ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
می‌دانستید در روستای کوچک‌مان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سال‌خورده‌ای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگان‌ها بودند یکی را برگزیند تا تیر بارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهن‌مان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما، حضرت آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافل‌گیری را دست‌کم گرفت. آدم خوش‌قلبی را می‌شناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلح‌طلب و آزاد منش بود و به انسان‌ها و جانوران یکسان محبت می‌ورزید. بی‌تردید می‌گویم: در پاکی روان بی‌همتا! خب، در ایام آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدم‌تان روی چشم». تصور می‌کنید چه کسانی این دعوت محبت‌آمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبه‌نظامی که آن‌جا را خانه‌ی خودشان می‌دانستند وارد شدند و شکمش را دریدند ..
از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روز‌ها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سال‌هاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته می‌چکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
Aman az oon rooz
Mahyar
امان از اون روز که بگم دیگه مهم نی ..
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب‌ مذاب شده‌ام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ‌..
به بلوغ رسیدی یا روی دندونای عقلت نیش بستی؟
بامداد دیشب، در شلوغی همان پیاده‌رُوی قدیمی؛
چشمانی آشنا از چهره‌ای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستان‌هایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشته‌ای نارنجی و آینده‌ای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
Forwarded from Hidden Chat
مترسک چشماتو باز کن
روزا خبری از کابوس نیست
مترسک چشماتو باز کن؛
قلب پوشالی خوب آتیش میگیره.
حُسن تعلیل فقط اونجا که خدا آخر نماز به جای خداحافظی ازت سلام میخواد؛
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
5
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
‏من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم، امّا سرانجام فراموش می‌کردم. و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت می‌شد. آن‌گاه که می‌دید لبخندزنان به او سلام می‌کنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمی‌انگیخت یا خفت منشم را خوار می‌شمرد.غافل از این‌که علتِ رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.
1👍1