه تابوت در بزنند
روزی سوخت این دل، چه توانم گویم؟
خواهم که بالای مزارم خاکیان پر بزنند
شبی از خاک برآیم چو شرّی سوزان
اشکها بر رخشان چو باد صبا سر بزنند
آریو
❤3👍1
لبخندی به نشانه رضایت بر لبانش نقش بست، دستش را جلو برد تا با آن مرد دست بدهد؛
مرد با تکبر بسیار نگاهی به او انداخت و با چشمانش او را برانداز کرد و گفت: نوجوانی آرام، با گذشتهای وحشی!
شاید هم توحش از زیر آن چشمان شادمان که نمیدانم چه در پشتش مخفی شده، فوران کند!
با لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
راستش را بگو! کی میخواهی دندان هایت را بر روی گلویم فشار دهی و خون مرا بنوشی ..؟
دستش را پس کشید، لبخندش کشیده تر شد و گفت: حماقت سن ندارد، امیدوارم کتاب هایی که به ظاهر خوانده اید و هیچ چیزی از آن برداشت نکرده اید، فانوس راهتان شود؛ خدانگهدار!
این را گفت و روی برگرداند؛ لحظه ای گذشت و با لحنی صمیمانه تر، حرف آخرش را مانند گلوله به ذهن مرد شلیک کرد:
تا اطاعتت کورکورانه از سیاست پا بر جا مانده، نیازی به دندان های من نیست!
امثال شما، خودشان خونشان را در شیشه تحویل میدهند.
مرد با تکبر بسیار نگاهی به او انداخت و با چشمانش او را برانداز کرد و گفت: نوجوانی آرام، با گذشتهای وحشی!
شاید هم توحش از زیر آن چشمان شادمان که نمیدانم چه در پشتش مخفی شده، فوران کند!
با لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
راستش را بگو! کی میخواهی دندان هایت را بر روی گلویم فشار دهی و خون مرا بنوشی ..؟
دستش را پس کشید، لبخندش کشیده تر شد و گفت: حماقت سن ندارد، امیدوارم کتاب هایی که به ظاهر خوانده اید و هیچ چیزی از آن برداشت نکرده اید، فانوس راهتان شود؛ خدانگهدار!
این را گفت و روی برگرداند؛ لحظه ای گذشت و با لحنی صمیمانه تر، حرف آخرش را مانند گلوله به ذهن مرد شلیک کرد:
تا اطاعتت کورکورانه از سیاست پا بر جا مانده، نیازی به دندان های من نیست!
امثال شما، خودشان خونشان را در شیشه تحویل میدهند.
👍3⚡1
ننوشته های یک نویسنده؛
Yas – BAAQ
میخوام محو شم تو افق لب ساحل بیکران
یاسر خودم باشم و سایر دیگران ..
یاسر خودم باشم و سایر دیگران ..
👍4
شبانگاه خیال مرا با خود میبرد و صبح، مچالهتر از دیروز، خود را در خوابی کابوسناک پیدا میکنم ..
👍2