تغییرخواه، نه تغیّرخواه!
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵
▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه
▫️من مشتری کافههای خیابان سناییام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آنهایی که نامشان حالا در فهرست بیخردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط چند بار طول خیابانهای سنایی و ایرانشهر را پیاده رفته باشید، متوجه میشوید که این دو خیابان چقدر خودشان را با تغییرات نسلی همراه کردهاند؛ نسل جوانی که تفریحی جز کافهگردی ندارد و پیادهروهایی که پر شده از آدمهایی که حتی بدون خرید از کافهها، کنار یکدیگر میایستند، حرف میزنند و معاشرت میکنند.
▪️در روزهای جنگ چهلروزه، یکی از تصاویر ایستادگی و ادامه زندگی عادی در تهران، همین کافهنشینیها در این دو خیابان بود. حالا خبر آمده که به دلیل آنچه «سد معبر» خوانده میشود، تعدادی از این کافهها پلمب شدهاند. درباره سد معبر در اینروزهای تهران میتوان بسیار سخن گفت، اما درباره این دو خیابان دستکم باید گفت نمیتوان جایی را که محور مراجعه روزانه مردم، محل فعالیت کسبوکارهای بخش خصوصی و یکی از معدود امکانهای تفریح نسل جوان است، صرفاً به چشم سد معبر دید.
▫️من اگر جای سیاستگذاران بودم، بهجای پلمب این کافهها، خبرنگاران داخلی و خارجی را به سنایی و ایرانشهر میبردم تا از شور زندگی و زندهبودن یک شهر پس از دو جنگ، محاصره سنگین و فشار تحریمها فیلم بگیرند و به دشمنان این سرزمین و مردمش بگویم با وجود همه فشارها، ما هنوز زندهایم و هنوز میتوانیم به زندگی معنا بدهیم.
▪️این را بگذارید کنار تفریح بخش دیگری از جامعه که تماشای ورزش است. فیلترکردن سایت «فوتبال ۳۶۰» نیز از همین جنس بیخردی در شرایط جنگی است. حتماً میتوان به عادل فردوسیپور و رویکردش به تیم ملی در جام جهانی نقد داشت، اما فیلترینگ سایت او بیشتر از آنکه پاسخی به یک اختلاف باشد، از جنس ناامیدسازی است. مردم بسیاری از اقدامات مسئولان را نمیبینند، اما این تصمیمها و اشکهای برنامهساز را با چشم خود میبینند.
▫️گویی در کالبد نظام تصمیمگیری، هر بخش بدون هماهنگی با بخش دیگر کار خودش را میکند. این بدن توان تحمل این حجم از ناهماهنگی را ندارد. تصمیمهای فردی، جداگانه و بیارتباطی که در ساختارهای کشور و بدون مدیریت واحد گرفته میشوند، پدر زندگی جمعی ما را درآورده است.
▪️در ادبیات حکمرانی، نهاد خوب نهادی است که خشونت و نااطمینانی را کم کند، نه اینکه هر روز امکان تازهای برای برخورد با زندگی عادی مردم بسازد. به تعبیری میان «شبیه دولت توانمند بودن» و «واقعاً توانمند بودن» فاصله زیادی وجود دارد. دولت (به معنای نظام تصمیمگیری) توانمند فقط نمیبندد؛ مسئله را میفهمد، میان دستگاههایش هماهنگی ایجاد میکند و راهحلی پیدا میکند که هم نظم بماند و هم زندگی.
▫️بر اساس مهمترین پیمایشها، جامعه ایران، بهویژه نسل جوان، همچنان به تغییر در شیوه مدیریت کشور امیدوار است. جامعه «تغییر» میخواهد، نه «تغیّر». ممکن است من دلایل این تصمیمها را نفهمم، اما میدانم در شرایط جنگ، تحریم، محاصره و فشار روانی، هر تصمیم نسنجیده قفل تازهای بر یکی از درهای میان دولت و ملت میزند. گویی هنوز برخی متوجه نشدهاند که در چنین روزهایی، حفظ امید و امکان زندگی مردم، بخشی از امنیت ملی است؛ نه مانعی در برابر آن.
▪️شاید وقت آن رسیده باشد که هر تصمیم، پیش از اجرا، با یک سؤال ساده سنجیده شود. این تصمیم امید مردم را بیشتر میکند یا فاصله آنها را با ساختار تصمیمگیری؟ جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نشانههای تغییر نیاز دارد؛ نه تصمیمهایی که از تغیّر میآیند و حاصلشان فقط قفلشدن یک در دیگر میان دولت و ملت است.
24onlinenews.ir/fa/tiny/news-58397
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵
▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه
▫️من مشتری کافههای خیابان سناییام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آنهایی که نامشان حالا در فهرست بیخردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط چند بار طول خیابانهای سنایی و ایرانشهر را پیاده رفته باشید، متوجه میشوید که این دو خیابان چقدر خودشان را با تغییرات نسلی همراه کردهاند؛ نسل جوانی که تفریحی جز کافهگردی ندارد و پیادهروهایی که پر شده از آدمهایی که حتی بدون خرید از کافهها، کنار یکدیگر میایستند، حرف میزنند و معاشرت میکنند.
