هیچکس نیست که خودش خواسته باشد متولد شود.
پس عجیب است که پس از تولد خیلی هایمان زندگی سختی داریم.
حال در این بین یا خدا همانند بندگانش بیانصاف شده یا آنهایی که زندگیشان خوب است به خواست خود متولد شده اند.
اینها به کنار مگر ما برای تمرین زندگی به این جهان نیامده ایم ؛ پس چرا همه کار میکنیم جز زندگی؟
#naghel
@Naghell
پس عجیب است که پس از تولد خیلی هایمان زندگی سختی داریم.
حال در این بین یا خدا همانند بندگانش بیانصاف شده یا آنهایی که زندگیشان خوب است به خواست خود متولد شده اند.
اینها به کنار مگر ما برای تمرین زندگی به این جهان نیامده ایم ؛ پس چرا همه کار میکنیم جز زندگی؟
#naghel
@Naghell
گاهی ما ادما سعی میکنیم افراد اطرافمون رو شبیه خودمون کنیم.
اما نمیدونیم بعد از این اتفاق اون افراد برامون غیرقابل تحمل و درک میشن.
بیاین به فردیت عزیزان و افراد اطرافمون احترام بذاریم و اونهارو همونطور که هستن و خودشون میخوان قبول کنیم.
#ادبیات_ساده
#naghel
@Naghell
اما نمیدونیم بعد از این اتفاق اون افراد برامون غیرقابل تحمل و درک میشن.
بیاین به فردیت عزیزان و افراد اطرافمون احترام بذاریم و اونهارو همونطور که هستن و خودشون میخوان قبول کنیم.
#ادبیات_ساده
#naghel
@Naghell
همه چیز بستگی به خود فرد داره.
تا زمانی که نخوای تغییری در خودت یا زندگیت ایجاد کنی قاعدتا هیچ تغییری اتفاق نمیفته . . .
حق داری اشتباه کنی اما حق نداری تکرارش کنی.
به اتفاقات پشت سرتم گاهی نگاه کن فقط ، بذار گوشهی ذهنت خاک بخورن اما از ذهنت حذفشون نکن . . .
بقیهی حرفام بمونه برای بعد.
بدرود
#naghel
@Naghell
تا زمانی که نخوای تغییری در خودت یا زندگیت ایجاد کنی قاعدتا هیچ تغییری اتفاق نمیفته . . .
حق داری اشتباه کنی اما حق نداری تکرارش کنی.
به اتفاقات پشت سرتم گاهی نگاه کن فقط ، بذار گوشهی ذهنت خاک بخورن اما از ذهنت حذفشون نکن . . .
بقیهی حرفام بمونه برای بعد.
بدرود
#naghel
@Naghell
Forwarded from 𝕭𝖑𝖆𝖈𝖐 𝕿𝖚𝖒𝖔𝖗 • تومور سیاه
توی اتاقم چپیده بودم و داشتم از پنجره به اتفاقاتی که بیرون از اتاق اتفاق میفتاد نگاه میکردم.
میدیدم که پرندهها دارن سینه خیز میرن ، کرمها پرواز میکنن ، و ماهیا تو خیابونای شهر راست راست راه میرن.
یکم جا خوردم برگشتم و به وسایل توی اتاقم نگاه کردم ، همه چیز سرجاش بود و هیچ چیز غیرعادی وجود نداشت ؛ تا اینکه چشمم خورد به آیینهی تو اتاق.
نه سروته بودم ، نه قیافهی عجیبی داشتم و نه حتی خودم بودم . . .
نکتهی عجیب آیینه این بود که آیینه نبود ؛ نمیدونم میفهمین یا نه ولی آیینه وقتی آیینه نیست که بازتابی نداشته باشه.
و من سالهاست خیرهم به آیینهای بیبازتاب.
[امیر]
@BlackTumor
میدیدم که پرندهها دارن سینه خیز میرن ، کرمها پرواز میکنن ، و ماهیا تو خیابونای شهر راست راست راه میرن.
یکم جا خوردم برگشتم و به وسایل توی اتاقم نگاه کردم ، همه چیز سرجاش بود و هیچ چیز غیرعادی وجود نداشت ؛ تا اینکه چشمم خورد به آیینهی تو اتاق.
نه سروته بودم ، نه قیافهی عجیبی داشتم و نه حتی خودم بودم . . .
نکتهی عجیب آیینه این بود که آیینه نبود ؛ نمیدونم میفهمین یا نه ولی آیینه وقتی آیینه نیست که بازتابی نداشته باشه.
