Naghel | ناقل
30 subscribers
5 photos
1 video
5 links
فریاد افکار یک بیمار...بیمار...بیم آر...

(تمام متن های این مجموعه اگر هشتگی از کتاب یا شخصی مشخص نداشته باشند ، متعلق به #ناقل میباشند)

لینک ناشناس جهت ارتباط:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-109056922
Download Telegram
وقتی به آسمون آبی بالاسرت نگاه میکنی به این فکر کن این حجم از زیبایی مال تو نیست اما بهت عرضه شده و تو ازش بهرمندی.
همه چیز در طبیعت همینطوره...
هرچیزی که در طبیعت میبینی رو میتونی با همین دید نگاه کنی و ازش لذت ببری.
لذت هات رو محدود نکن.
#naghel
@Naghell
تیمارستان اسمش اشتباهه حس میکنم.
اسمشو باید میذاشتن زندان. اما نه زندان مجرمین.
بلکه زندان افراد آگاه.
باور کنید یا نه تو زندان خیلی بهتون راحت تر میگذره تا تیمارستان.
حداقل دستاتونو نمیبندن. به زور دارو به خوردتون نمیدن. وقتیم که حرف میزنین حداقل یه نفر هست که به حرفتون توجه کنه.
دیروز که از زندان افراد آگاه اومدم بیرون تازه متوجه شدم چخبره.
انگار کل این دنیا یه زندان بزرگ واسه آدمای آگاهه.
بازم خوشبحال من که قبلاً تو یه زندان کوچیکتر تمرین زندگی در این شرایطو کردم ؛ شماها میخواین چیکار کنین؟
#naghel
@Naghell
رفتم اولین سوپرمارکتی که دیدم کلی تنقلات و خوراکی خریدم که وقتی میرم خونه بیچارم نکنه.
تو راه زنگ زدم بهش که درطول مسیر باهم صحبت کنیم؛ اینجوری هم اون بی‌قراری نمیکنه هم من با خیال راحت مسیرو طی میکنم.
داشت واسم از اینکه امروز یکار بد کرده بود و مامانش دعواش کرد صحبت میکرد.
اصلا مگه میشه هیچ پدری دلش واسه شیرین زبونیای دختر کوچولوی بسان عروسکش قنج نره.
کلی قند تو دلم آب شد تا برسم خونه.
همینکه درو باز کردم از گردنم آویزون شد و شروع کرد خوراکی خواستن.
یکم صورت خوشگلشو نگاه کردم؛ زیاد واضح نبود.
یکم چشامو مالیدم که واضح تر شه ولی تغییری نکرد ؛ مهم نیست.
صورتمو بردم جلو اونم یه ماچ آبدار به باباش داد.
خوراکیاشو دادم دستش اومدم یه بوس ازون لپای تپلش بگیرم که . . .
چه خواب عجیبی.
بعد از سه سال هنوزم این رویاهای شبونه ولم نمیکنن.
و من تصمیم گرفتم کرختی بعد از خواب دوباره رو به جون بخرم.
#naghel
@Naghell
خبری از دروازه بهشت نیست.
تنها دلیلی که فهمیدم توی غارم این بود که از یه ورودی مخوف رد شدم.
دیوارای صخره ای پشتم بود و سقف به جایی منظره نداشت.
میدونستم همونه، میدونستم همونیه که مذهب ازش حرف زد، چیزی که آدمو به وحشت میندازه. من از دروازه جهنم گذر کردم.
تو پیشگاه غار افتادم که انگار یه موجود زنده بود. بوی گوشت فاسد آزارم میداد.
بعد صدایی اومد ، از اعماق غار میومد ، از همه جا.
-خوش اومدی.
-”تو کی هستی؟“ من پرسیدم؛ سعی کردم آرامشمو حفظ کنم.
چیزی که پاسخ داده شد این بود :”خودت میدونی.“
آره ، میدونستم
-”تو شیطانی.“ منّ و من کردم. داشتم آرامشمو از دست میدادم :”چرا من؟ من تا جایی که تونستم خوب زندگی کردم.“
سکوت ، همه جارو دربرگرفت. انگار یه ساعتی طول کشید تا واکنش نشون داده بشه.
-”چرا منتظر بودی؟“ صدا بانفوذ و صبور بود.
-نمیدونم...من هیچوقت هیچی اینارو باور نکردم. گفتم چرا من اینجام؟
سکوت
ادامه دادم :”اونا میگن بهترین نیرنگ تو که کشش داره اینه که دنیارو متقاعد کردی که وجود نداری.“
-بهترین حیله من اینه که دنیارو متقاعد کردم که جایگزینی وجود داره.
