🧠 نوروژنز: بررسی نقش، فواید و کاربردهای درمانی( قسمت دوم)
نوروژنز بالغ به فرآیند تولید و تمایز نورونهای جدید از سلولهای بنیادی عصبی در مغز بزرگسالان اطلاق میشود، که مهمترین محل وقوع آن ناحیه زیردندانهایِ هیپوکامپ است ناحیهای که به پردازش حافظه و تنظیم خلق مرتبط است.
افزایش این فرآیند، نشاندهنده پلاستیسیته ساختاری و عملکردی مغز بوده و پتانسیل قابلتوجهی در بهبود عملکرد شناختی و پاسخ به اختلالات عصبی دارد.
تحقیقات نشان دادهاند که نوروژنز بالغ با افزایش انعطافپذیری شبکههای عصبی، یادگیری و حافظه فضایی مرتبط است، زیرا نورونهای تازه میتوانند به مدارهای موجود وارد شده و پردازش اطلاعات را بهینه کنند. این پدیده همچنین توانایی مغز را در پاسخ به چالشهای شناختی و محیطی افزایش میدهد.
در زمینه سلامت روان، فرضیه نوروژنز نشان داده که کاهش نوروژنز در هیپوکامپ با اختلالات خلقی نظیر افسردگی و اضطراب ارتباط دارد و درمانهایی که نوروژنز را تحریک میکنند (مانند برخی داروهای ضدافسردگی یا فعالیتهای بدنی) ممکن است به بهبود این اختلالات کمک کنند. هرچند برخی نتایج هنوز متناقضاند، شواهد حیوانی نشان دادهاند که افزایش نوروژنز میتواند اثرات ضدافسردگی داشته باشد و نقش بالقوهای در درمان اختلالات روانتنی ایفا کند.
در حوزه بیماریهای نورودژنراتیو، مطالعات نشان دادهاند که نوروژنز بالغ تحت تأثیر بیماریهایی مانند آلزایمر، پارکینسون و سایر اختلالات قرار میگیرد و این اختلال در فرایند تولید نورونهای جدید ممکن است در مسیرهای پاتولوژیک این بیماریها دخیل باشد. بازگرداندن یا تقویت نوروژنز از طریق مداخلات سلولی، مولکولی یا سبک زندگی میتواند پتانسیل درمانی برای ترمیم مدارهای عصبی و بازیابی عملکردهای از دست رفته داشته باشد.
بهطور مشخص، مطالعات مروری در سال ۲۰۲۵ گزارش دادهاند که نقص در نوروژنز هیپوکامپ در بیماری آلزایمر با کاهش تکثیر سلولهای پیشساز و اختلال در بلوغ نورونی همراه است و استراتژیهای درمانی که هدفشان بازگرداندن نوروژنز است، میتوانند به بهبود حافظه و کند کردن پیشرفت اختلال کمک کنند.
فاکتورهای محیطی و سبک زندگی مثل ورزش، خواب مناسب و کاهش استرس نیز میتوانند به طور مثبت نوروژنز را تنظیم کرده و احتمالاً در برابر پیری مغزی و اختلالات شناختی مقاومتی ایجاد کنند گرچه نیاز به پژوهشهای بیشتر در انسان وجود دارد.
📌 جمعبندی
به طور خلاصه، نوروژنز بالغ یک پدیده زیستساختاری کلیدی در مغز بزرگسالان است که به پلاستیسیته عصبی، حافظه، یادگیری و تنظیم خلق کمک میکند. اختلالات در این فرایند با بیماریهای نورودژنراتیو و اختلالات رفتاری_روانی در ارتباط بوده و تحریک یا بازیابی آن یکی از اهداف نوظهور درمانی در علوم اعصاب و طب عصبی به شمار میآید.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
🔗Shetty AK, et al. (2025) Editorial on the therapeutic potential of adult hippocampal neurogenesis
🔗Yang J. (2025) The role of adult hippocampal neurogenesis in Alzheimer’s disease: Mechanisms, Therapeutic Potential, and Future Directions
🔗Derso TB, et al. (2025) Neural stem cells in adult neurogenesis and their therapeutic applications in neurodegenerative disorders: a concise review
🔗PubMed review on exercise and adult neurogenesis (2025) Lifestyle factors regulating adult hippocampal neurogenesis
نوروژنز بالغ به فرآیند تولید و تمایز نورونهای جدید از سلولهای بنیادی عصبی در مغز بزرگسالان اطلاق میشود، که مهمترین محل وقوع آن ناحیه زیردندانهایِ هیپوکامپ است ناحیهای که به پردازش حافظه و تنظیم خلق مرتبط است.
افزایش این فرآیند، نشاندهنده پلاستیسیته ساختاری و عملکردی مغز بوده و پتانسیل قابلتوجهی در بهبود عملکرد شناختی و پاسخ به اختلالات عصبی دارد.
تحقیقات نشان دادهاند که نوروژنز بالغ با افزایش انعطافپذیری شبکههای عصبی، یادگیری و حافظه فضایی مرتبط است، زیرا نورونهای تازه میتوانند به مدارهای موجود وارد شده و پردازش اطلاعات را بهینه کنند. این پدیده همچنین توانایی مغز را در پاسخ به چالشهای شناختی و محیطی افزایش میدهد.
در زمینه سلامت روان، فرضیه نوروژنز نشان داده که کاهش نوروژنز در هیپوکامپ با اختلالات خلقی نظیر افسردگی و اضطراب ارتباط دارد و درمانهایی که نوروژنز را تحریک میکنند (مانند برخی داروهای ضدافسردگی یا فعالیتهای بدنی) ممکن است به بهبود این اختلالات کمک کنند. هرچند برخی نتایج هنوز متناقضاند، شواهد حیوانی نشان دادهاند که افزایش نوروژنز میتواند اثرات ضدافسردگی داشته باشد و نقش بالقوهای در درمان اختلالات روانتنی ایفا کند.
در حوزه بیماریهای نورودژنراتیو، مطالعات نشان دادهاند که نوروژنز بالغ تحت تأثیر بیماریهایی مانند آلزایمر، پارکینسون و سایر اختلالات قرار میگیرد و این اختلال در فرایند تولید نورونهای جدید ممکن است در مسیرهای پاتولوژیک این بیماریها دخیل باشد. بازگرداندن یا تقویت نوروژنز از طریق مداخلات سلولی، مولکولی یا سبک زندگی میتواند پتانسیل درمانی برای ترمیم مدارهای عصبی و بازیابی عملکردهای از دست رفته داشته باشد.
بهطور مشخص، مطالعات مروری در سال ۲۰۲۵ گزارش دادهاند که نقص در نوروژنز هیپوکامپ در بیماری آلزایمر با کاهش تکثیر سلولهای پیشساز و اختلال در بلوغ نورونی همراه است و استراتژیهای درمانی که هدفشان بازگرداندن نوروژنز است، میتوانند به بهبود حافظه و کند کردن پیشرفت اختلال کمک کنند.
فاکتورهای محیطی و سبک زندگی مثل ورزش، خواب مناسب و کاهش استرس نیز میتوانند به طور مثبت نوروژنز را تنظیم کرده و احتمالاً در برابر پیری مغزی و اختلالات شناختی مقاومتی ایجاد کنند گرچه نیاز به پژوهشهای بیشتر در انسان وجود دارد.
📌 جمعبندی
به طور خلاصه، نوروژنز بالغ یک پدیده زیستساختاری کلیدی در مغز بزرگسالان است که به پلاستیسیته عصبی، حافظه، یادگیری و تنظیم خلق کمک میکند. اختلالات در این فرایند با بیماریهای نورودژنراتیو و اختلالات رفتاری_روانی در ارتباط بوده و تحریک یا بازیابی آن یکی از اهداف نوظهور درمانی در علوم اعصاب و طب عصبی به شمار میآید.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
🔗Shetty AK, et al. (2025) Editorial on the therapeutic potential of adult hippocampal neurogenesis
🔗Yang J. (2025) The role of adult hippocampal neurogenesis in Alzheimer’s disease: Mechanisms, Therapeutic Potential, and Future Directions
🔗Derso TB, et al. (2025) Neural stem cells in adult neurogenesis and their therapeutic applications in neurodegenerative disorders: a concise review
🔗PubMed review on exercise and adult neurogenesis (2025) Lifestyle factors regulating adult hippocampal neurogenesis
PubMed
The role of resveratrol in neurogenesis: a systematic review - PubMed
This finding, albeit with some limitations, provides a plausible indication of RV's beneficial function in neurogenesis. Indeed, RV intake may result in neurogenesis benefits-namely, cognitive function, mood regulation, stress resilience, and neuroprotection…
❤5👍1🔥1
𝙉𝙚𝙪𝙧𝙤𝙋𝙡𝙪𝙨⚡️
Article: Exposure to childhood maltreatment is associated with specific epigenetic patterns in sperm Published: 03 January 2025
▫️رد تروماهای کودکی پدر در زیستشناسی نسل بعد /گذشتهای که به ارث میرسد: استرس، اپیژنتیک و نسل آینده
زخمهای روانی دوران کودکی پدران میتوانند فراتر از تجربهی فردی عمل کنند و ردپای زیستی آنها در سلولهای جنسی باقی بماند. پژوهشی تازه منتشرشده در Molecular Psychiatry نشان میدهد که مواجهه مردان با بدرفتاریها و استرسهای شدید در کودکی، با تغییرات مشخص اپیژنتیک در اسپرم همراه است؛ تغییراتی که نه توالی DNA، بلکه نحوه تنظیم و بیان ژنها را دگرگون میکنند.
در این مطالعه مشخص شد مردانی که سابقه بالاتری از آسیبهای کودکی دارند، الگوهای متفاوتی از متیلاسیون DNA و بیان RNAهای کوچک غیرکدکننده در اسپرم نشان میدهند. این مولکولهای تنظیمی نقش مهمی در رشد عصبی، تنظیم پاسخ به استرس و عملکرد سیستم ایمنی دارند و از این مسیر میتوانند بر ویژگیهای زیستی نسل بعد اثر بگذارند.
یافته مهم دیگر پژوهش این است که این نشانههای اپیژنتیک ماهیتی ایستا و غیرقابلتغییر ندارند. دادهها نشان میدهند که با بهبود وضعیت روانی و کاهش بار استرس، بخشی از این تغییرات میتوانند در بازههای زمانی نسبتا کوتاه تعدیل شوند.
در مجموع، این مطالعه مرز میان تجربه روانی و وراثت زیستی را بازتعریف میکند و نشان میدهد سلامت روان مردان نهتنها پیامدی فردی، بلکه عاملی بالقوه در شکلدهی زیستشناسی نسل آینده است؛ بهگونهای که مداخلات روانی امروز میتوانند اثرات زیستی فردا را تحتتأثیر قرار دهند.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source
زخمهای روانی دوران کودکی پدران میتوانند فراتر از تجربهی فردی عمل کنند و ردپای زیستی آنها در سلولهای جنسی باقی بماند. پژوهشی تازه منتشرشده در Molecular Psychiatry نشان میدهد که مواجهه مردان با بدرفتاریها و استرسهای شدید در کودکی، با تغییرات مشخص اپیژنتیک در اسپرم همراه است؛ تغییراتی که نه توالی DNA، بلکه نحوه تنظیم و بیان ژنها را دگرگون میکنند.
در این مطالعه مشخص شد مردانی که سابقه بالاتری از آسیبهای کودکی دارند، الگوهای متفاوتی از متیلاسیون DNA و بیان RNAهای کوچک غیرکدکننده در اسپرم نشان میدهند. این مولکولهای تنظیمی نقش مهمی در رشد عصبی، تنظیم پاسخ به استرس و عملکرد سیستم ایمنی دارند و از این مسیر میتوانند بر ویژگیهای زیستی نسل بعد اثر بگذارند.
یافته مهم دیگر پژوهش این است که این نشانههای اپیژنتیک ماهیتی ایستا و غیرقابلتغییر ندارند. دادهها نشان میدهند که با بهبود وضعیت روانی و کاهش بار استرس، بخشی از این تغییرات میتوانند در بازههای زمانی نسبتا کوتاه تعدیل شوند.
در مجموع، این مطالعه مرز میان تجربه روانی و وراثت زیستی را بازتعریف میکند و نشان میدهد سلامت روان مردان نهتنها پیامدی فردی، بلکه عاملی بالقوه در شکلدهی زیستشناسی نسل آینده است؛ بهگونهای که مداخلات روانی امروز میتوانند اثرات زیستی فردا را تحتتأثیر قرار دهند.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source
Telegram
𝙉𝙚𝙪𝙧𝙤𝙋𝙡𝙪𝙨⚡️
خِرَد باید و دانش و راستی.......
❤4👍2🔥1
بازآرایی وتغییرات مغز مادر در دوران بارداری: از تغییرات هورمونی تا سازماندهی نوین شبکههای عصبی
شواهد انباشته از مطالعات تصویربرداری عصبی، بهویژه پژوهشهای طولی مبتنی بر MRI ساختاری و عملکردی، نشان میدهد که بارداری با مجموعهای از تغییرات سیستماتیک در سازماندهی مغز مادر همراه است. این تغییرات نه بهصورت آسیبشناختی، بلکه در چارچوب بازسازماندهی عصبی وابسته به هورمونها و نیازهای رفتاریِ دوره والدگری اولیه قابل تفسیر هستند.
در سطح ساختاری، کاهش قابلتوجه حجم ماده خاکستری و ضخامت قشر مغز در طی بارداری بهطور مکرر گزارش شده است. این تغییرات عمدتا در نواحی درگیر در شناخت اجتماعی، پردازش هیجانی، خودارجاعی و تنظیم هیجان مشاهده میشوند، از جمله قشر پیشپیشانی میانی، نواحی تمپورال، قشر سینگولیت قدامی و اجزایی از شبکه پیشفرض مغز. تحلیلهای طولی نشان میدهند که این کاهشها غالبا از سهماهه اول آغاز شده، در سهماهه سوم به اوج میرسند و پس از زایمان بهصورت نسبی و ناهمگن بازگشتپذیر هستند. این الگو با فرایند «هرس سیناپسی وابسته به هورمون» سازگار است که طی آن مغز با حذف اتصالات کمکاربرد، کارایی شبکههای مرتبط با مراقبت و تعامل اجتماعی را افزایش میدهد.
