This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔵 درس انسانیت ازحیوانات بیاموزیم!
👌 اگر انسان بود کشاورز نمونه میشد
آخه این چه جور موجودی هست؟!!!
♥️ سرشار از عشق و حمایت بی دریغ
هرگز نمیتوانیم فداکاری و مسئولیت پذیری برخی موجودات را درک کنیم...
#طبیعت_آموزگار_من_است
#با_حیوانات_مهربان_باشیم
Ⓜ️ @NativeAmericans
👌 اگر انسان بود کشاورز نمونه میشد
آخه این چه جور موجودی هست؟!!!
♥️ سرشار از عشق و حمایت بی دریغ
هرگز نمیتوانیم فداکاری و مسئولیت پذیری برخی موجودات را درک کنیم...
#طبیعت_آموزگار_من_است
#با_حیوانات_مهربان_باشیم
Ⓜ️ @NativeAmericans
🔥 گذشته خاکسـتر است و آینـده چوب، تنها امروز است آتشی شعلهور که میدرخشـد.
#ضربالمثل_سرخپوستی
Ⓜ️ @NativeAmericans
#ضربالمثل_سرخپوستی
Ⓜ️ @NativeAmericans
🔺نقش انسان پرنده یا انسانی با دستان بزرگ
سمت راست سنگ نگارههای شهر خمین در ایران، سمت چپ پارک "یلو استون" آمریکا!
براستی این تشابهات حیرتانگیز در هزاران سال پیش، در دو منطقه جغرافیایی با هزاران کیلومتر فاصله، از کجا نشأت میگیرد؟!
برگرفته از کانال هفت کشور
Ⓜ️ @NativeAmericans
سمت راست سنگ نگارههای شهر خمین در ایران، سمت چپ پارک "یلو استون" آمریکا!
براستی این تشابهات حیرتانگیز در هزاران سال پیش، در دو منطقه جغرافیایی با هزاران کیلومتر فاصله، از کجا نشأت میگیرد؟!
برگرفته از کانال هفت کشور
Ⓜ️ @NativeAmericans
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 تریلر فیلم سینمایی" پسران خرس بزرگــ "
🔺The Sons of Great Bear (1966)
🎬 تریلر فیلم "پسران خرس بزرگ" به کارگردانی یوزف ماخ محصول ۱۹٦٦ با هنرمندی #گویکو_میتیچ، هنرپیشه محبوب صرب (یوگوسلاوی سابق) در نخستین حضورش در سینمـا به عنوان بازیگر
گویکو میتیچ کارگردان، بازیگر، بدلکار و نویسنده صربستانی، در شمار زیادی از فیلمهای سرخپوستی ژانر وسترن سرخ، به ایفای نقش پرداخته است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
🔺The Sons of Great Bear (1966)
🎬 تریلر فیلم "پسران خرس بزرگ" به کارگردانی یوزف ماخ محصول ۱۹٦٦ با هنرمندی #گویکو_میتیچ، هنرپیشه محبوب صرب (یوگوسلاوی سابق) در نخستین حضورش در سینمـا به عنوان بازیگر
گویکو میتیچ کارگردان، بازیگر، بدلکار و نویسنده صربستانی، در شمار زیادی از فیلمهای سرخپوستی ژانر وسترن سرخ، به ایفای نقش پرداخته است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
🐟 شکار ماهـی با نیـزه 🔺 مردی بود به نام واتانیه که در ماهیگیری با نیزه چیره دست بود. لبهای این مرد چنان زخم بود که جرأت خندیدن نداشت. اطراف دهانش همه جا چاک چاک بود. مردم سعی میکردند او را بخندانند و به همین علت او از آنها دوری میکرد. یک روز به من…
.
