روایتِ ایران | سینا رحیم‌پور
638 subscribers
135 photos
7 videos
31 links
تلاشی برای فهم ایران از میان روایت‌ها، آدم‌ها، تجربه‌ها و ایده‌ها

سینا رحیم‌پور | روزنامه‌نگار
Download Telegram
سیبی از شاخهٔ حسرت

سینا رحیم‌پور | روزنامه‌نگار
منتشر شده در جماران | ۲۶ تیر ۱۴۰۵

▪️زمان مطالعه: ۵ دقیقه
پارسال، درست همین روزها بود که به‌صورت اورژانسی در بیمارستان بستری شدم و در کمال ناباوری، با زنجیره‌ای از بلاها، مدتی را در بیمارستان گذراندم. یک عمل جراحی طولانی داشتم، شنوایی یک گوشم تقریباً از بین رفت، نیمی از صورتم فلج شد و تا همین امروز هم درگیر عوارض و آثار جانبی آن بیماری و عمل جراحی هستم.

اگر بخواهم دلیل رسیدن به آن وضعیت را در یک کلمه بگویم، این است: «بی‌تصمیمی».

هر بار که نشانه‌ها به من می‌گفتند باید برای درمان نزد متخصص بروم، دلیلی پیدا می‌کردم تا مراجعه را به تعویق بیندازم؛ تا آنجا که کار به بیمارستان، یک عمل طولانی و رفتن تا مرز مرگ رسید.

این را گفتم تا بگویم درد تن من و وطن، از یک جنس است. ما به دلایل مختلف، در بسیاری از امور که اتفاقاً عمده آن‌ها دربرگیری عمومی دارند، به عارضه بی‌تصمیمی مبتلا شده‌ایم.

درباره سرنوشت جنگ تصمیم نمی‌گیریم. درباره شرایط مذاکره تصمیم نمی‌گیریم. درباره اقتصاد تصمیم نمی‌گیریم و در حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی، گاهی بیش از اندازه تصمیم می‌گیریم. در واقع، مسئله این است که گاهی در جای لازم و مهم تصمیم نمی‌گیریم و در جای غیرلازم و غیرضروری، بیش از اندازه تصمیم می‌گیریم.

تصمیم، حتی اگر ناقص باشد، از بی‌تصمیمی بهتر است. تصمیم ناقص را می‌توان اصلاح کرد، اما بلاتکلیفی فرصت اصلاح را هم از بین می‌برد. بی‌تصمیمی خود نوعی تصمیم است که هزینه‌هایش به آینده منتقل می‌شود. به بیان دیگر بی‌تصمیمی فرار از مسئولیت تصمیم است، بی‌آنکه هزینه‌های تصمیم‌نگرفتن از میان برود.

در ادبیات دینی هم برای این وضعیت تعبیری وجود دارد؛ «تسویف». اینکه بدانی باید کاری را انجام دهی، اما آن را مدام به فردا حواله کنی. تسویف از ندانستن نمی‌آید و از این تصور می‌آید که همیشه برای تصمیم‌گرفتن وقت هست. حال آنکه بسیاری از تصمیم‌ها فقط در زمان خودشان معنا دارند و وقتی زمانشان بگذرد، تصمیم جای خود را به حسرت می‌دهد.

گاهی مسئله، راه‌حل و امکان سیاسی برای مدتی کوتاه در کنار هم قرار می‌گیرند و «پنجره‌ای» برای تصمیم‌گیری باز می‌شود. اگر سیاست‌گذار در آن مقطع تصمیم نگیرد، پنجره بسته می‌شود و فرصت ممکن است با هزینه‌ای بسیار بیشتر بازگردد. به بیان دیگر، بی‌تصمیمی مسیری می‌سازد که تصمیم‌های بعدی را نیز محدود می‌کند. هر بار که تصمیم را عقب می‌اندازیم، انتخاب بعدی دشوارتر، محدودتر و پرهزینه‌تر می‌شود.