▪️در روزهای جنگ چهلروزه، یکی از تصاویر ایستادگی و ادامه زندگی عادی در تهران، همین کافهنشینیها در این دو خیابان بود. حالا خبر آمده که به دلیل آنچه «سد معبر» خوانده میشود، تعدادی از این کافهها پلمب شدهاند. درباره سد معبر در اینروزهای تهران میتوان بسیار سخن گفت، اما درباره این دو خیابان دستکم باید گفت نمیتوان جایی را که محور مراجعه روزانه مردم، محل فعالیت کسبوکارهای بخش خصوصی و یکی از معدود امکانهای تفریح نسل جوان است، صرفاً به چشم سد معبر دید.
▫️من اگر جای سیاستگذاران بودم، بهجای پلمب این کافهها، خبرنگاران داخلی و خارجی را به سنایی و ایرانشهر میبردم تا از شور زندگی و زندهبودن یک شهر پس از دو جنگ، محاصره سنگین و فشار تحریمها فیلم بگیرند و به دشمنان این سرزمین و مردمش بگویم با وجود همه فشارها، ما هنوز زندهایم و هنوز میتوانیم به زندگی معنا بدهیم.
▪️این را بگذارید کنار تفریح بخش دیگری از جامعه که تماشای ورزش است. فیلترکردن سایت «فوتبال ۳۶۰» نیز از همین جنس بیخردی در شرایط جنگی است. حتماً میتوان به عادل فردوسیپور و رویکردش به تیم ملی در جام جهانی نقد داشت، اما فیلترینگ سایت او بیشتر از آنکه پاسخی به یک اختلاف باشد، از جنس ناامیدسازی است. مردم بسیاری از اقدامات مسئولان را نمیبینند، اما این تصمیمها و اشکهای برنامهساز را با چشم خود میبینند.
▫️گویی در کالبد نظام تصمیمگیری، هر بخش بدون هماهنگی با بخش دیگر کار خودش را میکند. این بدن توان تحمل این حجم از ناهماهنگی را ندارد. تصمیمهای فردی، جداگانه و بیارتباطی که در ساختارهای کشور و بدون مدیریت واحد گرفته میشوند، پدر زندگی جمعی ما را درآورده است.
▪️در ادبیات حکمرانی، نهاد خوب نهادی است که خشونت و نااطمینانی را کم کند، نه اینکه هر روز امکان تازهای برای برخورد با زندگی عادی مردم بسازد. به تعبیری میان «شبیه دولت توانمند بودن» و «واقعاً توانمند بودن» فاصله زیادی وجود دارد. دولت (به معنای نظام تصمیمگیری) توانمند فقط نمیبندد؛ مسئله را میفهمد، میان دستگاههایش هماهنگی ایجاد میکند و راهحلی پیدا میکند که هم نظم بماند و هم زندگی.
▫️بر اساس مهمترین پیمایشها، جامعه ایران، بهویژه نسل جوان، همچنان به تغییر در شیوه مدیریت کشور امیدوار است. جامعه «تغییر» میخواهد، نه «تغیّر». ممکن است من دلایل این تصمیمها را نفهمم، اما میدانم در شرایط جنگ، تحریم، محاصره و فشار روانی، هر تصمیم نسنجیده قفل تازهای بر یکی از درهای میان دولت و ملت میزند. گویی هنوز برخی متوجه نشدهاند که در چنین روزهایی، حفظ امید و امکان زندگی مردم، بخشی از امنیت ملی است؛ نه مانعی در برابر آن.
▪️شاید وقت آن رسیده باشد که هر تصمیم، پیش از اجرا، با یک سؤال ساده سنجیده شود. این تصمیم امید مردم را بیشتر میکند یا فاصله آنها را با ساختار تصمیمگیری؟ جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نشانههای تغییر نیاز دارد؛ نه تصمیمهایی که از تغیّر میآیند و حاصلشان فقط قفلشدن یک در دیگر میان دولت و ملت است.
24onlinenews.ir/fa/tiny/news-58397
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
👌8❤2💯1 1
روایتِ ایران | سینا رحیمپور
تغییرخواه، نه تغیّرخواه! سینا رحیمپور | روزنامهنگار منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵ ▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه ▫️من مشتری کافههای خیابان سناییام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آنهایی که نامشان حالا در فهرست بیخردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط…
گعده به جای سیستم!
پس از انتشار یادداشت «تغییرخواه، نه تغیّرخواه»، چند نفر از دوستان در تماسها و پیامهایشان درباره بخشی از متن که به عادل فردوسیپور مربوط میشد، نکاتی را مطرح کردند. از جمله اینکه چرا از فردوسیپور مثال زدهام؛ کسی که با علیرضا فغانی، با وجود مواضع او در ایام جنگ و پیش از جنگ مصاحبه کرده یا خود فردوسیپور که در زمان حمله به ایران موضع روشنی درباره این تجاوز نگرفته است.
این نقدها، بهویژه نقد دوم، قابل تأملاند. نسبت چهرههای عمومی با جنگ، تجاوز خارجی و امر ملی، موضوع مهمی است و نیازمند حساسیت عمومی، فارغ از حب و بغضهای سیاسی. اما آنچه در یادداشت قبلی محل بحث بود، نه ارزیابی مواضع فردوسیپور، بلکه نسبت میان یک رفتار رسانهای و شیوه مواجهه حاکمیت با آن بود. به همین دلیل، به نظرم درباره این مسئله چند نکته را باید از هم تفکیک کرد.