-”خدایی وجود نداره؟“لرزیدم.
غار با این کلمات لرزید :”خدا خودمم.“

[امیر]
@BlackTumor
وقتی هوا مه میگیره اوضاع جالب میشه . . .
خیلیا میترسن از هوای مه گرفته ؛ بعضیام لذت میبرن ازش . . .
اما اوج جذابیتش اونجاست که لب ساحل توی مه غلیظ کنار آتیش ایستاده باشیم و باهم گپ بزنیم و از هوا و این صحنه‌ی جذاب لذت ببریم ری‌را ؛ بعدش آروم آروم به سمت دریا قدم بزنیم . . .
وقتی رسیدیم لب آب بهت بگم ببین منظره رو ، و تو به آب دریایی نگاه کنی که بالاش یه مه غلیظه ، ازون نگاها که معلومه تا الان این صحنه رو ندیده.
صحنه‌ای که خیلی شگفت انگیزه ، جایی که هیچ مرزی بین آب و مه نیست ؛ جز خودشون . . .
#naghel
@Naghell
قلم بهونس واسه روایت حالات لحظه‌ای نویسنده . . .
خصوصا شخصی مثل من که نوشته هام اینجا همگی بداهه بوده و کاملا وابسته به شرایط و حالات روحیمه پس فکر میکنم ازین به بعد راحت تر بتونید تناقضات موجود بین متن هارو درک کنید . . .
حقیقت زندگی هم همینه ؛ اون زمانی که همیشه حالت خوب بود یا همیشه حالت بد بود ، فارغ از شرایط ، اون زمان بدون یه جای کار میلنگه.
#دلنوشت
#naghel
@Naghell
وقتی صحبت از زندگی کردن میشه هممون به فکر تحصیل ، کار ، تشکیل خانواده و درنهایت مرگ میفتیم.
اما مگه اصل ماجرا چیز دیگه ای نیست؟
مگه ما پا به این دنیا نذاشتیم که آگاه بشیم و آگاه کنیم.
بزرگترین باگ زندگی انسان چیزی جز کوتاه بودن عمرش نیست ؛ لذا انسان از همین مدت محدود باید نهایت استفاده رو کنه برای کسب آگاهی بیشتر ، حال اینکه این آگاهی چی میتونه باشه مربوط به خود فرده . . .
پس بیاین دفعه‌ی بعد که قصد دیدن فیلم ، گوش دادن به موزیک ، کتاب خوندن یا انجام هرکار دیگه‌ای تو اوقات فراغتتون رو داشتین به این هم فکر کنید که این موزیک ، فیلم یا کتاب قراره چه چیزی به من اضافه کنه؟
زندگی کوتاه تر از اونه که از یادگیری بیشتر غافل شیم چراکه من قبلاً گفتم و بازهم میگم:
هیچکس دانا نیست ، ما هرکدام فقط بخشی از نادانسته های خود را کم میکنیم.
#naghel
@Naghell
شاید همین دیروز بود که به جای ساخت مفهوم ، شروع به حرف زدن کردم . . .
#naghel
@Naghell
یه دوستی دارم ریش بلند و قرمز داره.
هم جذابه هم ترسناک و البته شدیداً مهربون و دلرحم.
یه روز داشتیم گپ میزدیم یهو بهم گفت میدونی دلم چی میخواد؟
گفتم چی؟
گفت دلم میخواد به یه حدی پول داشته باشم که نه زیادیش فاسد و سنگ دلم کنه و نه به حدی کم باشه که گرسنه بخوابم ؛ به حدی باشه که جز خودم دو نفر دیگم بتونم شکمشونو کنار خودم سیر کنم.
بعد ادامه داد . ‌. .
«حس خوبی بهم دست میده وقتی چیزی که دارمو با کسایی که اون چیزو ندارن قسمت کنم ، درسته کمتر میشه مقدار اون چیز برای خودم اما عوضش همه باهم ازش لذت میبریم.»
بیاید همه مثل رفیق مو قرمز من باشیم.
#منو_داداش
#naghel
@Naghell
کلی به خودم رسیده بودم. برای اولین بار یه تیپ رسمی زدم و همه چیزو تو ظاهرم چک کردم.
یه دسته لاله‌ی سیاه که میدونستم عاشقشه خریده بودم و یه حلقه‌ی خیلی زیبا که تو دست ری‌را زیباترم میشد.
