Don't use your energy to worry.
Use your energy to believe, create, trust, grow and heal.
Use your energy to believe, create, trust, grow and heal.
💘1
𝖬𝗒 𝖭𝗈𝗍𝖾𝖱𝗈𝗈𝗆
از آدمایی که به یک چیزی پیله میکنن و ول نمیکنن متنفرم.
از آدمایی که ذرهای احساس مسئولیت نمیکنن متنفرم.
🤝1
کاش پیرتر بودم، مثل ریشهها
یا جوانتر بودم، مانند شاخهها
اینجا که من ایستادهام، فقط تبر میخورد.
یا جوانتر بودم، مانند شاخهها
اینجا که من ایستادهام، فقط تبر میخورد.
💘1
میدانی، من مجبورم موفق شوم؛ وگرنه همهی آن رنجهایی که تابهحال کشیدهام فقط رنج بودهاند.
ویکتور فرانکل
💘1
You don’t blame clown for acting like a clown and get disappointed, blame yourself for going to the circus.
🥱2
گاهی خسته میشوی، گاهی ذهنت آنقدر دور میرود که خودت را پشتِ همهچیز جا میگذاری، گاهی فکر میکنی زیادی حس میکنی، زیادی میخواهی، زیادی رویا میبافی. اما حقیقت این است آدمهایی با قلبِ آرام، دنیا را همانطور که هست میپذیرند؛ آدمهایی مثل تو، آخرِ یک روز، دنیا را به چیزی نزدیکتر به رویاهایشان تبدیل میکنند.
💘2
این جماعت را که میبینی بَسی بازیگرند
وقتِ غم با هم غریبه، وقتِ شادی یاورند
چون که پای سودشان آید یک روزی درمیان
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند .
وقتِ غم با هم غریبه، وقتِ شادی یاورند
چون که پای سودشان آید یک روزی درمیان
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند .
💘1
People have beautiful things to say about you, but you must die first.
Fyodor Dostoevsky
🌚1
🧌I can't trust people anymore.
My perfume stays much longer than their promises.
My perfume stays much longer than their promises.
💘1
نمیدانم از کجا شروع کنم؛ فقط میدانم چیزی درونم هست که اصرار دارد نوشته شود. نمیدانم چگونه باید آن را به کلمه تبدیل کنم، اما میدانم غمی بزرگ است؛ از آن غمها که حتی نوشتن هم درمانشان نمیکند، فقط شکل دیگری به آنها میدهد.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
انگار هر بار که میخواهم از آن بنویسم، فقط سایهای از آن روی کاغذ میافتد و خودِ غم، جایی دورتر و سنگینتر درونم باقی میماند؛ جایی میان گلو و قلبم. سنگینیاش آنقدر زیاد است که بیاجازه، راهش را تا چشمهایم پیدا میکند و در قالب قطرههای اشک فرو میریزد. و عجیبتر اینکه این غم فقط برای من نیست. انگار تکهای از اندوه یک سرزمین است که در سینهام جا مانده؛ اندوهِ روزهایی که گذشتند اما هرگز تمام نشدند. روزهایی که نامشان در تقویم ماند، اما دردشان در دل آدمها.
هر بار که به اتفاقات دی ماه فکر میکنم، احساس میکنم بعضی زخمها قرار نیست با گذشت زمان کوچک شوند؛ فقط یاد میگیریم چگونه با سنگینیشان زندگی کنیم. اما بعضی شبها، مثل امشب، همهچیز دوباره زنده میشود؛ انگار زمان از حرکت میایستد و داغِ آن روزها دوباره راهش را تا چشمهایم پیدا میکند.
💘1
I know who is fake and who is real, I just love watching their acting skills.
💘1