ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
میدانستید در روستای کوچکمان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سالخوردهای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگانها بودند یکی را برگزیند تا تیر بارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهنمان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما، حضرت آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافلگیری را دستکم گرفت. آدم خوشقلبی را میشناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلحطلب و آزاد منش بود و به انسانها و جانوران یکسان محبت میورزید. بیتردید میگویم: در پاکی روان بیهمتا! خب، در ایام آخرین جنگهای مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدمتان روی چشم». تصور میکنید چه کسانی این دعوت محبتآمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبهنظامی که آنجا را خانهی خودشان میدانستند وارد شدند و شکمش را دریدند ..
از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب مذاب شدهام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
سپس از جهنم باز خواهم گشت ..
بامداد دیشب، در شلوغی همان پیادهرُوی قدیمی؛
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
چشمانی آشنا از چهرهای ناشناس و غریب را دیدم که به چشمان من چشم دوخته بود؛
انگار شخصیتی غمیگن و قوی، از داستانهایی بود که هنوز ننوشته ام!
شاید آمده بود بریدگیِ میان گذشتهای نارنجی و آیندهای آبی را با چشم دوختن به هم متصل کند ..
Forwarded from Hidden Chat
مترسک چشماتو باز کن
روزا خبری از کابوس نیست
روزا خبری از کابوس نیست
حُسن تعلیل فقط اونجا که خدا آخر نماز به جای خداحافظی ازت سلام میخواد؛
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
به دور از هر فرد و سیاست و قانون،
آغوشی که همیشه بازه و انسان راهی برای وداع با هویت الهی خودش نداره ..
همینقدر زیبا.
❤5
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.
❤1👍1