میسازم، چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست.
فروغ فرخزاد
🤝12
نه مغرورم
نه دلسنگم
نه از تحقیر میترسم
پر از بغضم ولی
از اشک بیتاثیر
میترسم.
نه دلسنگم
نه از تحقیر میترسم
پر از بغضم ولی
از اشک بیتاثیر
میترسم.
🌚10🤝1
They say every storm has two purposes: Destroy what isn't solid and reveal what is.
از سختیهای اضطراب اینه که گاهی نمیدونی دقیقا از چی ناراحتی، فقط حس میکنی یه چیزی توی دلت سنگینه و هر لحظه داره بیشتر خفهت میکنه.
🤝4
احساس میکنم که در دنیا بیگانه هستم و زبان مردم را نمیفهمم و این امر مرا بیچاره کرده است.
بابا لنگ دراز
🤝3💘1
وقتی ترسِ از دست دادن کسی یا چیزی رو تجربه نکرده باشی، قدر بودنش رو نمیفهمی.
💘3🤝2
Forwarded from Exclusive (Alireza)
برخی نبردها، تنها خاکستری بر جان میپاشند؛ رها کن، که ارزش آرامش از خون پیروزی بیشتر است.
💘2
هیچ روزی دوباره نمیآید، هیچ نگاهی تکرار نمیشود؛ پس بگذار امروز، همان چیزی باشد که بعدها دلت برایش تنگ میشود.
🌚4
Forwarded from Exclusive (دوریو)
انسانها هرگز جنایت را با این چنین کمال و شادمانی انجام نمیدهند، مگر زمانی که آن را از روی اعتقاد مذهبی انجام دهند.
دوباره میسازمت وطن،
اگرچه با خشت ِ جان خویش
ستون به سقف تو میزنم،
اگرچه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گُل،
به میل نسل ِ جوان ِ تو
دوباره میشویم از تو خون،
به سیل اشک ِ روان ِ خویش
دوباره، یک روز ِ روشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم،
ز آبی آسمان خویش
کسی که عظم رمیم را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه،
به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق،
بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش.
اگرچه با خشت ِ جان خویش
ستون به سقف تو میزنم،
اگرچه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گُل،
به میل نسل ِ جوان ِ تو
دوباره میشویم از تو خون،
به سیل اشک ِ روان ِ خویش
دوباره، یک روز ِ روشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم،
ز آبی آسمان خویش
کسی که عظم رمیم را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه،
به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق،
بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش.
سیمین بهبهانی
💘1