ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند،
روی ملافه نوشته شده بود:
"خراب است"
روی ملافه نوشته شده بود:
"خراب است"
کنون این جنون مرا به آخرین احساس رسانده؛
مانند آخرین فرد باقی مانده از خانواده، دختری که نجابت وجدان خود را به وسیله شستن قبور پدر و مادر با اشک خود، پاک نگه میدارد؛
آخرین شوالیه باقی مانده از جنگ با جسمی زخمی درون سنگری فراموش شده، روی زمینی پر از سردی و سکوت که همگان تصور آسمانی شدن او را دارند؛
و آخرین قطره اشکی که بعد از چکه کردن، تمام احساس آدمی نیز به همراه آن فرو میریزد و تصویری همیشگی از جنس سنگ برای خود در قاب اذهان میسازد ..
مانند آخرین فرد باقی مانده از خانواده، دختری که نجابت وجدان خود را به وسیله شستن قبور پدر و مادر با اشک خود، پاک نگه میدارد؛
آخرین شوالیه باقی مانده از جنگ با جسمی زخمی درون سنگری فراموش شده، روی زمینی پر از سردی و سکوت که همگان تصور آسمانی شدن او را دارند؛
و آخرین قطره اشکی که بعد از چکه کردن، تمام احساس آدمی نیز به همراه آن فرو میریزد و تصویری همیشگی از جنس سنگ برای خود در قاب اذهان میسازد ..
@NotWrite
رو به پایان موعد کلاس ادبیات بودیم که استاد با نوایی رسا بنده را صدا زد: آقای الف؟ چُرت میزنی؟ چرا حواست نیست؟
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصلهشان سرمیرفت و دلشان هوای خزر میکرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکردهام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهرهها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جملهی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصلهشان سرمیرفت و دلشان هوای خزر میکرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکردهام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهرهها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جملهی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.
ننوشته های یک نویسنده؛
Mckyyy – Roi (Instrumental Slowed)
هفتهی دوم مُرداد:
دروغ همه چیز را با خود بلعید؛
ابتدا گلوله ای به سمت ذهنیتِ افکارم روانه کرد،
سپس قلب احساساتم را با دندانهایش جوید
و در پایان خودم را درون دریایی که هیچگاه قرار نیست اسمی از آن ببرم، غرق کرد.
ابتدا گلوله ای به سمت ذهنیتِ افکارم روانه کرد،
سپس قلب احساساتم را با دندانهایش جوید
و در پایان خودم را درون دریایی که هیچگاه قرار نیست اسمی از آن ببرم، غرق کرد.
ننوشته های یک نویسنده؛
سقوط-آلبرکامو-@lbookl.pdf
میدانستید در روستای کوچکمان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سالخوردهای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگانها بودند یکی را برگزیند تا تیر بارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهنمان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما، حضرت آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافلگیری را دستکم گرفت. آدم خوشقلبی را میشناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلحطلب و آزاد منش بود و به انسانها و جانوران یکسان محبت میورزید. بیتردید میگویم: در پاکی روان بیهمتا! خب، در ایام آخرین جنگهای مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدمتان روی چشم». تصور میکنید چه کسانی این دعوت محبتآمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبهنظامی که آنجا را خانهی خودشان میدانستند وارد شدند و شکمش را دریدند ..
از سهولت حروف شروع و به پیچدگی ادبیات مختوم؛
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.
زندگی تشبیهی بود که مشبه نداشت به همین دلیل برای هر فرد داستانی مجزا داشت،
فعلی بود که جلمه آن پس از گذر زمان دیده نمیشد و بیست سال در یک چشم به هم زدن گذشت،
پارادوکسی بود که در عین سادگی، سخت ترین روزها در کمین آدمی نشسته بود،
کنون زیر چراغی با نور زرد، سالهاست درون این قبر تنگ خوابیده ام و به فرداهایی پوزخند میزنم که خون آن از لبان گذشته میچکید و نگران بودم نتوانم نجاتش دهم.