چقدر پنجره از دست داده‌ایم! در هر بزنگاهی، با همین بی‌تصمیمی فرصت سوزانده‌ایم. پس از جنگ دوازده‌روزه، زمان گرفتن تصمیم‌هایی بود که به دی‌ماه ١۴٠۴ منجر نشود. پس از دی‌ماه می‌توانستیم تصمیماتی بگیریم که جامعه در جنگ روانی و اجتماعی کمتر درگیر شود و پس از جنگ چهل‌روزه نیز می‌توانیم تصمیم‌هایی بگیریم که این چرخه دوباره از ابتدا تکرار نشود.

هر بار که فرصتی می‌سوزد، ساعت‌ها در تلویزیون، جلسات رسمی و جمع‌های دوستانه از «کاش»ها سخن می‌گویند یا از چراهای «نشدن»ها. کسی اما از «نخواستن»ها سخن نمی‌گوید و هر بار این سیب حسرت را در هوا قِل می‌دهیم و از فرصت‌هایی حرف می‌زنیم که زمانی در دسترس بودند. به نشانه‌ها توجه نمی‌کنیم یا اگر توجه می‌کنیم، به‌جای حل مسئله، به سراغ پاک‌کردن صورت مسئله می‌رویم.

نشانه‌های بیماری من از مدت‌ها پیش آشکار شده بود. مسئله، نبودن نشانه نبود؛ نخواستن تصمیم بود. نشانه‌های بیماری‌های کشور نیز کم نیستند. آنچه کم داریم، شجاعت انتخاب، پذیرش مسئولیت و تصمیم‌گرفتن پیش از رسیدن به نقطه‌ای است که دیگر هیچ تصمیمی کم‌هزینه نباشد.
متن کامل در:
https://www.jamaran.news/fa/tiny/news-1718525

▫️قصه‌ای به نام ایران
@NarratingIran
👍8👌4🔥22❤1
⭕️ پلمب کافه‌ها، که متاسفانه امروز در چند مورد در خیابان‌های ایرانشهر و سنایی انجام شده است، درست از مصادیق اقدام‌های همبستگی‌شکن و زندگی‌ستیز و تولیدکنندهٔ خشم است که باید پرهیز شود، به ویژه در شرایط جنگی کنونی که به شدت نیازمند تقویت همبستگی تکثرپذیر و تاب‌آوری و رضایت و امیدیم. چنین اقدام‌هایی هم ناقضِ عدالت و آزادی است و به کسب‌و‌کارها و فضاهای معاشرت و تنفس شهروندان در شرایط پرفشار کنونی لطمه می‌زند و هم بازی در زمین متجاوزان به خاک ایران است که روی انواع شکاف‌های داخلی سرمایه‌گذاری می‌کنند.
@jalaeipour
💔6❤1
تغییرخواه، نه تغیّرخواه!

سینا رحیم‌پور | روزنامه‌نگار
منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵

▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه
▫️من مشتری کافه‌های خیابان سنایی‌ام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آن‌هایی که نامشان حالا در فهرست بی‌خردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط چند بار طول خیابان‌های سنایی و ایرانشهر را پیاده رفته باشید، متوجه می‌شوید که این دو خیابان چقدر خودشان را با تغییرات نسلی همراه کرده‌اند؛ نسل جوانی که تفریحی جز کافه‌گردی ندارد و پیاده‌روهایی که پر شده از آدم‌هایی که حتی بدون خرید از کافه‌ها، کنار یکدیگر می‌ایستند، حرف می‌زنند و معاشرت می‌کنند.

▪️در روزهای جنگ چهل‌روزه، یکی از تصاویر ایستادگی و ادامه زندگی عادی در تهران، همین کافه‌نشینی‌ها در این دو خیابان بود. حالا خبر آمده که به دلیل آنچه «سد معبر» خوانده می‌شود، تعدادی از این کافه‌ها پلمب شده‌اند. درباره سد معبر در این‌روزهای تهران می‌توان بسیار سخن گفت، اما درباره این دو خیابان دست‌کم باید گفت نمی‌توان جایی را که محور مراجعه روزانه مردم، محل فعالیت کسب‌وکارهای بخش خصوصی و یکی از معدود امکان‌های تفریح نسل جوان است، صرفاً به چشم سد معبر دید.