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
1⃣ بخش نخست
🔺 میدانید که قدیما رسیدن به دختری که میخواستید با او عروسی کنید کار چندان سادهای نبود. گاهی برای مرد جوان این کار خیلی سخت بود و او میبایست در این کار پایداری کند. فرض کنید که من جوانی هستم و دختری را دیدهام که به چشم من خیلی زیباست طوری که حس میکنم هر وقت که به او فکر میکنم مریض میشوم. نمیتوانم بروم و با او در این باره حرف بزنم و بعد اگر او بخواهد، ازدواج کنیم. باید خیلی پست باشم که راه بیفتم بروم با او صحبت بکنم، و تازه اگر توانستم با او حرف بزنم این فقط اول کار است.
فرض کنید که من مدتی بیمار دختر بخصوصی باشم چون او را خیلی دوست دارم، اما او حتی گوشه چشمی هم به من نداشته باشد و پدر و مادرش هم خوب از او مراقبت کنند. اما من روز به روز بدتر میشوم؛ بنابراین شاید توی تاریکی دزدکی به تیپیاش بروم و چشم به راه بمانم تا بیاید بیرون. شاید تمام شب را فقط منتظر بمانم و خواب به چشمم نیاید و او بیرون نیاید. آن وقت من بیشتر بیمارش میشوم.
شاید بروم میان بوتههای کنار چشمه که او گاهی برای آوردن آب به آنجا میرود پنهان شوم و موقعی که او به آنجا بیاید اگر کسی نبیند آن وقت میپرم بیرون و او را میگیرم و فقط وادارش میکنم که به حرفم گوش کند. اگر او هم مرا دوست داشته باشد، از رفتارش پیداست چون خیلی خجالت میکشد و شاید یک کلمه هم حرف نزند یا بار اول شاید نگاهی هم به من نکند. بعد او را رها میکنم و آن وقت شاید آن دور و بر کمین کنم تا بتوانم پدرش را تنها ببینم و به او بگویم که برای دختر زیبایش چند اسب میتوانم بدهم و این مواقع چنان بیمارم که اگر همه اسبهای عالم را داشته باشم به او میدهم.
باری، اسم جوانی که میخواهم دربارهاش حرف بزنم بلند اسب بود و توی آن ده، دختری بود که به چشم او چنان زیبا بود که از بس به او فکر کرده بود پاک بیمار شده و روز به روز بیمارتر میشد. دخترک خیلی خجول و چشم و چراغ پدر و مادرش بود.
چون آنها دیگر جوان نبودند و از طرف دیگر این دختر یکی یکدانه بود. بنابراین تمام روز مراقبش بودند و قرار گذاشتند که کاری بکنند تا شب نیز که آنها خوابند او در امان باشد. آنها چنان در فکر او بودند که برای خوابش بستری از چرم درست کرده بودند و از وقتی که فهمیدند که بلند اسب آن دور و بر در کمین اوست، تسمههای از چرم خام درست کردند و شب دختر را در رختخواب میبستند تا وقتی که آنها خوابند کسی نتواند او را بدزدد، شاید دل دخترشان واقعاً بخواهد که او را بدزدند! اگرچه مطمئن نبودند.
در هر حال بلند اسب پس از آنکه مدتی دزدکی این طرف و آن طرف رفت، کمین کرد و چشم به راه دختر ماند، حالش روز به روز بدتر میشد. بالاخره او را تنها گیر آورد و مجبورش کرد که با او حرف بزند. آن وقت فهمید او هم دوستش دارد شاید کمی. البته این حالش را بهتر نکرد بلکه بیمارتر شد اما حالا مثل یک گاومیش نر، خود را شجاع میدید. بنابراین یکراست پیش پدر دختر رفت و گفت آن قدر دخترش را دوست دارد که دو اسب خوب برایش میدهد – که یکی از آنها جوان باشد و دیگری نه چندان پیر
ولی پیرمرد فقط دستش را تکان داد و بلند اسب اینطور فهمید که باید برود و دست از حرفهای احمقانه بردارد.