و من سالهاست خیرهم به آیینهای بیبازتاب.
[امیر]
@BlackTumor
کلی کار برای انجام دادن دارم درحالی که هیچ کاری ندارم.
میخوام برم بیرون ولی حتی پول ندارم که خودمو برسونم به خیابون تا یکم قدم بزنم.
بذار بگردم شاید یچیزی باشه.
میدونی ریرا ؛ ما آدما خیلی موجودات عجیبی هستیم . . .
گاهی جیبمون پره و خوشحالیم ، گاهی جیبمون خالیه و ناراحتیم.
هرچند بعضی ادما هستن که جزو دسته های بالا نیستن ولی من دقیقا جزو همون دسته های بالام و از این بابت خوشحالم.
خوشحالم ازینکه تمام مشکلاتم در این برهه از زندگی با یه موجود لجن و کثیف به اسم پول حل میشه . . .
#naghel
@Naghell
میخوام برم بیرون ولی حتی پول ندارم که خودمو برسونم به خیابون تا یکم قدم بزنم.
بذار بگردم شاید یچیزی باشه.
میدونی ریرا ؛ ما آدما خیلی موجودات عجیبی هستیم . . .
گاهی جیبمون پره و خوشحالیم ، گاهی جیبمون خالیه و ناراحتیم.
هرچند بعضی ادما هستن که جزو دسته های بالا نیستن ولی من دقیقا جزو همون دسته های بالام و از این بابت خوشحالم.
خوشحالم ازینکه تمام مشکلاتم در این برهه از زندگی با یه موجود لجن و کثیف به اسم پول حل میشه . . .
#naghel
@Naghell
Forwarded from 𝕭𝖑𝖆𝖈𝖐 𝕿𝖚𝖒𝖔𝖗 • تومور سیاه
-چرا آقای (میم.نون) رو به قتل رسوندی؟
اینی که میگی من نمیشناسم اما یه پسر میشناسم به اسم مصطفی ، ده سالشه و تو خیابون فردوسی گل میفروشه.
داشتم تو پیاده رو راه میرفتم برم سمتش مثل هرروز یه شاخه گل ازش بگیرم دیدم یکی اومد سبد گلای مصطفی رو برداشت ؛ اولش خوشحال شدم پیش خودم گفتم حتما همه گلارو یجا خریده و لازم نیست مصطفی امروز بیشتر از این تو سرما بمونه. ولی دیدم همه گلارو ریخت سبدم انداخت و رفت.
یکم به مصطفی نگاه کردم دیدم سرشو انداخته پایین داره آروم آروم اشک میریزه.
به خودم که اومدم تو یه خرابه بودم و صورت له شدهی اون بیمصرف جلوم بود.
بعدشم کلی گل خریدم بردم دادم به مصطفی و اومدم اینجا که جرم اون عوضی رو گزارش بدم.
الان شما به من میگی قاتل آقای بازپرس؟
-کجا زندگی میکنی؟ خانوادت کجان؟
خانواده؟ خانواده چیه؟
محل زندگیمم نوشتم رو کاغذ.
«میدان عصر , خیابان وری , تیمارستان آزادی»
[امیر]
@BlackTumor
اینی که میگی من نمیشناسم اما یه پسر میشناسم به اسم مصطفی ، ده سالشه و تو خیابون فردوسی گل میفروشه.
داشتم تو پیاده رو راه میرفتم برم سمتش مثل هرروز یه شاخه گل ازش بگیرم دیدم یکی اومد سبد گلای مصطفی رو برداشت ؛ اولش خوشحال شدم پیش خودم گفتم حتما همه گلارو یجا خریده و لازم نیست مصطفی امروز بیشتر از این تو سرما بمونه. ولی دیدم همه گلارو ریخت سبدم انداخت و رفت.
یکم به مصطفی نگاه کردم دیدم سرشو انداخته پایین داره آروم آروم اشک میریزه.
به خودم که اومدم تو یه خرابه بودم و صورت له شدهی اون بیمصرف جلوم بود.
بعدشم کلی گل خریدم بردم دادم به مصطفی و اومدم اینجا که جرم اون عوضی رو گزارش بدم.
الان شما به من میگی قاتل آقای بازپرس؟
-کجا زندگی میکنی؟ خانوادت کجان؟
خانواده؟ خانواده چیه؟
محل زندگیمم نوشتم رو کاغذ.
«میدان عصر , خیابان وری , تیمارستان آزادی»
[امیر]
@BlackTumor