سرخپوستان
🎥 فیلم سینمایی مار بزرگ 🐍 💢محصول Chingachgook - 1967 خلاصه فیلم: 🔺فضای فیلم مربوط است به سال ۱۷۴۰ که نیروهای استعماری انگلیسی و فرانسوی در تلاش برای کنترل آمریکا شمالی در حال جنگ علیه یکدیگر هستند. هر دو قدرت از رقابت قبیلهای موجود استفاده می کنند و قبیلههای…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺 سکانس آغازین فیلم مار بزرگ، صحنهای از رقص افراد قبیله دِلاوِر به گرد رئیس قبیله که به تازگی نجات یافته است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
Ⓜ️ @NativeAmericans
🔺 ای الهـه مـادر و ای خـدای پدر
اکنون برای حمایت و محافظتت دعا میکنم
بگذار تا تمام چیزهای بد از من دور شوند
مرا در پناه و محافظت خودت قرار بده، در شب و روز
و راه فـرار تمامی ناکامیها و بدشانسیها را بر من ببند!
#نیایش_سرخپوستی
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
اکنون برای حمایت و محافظتت دعا میکنم
بگذار تا تمام چیزهای بد از من دور شوند
مرا در پناه و محافظت خودت قرار بده، در شب و روز
و راه فـرار تمامی ناکامیها و بدشانسیها را بر من ببند!
#نیایش_سرخپوستی
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
. 🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍 1⃣ بخش نخست 🔺 میدانید که قدیما رسیدن به دختری که میخواستید با او عروسی کنید کار چندان سادهای نبود. گاهی برای مرد جوان این کار خیلی سخت بود و او میبایست در این کار پایداری کند. فرض کنید که من جوانی هستم و دختری را…
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
2⃣ بخش دوم
🔺 بلند اسب از این حرف بیش از همیشه بیمار شد؛ اما جوان دیگری گفت دو اسب به او قرض میدهد و هر وقت که او اسبهای بیشتری داشت قرض او را پس بدهد.
بعد بلند اسب پیش پیرمرد رفت و گفت برای دخترش چهار اسب میدهد، دو تای آنها جوان و دو تای دیگر پیر اما نه خیلی پیر. اما پیرمرد فقط دستش را تکان داد و چیزی نگفت.
بعد بلند اسب به کمین دختر نشست تا بتواند دوباره با او حرف بزند و از او بخواهد که با او فرار کند. به دختر گفت که اگر کاری که او میگوید نکند بدون شک همانجا می افتد و می میرد. اما دختر دست رد به سینهاش زد دلش میخواست که او را مانند هر زن خوب بخرند. میبینید که او هم خیلی روی خودش حساب میکرد.
بلند اسب از این حرف دختر حالش چنان بد شد که یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمیرفت و با گردنی کج این طرف و آن طرف میفت مثل اینکه چیزی به مرگش نمانده باشد.
جوان دیگری به اسم گوزن سرخ بود که یار جانجانی بلند اسب بود و همیشه هر کاری را با هم میکردند. گوزن سرخ چون دید بلند اسب به چه حالی افتاده، گفت: «پسرعمو چی شده؟ مگر شکمت درد میکند؟ به نظر میرسد که داری میمیری.»
آن وقت بلند اسب ماجرا را برای گوزن سرخ شرح داد و گفت که فکر میکند اگر نتواند به زودی با آن دختر عروسی کند نمیتواند خیلی زنده بماند.
گوزن سرخ کمی فکر کرد و گفت: پسر عمو فکری به سرم زده و اگر تو آنقدر مرد باشی که کاری را که میگویم بکنی، کارها درست خواهد شد. او با تو فرار نخواهد کرد؛ پیرمرد چهار اسب را نخواهد گرفت و تمام دار و ندار تو همین چهار اسب است. باید او را بدزدی و با او فرار کنی. بعد از مدتی میتوانی برگردی، که دیگر کار از کار گذشته است چون او زن توست. شاید دلش بخواهد که تو او را یک جوری بدزدی!
