ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
دیدی زیر یه پستایی میزنن هشتگ موقت؟ (#موقت)
ذهنیت بعضی آدما از همدیگه دقیقا همینه؛
نیاز موقت، حضور موقت، لذت موقت، محبت موقت، سود موقت و ‌..
اشتباه نشه، اینکه هیچ چیز همیشگی نیست یه مبحث جداست.
@NotWrite
رو به پایان موعد کلاس ادبیات بودیم که استاد با نوایی رسا بنده را صدا زد: آقای الف؟ چُرت میزنی؟ چرا حواست نیست؟
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصله‌شان سرمی‌رفت و دلشان هوای خزر می‌کرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکرده‌ام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهره‌ها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جمله‌ی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.
دروغ‌ همه چیز را با خود بلعید؛
ابتدا گلوله ای به سمت ذهنیتِ افکارم روانه کرد،
سپس قلب احساساتم را با دندان‌هایش جوید
و در پایان خودم را درون دریایی که هیچگاه قرار نیست اسمی از آن ببرم، غرق کرد.
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
می‌دانستید در روستای کوچک‌مان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سال‌خورده‌ای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگان‌ها بودند یکی را برگزیند تا تیر بارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهن‌مان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما، حضرت آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافل‌گیری را دست‌کم گرفت. آدم خوش‌قلبی را می‌شناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلح‌طلب و آزاد منش بود و به انسان‌ها و جانوران یکسان محبت می‌ورزید. بی‌تردید می‌گویم: در پاکی روان بی‌همتا! خب، در ایام آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدم‌تان روی چشم». تصور می‌کنید چه کسانی این دعوت محبت‌آمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبه‌نظامی که آن‌جا را خانه‌ی خودشان می‌دانستند وارد شدند و شکمش را دریدند ..
از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روز‌ها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سال‌هاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته می‌چکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
Aman az oon rooz
Mahyar
امان از اون روز که بگم دیگه مهم نی ..
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
جامِ احساست را از قلب‌ مذاب شده‌ام پر خواهم کرد؛
سپس از جهنم باز خواهم گشت ‌..
به بلوغ رسیدی یا روی دندونای عقلت نیش بستی؟