ننوشته های یک نویسنده؛
Elitsa Alexandrova – Assassin's Creed Rogue Main Theme
یه پاییز مخفی توی خودش داره این موسیقی.
چندین سال است که مرگ اولم را تجربه کرده ام، هیچ رقص قلمی نمیتواند داستان آن را بر روی تن سفید کاغذ منقوش کند بدین جهت جز سیاهی چیزی به چشم نمیآید، چنان مرده ای متحرک، سرگردان و حیران که گویی هرلحظه خاطره ای تکراری در ذهنش اتفاق میافتد و رنج از در و دیوار ثانیهها به زیر رگ هایش نفوذ میکند.
شاید مرگ دوم آغاز زندگی باشد ..
شاید مرگ دوم آغاز زندگی باشد ..
Forwarded from Hidden Chat
https://t.me/reyhanarttt
میشه از یه هنرمند حمایت کنید؟...✨
میشه از یه هنرمند حمایت کنید؟...✨
Telegram
𝗥𝗲𝘆𝗵𝗮𝗻ᵃʳᵗ
جایی که هنر زیبایی آسمانی را لمس میکند🌝🦋
@Reyhanadminn :جهت مشاوره و ثبت سفارش
https://www.instagram.com/reyhan._.art?igsh=MWVlbDgxZ2NrNTNkMg==
@Reyhanadminn :جهت مشاوره و ثبت سفارش
https://www.instagram.com/reyhan._.art?igsh=MWVlbDgxZ2NrNTNkMg==
❤1
با بنده از دل قرص حرف نزنید؛ به جز
سرترالین، دیازپام، فلوکستین، زاناکس؛
خاطره دیگری در یادم نمانده.
سرترالین، دیازپام، فلوکستین، زاناکس؛
خاطره دیگری در یادم نمانده.
کلههای پوچ، پاکتهای خالی و ریههای پر،
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
دلهای خالی، بغض های سر ریز،
بیزاری از تنهایی در میان جمعیتتان،
زندگانی روزمره سرشار از مرگ،
پاسخ مثبت به احساس منفی،
شیرینی دروغ و تلخی حقیقت،
انسانیتِ دریای خون،
به چشمان تناقض گوش بسپر.
مدت زیادی است که خودم را فریب میدهم،
من میان صفحات کتاب زیستشناسی گم شدم، همان صفحاتی که بوی مهر و پاییز و قلب میداد،
هزاران بار میان زل زدن های مداوم به کتاب شیمی، از بالای جدول تناوبی به پایین پرتاب میشدم و شاخههای مولکول دوپامین مرا زخمی میکرد،
حتی احوال سینوسی ام در کتاب ریاضی رسم شده بود و من منتظر تمام شدن افکارم بودم، هربار به صفر نزدیک اما تمام نشد!
فیزیک به یاد میآورد که چقدر از دنیای ماده خسته شده بودم و متوسل به حسهای دروغین؛
فوت من همین جا بود، میان این کتب که بیشتر از در و دیوار سفید، با افکار سیاهم به آن خیره شده ام.
آن روز ها هم رفتند همانند رنجها، آرام آرام اما کشنده.
من میان صفحات کتاب زیستشناسی گم شدم، همان صفحاتی که بوی مهر و پاییز و قلب میداد،
هزاران بار میان زل زدن های مداوم به کتاب شیمی، از بالای جدول تناوبی به پایین پرتاب میشدم و شاخههای مولکول دوپامین مرا زخمی میکرد،
حتی احوال سینوسی ام در کتاب ریاضی رسم شده بود و من منتظر تمام شدن افکارم بودم، هربار به صفر نزدیک اما تمام نشد!
فیزیک به یاد میآورد که چقدر از دنیای ماده خسته شده بودم و متوسل به حسهای دروغین؛
فوت من همین جا بود، میان این کتب که بیشتر از در و دیوار سفید، با افکار سیاهم به آن خیره شده ام.