از منظر نورواندوکرینولوژیک، افزایش شدید و نوسانی هورمونهای استروئیدی، بهویژه استروژن و پروژسترون، بهعنوان محرکهای اصلی این بازسازماندهی عصبی شناخته میشوند. شواهد همبستگی نشان میدهد که دامنه تغییرات ساختاری مغز با شدت تغییرات هورمونی در دوران بارداری همسو است. افزون بر این، اکسیتوسین و سایر نوروپپتیدهای مرتبط با پیوند اجتماعی، در تغییر پاسخپذیری شبکههای لیمبیک و مدارهای پاداش نقش دارند و حساسیت مغز مادر به محرکهای مرتبط با نوزاد را افزایش میدهند.
در سطح عملکردی و شناختی، مرورهای نظاممند نشان میدهند که شواهد مربوط به (کاهش کلی عملکرد شناختی) در دوران بارداری ناهمگون و غیرقطعی است. در حالی که برخی مطالعات افتهای خفیف و گذرا در حافظه کاری یا توجه پایدار گزارش کردهاند، این تغییرات بهطور یکنواخت مشاهده نمیشوند و اغلب تحتتأثیر عوامل مخدوشکنندهای نظیر کیفیت خواب، استرس روانی و بار هیجانی قرار دارند.
در مقابل، شواهد عملکردی حاکی از افزایش کارایی پردازش اطلاعات اجتماعی، تشخیص نشانههای هیجانی و پاسخدهی تطبیقی به سیگنالهای محیطی مرتبط با نوزاد است.
بنابراین، الگوی کلی یافتهها بیشتر با بازتخصیص منابع شناختی سازگار است تا افت توانایی شناختی.
مطالعات طولی بلندمدت نشان دادهاند که بخشی از تغییرات مغزی ناشی از بارداری میتواند سالها پس از زایمان باقی بماند. این پایداری نسبی بهویژه در شبکههای مرتبط با شناخت اجتماعی و پردازش هیجانی مشاهده شده و حتی امکان تمایز مغز زنان دارای سابقه بارداری از زنان بدون سابقه بارداری را در تحلیلهای مبتنی بر یادگیری ماشین فراهم کرده است. چنین یافتههایی مؤید آن هستند که بارداری میتواند بهعنوان یک رویداد زیستی با اثرات ماندگار بر معماری مغز در نظر گرفته شود.
در مجموع، شواهد معاصر نشان میدهد که بارداری موجب تضعیف مغز نمیشود، بلکه با بازآرایی ساختاری و عملکردی هدفمند همراه است که مغز را برای الزامات رفتاری، هیجانی و اجتماعی مادری بهینه میکند. تفسیر این تغییرات در چارچوب تطبیق عصبی، از نظر مفهومی دقیقتر از رویکردهای تقلیلگرایانهای است که آنها را صرفا بهعنوان افت شناختی یا (فراموشی بارداری) توصیف میکنند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
📎Brain changes observed during pregnancy NIH
📎Neuroimaging reveals widespread gray matter changes during pregnancy Medical Xpress
📎Exploring the influence of pregnancy on cognitive function in women: A systematic review BMC Pregnancy and Childbirth
📎Redefining the mom brain narrative: Adaptive cognitive changes in the perinatal period PubMed
📎Do pregnancy-induced brain changes reverse? Brain Sciences (MDPI)
شواهد انباشته از مطالعات تصویربرداری عصبی، بهویژه پژوهشهای طولی مبتنی بر MRI ساختاری و عملکردی، نشان میدهد که بارداری با مجموعهای از تغییرات سیستماتیک در سازماندهی مغز مادر همراه است. این تغییرات نه بهصورت آسیبشناختی، بلکه در چارچوب بازسازماندهی عصبی وابسته به هورمونها و نیازهای رفتاریِ دوره والدگری اولیه قابل تفسیر هستند.
در سطح ساختاری، کاهش قابلتوجه حجم ماده خاکستری و ضخامت قشر مغز در طی بارداری بهطور مکرر گزارش شده است. این تغییرات عمدتا در نواحی درگیر در شناخت اجتماعی، پردازش هیجانی، خودارجاعی و تنظیم هیجان مشاهده میشوند، از جمله قشر پیشپیشانی میانی، نواحی تمپورال، قشر سینگولیت قدامی و اجزایی از شبکه پیشفرض مغز. تحلیلهای طولی نشان میدهند که این کاهشها غالبا از سهماهه اول آغاز شده، در سهماهه سوم به اوج میرسند و پس از زایمان بهصورت نسبی و ناهمگن بازگشتپذیر هستند. این الگو با فرایند «هرس سیناپسی وابسته به هورمون» سازگار است که طی آن مغز با حذف اتصالات کمکاربرد، کارایی شبکههای مرتبط با مراقبت و تعامل اجتماعی را افزایش میدهد.
از منظر نورواندوکرینولوژیک، افزایش شدید و نوسانی هورمونهای استروئیدی، بهویژه استروژن و پروژسترون، بهعنوان محرکهای اصلی این بازسازماندهی عصبی شناخته میشوند. شواهد همبستگی نشان میدهد که دامنه تغییرات ساختاری مغز با شدت تغییرات هورمونی در دوران بارداری همسو است. افزون بر این، اکسیتوسین و سایر نوروپپتیدهای مرتبط با پیوند اجتماعی، در تغییر پاسخپذیری شبکههای لیمبیک و مدارهای پاداش نقش دارند و حساسیت مغز مادر به محرکهای مرتبط با نوزاد را افزایش میدهند.
در سطح عملکردی و شناختی، مرورهای نظاممند نشان میدهند که شواهد مربوط به (کاهش کلی عملکرد شناختی) در دوران بارداری ناهمگون و غیرقطعی است. در حالی که برخی مطالعات افتهای خفیف و گذرا در حافظه کاری یا توجه پایدار گزارش کردهاند، این تغییرات بهطور یکنواخت مشاهده نمیشوند و اغلب تحتتأثیر عوامل مخدوشکنندهای نظیر کیفیت خواب، استرس روانی و بار هیجانی قرار دارند.
در مقابل، شواهد عملکردی حاکی از افزایش کارایی پردازش اطلاعات اجتماعی، تشخیص نشانههای هیجانی و پاسخدهی تطبیقی به سیگنالهای محیطی مرتبط با نوزاد است.
بنابراین، الگوی کلی یافتهها بیشتر با بازتخصیص منابع شناختی سازگار است تا افت توانایی شناختی.
مطالعات طولی بلندمدت نشان دادهاند که بخشی از تغییرات مغزی ناشی از بارداری میتواند سالها پس از زایمان باقی بماند. این پایداری نسبی بهویژه در شبکههای مرتبط با شناخت اجتماعی و پردازش هیجانی مشاهده شده و حتی امکان تمایز مغز زنان دارای سابقه بارداری از زنان بدون سابقه بارداری را در تحلیلهای مبتنی بر یادگیری ماشین فراهم کرده است. چنین یافتههایی مؤید آن هستند که بارداری میتواند بهعنوان یک رویداد زیستی با اثرات ماندگار بر معماری مغز در نظر گرفته شود.
در مجموع، شواهد معاصر نشان میدهد که بارداری موجب تضعیف مغز نمیشود، بلکه با بازآرایی ساختاری و عملکردی هدفمند همراه است که مغز را برای الزامات رفتاری، هیجانی و اجتماعی مادری بهینه میکند. تفسیر این تغییرات در چارچوب تطبیق عصبی، از نظر مفهومی دقیقتر از رویکردهای تقلیلگرایانهای است که آنها را صرفا بهعنوان افت شناختی یا (فراموشی بارداری) توصیف میکنند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
📎Brain changes observed during pregnancy NIH
📎Neuroimaging reveals widespread gray matter changes during pregnancy Medical Xpress
📎Exploring the influence of pregnancy on cognitive function in women: A systematic review BMC Pregnancy and Childbirth
📎Redefining the mom brain narrative: Adaptive cognitive changes in the perinatal period PubMed
📎Do pregnancy-induced brain changes reverse? Brain Sciences (MDPI)
SpringerLink
Exploring the influence of pregnancy on cognitive function in women: a systematic review
BMC Pregnancy and Childbirth - Pregnancy has been increasingly recognized for its potential impact on cognitive function influenced significantly by hormonal fluctuations such as estrogen and...
❤3👍1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐱گربهها چطور میتونن بین بازی و پرخاشگری واقعی فرق بذارن و طوری رفتار کنن که به ما آسیبی نرسه؟ 🧠
تو پست بعدی دقیقا به این موضوع پرداختم.
اگر راجبش کنجکاوی و گربه هم داری، حتما بخون👇
تو پست بعدی دقیقا به این موضوع پرداختم.
اگر راجبش کنجکاوی و گربه هم داری، حتما بخون👇
❤4👍1🔥1
پایههای عصبزیستی تمایز رفتار بازی و پرخاشگری مهارشده در گربهها
رفتار بازی در گربههای اهلی (Felis catus) شامل الگوهایی از کنشهای حرکتی است که از نظر ظاهری با رفتارهای پرخاشگرانه و شکارچیانه (نظیر گاز گرفتن و استفاده از پنجه) همپوشانی دارند، اما از نظر کارکردی و پیامدی فاقد نیت آسیبرسانی هستند.
این تمایز نشاندهنده وجود سازوکارهای عصبی تنظیمکنندهای است که شدت و جهت هیجان و خروجی حرکتی را کنترل میکنند. شواهد عصبزیستی نشان میدهد که این تنظیم حاصل تعامل میان مدارهای لیمبیک، هیپوتالاموسی و ساختارهای قشری پیشین است.
مطالعات کلاسیک ومعاصردرعصبزیستشناسی پرخاشگری نشان دادهاند که هیپوتالاموس میانی و ناحیه خاکستری اطراف مجرای مغزی (Periaqueductal Gray; PAG) بهعنوان هستههای اجرایی رفتارهای تهاجمی و دفاعی عمل میکنند. این نواحی مسئول تولید الگوهای حرکتی غریزی مرتبط با شکار و حمله هستند. با این حال، فعالیت این مراکز بهصورت مستقیم و مستقل عمل نمیکند، بلکه بهشدت تحت تأثیر ورودیهای تنظیمی از ساختارهای لیمبیک قرار دارد.
آمیگدالا از طریق هستههای مختلف خود، نقش کلیدی در ارزیابی معنای هیجانی محرکها ایفا کرده و با ارسال سیگنالهای تحریکی یا مهاری به هیپوتالاموس و PAG، آستانه بروز پرخاشگری را تعدیل میکند.
در چارچوب رفتار بازی، آمیگدالا بهجای فعالسازی کامل پاسخهای تهاجمی، در حالتی از برانگیختگی کنترلشده باقی میماند. این وضعیت به حیوان اجازه میدهد که رفتارهایی شبیه به حمله را اجرا کند، بدون آنکه مدارهای عصبی مرتبط با آسیب واقعی فعال شوند. شواهد تجربی نشان میدهد که عدم بیشفعالی آمیگدالا و مهار مناسب خروجیهای هیپوتالاموسی، شرط لازم برای تمایز میان بازی و پرخاشگری واقعی است.
نقش قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) در این فرایند بهعنوان یک سامانهٔ تنظیمکننده بالا به پایین (top-down control) اهمیت ویژهای دارد. اگرچه قشر پیشپیشانی در گربهها به اندازه انسان تکاملیافته نیست، اما مطالعات تطبیقی در پستانداران نشان میدهد که این ناحیه از طریق مهار مدارهای زیرقشری، شدت پاسخهای هیجانی و حرکتی را کاهش میدهد.
پژوهشهای انجامشده بر مدلهای جانوری بیانگر آن است که تجربه بازی اجتماعی در دوران رشد، موجب تقویت مدارهای مهاری در قشر پیشپیشانی میشود؛ مدارهایی که در بزرگسالی امکان تنظیم تکانه، کنترل نیروی گاز گرفتن و تعدیل رفتارهای شبهتهاجمی را فراهم میکنند.
علاوه بر این، سیستم لیمبیک گسترده شامل هیپوکامپ، قشر کمربندی قدامی و نواحی سپتال، با فراهمکردن بستر پردازش زمینهای (contextual processing)، به تمایز موقعیتهای ایمن (بازی) از موقعیتهای تهدیدآمیز کمک میکند.
این شبکه به حیوان اجازه میدهد تا واکنش طرف مقابل را پایش کرده و در صورت دریافت نشانههای ناراحتی یا درد، شدت تعامل را کاهش دهد. از منظر عصبحرکتی، مخچه نیز با تنظیم دقیق زمانبندی و نیروی حرکات، امکان اجرای گاز گرفتنهای کنترلشده و غیرآسیبزننده را فراهم میسازد.
در مجموع، رفتار بازی همراه با گاز گرفتن مهارشده در گربهها نتیجه تعامل پویا میان مدارهای مولد پرخاشگری (هیپوتالاموس و PAG)، ساختارهای تنظیمکنندهٔ هیجانی (آمیگدالا و سیستم لیمبیک) و مکانیسمهای مهاری قشر پیشپیشانی است.
این سازماندهی عصبی نشان میدهد که تمایز میان بازی و پرخاشگری واقعی نه یک پدیده صرفا رفتاری، بلکه حاصل کنترل عصبی چندسطحی و وابسته به تجربه رشدی است.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
Siegel, A., & Pott, C. B. (2001). Neural substrates of aggression and rage behavior in cats. Neuroscience & Biobehavioral Reviews.
Adams, D. B. (1992). Brain mechanisms of aggressive behavior: An updated review. Neuroscience & Biobehavioral Reviews.
Van Kerkhof, L. W. M., et al. (2023). Social play shapes prefrontal inhibitory control during development. Cerebral Cortex.