حوصله‌ی رانندگی نداشتم پس یه تاکسی گرفتم و مقصد رو بهش گفتم ، محل قرارمون تو یه کافه‌ی دنج کوچیک بود که همیشه باهم میرفتیم.
راننده تاکسی داشت رانندگی میکرد و منم حواسم به جاده بود و خطای وسط خیابونو میشمردم و بی صبرانه منتظر بودم برسیم.
یجا یهو راننده تاکسی اومد سبقت بگیره رفت تو لاین مخالف ، دیدم یه کامیون بزرگ داره مستقیم از رو به رو میاد به سمتمون.
تو اون چند ثانیه زمانی که واسم مونده بود فقط یه کلمه تو ذهنم بود : «چرا؟»
آخرین کلماتی که به زبون آوردمم یادمه:
«لعنت به این . . . »
#naghel
@Naghell
صبح با باریکه های نوری که به صورتم میتابید از خواب بیدار شدم.
یکم خودمو کش و قوس دادم رفتم کنار پنجره ، پرده رو کنار زدم و از منظره‌ی سبزی که مقابلم بود لذت بردم.
سبز ، چه رنگ فوق‌العاده‌ای ؛ میگم فوق‌العاده چون رنگ مورد علاقمه.
امروز حوصله‌ی قهوه رو ندارم.
چای دم کردم واسه‌ی خودم و همونجا کنار پنجره یه لیوان بزرگ چای سیاه پررنگ خوردم.
طعم گس چای ، اون منظره‌ی فوق‌العاده و سیگار سر صبح.
چه زندگی جذابی ، به همین سادگی.
بهترین بخشش میدونین کجاست؟
اینجاست که هرروز صبح که بیدار میشم از تمام این زیبایی‌ها میتونم لذت ببرم و این تکرار هیچوقت خسته کننده نمیشه.
تکرار های زیبایی در زندگی هستن که باید پیداشون کرد و ازشون لذت برد.
#naghel
@Naghell
مشکل اصلی ماها اینه که فقط میخوایم . . .
مثلا هممون دلمون میخواد که پولدار شیم ، ولی فقط میخوایم و هیچ تلاشی برای رسیدن بهش انجام نمیدیم.
درسته که به همین راحتیام نیست ولی حداقل باید تلاشمونو برای خواسته‌مون بکنیم تا بهش برسیم و ازش لذت ببریم ؛ اگرم نرسیدیم فدای سرمون ، مهم اینه تمام تلاشمونو کردیم.
هرچند اگه تمام تلاشمونو بکنیم امکان نداره به چیزی که میخوایم نرسیم.
#naghel
@Naghell
کار آخرین نفرم تموم کردم.
بازم بدون اینکه صورتشو ببینم.
از اولم همینجوری بود ، خودم که میدونم ، اگه به صورت اولین نفر نگاه میکردم اینقدر ذهنمو مشغول میکرد که الان به آخرین نفر نمیرسیدم.
بدون هیچ دلیل و منطق قابل مشاهده‌ای فقط از اون روز کذایی شروع کردم به این کار لعنتی.
بگذریم . . .
یه کیسه کشیدم رو صورتش ، چه بدن نحیف و زیبایی داشت.
اومدم بلندش کنم بندازمش تو صندوق ماشین که ببرم مثل باقی جنازه ها تیکه تیکه‌ش کنم و کم کم تو اسید حل کنمش ؛ میدونین که اینکار باعث میشه هیچ رد و اثری به جا نمونه ، هیچ اثری . . .
همینکه گذاشتمش تو صندوق یهو کیسه از رو صورتش رفت کنار.
درست میدیدم؟
ری‌را؟
#naghel
@Naghell
با دفن کردنش انگار یه بخشی از خودم ، نه نه انگار کل وجود خودمم دفن کردم زیر یه خروار خاک سرد . . ‌.
انگاری که سرمای خاک تو وجودم رخنه کرده بود ؛ دیگه خبری از لبخندا و برخورد گرمم نبود.
سرد شده بودم ، سردتر از آفتاب زمستون . . .
به قدری سرد شده بودم که ناخواسته افراد جدیدی که میخواستن بهم نزدیک شن از سرمای وجودم یخ میزدن و فرار میکردن.
از یه جایی به بعد دیگه دلم نمی‌خواست یخ زده بمونم ، تصمیم گرفتم وجودمو از خاک بکشم بیرون و دوباره گرماشو حس کنم ؛ اما وقتی رفتم واسه نبش قبر دیدم دقیقا جایی که وجودمو خاک کردم یه نهال بید وحشی سبز شده . . .