نخست اینکه مسئله مصاحبه با علیرضا فغانی، بهخودیخود نمیتواند عاملی برای تعطیلی و توقیف یک سایت رسمی باشد. پایگاه خبری «فوتبال ۳۶۰» یک رسانه رسمی در کشور است (لینک مجوز) و حتی اگر مصاحبه با فغانی نیز تخلف یا جرم تلقی شود، ابتدا باید علیه رسانه اعلام جرم شود، موضوع در هیئت نظارت بر مطبوعات بررسی شود و در صورت احراز تخلف، مدیرمسئول به دادگاه مطبوعات معرفی شود. پس از آن است که پرونده در دادگاه رسیدگی میشود و در صورت صدور حکم، حتی ممکن است سایت فیلتر شود. این مسیری است که قانون برای رسیدگی به تخلفات رسانهای پیشبینی کرده است.
دوم اینکه چه زمانی و از سوی کدام مرجع رسمی به رسانهها اعلام شده که مصاحبه با علیرضا فغانی جرم است؟ اساساً آیا چنین ممنوعیتی تاکنون اعلام شده است؟ وقتی چنین موضوعی به رسانهها ابلاغ نشده، بر چه مبنایی برخی توقیف فوتبال ۳۶۰ را به این مصاحبه نسبت میدهند؟ بهویژه آنکه قوه قضائیه نیز اعلام کرده نقشی در این توقیف نداشته است. بنابراین، دستکم بر اساس اطلاعات موجود، نمیتوان این ادعا را بهعنوان یک واقعیت پذیرفت.
سوم اینکه مرجع پخش زنده مسابقات جام جهانی در این سایت، «آپارات اسپرت» بوده است. این یعنی فوتبال ۳۶۰ بهصورت مستقیم از منابع خارجی پخش زنده انجام نمیداده است. آپارات اسپرت نیز یک مجموعه دارای مجوز در کشور است. البته اختلاف صداوسیما و ساترا با مجموعه آپارات بر سر موضوع پخش زنده و حقوق رسانهای، اختلافی قدیمی است و ممکن است اتفاق اخیر نیز به همان مناقشات بازگردد؛ هرچند تا زمانی که مرجع تصمیمگیر توضیح رسمی ارائه نکند، این صرفاً یک احتمال است.
چهارم اینکه حتی اگر بنا بر برخی اظهار نظرها، علت برخورد با فوتبال ۳۶۰، سکوت عادل فردوسیپور در ایام جنگ باشد، باز هم این استدلال محل اشکال است. چه کسی گفته سکوت جرم است؟ به نظر من، در بزنگاههایی مانند تجاوز به کشور، سکوت رفتاری ملی نیست؛ اما جرم هم نیست. نمیتوان نپرداختن به امر ملی را بهمثابه یک عنوان مجرمانه تلقی کرد و بر آن اساس رسانهای را از دسترس خارج کرد.
از سوی دیگر، نگاه به مسئله حمایت از تیم ملی نیز تکساحتی نیست. بسیاری از ما در سالهای گذشته، هر کدام به شکلی طعم تبعیض، کنار گذاشتهشدن یا فشارهای سیاسی، امنیتی و اجتماعی را چشیدهایم. در کنار آن، انتخاب سرمربی تیم ملی، مواضع او، مواضع برخی بازیکنان و رخدادهای اجتماعی چهار سال گذشته نیز بر رابطه بخشی از جامعه با تیم ملی اثر گذاشته است. حل این مسئله نیازمند بازسازی اعتماد اجتماعی و تقویت امر ملی است.
به نظر میرسد باید کمی از این عادت فاصله بگیریم که در صدد توجیه هر تصمیمی در ساختار حاکمیتی باشیم، بدون آنکه حتی بدانیم این تصمیم، تصمیم کل حاکمیت بوده یا تصمیم یک دستگاه یا حتی یک گعده در یک دستگاه. گاهی برخی تصمیمها حاصل برداشت و صلاحدید یک گعده است، اما هزینه آن را کل ساختار و سرمایه اجتماعی کشور میپردازد. خدا ایران را از شر تصمیمگیریهای گعدهای نجات دهد.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
پس از انتشار یادداشت «تغییرخواه، نه تغیّرخواه»، چند نفر از دوستان در تماسها و پیامهایشان درباره بخشی از متن که به عادل فردوسیپور مربوط میشد، نکاتی را مطرح کردند. از جمله اینکه چرا از فردوسیپور مثال زدهام؛ کسی که با علیرضا فغانی، با وجود مواضع او در ایام جنگ و پیش از جنگ مصاحبه کرده یا خود فردوسیپور که در زمان حمله به ایران موضع روشنی درباره این تجاوز نگرفته است.
این نقدها، بهویژه نقد دوم، قابل تأملاند. نسبت چهرههای عمومی با جنگ، تجاوز خارجی و امر ملی، موضوع مهمی است و نیازمند حساسیت عمومی، فارغ از حب و بغضهای سیاسی. اما آنچه در یادداشت قبلی محل بحث بود، نه ارزیابی مواضع فردوسیپور، بلکه نسبت میان یک رفتار رسانهای و شیوه مواجهه حاکمیت با آن بود. به همین دلیل، به نظرم درباره این مسئله چند نکته را باید از هم تفکیک کرد.
نخست اینکه مسئله مصاحبه با علیرضا فغانی، بهخودیخود نمیتواند عاملی برای تعطیلی و توقیف یک سایت رسمی باشد. پایگاه خبری «فوتبال ۳۶۰» یک رسانه رسمی در کشور است (لینک مجوز) و حتی اگر مصاحبه با فغانی نیز تخلف یا جرم تلقی شود، ابتدا باید علیه رسانه اعلام جرم شود، موضوع در هیئت نظارت بر مطبوعات بررسی شود و در صورت احراز تخلف، مدیرمسئول به دادگاه مطبوعات معرفی شود. پس از آن است که پرونده در دادگاه رسیدگی میشود و در صورت صدور حکم، حتی ممکن است سایت فیلتر شود. این مسیری است که قانون برای رسیدگی به تخلفات رسانهای پیشبینی کرده است.