بعد با هم نقشه کشیدند که چکار بکنند. بلند اسب گفت که آن قدر دختر را دوست دارد که مردِ هر کاری که گوزن سرخ یا هر کس دیگری راهش را نشان بدهد، هست.
اما بشنـو از کارشان...
آن شب دیر وقت دزدکی به تیپی دختر نزدیک شدند و منتظر ماندند تا مطمئن شدند که پیرمرد و پیرزن و دختر خوابند. آن وقت بلند اسب با یک کارد سینه خیز به تیپی دختر رفت. بنا بود که اول تسمههای چرمی را ببرد و آن وقت گوزن سرخ میخهای چوبی دور آن قسمت تیپی را دربیاورد و کمک کند تا دختر را بیرون بکشند و او را ساکت کنند بعد بلند اسب او را سوار اسبش کند و به تاخت از آنجا بگریزد و مابقی عمر را شاد باشند.
وقتی که بلند اسب سینهخیز به تیپی دختر رفت چنان هیجانی داشت که صدای قلبش را میتوانست بشنود و صدا آنقدر بلند بود که یقین کرد که پیرمرد و پیرزن را بیدار خواهد کرد. اما اینطور نشد و بعد از چند لحظه شروع کرد به بریدن تسمهها. هر بار که تسمهای را میبرید از صدای پاره شدن آن از ترس، مرگ را پیش چشم خود میدید.
اما کارش را درست انجام داد و همه تسمهها را برید تا رسید به تسمههایی که به ران دختر بود... اینجا چنان دچار هیجان شد که دستش لغزید و کار به پای دختر فرو رفت! دختر فریادی بلند و طولانی کشید. پیرمرد و پیرزن هم از خواب پریدند و فریاد زدند. در این هنگام بلند اسب از تیپی در رفته بود و دو نفری یعنی او و گوزن سرخ مثل آهو میدویدند. پیرمرد و چند نفر دیگر دنبالشان کردند اما آنها در تاریکی شب گم شدند و کسی آنها را نشناخت.
باری اگر تا کنون خاطرخواه و دلباخته و مفتون دختر زیبائی شده باشید، حال و روز بلند اسب را میفهمید. حال و روز خیلی بدی داشت، به نظر میآمد که اگر ناگهان نیفتد و نمیرد حتماً از فرط گرسنگی خواهد مُرد.
گوزن سرخ چارهای اندیشید...
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
2⃣ بخش دوم
🔺 بلند اسب از این حرف بیش از همیشه بیمار شد؛ اما جوان دیگری گفت دو اسب به او قرض میدهد و هر وقت که او اسبهای بیشتری داشت قرض او را پس بدهد.
بعد بلند اسب پیش پیرمرد رفت و گفت برای دخترش چهار اسب میدهد، دو تای آنها جوان و دو تای دیگر پیر اما نه خیلی پیر. اما پیرمرد فقط دستش را تکان داد و چیزی نگفت.
بعد بلند اسب به کمین دختر نشست تا بتواند دوباره با او حرف بزند و از او بخواهد که با او فرار کند. به دختر گفت که اگر کاری که او میگوید نکند بدون شک همانجا می افتد و می میرد. اما دختر دست رد به سینهاش زد دلش میخواست که او را مانند هر زن خوب بخرند. میبینید که او هم خیلی روی خودش حساب میکرد.
بلند اسب از این حرف دختر حالش چنان بد شد که یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمیرفت و با گردنی کج این طرف و آن طرف میفت مثل اینکه چیزی به مرگش نمانده باشد.
جوان دیگری به اسم گوزن سرخ بود که یار جانجانی بلند اسب بود و همیشه هر کاری را با هم میکردند. گوزن سرخ چون دید بلند اسب به چه حالی افتاده، گفت: «پسرعمو چی شده؟ مگر شکمت درد میکند؟ به نظر میرسد که داری میمیری.»