▫️من اگر جای سیاست‌گذاران بودم، به‌جای پلمب این کافه‌ها، خبرنگاران داخلی و خارجی را به سنایی و ایرانشهر می‌بردم تا از شور زندگی و زنده‌بودن یک شهر پس از دو جنگ، محاصره سنگین و فشار تحریم‌ها فیلم بگیرند و به دشمنان این سرزمین و مردمش بگویم با وجود همه فشارها، ما هنوز زنده‌ایم و هنوز می‌توانیم به زندگی معنا بدهیم.

▪️این را بگذارید کنار تفریح بخش دیگری از جامعه که تماشای ورزش است. فیلترکردن سایت «فوتبال ۳۶۰» نیز از همین جنس بی‌خردی در شرایط جنگی است. حتماً می‌توان به عادل فردوسی‌پور و رویکردش به تیم ملی در جام جهانی نقد داشت، اما فیلترینگ سایت او بیشتر از آنکه پاسخی به یک اختلاف باشد، از جنس ناامیدسازی است. مردم بسیاری از اقدامات مسئولان را نمی‌بینند، اما این تصمیم‌ها و اشک‌های برنامه‌ساز را با چشم خود می‌بینند.

▫️گویی در کالبد نظام تصمیم‌گیری، هر بخش بدون هماهنگی با بخش دیگر کار خودش را می‌کند. این بدن توان تحمل این حجم از ناهماهنگی را ندارد. تصمیم‌های فردی، جداگانه و بی‌ارتباطی که در ساختارهای کشور و بدون مدیریت واحد گرفته می‌شوند، پدر زندگی جمعی ما را درآورده‌ است.

▪️در ادبیات حکمرانی، نهاد خوب نهادی است که خشونت و نااطمینانی را کم کند، نه اینکه هر روز امکان تازه‌ای برای برخورد با زندگی عادی مردم بسازد. به تعبیری میان «شبیه دولت توانمند بودن» و «واقعاً توانمند بودن» فاصله زیادی وجود دارد. دولت (به معنای نظام تصمیم‌گیری) توانمند فقط نمی‌بندد؛ مسئله را می‌فهمد، میان دستگاه‌هایش هماهنگی ایجاد می‌کند و راه‌حلی پیدا می‌کند که هم نظم بماند و هم زندگی.

▫️بر اساس مهم‌ترین پیمایش‌ها، جامعه ایران، به‌ویژه نسل جوان، همچنان به تغییر در شیوه مدیریت کشور امیدوار است. جامعه «تغییر» می‌خواهد، نه «تغیّر». ممکن است من دلایل این تصمیم‌ها را نفهمم، اما می‌دانم در شرایط جنگ، تحریم، محاصره و فشار روانی، هر تصمیم نسنجیده قفل تازه‌ای بر یکی از درهای میان دولت و ملت می‌زند. گویی هنوز برخی متوجه نشده‌اند که در چنین روزهایی، حفظ امید و امکان زندگی مردم، بخشی از امنیت ملی است؛ نه مانعی در برابر آن.

▪️شاید وقت آن رسیده باشد که هر تصمیم، پیش از اجرا، با یک سؤال ساده سنجیده شود. این تصمیم امید مردم را بیشتر می‌کند یا فاصله آنها را با ساختار تصمیم‌گیری؟ جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نشانه‌های تغییر نیاز دارد؛ نه تصمیم‌هایی که از تغیّر می‌آیند و حاصلشان فقط قفل‌شدن یک در دیگر میان دولت و ملت است.
24onlinenews.ir/fa/tiny/news-58397

▫️قصه‌ای به نام ایران
@NarratingIran
👌8❤2💯11
روایتِ ایران | سینا رحیم‌پور
تغییرخواه، نه تغیّرخواه! سینا رحیم‌پور | روزنامه‌نگار منتشر شده در ۲۴ آنلاین | ۳۰ تیر ۱۴۰۵ ▪️زمان مطالعه: ۴ دقیقه ▫️من مشتری کافه‌های خیابان سنایی‌ام؛ مشتری «مان»، «دوبار»، «جو» و همه آن‌هایی که نامشان حالا در فهرست بی‌خردیِ پلمب قرار گرفته است. اگر فقط…
گعده به جای سیستم!