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
1⃣ بخش نخست
🔺 میدانید که قدیما رسیدن به دختری که میخواستید با او عروسی کنید کار چندان سادهای نبود. گاهی برای مرد جوان این کار خیلی سخت بود و او میبایست در این کار پایداری کند. فرض کنید که من جوانی هستم و دختری را دیدهام که به چشم من خیلی زیباست طوری که حس میکنم هر وقت که به او فکر میکنم مریض میشوم. نمیتوانم بروم و با او در این باره حرف بزنم و بعد اگر او بخواهد، ازدواج کنیم. باید خیلی پست باشم که راه بیفتم بروم با او صحبت بکنم، و تازه اگر توانستم با او حرف بزنم این فقط اول کار است.
فرض کنید که من مدتی بیمار دختر بخصوصی باشم چون او را خیلی دوست دارم، اما او حتی گوشه چشمی هم به من نداشته باشد و پدر و مادرش هم خوب از او مراقبت کنند. اما من روز به روز بدتر میشوم؛ بنابراین شاید توی تاریکی دزدکی به تیپیاش بروم و چشم به راه بمانم تا بیاید بیرون. شاید تمام شب را فقط منتظر بمانم و خواب به چشمم نیاید و او بیرون نیاید. آن وقت من بیشتر بیمارش میشوم.
شاید بروم میان بوتههای کنار چشمه که او گاهی برای آوردن آب به آنجا میرود پنهان شوم و موقعی که او به آنجا بیاید اگر کسی نبیند آن وقت میپرم بیرون و او را میگیرم و فقط وادارش میکنم که به حرفم گوش کند. اگر او هم مرا دوست داشته باشد، از رفتارش پیداست چون خیلی خجالت میکشد و شاید یک کلمه هم حرف نزند یا بار اول شاید نگاهی هم به من نکند. بعد او را رها میکنم و آن وقت شاید آن دور و بر کمین کنم تا بتوانم پدرش را تنها ببینم و به او بگویم که برای دختر زیبایش چند اسب میتوانم بدهم و این مواقع چنان بیمارم که اگر همه اسبهای عالم را داشته باشم به او میدهم.
باری، اسم جوانی که میخواهم دربارهاش حرف بزنم بلند اسب بود و توی آن ده، دختری بود که به چشم او چنان زیبا بود که از بس به او فکر کرده بود پاک بیمار شده و روز به روز بیمارتر میشد. دخترک خیلی خجول و چشم و چراغ پدر و مادرش بود.
چون آنها دیگر جوان نبودند و از طرف دیگر این دختر یکی یکدانه بود. بنابراین تمام روز مراقبش بودند و قرار گذاشتند که کاری بکنند تا شب نیز که آنها خوابند او در امان باشد. آنها چنان در فکر او بودند که برای خوابش بستری از چرم درست کرده بودند و از وقتی که فهمیدند که بلند اسب آن دور و بر در کمین اوست، تسمههای از چرم خام درست کردند و شب دختر را در رختخواب میبستند تا وقتی که آنها خوابند کسی نتواند او را بدزدد، شاید دل دخترشان واقعاً بخواهد که او را بدزدند! اگرچه مطمئن نبودند.
در هر حال بلند اسب پس از آنکه مدتی دزدکی این طرف و آن طرف رفت، کمین کرد و چشم به راه دختر ماند، حالش روز به روز بدتر میشد. بالاخره او را تنها گیر آورد و مجبورش کرد که با او حرف بزند. آن وقت فهمید او هم دوستش دارد شاید کمی. البته این حالش را بهتر نکرد بلکه بیمارتر شد اما حالا مثل یک گاومیش نر، خود را شجاع میدید. بنابراین یکراست پیش پدر دختر رفت و گفت آن قدر دخترش را دوست دارد که دو اسب خوب برایش میدهد – که یکی از آنها جوان باشد و دیگری نه چندان پیر
ولی پیرمرد فقط دستش را تکان داد و بلند اسب اینطور فهمید که باید برود و دست از حرفهای احمقانه بردارد.