#naghel
@Naghell
دارم میشمرمشون ، فکرای تو سرمو میگم . . .
تعدادشون به صورت تصاعدی رو به افزایشه و شدیداً جهش فکری دارم.
جالب اینه خودم هربار این جهشو بیشتر میکنم چون میخوام فکرامو بشمرم تا خوابم ببره.
خلاصه هرکسی یه عادتای خاصی برای قبل خوابش داره ؛ شایدم نه ، نمی‌دونم !!!
عادات قبل خواب شما چیه؟
#naghel
@Naghell
دوستانی که مایل هستن متون دست نویسشون یا اشعار و آثار کوتاهشون رو به اسم خودشون تو کانال شخصی بنده منتشر کنن و یا به هر دلیلی میخوان صحبت کنیم میتونن به لینک تو بیو پیام بدن ؛ شخصا پاسخگو خواهم بود💚
#naghel
در آغوشش گرفتم؛
عاشقانه تر از تمام شعر هایی که برایش سروده بودند
تاریکی چشمانش حالم را بهتر می کرد
انگار آخرین پارادوکس زنده‌ی جهان بود
می خندید
اشک هایش فوران کرده بودند
آرام تر از پلک زدن هایش چاقو را از سینه‌اش کشیدم بیرون
لبانش سرخ ترین معنی کلمه‌ی سرخ شد
شورش ناخن هایش
روی وجب وجب وطن تنم
التماس هایش شیرین بود
مزه‌ی خوبی برای پیک اولم از خونش بود
خشک شدن پاهایش
گردنش درد سابق را حس نمی کرد
تا به حال اندامش را به زیبایی آن شب ندیده بودم
ترقوه‌ی سیاه شده‌اش قتلگاه بوسه‌هایم شد
دردی حس نمی کرد
جز من
که آخرین درد آخرین نفس آخرین ثانیه‌ی تنها زندگی‌اش شدم
لذت می بردم!
#ارسالی
#kmnzir
@Naghell
میدونی چقدر دلم تنگ شده واسه اونموقع که دور هم مینشستیم . . .
بیا بشین اینجا باهم غذا بخوریم ، بیا نترس کاریت ندارم.
اصلا چیشد که رفتی؟
-خودم نخواستم ، مجبور بودم.
کی مجبورت کرد؟
-خودت می‌دونی.
اره خودم میدونستم ، کار خودش بود.
غذامو نصفه نیمه ول کردم رفتم رو به درگاهش ایستادم و با بغض و خشم گفتم ، منو از جایگاهم طرد کردی بس نبود؟
چی از جونم میخوای؟
چرا منو از عشق هم طرد کردی؟
هرچی واستادم هیچ جوابی نیومد ؛ با حالی نزار برگشتم سرجام نشستم که یهو تو گوشم زمزمه شد . . .
«عشق اجبار ندارد فرزند. تنها چیزی که او هنگام ترکت نداشت اجبار از طرف من بود ، درمورد حرف هایی که گفتی هم ، تو خودت مرا ترک کردی وگرنه من هیچوقت خواستار طرد شدنت نبودم ؛ هروقت غذاتو تموم کردی بیا باهم صحبت کنیم.»
و من با شنیدن هر کلمه بیشتر میلرزیدم . . .
#عشق_اجبار_ندارد
#naghel
@Naghell
وسط سقوط از یه ارتفاع خیلی بلند بودم.
سرعت اینقدر زیاد بود که هیچ شکل و شمایلی از اطرافم رو نمیتونستم ببینم ، فقط تاریکی بود که همه جا دیده میشد.
دیگه کم کم سطح زمین رو داشتم میدیدم ؛ با سرعت بهش نزدیک شدم که . ‌. .
یهو چشمامو باز کردم.
آخرین چیزی که از دیشب یادم میاد این بود که تو بار نشسته بودم و ماگ آبجوم هم دستم بود ، به قدری مست بودم که حس چشاییم رو از دست داده بودم.
دیگه چیزی یادم نیست تا همین الان که از خواب بیدار شدم ، عجب هنگ‌اوری زدم.
راستی اینجا کجاست دیگه اصن؟
-اینجا خونه‌ی جدیدته . . .


امروز 13 سال از روزی که این جمله رو شنیدم میگذره ، دیگه یادم نیست حتی خونه‌ی واقعیم کجاست.
#naghel
@Naghell