🐦⬛️ بعضی آدمها، بیآنکه بدانند، آرامآرام شبیه خانهای میشوند که آدم دلش همیشه میخواهد به آن برگردد؛ خانهای که حتی بعد از رفتن، بوی حضورش از ذهن آدم پاک نمیشود. شاید برای همین است که بعضی دلتنگیها، دلتنگِ یک آدم نیستند؛ دلتنگِ حسیاند که فقط کنار او تجربه کردهای، حسی شبیه امنترین گوشهی دنیا.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
💘1
گاهی احساس میکنم برای هر اتفاقی، سهمی از عذاب با خودم حمل میکنم.
خوشحالم؟ عذاب میکشم.
ناراحتم؟ باز هم عذاب میکشم.
اگر حتی در خیال، کسی را رنجانده باشم، عذاب وجدان رهایم نمیکند. انگار تا خرخره از احساس تقصیر و «کاش...» پر شدهام. مدام با خودم فکر میکنم شاید در حق آدمها کملطفی کردهام؛ شاید زحمتهایشان را ندیدهام؛ شاید حرفی زدهام که دل کسی را شکسته، یا رفتاری کردهام که کسی را ناامید کرده است. نمیدانم... شاید هم همهی اینها فقط ساختهی ذهن خستهی من باشد.
حتی در برابر خودم هم آرامش ندارم. احساس میکنم برای خودم زندگی نکردهام، به خواستههایم نرسیدهام و آنقدر درگیر راضی نگه داشتن همه بودهام که خودم را فراموش کردهام.
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، ذهنم تازه شروع به دویدن میکند. تا صبح، میان «شاید»هایی سرگردانم که نمیدانم واقعیاند یا نه؛ شاید کسی را رنجانده باشم، شاید دلی را شکسته باشم، شاید کسی از من دلگیر باشد...
و میان تمام این شایدها، فقط یک سوال در ذهنم میماند: با خودم چه کنم؟
در طول روز چه کنم که شب، وقتی سرم را روی بالش میگذارم، اینهمه عذاب همراهم نباشد؟ چه کنم تا این بار سنگینِ عذاب وجدان، برای لحظهای هم که شده، از روی سینهام برداشته شود؟
واقعا چه کنم؟
خوشحالم؟ عذاب میکشم.
ناراحتم؟ باز هم عذاب میکشم.
اگر حتی در خیال، کسی را رنجانده باشم، عذاب وجدان رهایم نمیکند. انگار تا خرخره از احساس تقصیر و «کاش...» پر شدهام. مدام با خودم فکر میکنم شاید در حق آدمها کملطفی کردهام؛ شاید زحمتهایشان را ندیدهام؛ شاید حرفی زدهام که دل کسی را شکسته، یا رفتاری کردهام که کسی را ناامید کرده است. نمیدانم... شاید هم همهی اینها فقط ساختهی ذهن خستهی من باشد.
حتی در برابر خودم هم آرامش ندارم. احساس میکنم برای خودم زندگی نکردهام، به خواستههایم نرسیدهام و آنقدر درگیر راضی نگه داشتن همه بودهام که خودم را فراموش کردهام.
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، ذهنم تازه شروع به دویدن میکند. تا صبح، میان «شاید»هایی سرگردانم که نمیدانم واقعیاند یا نه؛ شاید کسی را رنجانده باشم، شاید دلی را شکسته باشم، شاید کسی از من دلگیر باشد...
و میان تمام این شایدها، فقط یک سوال در ذهنم میماند: با خودم چه کنم؟
در طول روز چه کنم که شب، وقتی سرم را روی بالش میگذارم، اینهمه عذاب همراهم نباشد؟ چه کنم تا این بار سنگینِ عذاب وجدان، برای لحظهای هم که شده، از روی سینهام برداشته شود؟
واقعا چه کنم؟
💘1
Forwarded from «سهشنبهها با دایانودو🦕» (﮼دایان؛)
اگر منتظر بمونی اول حالت خوب بشه و بعد زندگی کردن رو شروع کنی، ممکنه تا ابد منتظر بمونی. زندگیات رو بکن. غمگین باش و انجامش بده. مضطرب باش و انجامش بده. چون بهبود پیدا کردن همیشه قبل از تجربه کردن اتفاق نمیافته. گاهی خود تجربهست که کمکم التیامت میده.
🤝1
اگه من بهت نیاز داشته باشم و تو اونجا نباشی، من یاد میگیرم که دیگه بهت نیازی نداشته باشم.
💘1
Forwarded from RegaPlus
کاش آدمها انقدر بد نبودن، من بعضیها رو واقعاً دوست داشتم.
من هرگز واقعا خوشحال نبودهام. من همیشه تنها بودهام. حتی وقتی در کنار مردم بودم تنهایی همراه من بود.
Forwarded from خونه شماره ۸ (Samyar)
گاهی میترسم از اینکه بعد کلی تلاش، تهش اون شکلی نشه که تصور میکردم. میترسم از اینکه بعد کلی جنگ، تهش اونجایی نباشم که آرزوش رو میکردم.