رفتار بازی در گربههای اهلی (Felis catus) شامل الگوهایی از کنشهای حرکتی است که از نظر ظاهری با رفتارهای پرخاشگرانه و شکارچیانه (نظیر گاز گرفتن و استفاده از پنجه) همپوشانی دارند، اما از نظر کارکردی و پیامدی فاقد نیت آسیبرسانی هستند.
این تمایز نشاندهنده وجود سازوکارهای عصبی تنظیمکنندهای است که شدت و جهت هیجان و خروجی حرکتی را کنترل میکنند. شواهد عصبزیستی نشان میدهد که این تنظیم حاصل تعامل میان مدارهای لیمبیک، هیپوتالاموسی و ساختارهای قشری پیشین است.
مطالعات کلاسیک ومعاصردرعصبزیستشناسی پرخاشگری نشان دادهاند که هیپوتالاموس میانی و ناحیه خاکستری اطراف مجرای مغزی (Periaqueductal Gray; PAG) بهعنوان هستههای اجرایی رفتارهای تهاجمی و دفاعی عمل میکنند. این نواحی مسئول تولید الگوهای حرکتی غریزی مرتبط با شکار و حمله هستند. با این حال، فعالیت این مراکز بهصورت مستقیم و مستقل عمل نمیکند، بلکه بهشدت تحت تأثیر ورودیهای تنظیمی از ساختارهای لیمبیک قرار دارد.
آمیگدالا از طریق هستههای مختلف خود، نقش کلیدی در ارزیابی معنای هیجانی محرکها ایفا کرده و با ارسال سیگنالهای تحریکی یا مهاری به هیپوتالاموس و PAG، آستانه بروز پرخاشگری را تعدیل میکند.
در چارچوب رفتار بازی، آمیگدالا بهجای فعالسازی کامل پاسخهای تهاجمی، در حالتی از برانگیختگی کنترلشده باقی میماند. این وضعیت به حیوان اجازه میدهد که رفتارهایی شبیه به حمله را اجرا کند، بدون آنکه مدارهای عصبی مرتبط با آسیب واقعی فعال شوند. شواهد تجربی نشان میدهد که عدم بیشفعالی آمیگدالا و مهار مناسب خروجیهای هیپوتالاموسی، شرط لازم برای تمایز میان بازی و پرخاشگری واقعی است.
نقش قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) در این فرایند بهعنوان یک سامانهٔ تنظیمکننده بالا به پایین (top-down control) اهمیت ویژهای دارد. اگرچه قشر پیشپیشانی در گربهها به اندازه انسان تکاملیافته نیست، اما مطالعات تطبیقی در پستانداران نشان میدهد که این ناحیه از طریق مهار مدارهای زیرقشری، شدت پاسخهای هیجانی و حرکتی را کاهش میدهد.
پژوهشهای انجامشده بر مدلهای جانوری بیانگر آن است که تجربه بازی اجتماعی در دوران رشد، موجب تقویت مدارهای مهاری در قشر پیشپیشانی میشود؛ مدارهایی که در بزرگسالی امکان تنظیم تکانه، کنترل نیروی گاز گرفتن و تعدیل رفتارهای شبهتهاجمی را فراهم میکنند.
علاوه بر این، سیستم لیمبیک گسترده شامل هیپوکامپ، قشر کمربندی قدامی و نواحی سپتال، با فراهمکردن بستر پردازش زمینهای (contextual processing)، به تمایز موقعیتهای ایمن (بازی) از موقعیتهای تهدیدآمیز کمک میکند.
این شبکه به حیوان اجازه میدهد تا واکنش طرف مقابل را پایش کرده و در صورت دریافت نشانههای ناراحتی یا درد، شدت تعامل را کاهش دهد. از منظر عصبحرکتی، مخچه نیز با تنظیم دقیق زمانبندی و نیروی حرکات، امکان اجرای گاز گرفتنهای کنترلشده و غیرآسیبزننده را فراهم میسازد.
در مجموع، رفتار بازی همراه با گاز گرفتن مهارشده در گربهها نتیجه تعامل پویا میان مدارهای مولد پرخاشگری (هیپوتالاموس و PAG)، ساختارهای تنظیمکنندهٔ هیجانی (آمیگدالا و سیستم لیمبیک) و مکانیسمهای مهاری قشر پیشپیشانی است.
این سازماندهی عصبی نشان میدهد که تمایز میان بازی و پرخاشگری واقعی نه یک پدیده صرفا رفتاری، بلکه حاصل کنترل عصبی چندسطحی و وابسته به تجربه رشدی است.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
Siegel, A., & Pott, C. B. (2001). Neural substrates of aggression and rage behavior in cats. Neuroscience & Biobehavioral Reviews.
Adams, D. B. (1992). Brain mechanisms of aggressive behavior: An updated review. Neuroscience & Biobehavioral Reviews.
Van Kerkhof, L. W. M., et al. (2023). Social play shapes prefrontal inhibitory control during development. Cerebral Cortex.
PubMed
Neuroanatomical and neurochemical mechanisms underlying amygdaloid control of defensive rage behavior in the cat - PubMed
1. It is well established that the hypothalamus and midbrain periaqueductal gray (PAG) play important roles in the expression of defensive rage behavior. While defensive rage is not elicited from the amygdala, this region of the limbic system nevertheless…
❤3👍2👎1🔥1
وقتی مردان پدر میشوند: دگرگونی ساختاری مغز در پاسخ به نقش والدگری
این مقاله نشان میدهد که ورود به نقش پدر برای نخستین بار با تغییرات ساختاری قابلتشخیص در قشر مغز همراه است. پس از تولد فرزند، کاهش حجم ماده خاکستری در نواحی قشری مشاهده میشود؛ تغییراتی که عمدتا در شبکههای مرتبط با شناخت اجتماعی، بازنمایی ذهن دیگران و پردازشهای دروننگرانه بهویژه شبکه حالت پیشفرض متمرکز هستند. این الگو حاکی از آن است که پدر شدن با نوعی بازسازماندهی عصبی در سامانههایی همراه است که برای همدلی، تنظیم هیجانی و تفسیر حالات ذهنی دیگران اهمیت دارند.
در مقابل، ساختارهای زیرقشری تغییر معناداری نشان نمیدهند. این تمایز، تفاوتی مهم با برخی یافتههای مربوط به مادران ایجاد میکند که در آنها تغییرات زیرقشری نیز گزارش شده و غالبا به عوامل زیستی بارداری نسبت داده میشود. بنابراین نتایج حاضر تقویتکننده این دیدگاه است که تجربه والد شدن، حتی بدون تجربه بارداری، میتواند با پلاستیسیته ساختاری مغز بزرگسالان همراه باشد، اما این تغییرات عمدتا در سطح قشر و در شبکههای مرتبط با تعامل اجتماعی متمرکز است.
از منظر نظری، یافتهها در چارچوب نوروساینس اجتماعی قابل تبییناند و نشان میدهند پذیرش نقش پدرانه مستلزم سازگاری در شبکههای عصبی مرتبط با توجه به دیگری، مسئولیت اجتماعی و پردازش هیجانی است. کاهش حجم قشری در این بافت الزاما به معنای افت کارکرد نیست، بلکه میتواند بازتاب پالایش سیناپسی و بهینهسازی سازمان شبکههای عصبی در پاسخ به مطالبات جدید زندگی باشد. بر این اساس، پدر شدن بهعنوان یک رویداد تحولی در بزرگسالی مطرح میشود که ظرفیت ایجاد تغییرات ساختاری معنادار در مغز مردان را دارد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://doi.org/10.1093/cercor/bhac333
این مقاله نشان میدهد که ورود به نقش پدر برای نخستین بار با تغییرات ساختاری قابلتشخیص در قشر مغز همراه است. پس از تولد فرزند، کاهش حجم ماده خاکستری در نواحی قشری مشاهده میشود؛ تغییراتی که عمدتا در شبکههای مرتبط با شناخت اجتماعی، بازنمایی ذهن دیگران و پردازشهای دروننگرانه بهویژه شبکه حالت پیشفرض متمرکز هستند. این الگو حاکی از آن است که پدر شدن با نوعی بازسازماندهی عصبی در سامانههایی همراه است که برای همدلی، تنظیم هیجانی و تفسیر حالات ذهنی دیگران اهمیت دارند.
در مقابل، ساختارهای زیرقشری تغییر معناداری نشان نمیدهند. این تمایز، تفاوتی مهم با برخی یافتههای مربوط به مادران ایجاد میکند که در آنها تغییرات زیرقشری نیز گزارش شده و غالبا به عوامل زیستی بارداری نسبت داده میشود. بنابراین نتایج حاضر تقویتکننده این دیدگاه است که تجربه والد شدن، حتی بدون تجربه بارداری، میتواند با پلاستیسیته ساختاری مغز بزرگسالان همراه باشد، اما این تغییرات عمدتا در سطح قشر و در شبکههای مرتبط با تعامل اجتماعی متمرکز است.
از منظر نظری، یافتهها در چارچوب نوروساینس اجتماعی قابل تبییناند و نشان میدهند پذیرش نقش پدرانه مستلزم سازگاری در شبکههای عصبی مرتبط با توجه به دیگری، مسئولیت اجتماعی و پردازش هیجانی است. کاهش حجم قشری در این بافت الزاما به معنای افت کارکرد نیست، بلکه میتواند بازتاب پالایش سیناپسی و بهینهسازی سازمان شبکههای عصبی در پاسخ به مطالبات جدید زندگی باشد. بر این اساس، پدر شدن بهعنوان یک رویداد تحولی در بزرگسالی مطرح میشود که ظرفیت ایجاد تغییرات ساختاری معنادار در مغز مردان را دارد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://doi.org/10.1093/cercor/bhac333
OUP Academic
First-time fathers show longitudinal gray matter cortical volume reductions: evidence from two international samples Free
Abstract. Emerging evidence points to the transition to parenthood as a critical window for adult neural plasticity. Studying fathers offers a unique oppor
❤3👍2👎1🔥1
ترومای جمعی و بازآرایی نظامهای شناختی _ هیجانی در سطح جامعه
ترومای جمعی به تجربهای روانشناختی و اجتماعی گفته میشود که در اثر رویدادهای فاجعهبار و گسترده (جنگ، نسلکشی، بلایای طبیعی، سرکوب سیستماتیک) بهطور همزمان گروههای بزرگی از افراد را درگیر میکند، به گونهای که این تجربه از سطح فردی فراتر رفته و در حافظه و ساختار اجتماعی گروه (جمعی) میشود.
این پدیده نه تنها شامل پیامدهای روانشناختی در افراد است، بلکه بازنمایی و روایتهای مشترک، هویت اجتماعی و ساختار ارزشهای گروه را نیز تغییر میدهد. درک ترومای جمعی در پژوهشهای معاصر مستلزم رویکردهای میانرشتهای است که روانشناسی، جامعهشناسی، تاریخ، و علوم اعصاب را ادغام میکنند.
این تعریف مفهومی از ترومای جمعی بهگونهای شکل میگیرد که حافظه جمعی روایتی پیچیده را حفظ میکند که فراتر از تجربهٔ مستقیم افراد بوده و حتی نسلهای بعد را تحت تأثیر قرار میدهد، بهگونهای که تغییر در (معنا) و (هویت) گروه صورت میپذیرد.
سازوکارهای روانشناختی و اجتماعی:
در سطح روانشناختی، ترومای جمعی شامل آسیبهای هیجانی، تغییر در الگوهای شناختی و اختلال در کارکردهای اجتماعی گروهی است.
روایتسازی (narrative construction) و حافظه گروهی نقش کلیدی در تثبیت تجربه تروما دارد؛ این حافظه جمعی بر اساس باورها و تجارب مشترک شکل میگیرد و از ادراکات فردی فراتر رفته و در سطوح مختلف اجتماعی تکرار و بازتولید میشود.
تحقیقات نشان میدهند که نحوه بازنمایی و تبادل روایتهای تجربه تروماتیک، نه بهتنهایی محصول یک رویداد، بلکه نتیجه عملیات اجتماعی حافظه است: افرادی که روایتهای خود را بارها بیان میکنند، و رسانهها، نهادها و فرهنگ عمومی این روایتها را بازتولید میکنند، سهم مهمی در شکلدهی به حافظه جمعی دارند.
در تحلیل روانشناختی گستردهتر، ترومای جمعی بهعنوان فرآیندی دیده میشود که میتواند منجر به اختلالات استرس پس از سانحه (PTSD) در سطح جمعی شود، بهویژه هنگامی که حمایتهای اجتماعی ناکافی یا فشارهای ساختاری وجود دارد، و پیامدهای روانی مانند اضطراب مزمن، افسردگی و ضعف تابآوری روانی را افزایش دهد.
سازوکارهای زیستعصبی (نوروساینس):
اگرچه پژوهشهای نوروساینس عمدتا بر روی تروماهای فردی تمرکز داشتهاند، الگوهای عصبی حاصل از استرس شدید اطلاعات مهمی درباره چگونگی پردازش تجارب تروماتیک فراهم میآورند که ممکن است در سطح جمعی نیز قابل قیاس باشند:
آمیگدالا: افزایش فعالیت این ساختار مرتبط با پاسخهای ترس و تهدید، که در افرادی با تروماهای شدید مشاهده شده است، نشاندهنده حساسیت بالای سیستم عصبی نسبت به محرکهای تهدیدآمیز است.
کورتکس پیشپیشانی: در وضعیتهای تروما، تنظیم هیجانی و توانایی کنترل واکنشهای هیجانی کاهش مییابد، که به ضعف در بازداری واکنشهای هیجانی ناگهانی منجر میشود.
هیپوکامپ: تغییرات ساختاری یا عملکردی در این ناحیه مرتبط با حافظهٔ رویدادی و یادآوری مزاحم، از ویژگیهای اختلالات مرتبط با تروما است.