پس از انتشار یادداشت «تغییرخواه، نه تغیّرخواه»، چند نفر از دوستان در تماس‌ها و پیام‌هایشان درباره بخشی از متن که به عادل فردوسی‌پور مربوط می‌شد، نکاتی را مطرح کردند. از جمله اینکه چرا از فردوسی‌پور مثال زده‌ام؛ کسی که با علیرضا فغانی، با وجود مواضع او در ایام جنگ و پیش از جنگ مصاحبه کرده یا خود فردوسی‌پور که در زمان حمله به ایران موضع روشنی درباره این تجاوز نگرفته است.

این نقدها، به‌ویژه نقد دوم، قابل تأمل‌اند. نسبت چهره‌های عمومی با جنگ، تجاوز خارجی و امر ملی، موضوع مهمی است و نیازمند حساسیت عمومی، فارغ از حب و بغض‌های سیاسی. اما آنچه در یادداشت قبلی محل بحث بود، نه ارزیابی مواضع فردوسی‌پور، بلکه نسبت میان یک رفتار رسانه‌ای و شیوه مواجهه حاکمیت با آن بود. به همین دلیل، به نظرم درباره این مسئله چند نکته را باید از هم تفکیک کرد.

نخست اینکه مسئله مصاحبه با علیرضا فغانی، به‌خودی‌خود نمی‌تواند عاملی برای تعطیلی و توقیف یک سایت رسمی باشد. پایگاه خبری «فوتبال ۳۶۰» یک رسانه رسمی در کشور است (لینک مجوز) و حتی اگر مصاحبه با فغانی نیز تخلف یا جرم تلقی شود، ابتدا باید علیه رسانه اعلام جرم شود، موضوع در هیئت نظارت بر مطبوعات بررسی شود و در صورت احراز تخلف، مدیرمسئول به دادگاه مطبوعات معرفی شود. پس از آن است که پرونده در دادگاه رسیدگی می‌شود و در صورت صدور حکم، حتی ممکن است سایت فیلتر شود. این مسیری است که قانون برای رسیدگی به تخلفات رسانه‌ای پیش‌بینی کرده است.

دوم اینکه چه زمانی و از سوی کدام مرجع رسمی به رسانه‌ها اعلام شده که مصاحبه با علیرضا فغانی جرم است؟ اساساً آیا چنین ممنوعیتی تاکنون اعلام شده است؟ وقتی چنین موضوعی به رسانه‌ها ابلاغ نشده، بر چه مبنایی برخی توقیف فوتبال ۳۶۰ را به این مصاحبه نسبت می‌دهند؟ به‌ویژه آنکه قوه قضائیه نیز اعلام کرده نقشی در این توقیف نداشته است. بنابراین، دست‌کم بر اساس اطلاعات موجود، نمی‌توان این ادعا را به‌عنوان یک واقعیت پذیرفت.

سوم اینکه مرجع پخش زنده مسابقات جام جهانی در این سایت، «آپارات اسپرت» بوده است. این یعنی فوتبال ۳۶۰ به‌صورت مستقیم از منابع خارجی پخش زنده انجام نمی‌داده است. آپارات اسپرت نیز یک مجموعه دارای مجوز در کشور است. البته اختلاف صداوسیما و ساترا با مجموعه آپارات بر سر موضوع پخش زنده و حقوق رسانه‌ای، اختلافی قدیمی است و ممکن است اتفاق اخیر نیز به همان مناقشات بازگردد؛ هرچند تا زمانی که مرجع تصمیم‌گیر توضیح رسمی ارائه نکند، این صرفاً یک احتمال است.