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
⭐️ سرخپوستان سیاره زهره (ناهـید) را به شکل یک ستاره پنجپر نمایش میدهند و آن را ستاره سحری مقدس میخوانند زیرا در میان تاریکی و روشنائی میایستد و نشانه معرفت و آگاهی است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
🎥 فیلم سینمایی مار بزرگ 🐍 💢محصول Chingachgook - 1967 خلاصه فیلم: 🔺فضای فیلم مربوط است به سال ۱۷۴۰ که نیروهای استعماری انگلیسی و فرانسوی در تلاش برای کنترل آمریکا شمالی در حال جنگ علیه یکدیگر هستند. هر دو قدرت از رقابت قبیلهای موجود استفاده می کنند و قبیلههای…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺 سکانس آغازین فیلم مار بزرگ، صحنهای از رقص افراد قبیله دِلاوِر به گرد رئیس قبیله که به تازگی نجات یافته است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
Ⓜ️ @NativeAmericans
🔺 ای الهـه مـادر و ای خـدای پدر
اکنون برای حمایت و محافظتت دعا میکنم
بگذار تا تمام چیزهای بد از من دور شوند
مرا در پناه و محافظت خودت قرار بده، در شب و روز
و راه فـرار تمامی ناکامیها و بدشانسیها را بر من ببند!
#نیایش_سرخپوستی
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
اکنون برای حمایت و محافظتت دعا میکنم
بگذار تا تمام چیزهای بد از من دور شوند
مرا در پناه و محافظت خودت قرار بده، در شب و روز
و راه فـرار تمامی ناکامیها و بدشانسیها را بر من ببند!
#نیایش_سرخپوستی
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
سرخپوستان
. 🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍 1⃣ بخش نخست 🔺 میدانید که قدیما رسیدن به دختری که میخواستید با او عروسی کنید کار چندان سادهای نبود. گاهی برای مرد جوان این کار خیلی سخت بود و او میبایست در این کار پایداری کند. فرض کنید که من جوانی هستم و دختری را…
🐎 ماجرای خواستگاری کردن بلند اسب 💍
2⃣ بخش دوم
🔺 بلند اسب از این حرف بیش از همیشه بیمار شد؛ اما جوان دیگری گفت دو اسب به او قرض میدهد و هر وقت که او اسبهای بیشتری داشت قرض او را پس بدهد.
بعد بلند اسب پیش پیرمرد رفت و گفت برای دخترش چهار اسب میدهد، دو تای آنها جوان و دو تای دیگر پیر اما نه خیلی پیر. اما پیرمرد فقط دستش را تکان داد و چیزی نگفت.
بعد بلند اسب به کمین دختر نشست تا بتواند دوباره با او حرف بزند و از او بخواهد که با او فرار کند. به دختر گفت که اگر کاری که او میگوید نکند بدون شک همانجا می افتد و می میرد. اما دختر دست رد به سینهاش زد دلش میخواست که او را مانند هر زن خوب بخرند. میبینید که او هم خیلی روی خودش حساب میکرد.
بلند اسب از این حرف دختر حالش چنان بد شد که یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمیرفت و با گردنی کج این طرف و آن طرف میفت مثل اینکه چیزی به مرگش نمانده باشد.
جوان دیگری به اسم گوزن سرخ بود که یار جانجانی بلند اسب بود و همیشه هر کاری را با هم میکردند. گوزن سرخ چون دید بلند اسب به چه حالی افتاده، گفت: «پسرعمو چی شده؟ مگر شکمت درد میکند؟ به نظر میرسد که داری میمیری.»
آن وقت بلند اسب ماجرا را برای گوزن سرخ شرح داد و گفت که فکر میکند اگر نتواند به زودی با آن دختر عروسی کند نمیتواند خیلی زنده بماند.
