ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب مذاب شدهام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
بامداد دیشب، در شلوغی همان پیادهرُوی قدیمی؛
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
Forwarded from Hidden Chat
مترسک چشماتو باز کن
روزا خبری از کابوس نیست
روزا خبری از کابوس نیست
حُسن تعلیل فقط اونجا که خدا آخر نماز به جای خداحافظی ازت سلام میخواد؛
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
❤5
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.
❤1👍1
اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی، تمام عمر فکر میکرد که تو رفیق و هم اتاقیاش بودی؛ آن وقت چه؟!
#داستایوفسکی
ننوشته های یک نویسنده؛
مصطفي الرتيمي – لمس الماضي
موسیقی بیکلام همون آهنگیه که خودت میخوای دقیقا عین تصوراتت خونده بشه؛
با این تفاوت که فقط توی ذهن خودت مرور میشه ..
با این تفاوت که فقط توی ذهن خودت مرور میشه ..
❤1
گفت یادته بچه که بودیم،وقتی توپ از حیاط میافتاد توی پلههای زیرزمین، هیچکدوممون جرئت نداشتیم بریم بیاریمش؟
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
مکث کرد و با یه خنده مفهوم دار ادامه داد:
چرا الان ساعت ۳ صبح بین درختایی نشستیم که نور ازش رد نمیشه و هرلحظه ممکنه هرچیزی ببینیم؟
لبخند زدم و جوابی ندادم بهش؛ شاید میترسید اگه میگفتم توی بزرگسالی تاریکیهایی هست که رعب و وحشتش هزاران برابر بیشتر از موجودات خیالیِ مسیرِ پلههای زیرزمینه؛
برا همین چشماش درشت شد وقتی بهش گفتم سیاهی از تاریکی نمیترسه ..
👍1👎1