آن روز ها هم رفتند همانند رنجها، آرام آرام اما کشنده.
❤2
عشق را بیماری مسری میدانست که درمانی برای آن وجود ندارد،
از روزی که متولد میشوی، مادر این بیماری را رهاورد وجودت میسازد، به گونهای که تا آخر زندگانی ، نقش روحت شده باشد و به همین انگیزه، او همیشه در یادت خواهد بود؛
این همان بیماری شیرینی است که انسان را همانند فرهاد، مست و مدهوش میسازد، شاید روزی فرهاد جفاپیشه و مجنون شود و تیشه بر ریشه همگان زند .. بیستون بهانهای است برای دلهای "سنگین".
از روزی که متولد میشوی، مادر این بیماری را رهاورد وجودت میسازد، به گونهای که تا آخر زندگانی ، نقش روحت شده باشد و به همین انگیزه، او همیشه در یادت خواهد بود؛
این همان بیماری شیرینی است که انسان را همانند فرهاد، مست و مدهوش میسازد، شاید روزی فرهاد جفاپیشه و مجنون شود و تیشه بر ریشه همگان زند .. بیستون بهانهای است برای دلهای "سنگین".
❤2
بِبُرد آن فرزانه ام در اوج مستی
ندانستم مرگ است یا که هستی
ز دام آن بیگانگان ما را رها کرد
ساخت دامی دگر به آنم مبتلا کرد
گفتمش هر آن خیالم در پی اوست
مرده ام اکنون خیالت راحت ای دوست
در پس چشمان درشتت نخواهم سنگر
آن اشارات نظر نامه رسان نیست دگر
گویی اهرمنی بیدار در دلم کرده لانه
من مانده ام و سایه و خواب آن پروانه.
"آریو"
ندانستم مرگ است یا که هستی
ز دام آن بیگانگان ما را رها کرد
ساخت دامی دگر به آنم مبتلا کرد
گفتمش هر آن خیالم در پی اوست
مرده ام اکنون خیالت راحت ای دوست
در پس چشمان درشتت نخواهم سنگر
آن اشارات نظر نامه رسان نیست دگر
گویی اهرمنی بیدار در دلم کرده لانه
من مانده ام و سایه و خواب آن پروانه.
"آریو"
❤1
شیطان مرا فریب نداد،
من حوایی بودم که دانسته میوه ممنوعه غم را خوردم،
فکر میکردم خدا حواسش به من نیست،
سال ها بعد فهمیدم که هوس آغوش زلیخا ارزش در بند چاه و زندان بودن را نداشت!
مقابل چشمان نوح در کردارم غرق میشدم و از کرده خود پشیمان نبودم،
در من غروری وجود داشت که برای شکسته شدن نیاز به ابراهیم داشت!
برای چندمین بار است که این وصیت را مینویسم، شاید برای ایوب هم صبری نمانده!
گاهی احساس میکنم قلمی که در دستانم است همانند عصای موسی، آتش به جان کلمات میافروزد ..
از شام آخر نمیهراسم، هم شما را میشناسم هم یهودا را،
بعد از مرگم ذرهای از او دلگیر نخواهم بود.
من حوایی بودم که دانسته میوه ممنوعه غم را خوردم،
فکر میکردم خدا حواسش به من نیست،
سال ها بعد فهمیدم که هوس آغوش زلیخا ارزش در بند چاه و زندان بودن را نداشت!
مقابل چشمان نوح در کردارم غرق میشدم و از کرده خود پشیمان نبودم،
در من غروری وجود داشت که برای شکسته شدن نیاز به ابراهیم داشت!
برای چندمین بار است که این وصیت را مینویسم، شاید برای ایوب هم صبری نمانده!
گاهی احساس میکنم قلمی که در دستانم است همانند عصای موسی، آتش به جان کلمات میافروزد ..
از شام آخر نمیهراسم، هم شما را میشناسم هم یهودا را،
بعد از مرگم ذرهای از او دلگیر نخواهم بود.