ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
چیزی در آینه ندیدم،
سال‌ها بعد، معلق در حال سقوط خود را یافتم؛
هر چه افتادم، به زمین نرسیدم،
چه کاری از دستم بر‌ می‌آمد؟
افتاده تر شوم و حس تعلق در میان احساسات بیشتر شود،
یا غرورم را بیشتر پرورش دهم و با اندیشه پرواز با فک به زمین سرد تر از روحم برخورد کنم؟
نمیدانم؛ شاید خدا بازی‌اش گرفته و مرا سوار بر تاب دنیا هل میدهد ..
هر‌سال بهمن برایم تکه‌ای یخ زده از مرداد شده؛
از من انتظار گرمی و حرارت دارد، با روز‌هایش، داستانی مضحک را هزاران بار در پس نیشخند‌‌ اش برایم تعریف میکند، احتمالا انگیزه درونی اش میخواهد از صداقت و غربت من،
صادقی بدون هدایت سازد!
و من زل زده ام به دستان چروکیده خاطرات، که از سیاهی شب، زلفی سپید بر روی سرم میبافد ..
تنهایی‌ را ملامت و به گله بدون آینده‌ کفتار گونه‌ سست‌شان افتخار میکنند؛
به انتهای این جهان قسم که کافیست جلای این قلم تیز شود، آنگاه میتوان خرخره‌ تک‌تک‌تان را جوید.
اقلا طعمی از خوی حیوانی خودتان که در شهوت خلاصه شده را بچشید‌.
در پی تملق نیز نباشید که این خشم را گویی فقط خدا تواند مهمل سازد ..
👍3
جوهر، فاصله یک دفتر تا کتابی است؛
فاصله آدمی تا انسان هم میتواند جوهر باشد،
هر کدام جهل و پوچی را دارا باشد، محکوم به سوختن است ..
🔥2
ننوشته های یک نویسنده؛
Fabrice Tonnellier – Persian Caravan
خوبی آهنگای بی‌کلام اینه که بعضی‌هاشون خیلی تصویر سازی خوبی دارن ..
اسم آهنگ و ملودی ‌هاش که زمینه ‌شرقی - ایرانی دارن منو یاد جاده ابریشم و کویر‌های ایران میندازه ..
(به شدت آرامش بخش بود)
🤝4
صدای شرارت تمام اتاق را از سکوت پر کرده بود، خون از صورتم میچکید و آینه از لبخند مچاله شده من در خود خجالت میکشید؛ هزاران نقابی که اکنون فقط تصویری ساده از حالات بودند پشت آن چهره به آرامی میشکستند، احساساتی که میان رگ های طویلِ زمخت و افکار گور به گور شده پنهان شده بودند، حالا آزاد میشدند و امیدوار بودم در جسمی که قلبی در آن وجود دارد ته نشین شوند؛
قرار نبود این پایان راه باشد،
من خود را کشته بودم اما هنوز دستانم رنگی از خون نگرفته بود.
👍2
نمیتوان پشت این نقاب‌ها نفس کشید،
نمیخواهم دیگر از آن ها بهره ببرم و هرجا می‌روم مدام مشغول تعویض روانم باشم!
رنگ‌های متنوع و زیبایی داشتند،
رنگِ سبز طروات؛
آبی هیبت،
قرمز شِدت،
مشکی قدرت،
سفید مسرت،
و تنهاییِ من برایم همه را دارا بود،
اصلا رنگی برایم نداشت،
بوی خوبی می‌داد!
بوی نجابت!
👍4
ننوشته های یک نویسنده؛
Hiphopologist – Pesaret
من نمیمیرم چون شعرام تو حافظت میمونه ..
ازش پرسیدم: کجا میری؟
گفت میرم یه پاکت سیگار بگیرم؛
دست زدم روی شونه‌اش و گفتم:
مشتی ولمون کن، تو هم؟!!
خندید و گفت مگه نمیدوستی؟ چندین ساله ..
تازه اگه نمیدونی بدون، میگن تنهایی به اندازه ۱۵ نخ سیگار در روز ضرر داره!
خندید و پا شد رفت ..
لبخند زدم و زیر لب گفتم:
شاید دلیل آلودگی هوا ما باشیم ‌‌..
🔥2💔2🤨1