این رویکردها نشان میدهند که درک و التیام ترومای جمعی نیازمند توجه به شبکهای از عوامل است که شامل حافظه جمعی، روایتسازی فرهنگی، ساختارهای قدرت اجتماعی، حمایتهای نهادی و مکانیسمهای عصبی میشود. هر یک از این عوامل بهطور متقابل بر دیگری اثر میگذارند و فرآیند ادغام تروما را شکل میدهند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
🔗Collective memory and psychosocial trauma: New conceptualizations, new tensions from Latin America
🔗 Collective Trauma and the Social Construction of Meaning
🔗 Collective Trauma Psychosocial consequences of war in northern Sri Lanka 10 years on, a mixed methods study
ترومای جمعی به تجربهای روانشناختی و اجتماعی گفته میشود که در اثر رویدادهای فاجعهبار و گسترده (جنگ، نسلکشی، بلایای طبیعی، سرکوب سیستماتیک) بهطور همزمان گروههای بزرگی از افراد را درگیر میکند، به گونهای که این تجربه از سطح فردی فراتر رفته و در حافظه و ساختار اجتماعی گروه (جمعی) میشود.
این پدیده نه تنها شامل پیامدهای روانشناختی در افراد است، بلکه بازنمایی و روایتهای مشترک، هویت اجتماعی و ساختار ارزشهای گروه را نیز تغییر میدهد. درک ترومای جمعی در پژوهشهای معاصر مستلزم رویکردهای میانرشتهای است که روانشناسی، جامعهشناسی، تاریخ، و علوم اعصاب را ادغام میکنند.
این تعریف مفهومی از ترومای جمعی بهگونهای شکل میگیرد که حافظه جمعی روایتی پیچیده را حفظ میکند که فراتر از تجربهٔ مستقیم افراد بوده و حتی نسلهای بعد را تحت تأثیر قرار میدهد، بهگونهای که تغییر در (معنا) و (هویت) گروه صورت میپذیرد.
سازوکارهای روانشناختی و اجتماعی:
در سطح روانشناختی، ترومای جمعی شامل آسیبهای هیجانی، تغییر در الگوهای شناختی و اختلال در کارکردهای اجتماعی گروهی است.
روایتسازی (narrative construction) و حافظه گروهی نقش کلیدی در تثبیت تجربه تروما دارد؛ این حافظه جمعی بر اساس باورها و تجارب مشترک شکل میگیرد و از ادراکات فردی فراتر رفته و در سطوح مختلف اجتماعی تکرار و بازتولید میشود.
تحقیقات نشان میدهند که نحوه بازنمایی و تبادل روایتهای تجربه تروماتیک، نه بهتنهایی محصول یک رویداد، بلکه نتیجه عملیات اجتماعی حافظه است: افرادی که روایتهای خود را بارها بیان میکنند، و رسانهها، نهادها و فرهنگ عمومی این روایتها را بازتولید میکنند، سهم مهمی در شکلدهی به حافظه جمعی دارند.
در تحلیل روانشناختی گستردهتر، ترومای جمعی بهعنوان فرآیندی دیده میشود که میتواند منجر به اختلالات استرس پس از سانحه (PTSD) در سطح جمعی شود، بهویژه هنگامی که حمایتهای اجتماعی ناکافی یا فشارهای ساختاری وجود دارد، و پیامدهای روانی مانند اضطراب مزمن، افسردگی و ضعف تابآوری روانی را افزایش دهد.
سازوکارهای زیستعصبی (نوروساینس):
اگرچه پژوهشهای نوروساینس عمدتا بر روی تروماهای فردی تمرکز داشتهاند، الگوهای عصبی حاصل از استرس شدید اطلاعات مهمی درباره چگونگی پردازش تجارب تروماتیک فراهم میآورند که ممکن است در سطح جمعی نیز قابل قیاس باشند:
آمیگدالا: افزایش فعالیت این ساختار مرتبط با پاسخهای ترس و تهدید، که در افرادی با تروماهای شدید مشاهده شده است، نشاندهنده حساسیت بالای سیستم عصبی نسبت به محرکهای تهدیدآمیز است.
کورتکس پیشپیشانی: در وضعیتهای تروما، تنظیم هیجانی و توانایی کنترل واکنشهای هیجانی کاهش مییابد، که به ضعف در بازداری واکنشهای هیجانی ناگهانی منجر میشود.
هیپوکامپ: تغییرات ساختاری یا عملکردی در این ناحیه مرتبط با حافظهٔ رویدادی و یادآوری مزاحم، از ویژگیهای اختلالات مرتبط با تروما است.
این الگوهای عصبی که در مطالعات PTSD مشاهده میشوند، چارچوب مفهومی را برای درک چگونگی تثبیت تجربه تروما در حافظه فردی فراهم میکنند و ممکن است در فرآیندهای مشترک حافظه جمعی نیز نقش داشته باشند، بهویژه زمانی که تجربهٔ جمعی از طریق بازنماییهای مشترک شکل گرفته و در فرهنگ جمعی تثبیت میشود.
مطالعات نوروساینس نشان دادهاند که بهبود و ترمیم علائم مربوط به PTSD در افراد با عملکرد بهتر مکانیزمهای کنترل حافظه در قشر پیشپیشانی و هیپوکامپ همراه است، بدین معنی که توانایی مغز در بازداری یا تنظیم یادآوریهای ناخواسته یکی از عوامل کلیدی در فرآیند بهبود است.
فرایندهای تطبیقی و پویاییهای بینرشتهای
رویکردهای نوین در پژوهش ترومای جمعی از مفاهیم سیستمهای پیچیده و ادغام چندرشتهای بهره میبرند، به این معنا که تجربه تروما نه بهعنوان یک پدیده خطی بلکه بهعنوان سیستمی پویا با تعاملات متعدد بین عوامل روانی، اجتماعی، تاریخی و زیستی تفسیر میشود.
این رویکردها نشان میدهند که درک و التیام ترومای جمعی نیازمند توجه به شبکهای از عوامل است که شامل حافظه جمعی، روایتسازی فرهنگی، ساختارهای قدرت اجتماعی، حمایتهای نهادی و مکانیسمهای عصبی میشود. هر یک از این عوامل بهطور متقابل بر دیگری اثر میگذارند و فرآیند ادغام تروما را شکل میدهند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
🔗Collective memory and psychosocial trauma: New conceptualizations, new tensions from Latin America
🔗 Collective Trauma and the Social Construction of Meaning
🔗 Collective Trauma Psychosocial consequences of war in northern Sri Lanka 10 years on, a mixed methods study
PubMed Central (PMC)
Collective Trauma and the Social Construction of Meaning
Collective trauma is a cataclysmic event that shatters the basic fabric of society. Aside from the horrific loss of life, collective trauma is also a crisis of meaning. The current paper systematically delineates the process that begins with a ...
❤3👍1🔥1
در این پست به بررسی مقاله Cortical Processing of Arithmetic and Simple Sentences in an Auditory Attention Task میپردازیم این مقاله
پژوهشی در حوزه علوم اعصاب شناختی است که به بررسی نحوه پردازش همزمان زبان و ریاضی در مغز هنگام شنیدن پرداخته است.
هدف اصلی این مطالعه شناسایی مکان و الگوی فعالیت قشری مغز در پاسخ به ورودیهای شنیداری متفاوت بود و بررسی اینکه آیا شبکههای پردازش زبان و ریاضی مستقل از یکدیگر عمل میکنند یا خیر.
در این پژوهش از Magnetoencephalography (MEG) استفاده شد و شرکتکنندگان به دو نوع محرک شنیداری توجه داشتند:
1).جملات ساده زبانی
2).معادلات ریاضی.
طراحی آزمایش به گونهای بود که شرکتکنندگان باید بر یکی از دو نوع محرک تمرکز میکردند، مشابه (پارادایم مهمانی کوکتل) که در آن مغز باید محرک موردنظر را از میان محرکهای همزمان استخراج کند.
نتایج نشان داد که پردازش زبان و ریاضی توسط دو شبکه متمایز قشری صورت میگیرد. پردازش زبان عمدتا در نواحی چپ تمپورال مرتبط با زبان فعال شد، در حالی که پردازش معادلات ریاضی در نواحی (پریتال و موتوریmotor ortex) برجسته بود.
این تفکیک شبکهای حتی زمانی که محرکهای ریاضی و زبانی بهطور همزمان ارائه شدند، حفظ شد، به ویژه هنگامی که توجه شرکتکننده به یکی از محرکها معطوف بود.
علاوه بر این، شدت و الگوی پاسخ عصبی با عملکرد رفتاری شرکتکنندگان در انجام وظایف مرتبط همبستگی داشت.
این یافتهها تأیید میکنند که مغز دارای شبکههای مجزا برای پردازش زبان و ریاضی است و این شبکهها قادر به عمل مستقل حتی در شرایط شنیداری همزمان هستند. مطالعه به درک بهتر تعامل توجه شنیداری و پردازش شناختی در قشر مغز کمک میکند و اهمیت تفکیک شبکهای در عملکردهای پیچیده انسانی را نشان میدهد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC8460150/
پژوهشی در حوزه علوم اعصاب شناختی است که به بررسی نحوه پردازش همزمان زبان و ریاضی در مغز هنگام شنیدن پرداخته است.
هدف اصلی این مطالعه شناسایی مکان و الگوی فعالیت قشری مغز در پاسخ به ورودیهای شنیداری متفاوت بود و بررسی اینکه آیا شبکههای پردازش زبان و ریاضی مستقل از یکدیگر عمل میکنند یا خیر.
در این پژوهش از Magnetoencephalography (MEG) استفاده شد و شرکتکنندگان به دو نوع محرک شنیداری توجه داشتند:
1).جملات ساده زبانی
2).معادلات ریاضی.
طراحی آزمایش به گونهای بود که شرکتکنندگان باید بر یکی از دو نوع محرک تمرکز میکردند، مشابه (پارادایم مهمانی کوکتل) که در آن مغز باید محرک موردنظر را از میان محرکهای همزمان استخراج کند.
نتایج نشان داد که پردازش زبان و ریاضی توسط دو شبکه متمایز قشری صورت میگیرد. پردازش زبان عمدتا در نواحی چپ تمپورال مرتبط با زبان فعال شد، در حالی که پردازش معادلات ریاضی در نواحی (پریتال و موتوریmotor ortex) برجسته بود.
این تفکیک شبکهای حتی زمانی که محرکهای ریاضی و زبانی بهطور همزمان ارائه شدند، حفظ شد، به ویژه هنگامی که توجه شرکتکننده به یکی از محرکها معطوف بود.
علاوه بر این، شدت و الگوی پاسخ عصبی با عملکرد رفتاری شرکتکنندگان در انجام وظایف مرتبط همبستگی داشت.
این یافتهها تأیید میکنند که مغز دارای شبکههای مجزا برای پردازش زبان و ریاضی است و این شبکهها قادر به عمل مستقل حتی در شرایط شنیداری همزمان هستند. مطالعه به درک بهتر تعامل توجه شنیداری و پردازش شناختی در قشر مغز کمک میکند و اهمیت تفکیک شبکهای در عملکردهای پیچیده انسانی را نشان میدهد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC8460150/
PubMed Central (PMC)
Cortical Processing of Arithmetic and Simple Sentences in an Auditory Attention Task
Cortical processing of arithmetic and of language rely on both shared and task-specific neural mechanisms, which should also be dissociable from the particular sensory modality used to probe them. Here, spoken arithmetical and non-mathematical ...
❤4👍1🔥1
در اطلاعیه رسمی سازمان غذا و داروی ایالات متحده (FDA) آمده است که این آژانس در تاریخ ۹ دسامبر ۲۰۲۵ اولین درمان مبتنی بر ژندرمانی سلولی را برای سندرم ویسکات_آلدریچ (Wiskott-Aldrich Syndrome | WAS) بهنام Waskyra (etuvetidigene autotemcel) تأیید کرده است. این تأیید یک نقطه عطف بالینی و درمانی برای این بیماری نادر و تهدیدکننده حیات به شمار میرود.
زمینه بیماری:
سندرم ویسکات_آلدریچ یک بیماری ژنتیکی نادر است که بهدلیل جهش در ژن WAS ایجاد میشود و با اختلالات ایمنی، خونریزی مزمن, اگزما، عفونتهای مکرر، و افزایش خطر بیماریهای خودایمنی و بدخیمیهای لنفورتیلار مرتبط است. پیش از این، گزینههای درمانی محدود به درمانهای علامتی و پیوند سلولهای بنیادی همتراز (allogeneic HSCT) بود که فقط زمانی مؤثر بود که دهندهی مناسب با HLA تطابقپذیر وجود داشت.
ماهیت و مکانیسم عمل Waskyra:
یک ژندرمانی خود کاربر (autologous) مبتنی بر سلولهای بنیادی خونساز است.
در این روش سلولهای بنیادی بیمار گرفته شده، در آزمایشگاه از نظر ژنتیکی اصلاح میشوند تا نسخهی عملکردی ژن WAS را دارا باشند، و پس از انجام کندیشنیگ با شدت کاهشیافته مجددا از طریق تزریق داخلوریدی به بیمار بازگردانده میشوند. این سلولهای اصلاحشده قادر به بیان پروتئین WAS عملکردی میشوند که نقص زمینهای بیماری را هدف قرار میدهد.
شواهد کارآزمایی بالینی
تأیید Waskyra بر اساس نتایج دو کارآزمایی بالینی چندملیتی، تکدسته و بدون کنترل، بههمراه یک برنامه دسترسی توسعهیافته با مجموع ۲۷ بیمار انجام شد. این دادهها نشاندهنده کاهش ۹۳٪ در نرخ عفونتهای شدید در ۶–۱۸ ماه پس از درمان نسبت به ۱۲ ماه پیش از آن و کاهش ۶۰٪ در خونریزیهای متوسط تا شدید در ۱۲ ماه پس از درمان بودهاند. همچنین در پیگیریهای طولانی مدت بسیاری از بیماران پس از چهار سال از درمان خونریزیهای متوسط تا شدید را گزارش نکردهاند.