چهارم اینکه حتی اگر بنا بر برخی اظهار نظرها، علت برخورد با فوتبال ۳۶۰، سکوت عادل فردوسی‌پور در ایام جنگ باشد، باز هم این استدلال محل اشکال است. چه کسی گفته سکوت جرم است؟ به نظر من، در بزنگاه‌هایی مانند تجاوز به کشور، سکوت رفتاری ملی نیست؛ اما جرم هم نیست. نمی‌توان نپرداختن به امر ملی را به‌مثابه یک عنوان مجرمانه تلقی کرد و بر آن اساس رسانه‌ای را از دسترس خارج کرد.

از سوی دیگر، نگاه به مسئله حمایت از تیم ملی نیز تک‌ساحتی نیست. بسیاری از ما در سال‌های گذشته، هر کدام به شکلی طعم تبعیض، کنار گذاشته‌شدن یا فشارهای سیاسی، امنیتی و اجتماعی را چشیده‌ایم. در کنار آن، انتخاب سرمربی تیم ملی، مواضع او، مواضع برخی بازیکنان و رخدادهای اجتماعی چهار سال گذشته نیز بر رابطه بخشی از جامعه با تیم ملی اثر گذاشته است. حل این مسئله نیازمند بازسازی اعتماد اجتماعی و تقویت امر ملی است.

به نظر می‌رسد باید کمی از این عادت فاصله بگیریم که در صدد توجیه هر تصمیمی در ساختار حاکمیتی باشیم، بدون آنکه حتی بدانیم این تصمیم، تصمیم کل حاکمیت بوده یا تصمیم یک دستگاه یا حتی یک گعده در یک دستگاه. گاهی برخی تصمیم‌ها حاصل برداشت و صلاحدید یک گعده است، اما هزینه آن را کل ساختار و سرمایه اجتماعی کشور می‌پردازد. خدا ایران را از شر تصمیم‌گیری‌های گعده‌ای نجات دهد.

▫️قصه‌ای به نام ایران
@NarratingIran
👌8❤2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدای پارک شهر

۷ ‌ساله بودم که در تنها پارک شهرمان بافت(شهری در استان کرمان)، از بلندگوهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این صدا پخش می‌شد.

در گوش پسر‌بچه‌ای کنجکاو که تازه چند ماه بعد، با بازی ایران و استرالیا، فهمید ایران یعنی چه، خوشحالی همگانی یعنی چه، مرز کجاست و مرزبان کیست، این صدا تنها صدایی بود که بوی ایران می‌داد. اولین‌بار نت‌های آهنگش روی چرخ‌وفلک دستی پارک توی مغزم رفت. مثل آهنگ آسانسورها که صدای روزمره شده، این صدا آهنگ پارک‌رفتن ما شده بود.

سال‌ها گذشت تا وقتی که علاقه‌مند به موسیقی سنتی شدم و کلاس آواز می‌رفتم. جزو اولین تصنیف‌هایی بود که خواندم. هر بار که می‌خواندم دلم پارک شهر روی همان چرخ و فلک دستی بود. این قطعه عجیب در دل ریشه می‌زند. همیشه برایم صدای پارک شهر است، صدای آن چرخ‌وفلک دستی‌ست، بوی چمن‌های جلوی کانون را می‌دهد، رنگ ظهر تابستان است و طعم هندوانه گرمسیر می‌دهد. این آهنگ خیلی ایران است و قشنگ‌ترین دارایی حافظه من از کودکی‌ست.
به کودکانمان از کودکی حب وطن را یاد بدهیم. بگذاریم وطن را از بین خاطراتشان کشف کنند.