آن وقت بلند اسب ماجرا را برای گوزن سرخ شرح داد و گفت که فکر میکند اگر نتواند به زودی با آن دختر عروسی کند نمیتواند خیلی زنده بماند.
گوزن سرخ کمی فکر کرد و گفت: پسر عمو فکری به سرم زده و اگر تو آنقدر مرد باشی که کاری را که میگویم بکنی، کارها درست خواهد شد. او با تو فرار نخواهد کرد؛ پیرمرد چهار اسب را نخواهد گرفت و تمام دار و ندار تو همین چهار اسب است. باید او را بدزدی و با او فرار کنی. بعد از مدتی میتوانی برگردی، که دیگر کار از کار گذشته است چون او زن توست. شاید دلش بخواهد که تو او را یک جوری بدزدی!
بعد با هم نقشه کشیدند که چکار بکنند. بلند اسب گفت که آن قدر دختر را دوست دارد که مردِ هر کاری که گوزن سرخ یا هر کس دیگری راهش را نشان بدهد، هست.
اما بشنـو از کارشان...
آن شب دیر وقت دزدکی به تیپی دختر نزدیک شدند و منتظر ماندند تا مطمئن شدند که پیرمرد و پیرزن و دختر خوابند. آن وقت بلند اسب با یک کارد سینه خیز به تیپی دختر رفت. بنا بود که اول تسمههای چرمی را ببرد و آن وقت گوزن سرخ میخهای چوبی دور آن قسمت تیپی را دربیاورد و کمک کند تا دختر را بیرون بکشند و او را ساکت کنند بعد بلند اسب او را سوار اسبش کند و به تاخت از آنجا بگریزد و مابقی عمر را شاد باشند.
وقتی که بلند اسب سینهخیز به تیپی دختر رفت چنان هیجانی داشت که صدای قلبش را میتوانست بشنود و صدا آنقدر بلند بود که یقین کرد که پیرمرد و پیرزن را بیدار خواهد کرد. اما اینطور نشد و بعد از چند لحظه شروع کرد به بریدن تسمهها. هر بار که تسمهای را میبرید از صدای پاره شدن آن از ترس، مرگ را پیش چشم خود میدید.
اما کارش را درست انجام داد و همه تسمهها را برید تا رسید به تسمههایی که به ران دختر بود... اینجا چنان دچار هیجان شد که دستش لغزید و کار به پای دختر فرو رفت! دختر فریادی بلند و طولانی کشید. پیرمرد و پیرزن هم از خواب پریدند و فریاد زدند. در این هنگام بلند اسب از تیپی در رفته بود و دو نفری یعنی او و گوزن سرخ مثل آهو میدویدند. پیرمرد و چند نفر دیگر دنبالشان کردند اما آنها در تاریکی شب گم شدند و کسی آنها را نشناخت.
باری اگر تا کنون خاطرخواه و دلباخته و مفتون دختر زیبائی شده باشید، حال و روز بلند اسب را میفهمید. حال و روز خیلی بدی داشت، به نظر میآمد که اگر ناگهان نیفتد و نمیرد حتماً از فرط گرسنگی خواهد مُرد.
گوزن سرخ چارهای اندیشید...
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
Forwarded from سرخپوستان
🔸 کلمات مهربانانه میتوانند ساده و کوتاه باشند اما طنین و پژواکشان بی پایان است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍 2⃣ بخش دوم 🔺 بلند اسب از این حرف بیش از همیشه بیمار شد؛ اما جوان دیگری گفت دو اسب به او قرض میدهد و هر وقت که او اسبهای بیشتری داشت قرض او را پس بدهد. بعد بلند اسب پیش پیرمرد رفت و گفت برای دخترش چهار اسب میدهد، دو…
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
3⃣ بخش سوم
🔺 چند روز بعد پیش بلند اسب رفت و گفت: پسر عمـو جرأت داشته باش! یک فکر دیگری کردهام و مطمئنم اگر آن طور که باید مردانگی به خرج بدهی، این دفعه میتوانیم او را بدزدیم!