ایمنی و عوارض جانبی
رویکرد نظارتی FDA: FDA در بررسی این درمان از انعطافپذیری نظارتی در چهار زمینه کلیدی استفاده کرد: بیماریهای نادر، طراحی کارآزمایی بالینی، مکانیسم عمل و کنترلهای شیمیایی و تولیدی (CMC). این رویکرد امکان تسریع دسترسی به درمان برای بیماری جدی و تهدیدکننده حیات را فراهم آورد در حالی که تعادل بین دادههای قبل از تأیید و تعهدات پسابازاریابی را حفظ کرد.
جایگاه تنظیمی و متقاضی:
درخواست ثبت این محصول از سوی Fondazione Telethon ETS ارائه شده است.
این اولین محصول ژندرمانی سلولی و ژنتیکی است که از سوی یک سازمان غیرانتفاعی توسط FDA تأیید میشود.
همچنین این محصول دارای طراحیهای داروی یتیم (Orphan Drug)، بیماری نادر کودکان (Rare Pediatric Disease) و پیشرفته در پزشکی احیایی (Regenerative Medicine Advanced Therapy) است.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://www.fda.gov/news-events/press-announcements/fda-approves-first-gene-therapy-treatment-wiskott-aldrich-syndrome
زمینه بیماری:
سندرم ویسکات_آلدریچ یک بیماری ژنتیکی نادر است که بهدلیل جهش در ژن WAS ایجاد میشود و با اختلالات ایمنی، خونریزی مزمن, اگزما، عفونتهای مکرر، و افزایش خطر بیماریهای خودایمنی و بدخیمیهای لنفورتیلار مرتبط است. پیش از این، گزینههای درمانی محدود به درمانهای علامتی و پیوند سلولهای بنیادی همتراز (allogeneic HSCT) بود که فقط زمانی مؤثر بود که دهندهی مناسب با HLA تطابقپذیر وجود داشت.
ماهیت و مکانیسم عمل Waskyra:
یک ژندرمانی خود کاربر (autologous) مبتنی بر سلولهای بنیادی خونساز است.
در این روش سلولهای بنیادی بیمار گرفته شده، در آزمایشگاه از نظر ژنتیکی اصلاح میشوند تا نسخهی عملکردی ژن WAS را دارا باشند، و پس از انجام کندیشنیگ با شدت کاهشیافته مجددا از طریق تزریق داخلوریدی به بیمار بازگردانده میشوند. این سلولهای اصلاحشده قادر به بیان پروتئین WAS عملکردی میشوند که نقص زمینهای بیماری را هدف قرار میدهد.
شواهد کارآزمایی بالینی
تأیید Waskyra بر اساس نتایج دو کارآزمایی بالینی چندملیتی، تکدسته و بدون کنترل، بههمراه یک برنامه دسترسی توسعهیافته با مجموع ۲۷ بیمار انجام شد. این دادهها نشاندهنده کاهش ۹۳٪ در نرخ عفونتهای شدید در ۶–۱۸ ماه پس از درمان نسبت به ۱۲ ماه پیش از آن و کاهش ۶۰٪ در خونریزیهای متوسط تا شدید در ۱۲ ماه پس از درمان بودهاند. همچنین در پیگیریهای طولانی مدت بسیاری از بیماران پس از چهار سال از درمان خونریزیهای متوسط تا شدید را گزارش نکردهاند.
ایمنی و عوارض جانبی
شایعترین عوارض جانبی گزارش شده شامل جوشهای پوستی (rash)، عفونت دستگاه تنفسی فوقانی، نوتروپنی تبدار، عفونتهای مرتبط با کاتتر، استفراغ، اسهال، آسیب کبدی و پتوکیه (رگههای خونریزی) بودهاند.
رویکرد نظارتی FDA: FDA در بررسی این درمان از انعطافپذیری نظارتی در چهار زمینه کلیدی استفاده کرد: بیماریهای نادر، طراحی کارآزمایی بالینی، مکانیسم عمل و کنترلهای شیمیایی و تولیدی (CMC). این رویکرد امکان تسریع دسترسی به درمان برای بیماری جدی و تهدیدکننده حیات را فراهم آورد در حالی که تعادل بین دادههای قبل از تأیید و تعهدات پسابازاریابی را حفظ کرد.
جایگاه تنظیمی و متقاضی:
درخواست ثبت این محصول از سوی Fondazione Telethon ETS ارائه شده است.
این اولین محصول ژندرمانی سلولی و ژنتیکی است که از سوی یک سازمان غیرانتفاعی توسط FDA تأیید میشود.
همچنین این محصول دارای طراحیهای داروی یتیم (Orphan Drug)، بیماری نادر کودکان (Rare Pediatric Disease) و پیشرفته در پزشکی احیایی (Regenerative Medicine Advanced Therapy) است.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://www.fda.gov/news-events/press-announcements/fda-approves-first-gene-therapy-treatment-wiskott-aldrich-syndrome
U.S. Food and Drug Administration
FDA Approves First Gene Therapy Treatment for Wiskott-Aldrich Syndrome
The U.S. Food and Drug Administration today approved Waskyra (etuvetidigene autotemcel), the first cell-based gene therapy for the treatment of Wiskott-Aldrich syndrome (WAS).
❤2👍2🔥1
در مغز قاتلان سریالی چه میگذرد؟
نقش اختلالات مدار پیشپیشانی_لیمبیک در تنظیم هیجان و مهار رفتاری در قاتلان خشونتبار: شواهد تصویربرداری مغزی
پژوهشهای عصبزیستشناختی درباره قاتلان زنجیرهای بهطور مستقیم بسیار محدود است، زیرا این گروه نادرند و نمونههای پژوهشی کوچکاند. بنابراین دانش موجود عمدتا بر مطالعات گستردهتر درباره مجرمان خشونتبار، افراد با اختلال شخصیت ضد اجتماعی و سایکوپاتی استوار است.
با این حال، دو حوزه پژوهشی مهم تصویربرداری عصبی ساختاری و کارکردی تصویری نسبتا منسجم از الگوهای مغزی مرتبط با خشونت شدید ارائه میدهند.
در یک پژوهش کلاسیک، Adrian Raine و همکارانش در مطالعهای با استفاده از PET نشان دادند که در قاتلان محکوم، کاهش متابولیسم گلوکز در قشر پیشپیشانی دیده میشود. قشر پیشپیشانی نقش اساسی در مهار تکانه، قضاوت اخلاقی، پیشبینی پیامد رفتار و تنظیم هیجان دارد. کاهش فعالیت در این ناحیه میتواند به ضعف در کنترل رفتارهای پرخاشگرانه و تصمیمگیریهای تکانشی منجر شود. این یافته با مدلهای نظری تنظیم شناختی همخوان است که بر نقش نواحی فرونتال در مهار پاسخهای هیجانی زیرقشری تأکید میکنند.
در امتداد همین چارچوب، پژوهشهای بعدی با تصویربرداری تشدید مغناطیسی عملکردی (fMRI) نشان دادهاند که در افراد دارای ویژگیهای سایکوپاتیک، ارتباط کارکردی میان قشر پیشپیشانی و آمیگدالا مختل است. در مطالعهای از Kent Kiehl و همکارانش، کاهش پاسخ آمیگدالا به محرکهای هیجانی منفی و نیز کاهش حجم ماده خاکستری در شبکه لیمبیک گزارش شد. آمیگدالا در پردازش ترس، یادگیری اجتنابی و همدلی هیجانی نقش دارد. وقتی این سامانه بهدرستی فعال نشود یا ارتباطش با ساختارهای کنترلی پیشانی تضعیف شود، فرد ممکن است نسبت به رنج دیگران حساسیت کمتری نشان دهد و بازداری اخلاقی ضعیفتری داشته باشد.
برخی مطالعات ساختاری نیز کاهش ضخامت قشری یا حجم ماده خاکستری را در نواحی پیشانی و گیجگاهی در مجرمان خشونتبار گزارش کردهاند. افزون بر این، شواهدی وجود دارد که آسیبهای اولیه مغزی بهویژه ضربه به سر در کودکی میتوانند بر رشد شبکههای تنظیم هیجان و کنترل تکانه اثر بگذارند.
این تغییرات لزوما به معنای اجبار به ارتکاب جرم نیستند، بلکه به معنای افزایش آسیبپذیری در شرایط خاصاند.
نکتهمهم این است که مغز قاتلان زنجیرهای (کیفیت متفاوتِ مطلق) ندارد، بلکه در برخی موارد الگوهای عملکردی و ساختاری دیده میشود که با کاهش همدلی، افزایش تکانشگری، جستوجوی تحریک بالا و ضعف در یادگیری از تنبیه مرتبطاند.
این الگوها در تعامل با عوامل رشدی، تجارب آسیبزا، یادگیری اجتماعی و ویژگیهای شخصیتی شکل میگیرند. بنابراین آنچه در مغز میگذرد را باید در قالب شبکهای از اختلال در تنظیم هیجان، مهار رفتاری و پردازش اخلاقی فهمید، نه بهعنوان یک نقص منفرد یا علت خطی.
جمعبندی :
در بخشی از مجرمان خشونتبار شدید، اختلال در مدار پیشپیشانی_لیمبیک مشاهده میشود مداری که مسئول توازن میان هیجان و کنترل شناختی است. وقتی این توازن بهطور مزمن مختل شود، ظرفیت مهار پرخاشگری و همدلی کاهش مییابد و در شرایط اجتماعی خاص میتواند به رفتارهای خشونتآمیز افراطی منجر شود.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
1.Source 2.Source 3.Source 4.Source 5.Source
نقش اختلالات مدار پیشپیشانی_لیمبیک در تنظیم هیجان و مهار رفتاری در قاتلان خشونتبار: شواهد تصویربرداری مغزی
پژوهشهای عصبزیستشناختی درباره قاتلان زنجیرهای بهطور مستقیم بسیار محدود است، زیرا این گروه نادرند و نمونههای پژوهشی کوچکاند. بنابراین دانش موجود عمدتا بر مطالعات گستردهتر درباره مجرمان خشونتبار، افراد با اختلال شخصیت ضد اجتماعی و سایکوپاتی استوار است.
با این حال، دو حوزه پژوهشی مهم تصویربرداری عصبی ساختاری و کارکردی تصویری نسبتا منسجم از الگوهای مغزی مرتبط با خشونت شدید ارائه میدهند.
در یک پژوهش کلاسیک، Adrian Raine و همکارانش در مطالعهای با استفاده از PET نشان دادند که در قاتلان محکوم، کاهش متابولیسم گلوکز در قشر پیشپیشانی دیده میشود. قشر پیشپیشانی نقش اساسی در مهار تکانه، قضاوت اخلاقی، پیشبینی پیامد رفتار و تنظیم هیجان دارد. کاهش فعالیت در این ناحیه میتواند به ضعف در کنترل رفتارهای پرخاشگرانه و تصمیمگیریهای تکانشی منجر شود. این یافته با مدلهای نظری تنظیم شناختی همخوان است که بر نقش نواحی فرونتال در مهار پاسخهای هیجانی زیرقشری تأکید میکنند.
در امتداد همین چارچوب، پژوهشهای بعدی با تصویربرداری تشدید مغناطیسی عملکردی (fMRI) نشان دادهاند که در افراد دارای ویژگیهای سایکوپاتیک، ارتباط کارکردی میان قشر پیشپیشانی و آمیگدالا مختل است. در مطالعهای از Kent Kiehl و همکارانش، کاهش پاسخ آمیگدالا به محرکهای هیجانی منفی و نیز کاهش حجم ماده خاکستری در شبکه لیمبیک گزارش شد. آمیگدالا در پردازش ترس، یادگیری اجتنابی و همدلی هیجانی نقش دارد. وقتی این سامانه بهدرستی فعال نشود یا ارتباطش با ساختارهای کنترلی پیشانی تضعیف شود، فرد ممکن است نسبت به رنج دیگران حساسیت کمتری نشان دهد و بازداری اخلاقی ضعیفتری داشته باشد.
برخی مطالعات ساختاری نیز کاهش ضخامت قشری یا حجم ماده خاکستری را در نواحی پیشانی و گیجگاهی در مجرمان خشونتبار گزارش کردهاند. افزون بر این، شواهدی وجود دارد که آسیبهای اولیه مغزی بهویژه ضربه به سر در کودکی میتوانند بر رشد شبکههای تنظیم هیجان و کنترل تکانه اثر بگذارند.
این تغییرات لزوما به معنای اجبار به ارتکاب جرم نیستند، بلکه به معنای افزایش آسیبپذیری در شرایط خاصاند.
نکتهمهم این است که مغز قاتلان زنجیرهای (کیفیت متفاوتِ مطلق) ندارد، بلکه در برخی موارد الگوهای عملکردی و ساختاری دیده میشود که با کاهش همدلی، افزایش تکانشگری، جستوجوی تحریک بالا و ضعف در یادگیری از تنبیه مرتبطاند.
این الگوها در تعامل با عوامل رشدی، تجارب آسیبزا، یادگیری اجتماعی و ویژگیهای شخصیتی شکل میگیرند. بنابراین آنچه در مغز میگذرد را باید در قالب شبکهای از اختلال در تنظیم هیجان، مهار رفتاری و پردازش اخلاقی فهمید، نه بهعنوان یک نقص منفرد یا علت خطی.
جمعبندی :
در بخشی از مجرمان خشونتبار شدید، اختلال در مدار پیشپیشانی_لیمبیک مشاهده میشود مداری که مسئول توازن میان هیجان و کنترل شناختی است. وقتی این توازن بهطور مزمن مختل شود، ظرفیت مهار پرخاشگری و همدلی کاهش مییابد و در شرایط اجتماعی خاص میتواند به رفتارهای خشونتآمیز افراطی منجر شود.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
1.Source 2.Source 3.Source 4.Source 5.Source
PubMed
Brain abnormalities in murderers indicated by positron emission tomography - PubMed
Murderers pleading not guilty by reason of insanity (NGRI) are thought to have brain dysfunction, but there have been no previous studies reporting direct measures of both cortical and subcortical brain functioning in this specific group. Positron emission…
❤3👍2🔥1
عصبشناسی امید/بنیان های عصبی امید انسانی
شواهد نظری، عصبشناختی و تکاملی همگرا بر این نکته دلالت دارند که امید یک ظرفیت عمیقا انسانی و زیستپایه است.
