نمیدانم از کجا شروع کنم؛ فقط میدانم چیزی درونم هست که اصرار دارد نوشته شود. نمیدانم چگونه باید آن را به کلمه تبدیل کنم، اما میدانم غمی بزرگ است؛ از آن غمها که حتی نوشتن هم درمانشان نمیکند، فقط شکل دیگری به آنها میدهد.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
💘1
I know who is fake and who is real, I just love watching their acting skills.
💘1
ای تابستانِ گرم و سوزان، خوشآمدی! اما دلهای ما هنوز از زمستان سردِ گذشته تاول دارد.
💘1
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم،
اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای
اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است . . .
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم،
اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای
اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است . . .
💘1
تو اما هیچوقت فراموش نکن؛ روزی که افتاده باشی، از زمین بلندت میکنم اگر هم نتوانم، کنارت دراز میکشم.
تورگوت اویار
💘1
Forwarded from ⊰𝑴𝒊𝒖𝑴𝒆𝒍𝒐𝒏⊱
« گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران میشوم
نـاز کن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی! »
نـاز کن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی! »
-مزنگی
🌚1
🐦⬛️ بعضی آدمها، بیآنکه بدانند، آرامآرام شبیه خانهای میشوند که آدم دلش همیشه میخواهد به آن برگردد؛ خانهای که حتی بعد از رفتن، بوی حضورش از ذهن آدم پاک نمیشود. شاید برای همین است که بعضی دلتنگیها، دلتنگِ یک آدم نیستند؛ دلتنگِ حسیاند که فقط کنار او تجربه کردهای، حسی شبیه امنترین گوشهی دنیا.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
💘1
گاهی احساس میکنم برای هر اتفاقی، سهمی از عذاب با خودم حمل میکنم.
خوشحالم؟ عذاب میکشم.
ناراحتم؟ باز هم عذاب میکشم.
اگر حتی در خیال، کسی را رنجانده باشم، عذاب وجدان رهایم نمیکند. انگار تا خرخره از احساس تقصیر و «کاش...» پر شدهام. مدام با خودم فکر میکنم شاید در حق آدمها کملطفی کردهام؛ شاید زحمتهایشان را ندیدهام؛ شاید حرفی زدهام که دل کسی را شکسته، یا رفتاری کردهام که کسی را ناامید کرده است. نمیدانم... شاید هم همهی اینها فقط ساختهی ذهن خستهی من باشد.
حتی در برابر خودم هم آرامش ندارم. احساس میکنم برای خودم زندگی نکردهام، به خواستههایم نرسیدهام و آنقدر درگیر راضی نگه داشتن همه بودهام که خودم را فراموش کردهام.
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، ذهنم تازه شروع به دویدن میکند. تا صبح، میان «شاید»هایی سرگردانم که نمیدانم واقعیاند یا نه؛ شاید کسی را رنجانده باشم، شاید دلی را شکسته باشم، شاید کسی از من دلگیر باشد...
و میان تمام این شایدها، فقط یک سوال در ذهنم میماند: با خودم چه کنم؟
در طول روز چه کنم که شب، وقتی سرم را روی بالش میگذارم، اینهمه عذاب همراهم نباشد؟ چه کنم تا این بار سنگینِ عذاب وجدان، برای لحظهای هم که شده، از روی سینهام برداشته شود؟
واقعا چه کنم؟
خوشحالم؟ عذاب میکشم.
ناراحتم؟ باز هم عذاب میکشم.
اگر حتی در خیال، کسی را رنجانده باشم، عذاب وجدان رهایم نمیکند. انگار تا خرخره از احساس تقصیر و «کاش...» پر شدهام. مدام با خودم فکر میکنم شاید در حق آدمها کملطفی کردهام؛ شاید زحمتهایشان را ندیدهام؛ شاید حرفی زدهام که دل کسی را شکسته، یا رفتاری کردهام که کسی را ناامید کرده است. نمیدانم... شاید هم همهی اینها فقط ساختهی ذهن خستهی من باشد.
حتی در برابر خودم هم آرامش ندارم. احساس میکنم برای خودم زندگی نکردهام، به خواستههایم نرسیدهام و آنقدر درگیر راضی نگه داشتن همه بودهام که خودم را فراموش کردهام.
شبها، وقتی همهچیز ساکت میشود، ذهنم تازه شروع به دویدن میکند. تا صبح، میان «شاید»هایی سرگردانم که نمیدانم واقعیاند یا نه؛ شاید کسی را رنجانده باشم، شاید دلی را شکسته باشم، شاید کسی از من دلگیر باشد...
و میان تمام این شایدها، فقط یک سوال در ذهنم میماند: با خودم چه کنم؟
در طول روز چه کنم که شب، وقتی سرم را روی بالش میگذارم، اینهمه عذاب همراهم نباشد؟ چه کنم تا این بار سنگینِ عذاب وجدان، برای لحظهای هم که شده، از روی سینهام برداشته شود؟
واقعا چه کنم؟
💘1
Forwarded from «سهشنبهها با دایانودو🦕» (﮼دایان؛)
اگر منتظر بمونی اول حالت خوب بشه و بعد زندگی کردن رو شروع کنی، ممکنه تا ابد منتظر بمونی. زندگیات رو بکن. غمگین باش و انجامش بده. مضطرب باش و انجامش بده. چون بهبود پیدا کردن همیشه قبل از تجربه کردن اتفاق نمیافته. گاهی خود تجربهست که کمکم التیامت میده.
🤝1
اگه من بهت نیاز داشته باشم و تو اونجا نباشی، من یاد میگیرم که دیگه بهت نیازی نداشته باشم.
💘1