▫️قصه‌ای به نام ایران
@NarratingIran
❤9👍32👌1
پرسش‌هایی درباره ایرانِ پسا بحران

سینا رحیم‌پور
با یکی از دوستانم که به‌تازگی از کانادا به ایران برگشته بود، به گفت‌وگو نشستیم. دختر هشت‌ساله‌اش را هم با خود آورده تا فرزندش در هوای ایران نفس بکشد؛ بداند ایران کجاست، ایرانی کیست و چرا باید به هویت اول خود، یعنی ایرانی بودن، افتخار کند. خودش هم که دانش‌آموخته هاروارد است و سال‌ها در ایران درباره توسعه پژوهش و فعالیت کرده و چند سالی است بار دیگر به کانادا مهاجرت کرده، این بار برای یافتن پاسخ همین پرسش‌ها به ایران آمده است؛ تا ایرانِ ۱۴۰۵ را، پس از دو جنگ و یک اعتراض، از نزدیک ببیند و بفهمد.

اما واقعاً ایران کجاست و ایرانی کیست؟

در یک سال گذشته، بر پایه پیمایش‌های مختلف، بارها گفته‌ایم که ایران خواستنی‌تر شده و ایرانی، ایرانی‌تر. اما کمتر از خود پرسیده‌ایم چرا. چه اتفاقی افتاده که با وجود همه دشواری‌های اقتصادی، فشارهای اجتماعی، دوقطبی‌های فرساینده سیاسی و انبوه اختلافات داخلی، احساس تعلق به ایران نه‌تنها تضعیف نشده، بلکه در بسیاری از شاخص‌ها تقویت شده است؟

شاید پاسخ را باید در تاریخ جست‌وجو کرد. ایران در بیش از یک قرن گذشته، کمتر روزگار آرام و بی‌حادثه‌ای به خود دیده است. از مشروطه تا امروز؛ جنگ ، قحطی، کودتا، تغییر حکومت، جنگ، اشغال، تغییر حکمران، کودتا، اعتراض، انقلاب، جنگ، اعتراض و باز هم جنگ و جنگ و جنگ؛ هر بار با شکلی تازه. گویی ایرانی بودن، بیش از آنکه میراث آرامش باشد، میراث تاب‌آوردن است. شاید به همین دلیل است که خشم، اضطراب و ناامیدی در جامعه ایرانی تا این اندازه ریشه‌دار است و حتی می‌توان بخشی از احساسات متناقض دیاسپورای ایرانی را نیز در همین تاریخ پرحادثه و اکنون‌زدگی مزمن دنبال کرد.

اما همین تاریخ یک پرسش مهم‌تر را پیش روی ما می‌گذارد. چرا جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار اقتصادی، فرسایش اجتماعی و منازعات سیاسی زندگی کرده، در لحظه‌های تهدید دوباره به «ملت» تبدیل می‌شود؟ چه شده که نسل جوان، با وجود میل به مهاجرت، همچنان به ایرانی بودن خود افتخار می‌کند؟ چگونه فشار بر معیشت خانوار، محدودیت‌های داخلی و تهدیدهای خارجی نتوانسته‌اند احساس تعلق به ایران را از میان ببرند؟ آیا این فقط واکنشی احساسی به جنگ است یا نشانه تغییری عمیق‌تر در هویت ملی ایرانیان؟

شاید وقت آن رسیده باشد که جامعه‌شناسان، روان‌شناسان اجتماعی، اقتصاددانان، پژوهشگران امنیت ملی، علوم سیاسی و مطالعات فرهنگی، این پرسش را به یک پروژه ملی تبدیل کنند. آیا «ایرانی‌تر شدن» یک واکنش مقطعی به تهدید خارجی است یا آغاز تغییری پایدار در هویت ملی؟ کدام مؤلفه بیشترین نقش را در این دگرگونی داشته است؛ تجربه مشترک جنگ و بحران، روایت تاریخ، رسانه‌ها یا عوامل دیگر؟ چرا همزمان که میل به مهاجرت همچنان بالاست، احساس تعلق به ایران نیز تقویت شده و این دو چگونه در کنار هم معنا پیدا می‌کنند؟ آیا این سرمایه اجتماعی تازه می‌تواند به اعتماد عمومی، مشارکت مدنی و همبستگی پایدار تبدیل شود یا تنها در لحظات بحران فعال می‌شود؟ و مهم‌تر از همه دولت و نهادهای عمومی چگونه می‌توانند این سرمایه هویتی را حفظ و تقویت کنند تا دوباره در چرخه فرسایش اجتماعی از دست نرود؟

ما به فهمی تازه از ایران امروز نیازمندیم؛ فهم اینکه چرا با وجود جنگ، بحران و اختلاف، ایران برای ایرانیان خواستنی‌تر شده است. شاید مهم‌ترین کاری که امروز باید انجام دهیم، این بد نباشد که این پرسش‌ها را جدی بگیریم، دوباره بپرسیم و برای پاسخ دادن به آن‌ها عجله نکنیم.