و بلند اسب گفت: هر نقشهای که هر کس بکشد تا من به آن دختر برسم من مرد انجام دادنش هستم.
اما بشنو از کارشان...
دوتایی از دهکده دور شدند و گوزن سرخ به بلند اسب گفت که لخت شود و بعد سر تا پای او سفید کرد و سپس روی آن خطهای سیاه کشید و بعد هم حلقههای سیاهی دور چشمش کشید. بلند اسب شکل و شمایل وحشتآوری به خود گرفته بود. گوزن سیاه پس از رنگ کردن او به کاری که کرده بود خوب نگاه کرد و گفت که حتی او هم کمی ترسیده است.
گوزن سرخ گفت حالا اگر دوباره گرفتار شوی هرکس که تو را ببیند چنان میترسد که خیال میکند تو از ارواح بدی و بنابراین از دنبال کردنت خواهد ترسید.
پاسی از شب که گذشت و همه خوب به خواب رفتند آن دو دزدکی به تیپی دختر رفتند. بلند اسب با کاردی سینهخیز داخل شد، مثل دفعه قبل و گوزن سرخ بیرون منتظر و آماده بود همین که بلند اسب همه بندها را برید دختر را بیرون بکشد و ساکتش کند.
بلند اسب تا کنار بستر دختر خزید و شروع کرد به بریدن تسمهها. اما به این فکر افتاد که از بس چهرهام وحشتناک شده اگر مرا ببینند به سویم تیر میاندازند. دخترک آرام نداشت و در رختخواب تقلا میکرد و تا یک تسمه بریده میشد، صدای آن در میآمد. از این رو بلند اسب خیلی آهسته و با دقت مشغول کارش شد.
اما شاید صدایی ایجاد کرده بود که ناگهان پیرزن بیدار شد و رو به پیرمرد کرد و گفت و پیرمرد بلند شو! یکی توی این تیپی هست! اما پیرمرد خوابآلود بود و نمیخواست کسی مزاحمش بشود. از این رو گفت البته که یکی توی تیپی هست. بگیر بخواب. بعد خُرخُرش بلند شد.
بلند اسب آنقدر ترسیده بود که خیلی آرام و تا آنجا که میتوانست صاف روی زمین دراز کشید. تمام روزهایی را که گرفتار آن دختر بود چنان که باید نخوابیده بود بنابراین موقعی که در آن حال منتظر شنیدن خرناس پیرزن بود، همه چیز از یادش رفت حتی زیبایی آن دختر...
گوزن سرخ که بیرون تیپی دراز کشیده بود و آماده انجام دادن وظیفهاش بود با خود میگفت که آنجا چه خبر است اما جرأت صدا زدن بلند اسب را نداشت.
مدتی گذشت و صبح شد و گوزن سرخ به ناچار میبایست دو اسبی را که برای دوستش و آن دختر در آنجا بسته بود را بردارد و برود در غیر اینصورت او را میدیدند و بنابراین رفت.
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
3⃣ بخش سوم
🔺 چند روز بعد پیش بلند اسب رفت و گفت: پسر عمـو جرأت داشته باش! یک فکر دیگری کردهام و مطمئنم اگر آن طور که باید مردانگی به خرج بدهی، این دفعه میتوانیم او را بدزدیم!
و بلند اسب گفت: هر نقشهای که هر کس بکشد تا من به آن دختر برسم من مرد انجام دادنش هستم.
اما بشنو از کارشان...
دوتایی از دهکده دور شدند و گوزن سرخ به بلند اسب گفت که لخت شود و بعد سر تا پای او سفید کرد و سپس روی آن خطهای سیاه کشید و بعد هم حلقههای سیاهی دور چشمش کشید. بلند اسب شکل و شمایل وحشتآوری به خود گرفته بود. گوزن سیاه پس از رنگ کردن او به کاری که کرده بود خوب نگاه کرد و گفت که حتی او هم کمی ترسیده است.