این ظرفیت بر توانایی مغز برای شبیهسازی آینده، ارزیابی پاداشهای بالقوه و طراحی مسیرهای دستیابی به اهداف استوار است.
پرورش امید واقعبینانه یعنی ترکیبی از ارزیابی دقیق محدودیتها و حفظ عاملیت فعال میتواند نهتنها سازگاری فردی را افزایش دهد، بلکه بهعنوان یکی از ابزارهای بنیادین بقا و پیشرفت انسانی در شرایط عدمقطعیت عمل کند.
امید را میتوان نه صرفا یک حالت هیجانی، بلکه یک سازه شناختی_زیستی دانست که ریشه در سازمان تکاملی مغز انسان دارد.
در سطح نظری، چارچوب ارائهشده توسط C. R. Snyder امید را متشکل از دو مؤلفه بنیادی میداند: (عاملیت) (توان ارادی برای حرکت به سوی هدف) و (مسیرها) (توان طراحی راهبردهای مؤثر برای دستیابی به آن هدف).
در این مدل، امید نه خوشبینی ساده است و نه آرزوپردازی منفعلانه؛ بلکه فرآیندی فعال و هدفمحور است که مستلزم برنامهریزی شناختی، ارزیابی موانع و حفظ انگیزش در مواجهه با دشواریهاست. پژوهشهای مبتنی بر این چارچوب نشان دادهاند که سطوح بالاتر امید با تابآوری بیشتر، سازگاری بهتر با استرس، و شاخصهای مطلوبتر سلامت روان و جسم همبسته است.
در سطح عصبشناختی، امید با سامانههای پیشبینی آینده و پردازش پاداش همپوشانی دارد. مطالعات تصویربرداری عصبی نشان میدهد که نواحیای مانند قشر پیشپیشانی (بهویژه بخشهای درگیر در برنامهریزی و تصمیمگیری)، قشر کمربندی قدامی و ساختارهای دوپامینی مرتبط با انگیزش در هنگام ارزیابی سناریوهای آینده فعال میشوند. تحلیلهای ارائهشده توسط Tali Sharot درباره (سوگیری خوشبینی) نشان میدهد که مغز انسان تمایل دارد اطلاعات مثبت درباره آینده را با وزن بیشتری پردازش کند و در مقابل، اطلاعات منفی را با شدت کمتری بهروزرسانی نماید. این سوگیری، هرچند ممکن است گاه به برآوردهای نادقیق منجر شود، اما از منظر تکاملی میتواند به حفظ انگیزش، استمرار تلاش و کاهش فرسودگی روانی کمک کرده باشد.
از منظر تکامل، توانایی پیشبینی آینده و حفظ انتظار مثبت واقعبینانه احتمالا مزیت بقا ایجاد کرده است.
در محیطهای پرمخاطره پیشاتاریخی، افرادی که قادر بودند اهداف بلندمدت را تصور کنند، برای رسیدن به آنها برنامهریزی کنند و علیرغم ناکامیهای موقت دست از تلاش نکشند، شانس بیشتری برای بقا و تولیدمثل داشتند. افزون بر این، امید میتوانست همکاری گروهی را تقویت کند؛ زیرا باور به امکان بهبود شرایط، سرمایهگذاری مشترک در شکار، کشاورزی یا دفاع جمعی را معنادار میساخت. در این معنا، امید نهتنها یک تجربه فردی، بلکه سازوکاری اجتماعی_تکاملی نیز بوده است.
پژوهشهای معاصر در حوزه سلامت نشان میدهد که امید با پیامدهای بالینی مهمی مرتبط است. بیماران دارای سطوح بالاتر امید معمولا پایبندی بیشتری به درمان نشان میدهند سازگاری روانی بهتری با بیماریهای مزمن دارند و شاخصهای بهزیستی ذهنی بالاتری گزارش میکنند.
این یافتهها نشان میدهد که امید میتواند بهمثابه یک منبع تنظیمی عمل کند که از طریق فعالسازی مدارهای انگیزشی و شناختی، فرد را به کنش هدفمند سوق میدهد و اثرات منفی استرس مزمن را تعدیل میکند.
در جمعبندی، شواهد نظری، عصبشناختی و تکاملی همگرا بر این نکته دلالت دارند که امید را میتوان یکی از بنیادیترین تواناییهای انسانی دانست؛ ظرفیتی که نهتنها تجربهای روانشناختی، بلکه پدیدهای ریشهدار در زیستشناسی و تاریخ تکاملی ماست. یافتههای علوم اعصاب نشان میدهد هنگامی که انسان به آیندهای مطلوب میاندیشد، شبکههایی از مغز که در برنامهریزی، ارزیابی پیامدها و پردازش پاداش نقش دارند فعال میشوند. این الگوی فعالیت بیانگر آن است که توانایی تصور و پیشبینی آینده، بخشی از سازوکار تکاملیافته مغز ماست.
از منظر تکاملی، چنین قابلیتی مزیت بقا ایجاد میکرده است. نیاکان ما برای عبور از محیطهای دشوار ناچار بودند چشماندازی از فردا داشته باشند، برای آن برنامهریزی کنند و در قالب همکاری جمعی دوام بیاورند. امید، در این معنا، صرفا احساس خوشایند نبود؛ بلکه نیرویی بود که استمرار تلاش و انسجام اجتماعی را ممکن میساخت.
بنابراین فهم علمی امید روشن میکند چرا این ویژگی تا این اندازه برای انسان اهمیت دارد و چگونه پرورش نوعی امید واقعبینانه امیدی که با ارزیابی عقلانی شرایط همراه است میتواند یکی از مؤثرترین ابزارهای ما برای سازگاری، بقا و پیشرفت در جهانی نامطمئن باشد.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source:
1).https://www.cell.com/current-biology/fulltext/S0960-9822(11)00278-4
2).https://psycnet.apa.org/record/1991-24336-001
شواهد نظری، عصبشناختی و تکاملی همگرا بر این نکته دلالت دارند که امید یک ظرفیت عمیقا انسانی و زیستپایه است.
این ظرفیت بر توانایی مغز برای شبیهسازی آینده، ارزیابی پاداشهای بالقوه و طراحی مسیرهای دستیابی به اهداف استوار است.
پرورش امید واقعبینانه یعنی ترکیبی از ارزیابی دقیق محدودیتها و حفظ عاملیت فعال میتواند نهتنها سازگاری فردی را افزایش دهد، بلکه بهعنوان یکی از ابزارهای بنیادین بقا و پیشرفت انسانی در شرایط عدمقطعیت عمل کند.
امید را میتوان نه صرفا یک حالت هیجانی، بلکه یک سازه شناختی_زیستی دانست که ریشه در سازمان تکاملی مغز انسان دارد.
در سطح نظری، چارچوب ارائهشده توسط C. R. Snyder امید را متشکل از دو مؤلفه بنیادی میداند: (عاملیت) (توان ارادی برای حرکت به سوی هدف) و (مسیرها) (توان طراحی راهبردهای مؤثر برای دستیابی به آن هدف).
در این مدل، امید نه خوشبینی ساده است و نه آرزوپردازی منفعلانه؛ بلکه فرآیندی فعال و هدفمحور است که مستلزم برنامهریزی شناختی، ارزیابی موانع و حفظ انگیزش در مواجهه با دشواریهاست. پژوهشهای مبتنی بر این چارچوب نشان دادهاند که سطوح بالاتر امید با تابآوری بیشتر، سازگاری بهتر با استرس، و شاخصهای مطلوبتر سلامت روان و جسم همبسته است.
در سطح عصبشناختی، امید با سامانههای پیشبینی آینده و پردازش پاداش همپوشانی دارد. مطالعات تصویربرداری عصبی نشان میدهد که نواحیای مانند قشر پیشپیشانی (بهویژه بخشهای درگیر در برنامهریزی و تصمیمگیری)، قشر کمربندی قدامی و ساختارهای دوپامینی مرتبط با انگیزش در هنگام ارزیابی سناریوهای آینده فعال میشوند. تحلیلهای ارائهشده توسط Tali Sharot درباره (سوگیری خوشبینی) نشان میدهد که مغز انسان تمایل دارد اطلاعات مثبت درباره آینده را با وزن بیشتری پردازش کند و در مقابل، اطلاعات منفی را با شدت کمتری بهروزرسانی نماید. این سوگیری، هرچند ممکن است گاه به برآوردهای نادقیق منجر شود، اما از منظر تکاملی میتواند به حفظ انگیزش، استمرار تلاش و کاهش فرسودگی روانی کمک کرده باشد.
از منظر تکامل، توانایی پیشبینی آینده و حفظ انتظار مثبت واقعبینانه احتمالا مزیت بقا ایجاد کرده است.
در محیطهای پرمخاطره پیشاتاریخی، افرادی که قادر بودند اهداف بلندمدت را تصور کنند، برای رسیدن به آنها برنامهریزی کنند و علیرغم ناکامیهای موقت دست از تلاش نکشند، شانس بیشتری برای بقا و تولیدمثل داشتند. افزون بر این، امید میتوانست همکاری گروهی را تقویت کند؛ زیرا باور به امکان بهبود شرایط، سرمایهگذاری مشترک در شکار، کشاورزی یا دفاع جمعی را معنادار میساخت. در این معنا، امید نهتنها یک تجربه فردی، بلکه سازوکاری اجتماعی_تکاملی نیز بوده است.
پژوهشهای معاصر در حوزه سلامت نشان میدهد که امید با پیامدهای بالینی مهمی مرتبط است. بیماران دارای سطوح بالاتر امید معمولا پایبندی بیشتری به درمان نشان میدهند سازگاری روانی بهتری با بیماریهای مزمن دارند و شاخصهای بهزیستی ذهنی بالاتری گزارش میکنند.
این یافتهها نشان میدهد که امید میتواند بهمثابه یک منبع تنظیمی عمل کند که از طریق فعالسازی مدارهای انگیزشی و شناختی، فرد را به کنش هدفمند سوق میدهد و اثرات منفی استرس مزمن را تعدیل میکند.
در جمعبندی، شواهد نظری، عصبشناختی و تکاملی همگرا بر این نکته دلالت دارند که امید را میتوان یکی از بنیادیترین تواناییهای انسانی دانست؛ ظرفیتی که نهتنها تجربهای روانشناختی، بلکه پدیدهای ریشهدار در زیستشناسی و تاریخ تکاملی ماست. یافتههای علوم اعصاب نشان میدهد هنگامی که انسان به آیندهای مطلوب میاندیشد، شبکههایی از مغز که در برنامهریزی، ارزیابی پیامدها و پردازش پاداش نقش دارند فعال میشوند. این الگوی فعالیت بیانگر آن است که توانایی تصور و پیشبینی آینده، بخشی از سازوکار تکاملیافته مغز ماست.
از منظر تکاملی، چنین قابلیتی مزیت بقا ایجاد میکرده است. نیاکان ما برای عبور از محیطهای دشوار ناچار بودند چشماندازی از فردا داشته باشند، برای آن برنامهریزی کنند و در قالب همکاری جمعی دوام بیاورند. امید، در این معنا، صرفا احساس خوشایند نبود؛ بلکه نیرویی بود که استمرار تلاش و انسجام اجتماعی را ممکن میساخت.
بنابراین فهم علمی امید روشن میکند چرا این ویژگی تا این اندازه برای انسان اهمیت دارد و چگونه پرورش نوعی امید واقعبینانه امیدی که با ارزیابی عقلانی شرایط همراه است میتواند یکی از مؤثرترین ابزارهای ما برای سازگاری، بقا و پیشرفت در جهانی نامطمئن باشد.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source:
1).https://www.cell.com/current-biology/fulltext/S0960-9822(11)00278-4
2).https://psycnet.apa.org/record/1991-24336-001
❤3👍1🔥1
شاید برای شما هم پیش آمده باشد: وقتی یک مفهوم تازه یاد میگیرید، ناگهان همهجا آن را میبینید!
علتشو باهم بررسی کنیم:
پدیده بادر_ماینهوف که در ادبیات روانشناسی شناختی با عنوان (توهم فراوانی) (Frequency Illusion) شناخته میشود، به وضعیتی اشاره دارد که در آن فرد پس از آشنایی با یک واژه، مفهوم یا پدیده جدید، احساس میکند آن موضوع بهطور ناگهانی در محیط پیرامونش به شکل مکرر ظاهر میشود.
در این حالت، تغییر واقعی در جهان بیرونی رخ نداده است؛ بلکه نظام ادراکی و توجهی فرد دچار تغییر شده است.
این پدیده یک اختلال روانی محسوب نمیشود، بلکه نمونهای از کارکرد طبیعی اما خطاپذیر ذهن انسان است.
مبنای نظری این پدیده را میتوان در پژوهشهای کلاسیک حوزه سوگیریهای شناختی جستوجو کرد. مطالعات انجامشده توسط Amos Tversky و Daniel Kahneman درباره (اکتشافپذیری)(Availability Heuristic) نشان داد که انسانها فراوانی یا احتمال وقوع یک رویداد را بر اساس سهولت بازیابی آن از حافظه برآورد میکنند، نه بر پایه دادههای آماری واقعی.
هنگامی که فرد مفهومی را بهتازگی آموخته است، آن مفهوم در حافظه فعالتر و در دسترستر میشود؛ بنابراین هر مواجهه بعدی با آن، برجستهتر و معنادارتر ادراک میگردد و ذهن به اشتباه نتیجه میگیرد که فراوانی آن افزایش یافته است.
از سوی دیگر، پژوهشهای Hasher و همکاران درباره (اثر حقیقت از طریق تکرار) نشان دادهاند که تکرار یک محرک، احساس آشنایی و اعتبار ذهنی آن را افزایش میدهد.
این سازوکار نشان میدهد که ذهن انسان نسبت به محرکهای تکرارشونده حساس است و آنها را مهمتر یا رایجتر ارزیابی میکند. در توهم فراوانی نیز پس از نخستین مواجهه، توجه انتخابی فرد نسبت به آن موضوع تقویت میشود و موارد مشابه سریعتر تشخیص داده میشوند، در حالی که موارد نامرتبط نادیده گرفته میشوند.