▫️قصه‌ای به نام ایران
@NarratingIran
👌8❤61
Forwarded from شرق
لیلازادِ لامرد

سینا رحیم‌پور | روزنامه‌نگار
منتشر شده در شرق | ۹ مرداد ۱۴۰۵

از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچ‌وقت این‌قدر منقلب نشده بودم که امروز در لامرد و در قتلگاه مردم شهر.

لحظه غروب رسیدیم. غروبش رنگ خون بود. هرچه خورشید پایین‌تر می‌آمد، غم‌انگیزتر می‌شد. دیدن رد ترکش‌های قاتل بر سر و صورت شهر، در آن ردِ نور سرخ واقعاً دلخراش بود. غم فروخورده یک سال سخت ایران، در غروب لامرد ترکید.

از سر و صورت شهر گفتم و از زمینش هم بگویم. جای‌جایش رد ترکش بود. تشخیص نقطه پنالتی در زمین فوتبال از نقطه‌زنی‌های مردم کش سخت شده است. عجب آزمایش خطرناکی بر سر مردم شهر آوار شد و عجب آزمونی برای این مردم که مثل بم، باید سال‌ها این درد و آوار یک لحظه را با خود به دوش بکشند.

در خیابان اصلی شهر، عکس شهدا را که دیدم، چشمم به عکس آوینا خورد. خیلی زود نبود برای مرگ؟ رفته بودی از گِلِ حیاط، گُل بچگی بچینی. چقدر تابوت نمادینت از جثه‌ات بزرگ‌تر بود. مگر می‌خواهی در تابوت قایم‌موشک‌بازی کنی؟

ایلیا و عبدالمصور، زنگ ورزشتان بود؟ آقا رمضان، کارگر شریف، تو کجا بودی که ترکش‌ها جانت را گرفتند؟ رباب‌خانم و سکینه‌خانم، بچه‌هایتان سالم‌اند؟ زهراخانم امیرحسین، نارنین و فاطمه‌زهرا حالشان خوب بود؛ رفتیم دیدنشان. نارنین از رفتنت هنوز از تخت بلند نشده، پایش ترکش دارد؛ امیرحسین هم که دورش شلوغ شد شروع کرد به این‌ور و آن‌ور پریدن؛ بچه کِیفش به همین بالا و پایین پریدن است دیگر. راستی زهرا خانم چند سالت بود؟ شدی شبیه شعرهای قبانی‌؛ « رفته بودی انار بیاپری دانه‌هایت را آوردند». آقا سیاوش، دوستانت می‌گفتند حالشان «سووشون» است. ما چطور این‌قدر کم از شما گفتیم؟

۷۲۰ هزار ترکش زدی به سر این شهر که چند جان بگیری؟ مدرسه کنار سالن اگر تعطیل نبود، می‌دانی چه می‌شد؟ من که از وحشت این ترکش‌ها مردم!

در مغزم هر لحظه قیصر شعر می‌خواند:
«جای او این‌جا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ…

کدامتان اکبرِ لیلازادِ کتاب‌های درسی جدیدید؟
چشم که چرخاندم، حال‌وروز همه ما شبیه لحظه حمله بود؛ مات و مبهوت، با بغض فروخورده.

احمدآقا، همسفر ما آدم محکمی‌ست؛ روحیه‌اش بالاست. شما را که دید، خستگی را بهانه کرد و رفت تا ساعتی از غم شما با خودش خلوت کند.

متن کامل را در لینک زیر بخوانید

https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1118483

@sharghdaily
sharghdaily.com
💔6❤4