گوزن سرخ گفت حالا اگر دوباره گرفتار شوی هرکس که تو را ببیند چنان میترسد که خیال میکند تو از ارواح بدی و بنابراین از دنبال کردنت خواهد ترسید.
پاسی از شب که گذشت و همه خوب به خواب رفتند آن دو دزدکی به تیپی دختر رفتند. بلند اسب با کاردی سینهخیز داخل شد، مثل دفعه قبل و گوزن سرخ بیرون منتظر و آماده بود همین که بلند اسب همه بندها را برید دختر را بیرون بکشد و ساکتش کند.
بلند اسب تا کنار بستر دختر خزید و شروع کرد به بریدن تسمهها. اما به این فکر افتاد که از بس چهرهام وحشتناک شده اگر مرا ببینند به سویم تیر میاندازند. دخترک آرام نداشت و در رختخواب تقلا میکرد و تا یک تسمه بریده میشد، صدای آن در میآمد. از این رو بلند اسب خیلی آهسته و با دقت مشغول کارش شد.
اما شاید صدایی ایجاد کرده بود که ناگهان پیرزن بیدار شد و رو به پیرمرد کرد و گفت و پیرمرد بلند شو! یکی توی این تیپی هست! اما پیرمرد خوابآلود بود و نمیخواست کسی مزاحمش بشود. از این رو گفت البته که یکی توی تیپی هست. بگیر بخواب. بعد خُرخُرش بلند شد.
بلند اسب آنقدر ترسیده بود که خیلی آرام و تا آنجا که میتوانست صاف روی زمین دراز کشید. تمام روزهایی را که گرفتار آن دختر بود چنان که باید نخوابیده بود بنابراین موقعی که در آن حال منتظر شنیدن خرناس پیرزن بود، همه چیز از یادش رفت حتی زیبایی آن دختر...
گوزن سرخ که بیرون تیپی دراز کشیده بود و آماده انجام دادن وظیفهاش بود با خود میگفت که آنجا چه خبر است اما جرأت صدا زدن بلند اسب را نداشت.
مدتی گذشت و صبح شد و گوزن سرخ به ناچار میبایست دو اسبی را که برای دوستش و آن دختر در آنجا بسته بود را بردارد و برود در غیر اینصورت او را میدیدند و بنابراین رفت.
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 یک عکاس حیات وحش در نروژ، منظره دراماتیکی از عقاب طلایی که در حال پرواز با یک روباه بالغ در چنگالش است را ثبت کرده!!!
#عقاب_طلائی 🦅
Ⓜ️ @NativeAmericans
#عقاب_طلائی 🦅
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍 3⃣ بخش سوم 🔺 چند روز بعد پیش بلند اسب رفت و گفت: پسر عمـو جرأت داشته باش! یک فکر دیگری کردهام و مطمئنم اگر آن طور که باید مردانگی به خرج بدهی، این دفعه میتوانیم او را بدزدیم! و بلند اسب گفت: هر نقشهای که هر کس بکشد تا…
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
4⃣ بخش چهـارم
🔺 هوای تیپی که روشن شد دخترک بیدار شد و اولین چیزی که دید یک حیوان وحشتناک سر تا پا سفید با خطوط مشکی بود که کنار رختخوابش دراز کشیده است. آنگاه چنان جیغی زد که مادر و پدرش نیز بیدار شدند و آنان نیز فریاد برآوردند. بلند اسب از جا پرید و چیزی نمانده بود که از ترس بمیرد و تقریبا تیپی را از جا کند و از آنجا پا به فرار گذاشت.