گوزن سرخ کمی فکر کرد و گفت: پسر عمو فکری به سرم زده و اگر تو آنقدر مرد باشی که کاری را که میگویم بکنی، کارها درست خواهد شد. او با تو فرار نخواهد کرد؛ پیرمرد چهار اسب را نخواهد گرفت و تمام دار و ندار تو همین چهار اسب است. باید او را بدزدی و با او فرار کنی. بعد از مدتی میتوانی برگردی، که دیگر کار از کار گذشته است چون او زن توست. شاید دلش بخواهد که تو او را یک جوری بدزدی!
بعد با هم نقشه کشیدند که چکار بکنند. بلند اسب گفت که آن قدر دختر را دوست دارد که مردِ هر کاری که گوزن سرخ یا هر کس دیگری راهش را نشان بدهد، هست.
اما بشنـو از کارشان...
آن شب دیر وقت دزدکی به تیپی دختر نزدیک شدند و منتظر ماندند تا مطمئن شدند که پیرمرد و پیرزن و دختر خوابند. آن وقت بلند اسب با یک کارد سینه خیز به تیپی دختر رفت. بنا بود که اول تسمههای چرمی را ببرد و آن وقت گوزن سرخ میخهای چوبی دور آن قسمت تیپی را دربیاورد و کمک کند تا دختر را بیرون بکشند و او را ساکت کنند بعد بلند اسب او را سوار اسبش کند و به تاخت از آنجا بگریزد و مابقی عمر را شاد باشند.
وقتی که بلند اسب سینهخیز به تیپی دختر رفت چنان هیجانی داشت که صدای قلبش را میتوانست بشنود و صدا آنقدر بلند بود که یقین کرد که پیرمرد و پیرزن را بیدار خواهد کرد. اما اینطور نشد و بعد از چند لحظه شروع کرد به بریدن تسمهها. هر بار که تسمهای را میبرید از صدای پاره شدن آن از ترس، مرگ را پیش چشم خود میدید.
اما کارش را درست انجام داد و همه تسمهها را برید تا رسید به تسمههایی که به ران دختر بود... اینجا چنان دچار هیجان شد که دستش لغزید و کار به پای دختر فرو رفت! دختر فریادی بلند و طولانی کشید. پیرمرد و پیرزن هم از خواب پریدند و فریاد زدند. در این هنگام بلند اسب از تیپی در رفته بود و دو نفری یعنی او و گوزن سرخ مثل آهو میدویدند. پیرمرد و چند نفر دیگر دنبالشان کردند اما آنها در تاریکی شب گم شدند و کسی آنها را نشناخت.
باری اگر تا کنون خاطرخواه و دلباخته و مفتون دختر زیبائی شده باشید، حال و روز بلند اسب را میفهمید. حال و روز خیلی بدی داشت، به نظر میآمد که اگر ناگهان نیفتد و نمیرد حتماً از فرط گرسنگی خواهد مُرد.
گوزن سرخ چارهای اندیشید...
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
2⃣ بخش دوم
🔺 بلند اسب از این حرف بیش از همیشه بیمار شد؛ اما جوان دیگری گفت دو اسب به او قرض میدهد و هر وقت که او اسبهای بیشتری داشت قرض او را پس بدهد.
بعد بلند اسب پیش پیرمرد رفت و گفت برای دخترش چهار اسب میدهد، دو تای آنها جوان و دو تای دیگر پیر اما نه خیلی پیر. اما پیرمرد فقط دستش را تکان داد و چیزی نگفت.
بعد بلند اسب به کمین دختر نشست تا بتواند دوباره با او حرف بزند و از او بخواهد که با او فرار کند. به دختر گفت که اگر کاری که او میگوید نکند بدون شک همانجا می افتد و می میرد. اما دختر دست رد به سینهاش زد دلش میخواست که او را مانند هر زن خوب بخرند. میبینید که او هم خیلی روی خودش حساب میکرد.
بلند اسب از این حرف دختر حالش چنان بد شد که یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمیرفت و با گردنی کج این طرف و آن طرف میفت مثل اینکه چیزی به مرگش نمانده باشد.