اصطلاح (توهم فراوانی) نخستینبار توسط زبانشناس آمریکایی Arnold Zwicky مطرح شد.
او توضیح داد که این پدیده حاصل ترکیب دو فرآیند شناختی است:
1) نخست، افزایش توجه انتخابی نسبت به یک محرک تازهآموختهشده
2)دوم، تمایل ذهن به تأیید این تصور که آن محرک اکنون همهجا حضور دارد.
بدینترتیب، ذهن با تمرکز بر شواهد تأییدکننده و نادیدهگرفتن موارد مخالف، احساس فراوانی را تقویت میکند.
در مجموع، پدیده بادر_ماینهوف نشاندهنده نحوه عملکرد نظام توجه، حافظه و قضاوت در مغز انسان است. این پدیده بیانگر آن است که ادراک ما از فراوانی رویدادها همواره بازتابی دقیق از واقعیت بیرونی نیست، بلکه نتیجه تعامل میان توجه انتخابی، دسترسپذیری حافظه و سوگیریهای شناختی است. فهم این سازوکار میتواند به ارتقای تفکر انتقادی کمک کند و ما را نسبت به خطاهای ادراکی خود آگاهتر سازد.
لینک کانال : https://t.me/NeuroPlus1
Source:
http://itre.cis.upenn.edu/~myl/languagelog/archives/002386.html
علتشو باهم بررسی کنیم:
پدیده بادر_ماینهوف که در ادبیات روانشناسی شناختی با عنوان (توهم فراوانی) (Frequency Illusion) شناخته میشود، به وضعیتی اشاره دارد که در آن فرد پس از آشنایی با یک واژه، مفهوم یا پدیده جدید، احساس میکند آن موضوع بهطور ناگهانی در محیط پیرامونش به شکل مکرر ظاهر میشود.
در این حالت، تغییر واقعی در جهان بیرونی رخ نداده است؛ بلکه نظام ادراکی و توجهی فرد دچار تغییر شده است.
این پدیده یک اختلال روانی محسوب نمیشود، بلکه نمونهای از کارکرد طبیعی اما خطاپذیر ذهن انسان است.
مبنای نظری این پدیده را میتوان در پژوهشهای کلاسیک حوزه سوگیریهای شناختی جستوجو کرد. مطالعات انجامشده توسط Amos Tversky و Daniel Kahneman درباره (اکتشافپذیری)(Availability Heuristic) نشان داد که انسانها فراوانی یا احتمال وقوع یک رویداد را بر اساس سهولت بازیابی آن از حافظه برآورد میکنند، نه بر پایه دادههای آماری واقعی.
هنگامی که فرد مفهومی را بهتازگی آموخته است، آن مفهوم در حافظه فعالتر و در دسترستر میشود؛ بنابراین هر مواجهه بعدی با آن، برجستهتر و معنادارتر ادراک میگردد و ذهن به اشتباه نتیجه میگیرد که فراوانی آن افزایش یافته است.
از سوی دیگر، پژوهشهای Hasher و همکاران درباره (اثر حقیقت از طریق تکرار) نشان دادهاند که تکرار یک محرک، احساس آشنایی و اعتبار ذهنی آن را افزایش میدهد.
این سازوکار نشان میدهد که ذهن انسان نسبت به محرکهای تکرارشونده حساس است و آنها را مهمتر یا رایجتر ارزیابی میکند. در توهم فراوانی نیز پس از نخستین مواجهه، توجه انتخابی فرد نسبت به آن موضوع تقویت میشود و موارد مشابه سریعتر تشخیص داده میشوند، در حالی که موارد نامرتبط نادیده گرفته میشوند.
اصطلاح (توهم فراوانی) نخستینبار توسط زبانشناس آمریکایی Arnold Zwicky مطرح شد.
او توضیح داد که این پدیده حاصل ترکیب دو فرآیند شناختی است:
1) نخست، افزایش توجه انتخابی نسبت به یک محرک تازهآموختهشده
2)دوم، تمایل ذهن به تأیید این تصور که آن محرک اکنون همهجا حضور دارد.
بدینترتیب، ذهن با تمرکز بر شواهد تأییدکننده و نادیدهگرفتن موارد مخالف، احساس فراوانی را تقویت میکند.
در مجموع، پدیده بادر_ماینهوف نشاندهنده نحوه عملکرد نظام توجه، حافظه و قضاوت در مغز انسان است. این پدیده بیانگر آن است که ادراک ما از فراوانی رویدادها همواره بازتابی دقیق از واقعیت بیرونی نیست، بلکه نتیجه تعامل میان توجه انتخابی، دسترسپذیری حافظه و سوگیریهای شناختی است. فهم این سازوکار میتواند به ارتقای تفکر انتقادی کمک کند و ما را نسبت به خطاهای ادراکی خود آگاهتر سازد.
لینک کانال : https://t.me/NeuroPlus1
Source:
http://itre.cis.upenn.edu/~myl/languagelog/archives/002386.html
http://itre.cis.upenn.edu/~myl/languagelog/archives/002407.html
https://arnoldzwicky.org/2018/04/22/the-shadow-knows/
https://www.mdpi.com/2226-471X/7/1/42
https://www.semanticscholar.org/paper/Are-We-Indeed-So-Illuded-Recency-and-Frequency-in‑Meulen/1e5f7c73e95c2f920c85bcffb94b103a2e29adc3
MDPI
Are We Indeed So Illuded? Recency and Frequency Illusions in Dutch Prescriptivism
In 2005, Arnold Zwicky posited two misapprehensions about language: the Recency Illusion, or the false idea that certain language variation is new, and the Frequency Illusion, the erroneous belief that a particular word or phrase occurs often. Since their…
❤3👍2🔥1
نورونهای عدم قطعیت در مغز(Uncertainty Neurons)
این مقاله به بررسی نقش گروهی از سلولهای عصبی در قشر اوربیتوفرانتال مغز میپردازد که بهطور اختصاصی در مواجهه با موقعیتهای نامطمئن فعال میشوند و در فرآیند یادگیری تطبیقی نقشی اساسی ایفا میکنند.
پژوهش مورد اشاره با بهرهگیری از آزمایشهایی بر روی حیوانات (موش) نشان میدهد که این نورونها در شرایطی که نتایج رفتاری نامشخص و پیشبینیناپذیر هستند، افزایش فعالیت دارند و موجب حفظ تعادل میان انعطافپذیری و دقت در تصمیمگیری میشوند.
نتایج مقاله نشان داد که با غیرفعال کردن این نورونها، توانایی حیوانات برای بهروزرسانی تصمیمها و انطباق با شرایط جدید کاهش مییابد، که این امر بر اهمیت عملکرد این نورونها در یادگیری تطبیقی دلالت دارد.
مقاله همچنین به تفاوت فعالیت نورونی در مناطق مختلف مغزی اشاره میکند؛ به طوری که نورونهای موجود در قشر حرکتی دوم در شرایط قطعیت بالا فعالتر هستند، که این یافته نمایانگر تفاوت عملکردهای عصبی در شرایط محیطی مختلف است.
نتایج مقاله معطوف به این نکته است که توانایی مغز برای تعادل میان دقیق بودن تصمیمها و انعطافپذیری رفتاری تحت تأثیر فعالیت این نورونهای خاص قرار دارد و در صورت تأیید این مکانیسم در انسان، میتواند در فهم و درمان اختلالات عصبی_شناختی که با rigidity شناختی همراه هستند، کاربردهای کلیدی داشته باشد.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source: https://neurosciencenews.com/uncertainty-neurons-adaption-learning-29797
این مقاله به بررسی نقش گروهی از سلولهای عصبی در قشر اوربیتوفرانتال مغز میپردازد که بهطور اختصاصی در مواجهه با موقعیتهای نامطمئن فعال میشوند و در فرآیند یادگیری تطبیقی نقشی اساسی ایفا میکنند.
پژوهش مورد اشاره با بهرهگیری از آزمایشهایی بر روی حیوانات (موش) نشان میدهد که این نورونها در شرایطی که نتایج رفتاری نامشخص و پیشبینیناپذیر هستند، افزایش فعالیت دارند و موجب حفظ تعادل میان انعطافپذیری و دقت در تصمیمگیری میشوند.
نتایج مقاله نشان داد که با غیرفعال کردن این نورونها، توانایی حیوانات برای بهروزرسانی تصمیمها و انطباق با شرایط جدید کاهش مییابد، که این امر بر اهمیت عملکرد این نورونها در یادگیری تطبیقی دلالت دارد.
مقاله همچنین به تفاوت فعالیت نورونی در مناطق مختلف مغزی اشاره میکند؛ به طوری که نورونهای موجود در قشر حرکتی دوم در شرایط قطعیت بالا فعالتر هستند، که این یافته نمایانگر تفاوت عملکردهای عصبی در شرایط محیطی مختلف است.
نتایج مقاله معطوف به این نکته است که توانایی مغز برای تعادل میان دقیق بودن تصمیمها و انعطافپذیری رفتاری تحت تأثیر فعالیت این نورونهای خاص قرار دارد و در صورت تأیید این مکانیسم در انسان، میتواند در فهم و درمان اختلالات عصبی_شناختی که با rigidity شناختی همراه هستند، کاربردهای کلیدی داشته باشد.
لینک کانال: https://t.me/NeuroPlus1
Source: https://neurosciencenews.com/uncertainty-neurons-adaption-learning-29797
Neuroscience News
Brain Cells That Thrive on Uncertainty Help Us Adapt and Learn
Scientists have discovered a group of brain cells in the orbitofrontal cortex that become more active when outcomes are uncertain, revealing how the brain adapts and learns from unpredictable situations.
❤1👍1🔥1
کاهش تاریخی تمایل به منحصربهفرد بودن در دو دهه اخیر (۲۰۰۰–۲۰۲۰)
مقالهی (Changes in Need for Uniqueness From 2000 Until 2020) که در نشریه Collabra: Psychology وابسته به University of California Press منتشر شده است، به بررسی تغییرات تمایل افراد به «نیاز به منحصربهفرد بودن» در بازهی زمانی بیستساله (۲۰۰۰ تا ۲۰۲۰) میپردازد.
این پژوهش بر پایهی دادههای حاصل از بیش از ۱.۳ میلیون شرکتکننده انجام شده است که عمدتاً از طریق یک بستر آنلاین در مطالعه شرکت کردهاند. ابزار سنجش، پرسشنامهای استاندارد برای اندازهگیری (نیاز به منحصربهفرد بودن) بوده که سه مؤلفهی اصلی را ارزیابی میکند:
1)تمایل به تمایز از دیگران
2)آمادگی برای ابراز علنی باورهای شخصی
3)نگرانی نسبت به ارزیابی و قضاوت اجتماعی.
نتایج تحلیلهای طولی نشان میدهد که در طول دو دههی مورد بررسی، سطح کلی نیاز به منحصربهفرد بودن کاهش یافته است. این کاهش بهویژه در بعد (دفاع علنی از باورهای شخصی) بارزتر بوده است. همچنین روند افزایشی در حساسیت نسبت به قضاوت دیگران مشاهده شده است که میتواند با کاهش تمایل به ابراز تفاوتهای فردی مرتبط باشد.
نویسندگان این تغییرات را در چارچوب تحولات اجتماعی و فرهنگی معاصر، از جمله گسترش رسانههای اجتماعی، افزایش نظارت اجتماعی آنلاین، و تشدید پیامدهای منفی ابراز دیدگاههای غیرهمسو با جریان غالب تفسیر میکنند. بهطور کلی، یافتهها حاکی از آن است که علیرغم تأکید فرهنگی بر فردیت در جوامع مدرن، شواهد تجربی از کاهش گرایش عملی به تمایز و ابراز تفاوت حکایت دارد.
این مطالعه از منظر روانشناسی اجتماعی و تحولات فرهنگی، شواهد کمی مهمی دربارهی دگرگونی الگوهای هویتی و بیان فردی در دو دههی اخیر ارائه میدهد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://doi.org/10.1525/collabra.121937
مقالهی (Changes in Need for Uniqueness From 2000 Until 2020) که در نشریه Collabra: Psychology وابسته به University of California Press منتشر شده است، به بررسی تغییرات تمایل افراد به «نیاز به منحصربهفرد بودن» در بازهی زمانی بیستساله (۲۰۰۰ تا ۲۰۲۰) میپردازد.
این پژوهش بر پایهی دادههای حاصل از بیش از ۱.۳ میلیون شرکتکننده انجام شده است که عمدتاً از طریق یک بستر آنلاین در مطالعه شرکت کردهاند. ابزار سنجش، پرسشنامهای استاندارد برای اندازهگیری (نیاز به منحصربهفرد بودن) بوده که سه مؤلفهی اصلی را ارزیابی میکند:
1)تمایل به تمایز از دیگران
2)آمادگی برای ابراز علنی باورهای شخصی
3)نگرانی نسبت به ارزیابی و قضاوت اجتماعی.
نتایج تحلیلهای طولی نشان میدهد که در طول دو دههی مورد بررسی، سطح کلی نیاز به منحصربهفرد بودن کاهش یافته است. این کاهش بهویژه در بعد (دفاع علنی از باورهای شخصی) بارزتر بوده است. همچنین روند افزایشی در حساسیت نسبت به قضاوت دیگران مشاهده شده است که میتواند با کاهش تمایل به ابراز تفاوتهای فردی مرتبط باشد.
نویسندگان این تغییرات را در چارچوب تحولات اجتماعی و فرهنگی معاصر، از جمله گسترش رسانههای اجتماعی، افزایش نظارت اجتماعی آنلاین، و تشدید پیامدهای منفی ابراز دیدگاههای غیرهمسو با جریان غالب تفسیر میکنند. بهطور کلی، یافتهها حاکی از آن است که علیرغم تأکید فرهنگی بر فردیت در جوامع مدرن، شواهد تجربی از کاهش گرایش عملی به تمایز و ابراز تفاوت حکایت دارد.