مردم با تیر و کمان و تفنگ و تبر دوان دوان و فریادکنان از سراسر دهکده بیرون آمدند. در این موقع بلند اسب چنان میدوید که میتوان گفت گویی در هوا حرکت میکرد تا در زمین و چنان قیافه وحشتناکی داشت که مردم همه از سر راهش کنار رفته فرار میکردند تا او برود. چند نفری که دل و جرأتی داشتند خواستند به او تیراندازی کنند اما دیگران گفتند که شاید او موجود مقدسی باشد و اگر او را بکشند، دردسری درست شود.
بلند اسب به سمت رودخانهای که در آن نزدیکی بود دوید و در میان بوتهزار درخت میان تهی را یافت و به داخل آن رفت. مدتی که گذشت چند نفری که دل و جرأتی داشتند به آنجا رسیدند و بلند اسب شنید که میگویند او یک روح بد است و از آب بیرون آمده و دوباره به آن برگشته است.
خورشید که طلوع کرد دستور دادند که مردم اردو را جمع کرده و از آنجا کوچ کنند. آنها رفتند در حالیکه بلند اسب در آن درخت پنهان بود.
حال بشنو از آن طرف.
گوزن سرخ همه ماجرا را از تیپی خودش تماشا میکرد و اینطور وانمود میکرد که خیلی تعجب کرده است و مثل دیگران میترسد. از این رو وقتی اردو کوچ کرد او پنهانی به جایی که دوستش ناپدید شده بود بازگشت. وقتی به آن بوتهزار رسید بلند اسب را صدا زد و او نیز چون صدا رفیقش را میشناخت پاسخ داد. او آن رنگها را از بدن بلند اسب شست و کنار رود نشستند تا درباره مشکلاتشان حرف بزنند.
بلند اسب گفت که او دیگر تا زنده است به دهکده بر نمیگردد و هرچه به سرش بیاید برایش مهم نیست. گفت خیال دارد که به تنهایی به جنگ برود. گوزن سرخ گفت: نه پسرعمو، تو تنها به جنگ نمیروی چون من هم میآیم.
گوزن سرخ همه چیز را آماده کرد و شب که شد عازم جنگ شدند. پس از چند روز به اردوی قبیله کلاغ رسیدند و همین که هوا تاریک شد دزدکی به جایی که اسبهای کلاغها میچریدند نزدیک شدند و نگهبان اسبها را کشتند و صد اسب بردند. این نگهبان هیچ به فکر دشمن نبود چرا که گمان میکرد که همه لاکوتاها از آنجا دور شدهاند.
آنان بیدرنگ فرار را بر قرار ترجیح دادند چون همه اسبان کلاغها رم کرده بودند و جنگاوران کلاغ تا آمدند که بجنبند و اسبها را گرفته سوار شوند دیگر صبح شده بود. گوزن سرخ و بلند اسب با گلهای که به چنگ آورده بودند سه شبانهروز فرار کردند تا به دهکده خودشان رسیدند. آن وقت همه اسبها را یکراست به دهکده و جلوی تیپی دختر بردند. پیرمرد آنجا بود و بلند اسب او را صدا زد و پرسید که آیا این مقدار اسب را برای دخترش کافی میداند. پیرمرد این بار دستش را تکان نداد. چیزی که او میخواست اسب نبود بلکه پسری میخواست که مرد واقعی باشد. بعد از آن ماجراها بلند اسب به آن دختر رسید و من فکر میکنم که سزاوارش بود.
پایان
بخشی از خاطرات شمن فـرزانه گوزن سیاه
#گوزن_سیاه مرد مقدس قبیله اوگلالاسو
📙 از کتاب گوزن سیاه سخن میگوید
نوشته جان نیهارت صفحه ۷۹
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
4⃣ بخش چهـارم
🔺 هوای تیپی که روشن شد دخترک بیدار شد و اولین چیزی که دید یک حیوان وحشتناک سر تا پا سفید با خطوط مشکی بود که کنار رختخوابش دراز کشیده است. آنگاه چنان جیغی زد که مادر و پدرش نیز بیدار شدند و آنان نیز فریاد برآوردند. بلند اسب از جا پرید و چیزی نمانده بود که از ترس بمیرد و تقریبا تیپی را از جا کند و از آنجا پا به فرار گذاشت.