جوان دیگری به اسم گوزن سرخ بود که یار جانجانی بلند اسب بود و همیشه هر کاری را با هم میکردند. گوزن سرخ چون دید بلند اسب به چه حالی افتاده، گفت: «پسرعمو چی شده؟ مگر شکمت درد میکند؟ به نظر میرسد که داری میمیری.»
آن وقت بلند اسب ماجرا را برای گوزن سرخ شرح داد و گفت که فکر میکند اگر نتواند به زودی با آن دختر عروسی کند نمیتواند خیلی زنده بماند.
گوزن سرخ کمی فکر کرد و گفت: پسر عمو فکری به سرم زده و اگر تو آنقدر مرد باشی که کاری را که میگویم بکنی، کارها درست خواهد شد. او با تو فرار نخواهد کرد؛ پیرمرد چهار اسب را نخواهد گرفت و تمام دار و ندار تو همین چهار اسب است. باید او را بدزدی و با او فرار کنی. بعد از مدتی میتوانی برگردی، که دیگر کار از کار گذشته است چون او زن توست. شاید دلش بخواهد که تو او را یک جوری بدزدی!
بعد با هم نقشه کشیدند که چکار بکنند. بلند اسب گفت که آن قدر دختر را دوست دارد که مردِ هر کاری که گوزن سرخ یا هر کس دیگری راهش را نشان بدهد، هست.
اما بشنـو از کارشان...
آن شب دیر وقت دزدکی به تیپی دختر نزدیک شدند و منتظر ماندند تا مطمئن شدند که پیرمرد و پیرزن و دختر خوابند. آن وقت بلند اسب با یک کارد سینه خیز به تیپی دختر رفت. بنا بود که اول تسمههای چرمی را ببرد و آن وقت گوزن سرخ میخهای چوبی دور آن قسمت تیپی را دربیاورد و کمک کند تا دختر را بیرون بکشند و او را ساکت کنند بعد بلند اسب او را سوار اسبش کند و به تاخت از آنجا بگریزد و مابقی عمر را شاد باشند.
وقتی که بلند اسب سینهخیز به تیپی دختر رفت چنان هیجانی داشت که صدای قلبش را میتوانست بشنود و صدا آنقدر بلند بود که یقین کرد که پیرمرد و پیرزن را بیدار خواهد کرد. اما اینطور نشد و بعد از چند لحظه شروع کرد به بریدن تسمهها. هر بار که تسمهای را میبرید از صدای پاره شدن آن از ترس، مرگ را پیش چشم خود میدید.
اما کارش را درست انجام داد و همه تسمهها را برید تا رسید به تسمههایی که به ران دختر بود... اینجا چنان دچار هیجان شد که دستش لغزید و کار به پای دختر فرو رفت! دختر فریادی بلند و طولانی کشید. پیرمرد و پیرزن هم از خواب پریدند و فریاد زدند. در این هنگام بلند اسب از تیپی در رفته بود و دو نفری یعنی او و گوزن سرخ مثل آهو میدویدند. پیرمرد و چند نفر دیگر دنبالشان کردند اما آنها در تاریکی شب گم شدند و کسی آنها را نشناخت.
باری اگر تا کنون خاطرخواه و دلباخته و مفتون دختر زیبائی شده باشید، حال و روز بلند اسب را میفهمید. حال و روز خیلی بدی داشت، به نظر میآمد که اگر ناگهان نیفتد و نمیرد حتماً از فرط گرسنگی خواهد مُرد.
گوزن سرخ چارهای اندیشید...
ادامه دارد...
🏹 کانال سـرخـپـوسـتـان 🏹
Ⓜ️ @NativeAmericans
Forwarded from سرخپوستان
🔸 کلمات مهربانانه میتوانند ساده و کوتاه باشند اما طنین و پژواکشان بی پایان است.
Ⓜ️ @NativeAmericans
Ⓜ️ @NativeAmericans