دوم اینکه چه زمانی و از سوی کدام مرجع رسمی به رسانهها اعلام شده که مصاحبه با علیرضا فغانی جرم است؟ اساساً آیا چنین ممنوعیتی تاکنون اعلام شده است؟ وقتی چنین موضوعی به رسانهها ابلاغ نشده، بر چه مبنایی برخی توقیف فوتبال ۳۶۰ را به این مصاحبه نسبت میدهند؟ بهویژه آنکه قوه قضائیه نیز اعلام کرده نقشی در این توقیف نداشته است. بنابراین، دستکم بر اساس اطلاعات موجود، نمیتوان این ادعا را بهعنوان یک واقعیت پذیرفت.
سوم اینکه مرجع پخش زنده مسابقات جام جهانی در این سایت، «آپارات اسپرت» بوده است. این یعنی فوتبال ۳۶۰ بهصورت مستقیم از منابع خارجی پخش زنده انجام نمیداده است. آپارات اسپرت نیز یک مجموعه دارای مجوز در کشور است. البته اختلاف صداوسیما و ساترا با مجموعه آپارات بر سر موضوع پخش زنده و حقوق رسانهای، اختلافی قدیمی است و ممکن است اتفاق اخیر نیز به همان مناقشات بازگردد؛ هرچند تا زمانی که مرجع تصمیمگیر توضیح رسمی ارائه نکند، این صرفاً یک احتمال است.
چهارم اینکه حتی اگر بنا بر برخی اظهار نظرها، علت برخورد با فوتبال ۳۶۰، سکوت عادل فردوسیپور در ایام جنگ باشد، باز هم این استدلال محل اشکال است. چه کسی گفته سکوت جرم است؟ به نظر من، در بزنگاههایی مانند تجاوز به کشور، سکوت رفتاری ملی نیست؛ اما جرم هم نیست. نمیتوان نپرداختن به امر ملی را بهمثابه یک عنوان مجرمانه تلقی کرد و بر آن اساس رسانهای را از دسترس خارج کرد.
از سوی دیگر، نگاه به مسئله حمایت از تیم ملی نیز تکساحتی نیست. بسیاری از ما در سالهای گذشته، هر کدام به شکلی طعم تبعیض، کنار گذاشتهشدن یا فشارهای سیاسی، امنیتی و اجتماعی را چشیدهایم. در کنار آن، انتخاب سرمربی تیم ملی، مواضع او، مواضع برخی بازیکنان و رخدادهای اجتماعی چهار سال گذشته نیز بر رابطه بخشی از جامعه با تیم ملی اثر گذاشته است. حل این مسئله نیازمند بازسازی اعتماد اجتماعی و تقویت امر ملی است.
به نظر میرسد باید کمی از این عادت فاصله بگیریم که در صدد توجیه هر تصمیمی در ساختار حاکمیتی باشیم، بدون آنکه حتی بدانیم این تصمیم، تصمیم کل حاکمیت بوده یا تصمیم یک دستگاه یا حتی یک گعده در یک دستگاه. گاهی برخی تصمیمها حاصل برداشت و صلاحدید یک گعده است، اما هزینه آن را کل ساختار و سرمایه اجتماعی کشور میپردازد. خدا ایران را از شر تصمیمگیریهای گعدهای نجات دهد.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
Telegram
روایتِ ایران | سینا رحیمپور
تغییرخواه، نه تغیّرخواه!
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵
▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه
▫️من مشتری کافههای خیابان سناییام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آنهایی که نامشان حالا در فهرست بیخردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط…
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵
▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه
▫️من مشتری کافههای خیابان سناییام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آنهایی که نامشان حالا در فهرست بیخردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط…
👌8❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای پارک شهر
۷ ساله بودم که در تنها پارک شهرمان بافت(شهری در استان کرمان)، از بلندگوهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این صدا پخش میشد.
در گوش پسربچهای کنجکاو که تازه چند ماه بعد، با بازی ایران و استرالیا، فهمید ایران یعنی چه، خوشحالی همگانی یعنی چه، مرز کجاست و مرزبان کیست، این صدا تنها صدایی بود که بوی ایران میداد. اولینبار نتهای آهنگش روی چرخوفلک دستی پارک توی مغزم رفت. مثل آهنگ آسانسورها که صدای روزمره شده، این صدا آهنگ پارکرفتن ما شده بود.
سالها گذشت تا وقتی که علاقهمند به موسیقی سنتی شدم و کلاس آواز میرفتم. جزو اولین تصنیفهایی بود که خواندم. هر بار که میخواندم دلم پارک شهر روی همان چرخ و فلک دستی بود. این قطعه عجیب در دل ریشه میزند. همیشه برایم صدای پارک شهر است، صدای آن چرخوفلک دستیست، بوی چمنهای جلوی کانون را میدهد، رنگ ظهر تابستان است و طعم هندوانه گرمسیر میدهد. این آهنگ خیلی ایران است و قشنگترین دارایی حافظه من از کودکیست.
به کودکانمان از کودکی حب وطن را یاد بدهیم. بگذاریم وطن را از بین خاطراتشان کشف کنند.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
۷ ساله بودم که در تنها پارک شهرمان بافت(شهری در استان کرمان)، از بلندگوهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این صدا پخش میشد.
در گوش پسربچهای کنجکاو که تازه چند ماه بعد، با بازی ایران و استرالیا، فهمید ایران یعنی چه، خوشحالی همگانی یعنی چه، مرز کجاست و مرزبان کیست، این صدا تنها صدایی بود که بوی ایران میداد. اولینبار نتهای آهنگش روی چرخوفلک دستی پارک توی مغزم رفت. مثل آهنگ آسانسورها که صدای روزمره شده، این صدا آهنگ پارکرفتن ما شده بود.
سالها گذشت تا وقتی که علاقهمند به موسیقی سنتی شدم و کلاس آواز میرفتم. جزو اولین تصنیفهایی بود که خواندم. هر بار که میخواندم دلم پارک شهر روی همان چرخ و فلک دستی بود. این قطعه عجیب در دل ریشه میزند. همیشه برایم صدای پارک شهر است، صدای آن چرخوفلک دستیست، بوی چمنهای جلوی کانون را میدهد، رنگ ظهر تابستان است و طعم هندوانه گرمسیر میدهد. این آهنگ خیلی ایران است و قشنگترین دارایی حافظه من از کودکیست.
به کودکانمان از کودکی حب وطن را یاد بدهیم. بگذاریم وطن را از بین خاطراتشان کشف کنند.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
❤9👍3 2👌1
پرسشهایی درباره ایرانِ پسا بحران
سینا رحیمپور
با یکی از دوستانم که بهتازگی از کانادا به ایران برگشته بود، به گفتوگو نشستیم. دختر هشتسالهاش را هم با خود آورده تا فرزندش در هوای ایران نفس بکشد؛ بداند ایران کجاست، ایرانی کیست و چرا باید به هویت اول خود، یعنی ایرانی بودن، افتخار کند. خودش هم که دانشآموخته هاروارد است و سالها در ایران درباره توسعه پژوهش و فعالیت کرده و چند سالی است بار دیگر به کانادا مهاجرت کرده، این بار برای یافتن پاسخ همین پرسشها به ایران آمده است؛ تا ایرانِ ۱۴۰۵ را، پس از دو جنگ و یک اعتراض، از نزدیک ببیند و بفهمد.
اما واقعاً ایران کجاست و ایرانی کیست؟
در یک سال گذشته، بر پایه پیمایشهای مختلف، بارها گفتهایم که ایران خواستنیتر شده و ایرانی، ایرانیتر. اما کمتر از خود پرسیدهایم چرا. چه اتفاقی افتاده که با وجود همه دشواریهای اقتصادی، فشارهای اجتماعی، دوقطبیهای فرساینده سیاسی و انبوه اختلافات داخلی، احساس تعلق به ایران نهتنها تضعیف نشده، بلکه در بسیاری از شاخصها تقویت شده است؟
شاید پاسخ را باید در تاریخ جستوجو کرد. ایران در بیش از یک قرن گذشته، کمتر روزگار آرام و بیحادثهای به خود دیده است. از مشروطه تا امروز؛ جنگ ، قحطی، کودتا، تغییر حکومت، جنگ، اشغال، تغییر حکمران، کودتا، اعتراض، انقلاب، جنگ، اعتراض و باز هم جنگ و جنگ و جنگ؛ هر بار با شکلی تازه. گویی ایرانی بودن، بیش از آنکه میراث آرامش باشد، میراث تابآوردن است. شاید به همین دلیل است که خشم، اضطراب و ناامیدی در جامعه ایرانی تا این اندازه ریشهدار است و حتی میتوان بخشی از احساسات متناقض دیاسپورای ایرانی را نیز در همین تاریخ پرحادثه و اکنونزدگی مزمن دنبال کرد.
اما همین تاریخ یک پرسش مهمتر را پیش روی ما میگذارد. چرا جامعهای که سالها زیر فشار اقتصادی، فرسایش اجتماعی و منازعات سیاسی زندگی کرده، در لحظههای تهدید دوباره به «ملت» تبدیل میشود؟ چه شده که نسل جوان، با وجود میل به مهاجرت، همچنان به ایرانی بودن خود افتخار میکند؟ چگونه فشار بر معیشت خانوار، محدودیتهای داخلی و تهدیدهای خارجی نتوانستهاند احساس تعلق به ایران را از میان ببرند؟ آیا این فقط واکنشی احساسی به جنگ است یا نشانه تغییری عمیقتر در هویت ملی ایرانیان؟
شاید وقت آن رسیده باشد که جامعهشناسان، روانشناسان اجتماعی، اقتصاددانان، پژوهشگران امنیت ملی، علوم سیاسی و مطالعات فرهنگی، این پرسش را به یک پروژه ملی تبدیل کنند. آیا «ایرانیتر شدن» یک واکنش مقطعی به تهدید خارجی است یا آغاز تغییری پایدار در هویت ملی؟ کدام مؤلفه بیشترین نقش را در این دگرگونی داشته است؛ تجربه مشترک جنگ و بحران، روایت تاریخ، رسانهها یا عوامل دیگر؟ چرا همزمان که میل به مهاجرت همچنان بالاست، احساس تعلق به ایران نیز تقویت شده و این دو چگونه در کنار هم معنا پیدا میکنند؟ آیا این سرمایه اجتماعی تازه میتواند به اعتماد عمومی، مشارکت مدنی و همبستگی پایدار تبدیل شود یا تنها در لحظات بحران فعال میشود؟ و مهمتر از همه دولت و نهادهای عمومی چگونه میتوانند این سرمایه هویتی را حفظ و تقویت کنند تا دوباره در چرخه فرسایش اجتماعی از دست نرود؟
ما به فهمی تازه از ایران امروز نیازمندیم؛ فهم اینکه چرا با وجود جنگ، بحران و اختلاف، ایران برای ایرانیان خواستنیتر شده است. شاید مهمترین کاری که امروز باید انجام دهیم، این بد نباشد که این پرسشها را جدی بگیریم، دوباره بپرسیم و برای پاسخ دادن به آنها عجله نکنیم.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
سینا رحیمپور
با یکی از دوستانم که بهتازگی از کانادا به ایران برگشته بود، به گفتوگو نشستیم. دختر هشتسالهاش را هم با خود آورده تا فرزندش در هوای ایران نفس بکشد؛ بداند ایران کجاست، ایرانی کیست و چرا باید به هویت اول خود، یعنی ایرانی بودن، افتخار کند. خودش هم که دانشآموخته هاروارد است و سالها در ایران درباره توسعه پژوهش و فعالیت کرده و چند سالی است بار دیگر به کانادا مهاجرت کرده، این بار برای یافتن پاسخ همین پرسشها به ایران آمده است؛ تا ایرانِ ۱۴۰۵ را، پس از دو جنگ و یک اعتراض، از نزدیک ببیند و بفهمد.
اما واقعاً ایران کجاست و ایرانی کیست؟
در یک سال گذشته، بر پایه پیمایشهای مختلف، بارها گفتهایم که ایران خواستنیتر شده و ایرانی، ایرانیتر. اما کمتر از خود پرسیدهایم چرا. چه اتفاقی افتاده که با وجود همه دشواریهای اقتصادی، فشارهای اجتماعی، دوقطبیهای فرساینده سیاسی و انبوه اختلافات داخلی، احساس تعلق به ایران نهتنها تضعیف نشده، بلکه در بسیاری از شاخصها تقویت شده است؟
شاید پاسخ را باید در تاریخ جستوجو کرد. ایران در بیش از یک قرن گذشته، کمتر روزگار آرام و بیحادثهای به خود دیده است. از مشروطه تا امروز؛ جنگ ، قحطی، کودتا، تغییر حکومت، جنگ، اشغال، تغییر حکمران، کودتا، اعتراض، انقلاب، جنگ، اعتراض و باز هم جنگ و جنگ و جنگ؛ هر بار با شکلی تازه. گویی ایرانی بودن، بیش از آنکه میراث آرامش باشد، میراث تابآوردن است. شاید به همین دلیل است که خشم، اضطراب و ناامیدی در جامعه ایرانی تا این اندازه ریشهدار است و حتی میتوان بخشی از احساسات متناقض دیاسپورای ایرانی را نیز در همین تاریخ پرحادثه و اکنونزدگی مزمن دنبال کرد.
اما همین تاریخ یک پرسش مهمتر را پیش روی ما میگذارد. چرا جامعهای که سالها زیر فشار اقتصادی، فرسایش اجتماعی و منازعات سیاسی زندگی کرده، در لحظههای تهدید دوباره به «ملت» تبدیل میشود؟ چه شده که نسل جوان، با وجود میل به مهاجرت، همچنان به ایرانی بودن خود افتخار میکند؟ چگونه فشار بر معیشت خانوار، محدودیتهای داخلی و تهدیدهای خارجی نتوانستهاند احساس تعلق به ایران را از میان ببرند؟ آیا این فقط واکنشی احساسی به جنگ است یا نشانه تغییری عمیقتر در هویت ملی ایرانیان؟
شاید وقت آن رسیده باشد که جامعهشناسان، روانشناسان اجتماعی، اقتصاددانان، پژوهشگران امنیت ملی، علوم سیاسی و مطالعات فرهنگی، این پرسش را به یک پروژه ملی تبدیل کنند. آیا «ایرانیتر شدن» یک واکنش مقطعی به تهدید خارجی است یا آغاز تغییری پایدار در هویت ملی؟ کدام مؤلفه بیشترین نقش را در این دگرگونی داشته است؛ تجربه مشترک جنگ و بحران، روایت تاریخ، رسانهها یا عوامل دیگر؟ چرا همزمان که میل به مهاجرت همچنان بالاست، احساس تعلق به ایران نیز تقویت شده و این دو چگونه در کنار هم معنا پیدا میکنند؟ آیا این سرمایه اجتماعی تازه میتواند به اعتماد عمومی، مشارکت مدنی و همبستگی پایدار تبدیل شود یا تنها در لحظات بحران فعال میشود؟ و مهمتر از همه دولت و نهادهای عمومی چگونه میتوانند این سرمایه هویتی را حفظ و تقویت کنند تا دوباره در چرخه فرسایش اجتماعی از دست نرود؟
ما به فهمی تازه از ایران امروز نیازمندیم؛ فهم اینکه چرا با وجود جنگ، بحران و اختلاف، ایران برای ایرانیان خواستنیتر شده است. شاید مهمترین کاری که امروز باید انجام دهیم، این بد نباشد که این پرسشها را جدی بگیریم، دوباره بپرسیم و برای پاسخ دادن به آنها عجله نکنیم.
▫️قصهای به نام ایران
@NarratingIran
👌8❤6 1
Forwarded from شرق
لیلازادِ لامرد
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در شرق | ۹ مرداد ۱۴۰۵
از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچوقت اینقدر منقلب نشده بودم که امروز در لامرد و در قتلگاه مردم شهر.
لحظه غروب رسیدیم. غروبش رنگ خون بود. هرچه خورشید پایینتر میآمد، غمانگیزتر میشد. دیدن رد ترکشهای قاتل بر سر و صورت شهر، در آن ردِ نور سرخ واقعاً دلخراش بود. غم فروخورده یک سال سخت ایران، در غروب لامرد ترکید.
از سر و صورت شهر گفتم و از زمینش هم بگویم. جایجایش رد ترکش بود. تشخیص نقطه پنالتی در زمین فوتبال از نقطهزنیهای مردم کش سخت شده است. عجب آزمایش خطرناکی بر سر مردم شهر آوار شد و عجب آزمونی برای این مردم که مثل بم، باید سالها این درد و آوار یک لحظه را با خود به دوش بکشند.
در خیابان اصلی شهر، عکس شهدا را که دیدم، چشمم به عکس آوینا خورد. خیلی زود نبود برای مرگ؟ رفته بودی از گِلِ حیاط، گُل بچگی بچینی. چقدر تابوت نمادینت از جثهات بزرگتر بود. مگر میخواهی در تابوت قایمموشکبازی کنی؟
ایلیا و عبدالمصور، زنگ ورزشتان بود؟ آقا رمضان، کارگر شریف، تو کجا بودی که ترکشها جانت را گرفتند؟ ربابخانم و سکینهخانم، بچههایتان سالماند؟ زهراخانم امیرحسین، نارنین و فاطمهزهرا حالشان خوب بود؛ رفتیم دیدنشان. نارنین از رفتنت هنوز از تخت بلند نشده، پایش ترکش دارد؛ امیرحسین هم که دورش شلوغ شد شروع کرد به اینور و آنور پریدن؛ بچه کِیفش به همین بالا و پایین پریدن است دیگر. راستی زهرا خانم چند سالت بود؟ شدی شبیه شعرهای قبانی؛ « رفته بودی انار بیاپری دانههایت را آوردند». آقا سیاوش، دوستانت میگفتند حالشان «سووشون» است. ما چطور اینقدر کم از شما گفتیم؟
۷۲۰ هزار ترکش زدی به سر این شهر که چند جان بگیری؟ مدرسه کنار سالن اگر تعطیل نبود، میدانی چه میشد؟ من که از وحشت این ترکشها مردم!
در مغزم هر لحظه قیصر شعر میخواند:
«جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ…
کدامتان اکبرِ لیلازادِ کتابهای درسی جدیدید؟
چشم که چرخاندم، حالوروز همه ما شبیه لحظه حمله بود؛ مات و مبهوت، با بغض فروخورده.
احمدآقا، همسفر ما آدم محکمیست؛ روحیهاش بالاست. شما را که دید، خستگی را بهانه کرد و رفت تا ساعتی از غم شما با خودش خلوت کند.
متن کامل را در لینک زیر بخوانید
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1118483
@sharghdaily
sharghdaily.com
سینا رحیمپور | روزنامهنگار
منتشر شده در شرق | ۹ مرداد ۱۴۰۵
از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچوقت اینقدر منقلب نشده بودم که امروز در لامرد و در قتلگاه مردم شهر.
لحظه غروب رسیدیم. غروبش رنگ خون بود. هرچه خورشید پایینتر میآمد، غمانگیزتر میشد. دیدن رد ترکشهای قاتل بر سر و صورت شهر، در آن ردِ نور سرخ واقعاً دلخراش بود. غم فروخورده یک سال سخت ایران، در غروب لامرد ترکید.
از سر و صورت شهر گفتم و از زمینش هم بگویم. جایجایش رد ترکش بود. تشخیص نقطه پنالتی در زمین فوتبال از نقطهزنیهای مردم کش سخت شده است. عجب آزمایش خطرناکی بر سر مردم شهر آوار شد و عجب آزمونی برای این مردم که مثل بم، باید سالها این درد و آوار یک لحظه را با خود به دوش بکشند.
در خیابان اصلی شهر، عکس شهدا را که دیدم، چشمم به عکس آوینا خورد. خیلی زود نبود برای مرگ؟ رفته بودی از گِلِ حیاط، گُل بچگی بچینی. چقدر تابوت نمادینت از جثهات بزرگتر بود. مگر میخواهی در تابوت قایمموشکبازی کنی؟
ایلیا و عبدالمصور، زنگ ورزشتان بود؟ آقا رمضان، کارگر شریف، تو کجا بودی که ترکشها جانت را گرفتند؟ ربابخانم و سکینهخانم، بچههایتان سالماند؟ زهراخانم امیرحسین، نارنین و فاطمهزهرا حالشان خوب بود؛ رفتیم دیدنشان. نارنین از رفتنت هنوز از تخت بلند نشده، پایش ترکش دارد؛ امیرحسین هم که دورش شلوغ شد شروع کرد به اینور و آنور پریدن؛ بچه کِیفش به همین بالا و پایین پریدن است دیگر. راستی زهرا خانم چند سالت بود؟ شدی شبیه شعرهای قبانی؛ « رفته بودی انار بیاپری دانههایت را آوردند». آقا سیاوش، دوستانت میگفتند حالشان «سووشون» است. ما چطور اینقدر کم از شما گفتیم؟
۷۲۰ هزار ترکش زدی به سر این شهر که چند جان بگیری؟ مدرسه کنار سالن اگر تعطیل نبود، میدانی چه میشد؟ من که از وحشت این ترکشها مردم!