مردم با تیر و کمان و تفنگ و تبر دوان دوان و فریادکنان از سراسر دهکده بیرون آمدند. در این موقع بلند اسب چنان میدوید که میتوان گفت گویی در هوا حرکت میکرد تا در زمین و چنان قیافه وحشتناکی داشت که مردم همه از سر راهش کنار رفته فرار میکردند تا او برود. چند نفری که دل و جرأتی داشتند خواستند به او تیراندازی کنند اما دیگران گفتند که شاید او موجود مقدسی باشد و اگر او را بکشند، دردسری درست شود.
بلند اسب به سمت رودخانهای که در آن نزدیکی بود دوید و در میان بوتهزار درخت میان تهی را یافت و به داخل آن رفت. مدتی که گذشت چند نفری که دل و جرأتی داشتند به آنجا رسیدند و بلند اسب شنید که میگویند او یک روح بد است و از آب بیرون آمده و دوباره به آن برگشته است.
خورشید که طلوع کرد دستور دادند که مردم اردو را جمع کرده و از آنجا کوچ کنند. آنها رفتند در حالیکه بلند اسب در آن درخت پنهان بود.
حال بشنو از آن طرف.
گوزن سرخ همه ماجرا را از تیپی خودش تماشا میکرد و اینطور وانمود میکرد که خیلی تعجب کرده است و مثل دیگران میترسد. از این رو وقتی اردو کوچ کرد او پنهانی به جایی که دوستش ناپدید شده بود بازگشت. وقتی به آن بوتهزار رسید بلند اسب را صدا زد و او نیز چون صدا رفیقش را میشناخت پاسخ داد. او آن رنگها را از بدن بلند اسب شست و کنار رود نشستند تا درباره مشکلاتشان حرف بزنند.
بلند اسب گفت که او دیگر تا زنده است به دهکده بر نمیگردد و هرچه به سرش بیاید برایش مهم نیست. گفت خیال دارد که به تنهایی به جنگ برود. گوزن سرخ گفت: نه پسرعمو، تو تنها به جنگ نمیروی چون من هم میآیم.
گوزن سرخ همه چیز را آماده کرد و شب که شد عازم جنگ شدند. پس از چند روز به اردوی قبیله کلاغ رسیدند و همین که هوا تاریک شد دزدکی به جایی که اسبهای کلاغها میچریدند نزدیک شدند و نگهبان اسبها را کشتند و صد اسب بردند. این نگهبان هیچ به فکر دشمن نبود چرا که گمان میکرد که همه لاکوتاها از آنجا دور شدهاند.
آنان بیدرنگ فرار را بر قرار ترجیح دادند چون همه اسبان کلاغها رم کرده بودند و جنگاوران کلاغ تا آمدند که بجنبند و اسبها را گرفته سوار شوند دیگر صبح شده بود. گوزن سرخ و بلند اسب با گلهای که به چنگ آورده بودند سه شبانهروز فرار کردند تا به دهکده خودشان رسیدند. آن وقت همه اسبها را یکراست به دهکده و جلوی تیپی دختر بردند. پیرمرد آنجا بود و بلند اسب او را صدا زد و پرسید که آیا این مقدار اسب را برای دخترش کافی میداند. پیرمرد این بار دستش را تکان نداد. چیزی که او میخواست اسب نبود بلکه پسری میخواست که مرد واقعی باشد. بعد از آن ماجراها بلند اسب به آن دختر رسید و من فکر میکنم که سزاوارش بود.
پایان
بخشی از خاطرات شمن فـرزانه گوزن سیاه
#گوزن_سیاه مرد مقدس قبیله اوگلالاسو
📙 از کتاب گوزن سیاه سخن میگوید
نوشته جان نیهارت صفحه ۷۹
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans