You don’t blame clown for acting like a clown and get disappointed, blame yourself for going to the circus.
🥱2
گاهی خسته میشوی، گاهی ذهنت آنقدر دور میرود که خودت را پشتِ همهچیز جا میگذاری، گاهی فکر میکنی زیادی حس میکنی، زیادی میخواهی، زیادی رویا میبافی. اما حقیقت این است آدمهایی با قلبِ آرام، دنیا را همانطور که هست میپذیرند؛ آدمهایی مثل تو، آخرِ یک روز، دنیا را به چیزی نزدیکتر به رویاهایشان تبدیل میکنند.
💘2
این جماعت را که میبینی بَسی بازیگرند
وقتِ غم با هم غریبه، وقتِ شادی یاورند
چون که پای سودشان آید یک روزی درمیان
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند .
وقتِ غم با هم غریبه، وقتِ شادی یاورند
چون که پای سودشان آید یک روزی درمیان
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند .
💘1
People have beautiful things to say about you, but you must die first.
Fyodor Dostoevsky
🌚1
🧌I can't trust people anymore.
My perfume stays much longer than their promises.
My perfume stays much longer than their promises.
💘1
نمیدانم از کجا شروع کنم؛ فقط میدانم چیزی درونم هست که اصرار دارد نوشته شود. نمیدانم چگونه باید آن را به کلمه تبدیل کنم، اما میدانم غمی بزرگ است؛ از آن غمها که حتی نوشتن هم درمانشان نمیکند، فقط شکل دیگری به آنها میدهد.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
💘1
I know who is fake and who is real, I just love watching their acting skills.
💘1
ای تابستانِ گرم و سوزان، خوشآمدی! اما دلهای ما هنوز از زمستان سردِ گذشته تاول دارد.
💘1
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم،
اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای
اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است . . .
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم،
اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای
اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است . . .
💘1
تو اما هیچوقت فراموش نکن؛ روزی که افتاده باشی، از زمین بلندت میکنم اگر هم نتوانم، کنارت دراز میکشم.
تورگوت اویار
💘1
Forwarded from ⊰𝑴𝒊𝒖𝑴𝒆𝒍𝒐𝒏⊱
« گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران میشوم
نـاز کن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی! »
نـاز کن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی! »
-مزنگی
🌚1
🐦⬛️ بعضی آدمها، بیآنکه بدانند، آرامآرام شبیه خانهای میشوند که آدم دلش همیشه میخواهد به آن برگردد؛ خانهای که حتی بعد از رفتن، بوی حضورش از ذهن آدم پاک نمیشود. شاید برای همین است که بعضی دلتنگیها، دلتنگِ یک آدم نیستند؛ دلتنگِ حسیاند که فقط کنار او تجربه کردهای، حسی شبیه امنترین گوشهی دنیا.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
نمیدانم چه چیزی در وجود این آدمهاست که حتی با شنیدن صدایشان یا دیدن تصویری از آنها، تمام خستگیِ روز از تنت بیرون میرود و لبخندی بیاختیار روی لبهایت مینشیند. انگار فقط بودنشان، حتی از دور، یادآوری میکند که دنیا هنوز جای امنی برای نفس کشیدن دارد.
تو برای من خانهای هستی که هیچوقت از بازگشتن به آن خسته نمیشوم؛ جایی که هر بار به آن میرسم، انگار تکهای از خودم را دوباره پیدا میکنم.
💘1