ننوشته های یک نویسنده؛
2.1K subscribers
134 photos
101 videos
20 files
55 links
خود و خدا، قابی سه نفره؛
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6546271285
Download Telegram
به سرفه کردنای آخر شبت وقتی از پشت بوم برمیگردی مشکوکم،به قرصای سر دردی که نمیخوری و میگی دردسر میشه دوباره، به درصدِ سلامت روانت که دیگه کمتر از ۱۵٪ بهت هشدار نمیده؛
مشکوکم به رنگ سفید و سردیِ زمستونِ بعد این پاییز گرم، به آفتابِ کم شرفِ بهمن ماه که لحظه ای نتونست دستامو گرم نگه داره!
من به خود شک هم مشکوکم که نکنه جز وهم و خیال، واقعیتی نباشه؟
گاهی می اندیشم درختی که تنها
بالای کوه زندگی می‌کند،
چرا از جنگل فرار کرده ؟
#آلبرکامو
ننوشته های یک نویسنده؛
Photo
ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند،
روی ملافه نوشته شده بود:
"خراب است"
کنون این جنون مرا به آخرین احساس رسانده؛
مانند آخرین فرد باقی مانده از خانواده، دختری که نجابت وجدان خود را به وسیله شستن قبور پدر و مادر با اشک خود، پاک نگه میدارد؛
آخرین شوالیه باقی مانده از جنگ با جسمی زخمی درون سنگری فراموش شده، روی زمینی پر از سردی و سکوت که همگان تصور آسمانی شدن او را دارند؛
و آخرین قطره اشکی که بعد از چکه کردن، تمام احساس آدمی نیز به همراه آن فرو می‌ریزد و تصویری همیشگی از جنس سنگ برای خود در قاب اذهان می‌سازد ..
@NotWrite
دیدی زیر یه پستایی میزنن هشتگ موقت؟ (#موقت)
ذهنیت بعضی آدما از همدیگه دقیقا همینه؛
نیاز موقت، حضور موقت، لذت موقت، محبت موقت، سود موقت و ‌..
اشتباه نشه، اینکه هیچ چیز همیشگی نیست یه مبحث جداست.
@NotWrite
رو به پایان موعد کلاس ادبیات بودیم که استاد با نوایی رسا بنده را صدا زد: آقای الف؟ چُرت میزنی؟ چرا حواست نیست؟
انصافا کلاس خشکی داشت، به طوری که اگر کویرهای یزد در آن جا حضور داشتند، حوصله‌شان سرمی‌رفت و دلشان هوای خزر می‌کرد!
به کنایه گفتم: در محضر شما که خواب حرام است، جای مناسبی پیدا نکرده‌ام، اجبارا میانِ اشعارِ صائب جا خوش کرده ام، اما گوشم با شماست!
حاضران نیز از این قافله جا نماندند و به خیال خود نمکِ حدیث مفصل میپاشیدند،
فردی میگفت بوی شراب و شمع و شیرینی به مشامش رسیده، دیگری با صدای بلندتر از یار خیالیِ آقای الف سخن میگفت و من مبهوتِ چهره‌ها!
لبخند تایید استاد نشان از این بود که دیگران جواب مرا داده اند، چنین صفت هایی در مخیله من گنجانده نمیشد، قید همه چیز را زده بودم، با خود میگفتم آنقدر درگیر اسم شده ایم که فعل اصلی جمله‌ی زندگی یادمان رفته ..؛ تا اینکه چشمانم را گشودم، همه چیز یک رویای ساده بود و من آن را سخت گرفته بودم، حقیقتا کسی حواسش به چرت زدن آقای الف هم نبود و این مرا سراسر هشیار و خشنود میساخت.