در مغزم هر لحظه قیصر شعر میخواند:
«جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ…
کدامتان اکبرِ لیلازادِ کتابهای درسی جدیدید؟
چشم که چرخاندم، حالوروز همه ما شبیه لحظه حمله بود؛ مات و مبهوت، با بغض فروخورده.
احمدآقا، همسفر ما آدم محکمیست؛ روحیهاش بالاست. شما را که دید، خستگی را بهانه کرد و رفت تا ساعتی از غم شما با خودش خلوت کند.
متن کامل را در لینک زیر بخوانید
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1118483
@sharghdaily
sharghdaily.com
💔6❤4
Forwarded from شرق
🔺بدیهیات سینما سیاست
🔹دنیا شبیه سینماست و ما همه بازیگرانش. سیاست اما سینماییتر است. بازیها گاهی دچار گرههای کوری میشوند که با دندان هم باز نمیشوند و گاهی بنبستهایی در سناریو رخ میدهد که در یک پلان، همه مسئله یک ساعت و نیم فیلم حل میشود.
🔹شبیه به یک سناریو که در آن هر مرحله در ادامه مرحله قبل میآید، مسئله ایران و آمریکا هم چنین است. فرض میگیرم که تاریخ از سال ۲۰۰۰ میلادی نوشته شده. باز شدن مسئلهای به نام پرونده هستهای ایران، آغاز صبورانه یک مرحله از جنگ و تصرف ایران بود. از دولت خاتمی تا امروز، بارها بهانه آمریکا مسئله هستهای و گرههای این مسئله از دید طرف آمریکایی بود. ۲۵ سال این سناریو برای توجیهپذیری ایرانِ خطرناک برای دنیا، زمان زیادی در طول تاریخ نیست، اما نیمی از تاریخ یک دوره حکمرانی از ایران است.
🔹به نظرم همه این بهانهها بوی نفت میدهد. نه اینکه هستهای مهم نباشد، اما اگر هستهای را از این سناریو کنار بگذاریم، مسئله بزرگتری همچنان باقی میماند؛ ایران کجاست، روی چه منابعی ایستاده و چه شاهراهی را در اختیار دارد.
🔹موضوع هرمز بهعنوان یک شاهراه نفتی دنیا و جنوب ایران بهعنوان شاهکار نفتی دنیا مورد توجه بوده است. ایران بخشی از جغرافیایی است که امنیت انرژی، خلیج فارس، چین و آینده رقابت قدرتهای بزرگ در آن به یکدیگر میرسند.
🔹آمریکا در همه این سالها زمینهچینی را برای حمله به فتوحات احتمالی آیندهاش آماده کرد. به تعبیری، جنگ پیش از موشک و ترور و تحریم، سالها قبل شروع شده بود. چون بازی بزرگتر از ایران و عربستان است. هرچه جلوتر آمدهایم، رقابت بر سر منطقه بیشتر به رقابت بر سر نسبت منطقه با چین تبدیل شده است.
💢یادداشت سینا رحیمپور را اینجا بخوانید👇
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1120881
@sharghdaily
sharghdaily.com
🔹دنیا شبیه سینماست و ما همه بازیگرانش. سیاست اما سینماییتر است. بازیها گاهی دچار گرههای کوری میشوند که با دندان هم باز نمیشوند و گاهی بنبستهایی در سناریو رخ میدهد که در یک پلان، همه مسئله یک ساعت و نیم فیلم حل میشود.
🔹شبیه به یک سناریو که در آن هر مرحله در ادامه مرحله قبل میآید، مسئله ایران و آمریکا هم چنین است. فرض میگیرم که تاریخ از سال ۲۰۰۰ میلادی نوشته شده. باز شدن مسئلهای به نام پرونده هستهای ایران، آغاز صبورانه یک مرحله از جنگ و تصرف ایران بود. از دولت خاتمی تا امروز، بارها بهانه آمریکا مسئله هستهای و گرههای این مسئله از دید طرف آمریکایی بود. ۲۵ سال این سناریو برای توجیهپذیری ایرانِ خطرناک برای دنیا، زمان زیادی در طول تاریخ نیست، اما نیمی از تاریخ یک دوره حکمرانی از ایران است.
🔹به نظرم همه این بهانهها بوی نفت میدهد. نه اینکه هستهای مهم نباشد، اما اگر هستهای را از این سناریو کنار بگذاریم، مسئله بزرگتری همچنان باقی میماند؛ ایران کجاست، روی چه منابعی ایستاده و چه شاهراهی را در اختیار دارد.
🔹موضوع هرمز بهعنوان یک شاهراه نفتی دنیا و جنوب ایران بهعنوان شاهکار نفتی دنیا مورد توجه بوده است. ایران بخشی از جغرافیایی است که امنیت انرژی، خلیج فارس، چین و آینده رقابت قدرتهای بزرگ در آن به یکدیگر میرسند.
🔹آمریکا در همه این سالها زمینهچینی را برای حمله به فتوحات احتمالی آیندهاش آماده کرد. به تعبیری، جنگ پیش از موشک و ترور و تحریم، سالها قبل شروع شده بود. چون بازی بزرگتر از ایران و عربستان است. هرچه جلوتر آمدهایم، رقابت بر سر منطقه بیشتر به رقابت بر سر نسبت منطقه با چین تبدیل شده است.
💢یادداشت سینا رحیمپور را اینجا بخوانید👇
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1120881
@sharghdaily
sharghdaily.com
❤6