این مطالعه از منظر روانشناسی اجتماعی و تحولات فرهنگی، شواهد کمی مهمی دربارهی دگرگونی الگوهای هویتی و بیان فردی در دو دههی اخیر ارائه میدهد.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
https://doi.org/10.1525/collabra.121937
University of California Press
Changes in Need for Uniqueness From 2000 Until 2020
People have a need to express themselves and to be unique from others. However, this need might conflict with other goals, such as the need to belong and fit in with others. Recent research and polling suggest that people may be more reluctant to express…
❤1👍1🔥1
🟡معرفی OnionShare؛ انتقال فایل بهصورت ناشناس و ایمن
OnionShare👇
یک ابزار متنباز و رایگان است که با استفاده از شبکه Tor امکان ارسال فایل، متن یا حتی راهاندازی یک وبسایت موقت را بدون نیاز به ساخت حساب کاربری و بدون وابستگی به سرور مرکزی فراهم میکند.
▫️ خروجی این ابزار یک لینک onion است که فقط از طریق Tor Browser قابل باز شدن است؛ بنابراین کمترین رد دیجیتال از شما باقی میماند و سطح بالایی از امنیت حفظ میشود.
اگر لازم باشد اسناد، تصاویر یا فایلهای حساس را در محیطی ناامن ارسال کنید و نخواهید هویتتان آشکار شود، OnionShare یکی از مناسبترین گزینههاست.
1⃣ برنامه را اجرا کنید، فایل موردنظر را انتخاب کرده و روی «Start Sharing» کلیک کنید.
2⃣ لینک onion تولیدشده را ارسال کنید و پس از پایان کار، اشتراکگذاری را متوقف کنید.
کانال:https://t.me/NeuroPlus1
🌐 دریافت برنامه از وبسایت رسمی: 👇
https://onionshare.org/
OnionShare👇
یک ابزار متنباز و رایگان است که با استفاده از شبکه Tor امکان ارسال فایل، متن یا حتی راهاندازی یک وبسایت موقت را بدون نیاز به ساخت حساب کاربری و بدون وابستگی به سرور مرکزی فراهم میکند.
▫️ خروجی این ابزار یک لینک onion است که فقط از طریق Tor Browser قابل باز شدن است؛ بنابراین کمترین رد دیجیتال از شما باقی میماند و سطح بالایی از امنیت حفظ میشود.
اگر لازم باشد اسناد، تصاویر یا فایلهای حساس را در محیطی ناامن ارسال کنید و نخواهید هویتتان آشکار شود، OnionShare یکی از مناسبترین گزینههاست.
1⃣ برنامه را اجرا کنید، فایل موردنظر را انتخاب کرده و روی «Start Sharing» کلیک کنید.
2⃣ لینک onion تولیدشده را ارسال کنید و پس از پایان کار، اشتراکگذاری را متوقف کنید.
کانال:https://t.me/NeuroPlus1
🌐 دریافت برنامه از وبسایت رسمی: 👇
https://onionshare.org/
Telegram
𝙉𝙚𝙪𝙧𝙤𝙋𝙡𝙪𝙨⚡️
خِرَد باید و دانش و راستی.......
❤2🔥2👍1
⚪️ لازم نیست برای دیدن و شنیدن ویدیوها و پادکستهای طولانی زمان زیادی صرف کنی. با این ابزار میتونی هر فایل صوتی یا ویدیویی رو به متن دقیق تبدیل کنی، خلاصههای کوتاه و کاربردی بگیری و حتی درباره محتوا سؤال بپرسی و پاسخ زمانبندیشده دریافت کنی.
امکانات:
▫️ تبدیل خودکار ویدیو و پادکست به متن
▫️ ارائه خلاصههای سریع و مفید
▫️ امکان پرسش از محتوا با پاسخ همراه با تایمکد
▫️ دانلود خروجی در قالب TXT یا SRT
▫️ پشتیبانی از زبانهای مختلف از جمله فارسی
▫️ پردازش سریع (حدود ۳ تا ۵ دقیقه)
▫️ سازگار با یوتیوب، پادکستها، توییتر/X و فایلهای صوتی
▫️ دارای نسخه رایگان + امکانات پیشرفته برای کاربران حرفهای
https://t.me/NeuroPlus1
✅ لینک سایت👇
https://alphy.app/
امکانات:
▫️ تبدیل خودکار ویدیو و پادکست به متن
▫️ ارائه خلاصههای سریع و مفید
▫️ امکان پرسش از محتوا با پاسخ همراه با تایمکد
▫️ دانلود خروجی در قالب TXT یا SRT
▫️ پشتیبانی از زبانهای مختلف از جمله فارسی
▫️ پردازش سریع (حدود ۳ تا ۵ دقیقه)
▫️ سازگار با یوتیوب، پادکستها، توییتر/X و فایلهای صوتی
▫️ دارای نسخه رایگان + امکانات پیشرفته برای کاربران حرفهای
https://t.me/NeuroPlus1
✅ لینک سایت👇
https://alphy.app/
Alphy - Turn audio to text, summarize, and generate content with AI
Alphy - Transcribe, summarize, and generate content with AI
Explore audiovisual content like never before with Alphy. Transcribe, summarize, and generate new content from audiovisual with ease.
❤3🔥3👍1
حافظه جمعی و تاریخی در جوامع پس از بحران: بازنمایی و انتقال تاریخی
مطالعات نوروساینس و جامعهشناسی حافظه جمعی
حافظه جمعی به صورت علمی به مجموعه یادها و بازنماییهایی گفته میشود که در میان اعضای یک گروه اجتماعی (کوچک یا بزرگ) به اشتراک گذاشته میشود، در فرآیندهای اجتماعی شکل میگیرد و بخشی از هویت گروه را تشکیل میدهد. این حافظه نه تنها شامل دانش و اطلاعات درباره رویدادهای گذشته است، بلکه شامل روایتها و تصاویر نمادین نیز هست که از طریق تعاملات اجتماعی، فرهنگها و ابزارهای فرهنگی (مثل رسانهها، متنها، آئینها) منتقل و بازتولید میشوند؛ بهگونهای که (چگونه گذشته به یاد آورده میشود) تحت تأثیر هویتها و چارچوبهای گروهی است و ممکن است با تاریخ رسمی تفاوت داشته باشد.
حافظه تاریخی (Memorialization) :یعنی فرآیند تبدیل گذشته به نماد، مراسم و روایتهایی که مردم با آنها خود را مرتبط میدانند (مثل یادبودهای قربانیان یا بزرگداشت قهرمانان).
حافظه تاریخی فرایند سیستماتیک است که در آن جوامع و نهادها با استفاده از مکانهای فیزیکی، یادبودها، مراسم رسمی و نشانههای نمادین به ثبت و تثبیت رویدادهای مهم تاریخی اقدام میکنند. این فرآیند نه تنها به بازنمایی گذشته میپردازد، بلکه نقش مهمی در تثبیت معنا، بازسازی هویت جمعی و عدالت نمادین پس از فجایع انسانی ایفا میکند. در مطالعات معاصر، حافظه تاریخی به عنوان یکی از ابزارهای اساسی عدالت انتقالی و پاسخ جامعه به خشونت و جنایت علیه بشریت مورد بررسی قرار گرفته است و نشان داده شده است که اثربخشی آن در بازسازی فهم جمعی از رویدادها و ارتقای آگاهی عمومی در مورد جرم و ظلم تاریخی اهمیت دارد.
مطالعات تاریخی _ اجتماعی همچنین نشان میدهند که حافظه جمعی و فرآیند تاریخی تحت تأثیر سیاستهای رسمی، رسانهها، گروههای اجتماعی و ادراکات فرهنگی قرار دارند و میتوانند بسته به منافع گروهها دستخوش تغییر یا تقلیل شوند.
نقش نهادها و رسانهها در مدیریت حافظه جمعی، و تعارض میان روایتهای مختلف گروهها بر سر آنچه باید به یاد بماند از جمله موضوعات مورد بحث در ادبیات این حوزه است.
⚪️نوروساینس حافظه جمعی و ثبت یادها:
در حوزه عصبشناسی، مطالعات اخیر نشان دادهاند که رابطه شبکهای بین حافظه فردی و حافظه جمعی در مغز قابل رهگیری است و بازنماییهای مشترک از وقایع تاریخی میتواند در ساختارهای نورونی مشابه ثبت شود. یکی از مقالات منتشرشده در Nature Human Behaviour با استفاده از تصویربرداری عملکردی مغز (fMRI) نشان داده است که حافظه جمعی میتواند سازماندهی حافظه فردی را در قشر پیشپیشانی میانی تنظیم کند به گونهای که الگوهای حافظه مشترک به عنوان (طرحهای ذهنی مشترک) شکل میگیرند و بدین ترتیب حافظههای فردی در یک چارچوب اجتماعی یکپارچه میشوند.
علاوه بر این، مرورهای علمی در نوروساینس خاطرنشان میکنند که فرآیندهای شناختی و شبکههای نورونی که در حافظه جمعی نقش دارند شامل تعاملات پیچیده بین فرایندهای حافظه فردی، نمادسازی اجتماعی و تعاملات گروهی است. این پژوهشها میگویند که حافظه جمعی نه تنها از حافظههای شخصی شکل میگیرد، بلکه میتواند ساختارهای فیزیولوژیک و شناختی مشترکی ایجاد کند که به گروهها امکان میدهد تجربههای گذشته را بازخوانی و بازتولید کنند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
1)https://doi.org/10.1093/oxfordhb/9780190915629.013.31
مطالعات نوروساینس و جامعهشناسی حافظه جمعی
حافظه جمعی به صورت علمی به مجموعه یادها و بازنماییهایی گفته میشود که در میان اعضای یک گروه اجتماعی (کوچک یا بزرگ) به اشتراک گذاشته میشود، در فرآیندهای اجتماعی شکل میگیرد و بخشی از هویت گروه را تشکیل میدهد. این حافظه نه تنها شامل دانش و اطلاعات درباره رویدادهای گذشته است، بلکه شامل روایتها و تصاویر نمادین نیز هست که از طریق تعاملات اجتماعی، فرهنگها و ابزارهای فرهنگی (مثل رسانهها، متنها، آئینها) منتقل و بازتولید میشوند؛ بهگونهای که (چگونه گذشته به یاد آورده میشود) تحت تأثیر هویتها و چارچوبهای گروهی است و ممکن است با تاریخ رسمی تفاوت داشته باشد.
حافظه تاریخی (Memorialization) :یعنی فرآیند تبدیل گذشته به نماد، مراسم و روایتهایی که مردم با آنها خود را مرتبط میدانند (مثل یادبودهای قربانیان یا بزرگداشت قهرمانان).
حافظه تاریخی فرایند سیستماتیک است که در آن جوامع و نهادها با استفاده از مکانهای فیزیکی، یادبودها، مراسم رسمی و نشانههای نمادین به ثبت و تثبیت رویدادهای مهم تاریخی اقدام میکنند. این فرآیند نه تنها به بازنمایی گذشته میپردازد، بلکه نقش مهمی در تثبیت معنا، بازسازی هویت جمعی و عدالت نمادین پس از فجایع انسانی ایفا میکند. در مطالعات معاصر، حافظه تاریخی به عنوان یکی از ابزارهای اساسی عدالت انتقالی و پاسخ جامعه به خشونت و جنایت علیه بشریت مورد بررسی قرار گرفته است و نشان داده شده است که اثربخشی آن در بازسازی فهم جمعی از رویدادها و ارتقای آگاهی عمومی در مورد جرم و ظلم تاریخی اهمیت دارد.
مطالعات تاریخی _ اجتماعی همچنین نشان میدهند که حافظه جمعی و فرآیند تاریخی تحت تأثیر سیاستهای رسمی، رسانهها، گروههای اجتماعی و ادراکات فرهنگی قرار دارند و میتوانند بسته به منافع گروهها دستخوش تغییر یا تقلیل شوند.
نقش نهادها و رسانهها در مدیریت حافظه جمعی، و تعارض میان روایتهای مختلف گروهها بر سر آنچه باید به یاد بماند از جمله موضوعات مورد بحث در ادبیات این حوزه است.
⚪️نوروساینس حافظه جمعی و ثبت یادها:
در حوزه عصبشناسی، مطالعات اخیر نشان دادهاند که رابطه شبکهای بین حافظه فردی و حافظه جمعی در مغز قابل رهگیری است و بازنماییهای مشترک از وقایع تاریخی میتواند در ساختارهای نورونی مشابه ثبت شود. یکی از مقالات منتشرشده در Nature Human Behaviour با استفاده از تصویربرداری عملکردی مغز (fMRI) نشان داده است که حافظه جمعی میتواند سازماندهی حافظه فردی را در قشر پیشپیشانی میانی تنظیم کند به گونهای که الگوهای حافظه مشترک به عنوان (طرحهای ذهنی مشترک) شکل میگیرند و بدین ترتیب حافظههای فردی در یک چارچوب اجتماعی یکپارچه میشوند.
علاوه بر این، مرورهای علمی در نوروساینس خاطرنشان میکنند که فرآیندهای شناختی و شبکههای نورونی که در حافظه جمعی نقش دارند شامل تعاملات پیچیده بین فرایندهای حافظه فردی، نمادسازی اجتماعی و تعاملات گروهی است. این پژوهشها میگویند که حافظه جمعی نه تنها از حافظههای شخصی شکل میگیرد، بلکه میتواند ساختارهای فیزیولوژیک و شناختی مشترکی ایجاد کند که به گروهها امکان میدهد تجربههای گذشته را بازخوانی و بازتولید کنند.
لینک کانال:https://t.me/NeuroPlus1
Source:
1)https://doi.org/10.1093/oxfordhb/9780190915629.013.31
2)https://www.nature.com/articles/s41562-019-0779-z
3)https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/36167445/
4)https://doi.org/10.1037/amp0000938
OUP Academic
Memory and Memorialization after Atrocities
AbstractAtrocity crimes tear apart the social fabric of society. One mechanism communities and nations utilize to begin the healing from atrocity crimes is
❤3🔥3👍1