یکی از قشنگترین لغات جهان «مامان»ـه!
مامان هست وقتی خستهای،
مامان هست وقتی از عالم و آدم دلگیری،
مامان هست وقتی سرت روی شونههاش سُر میخوره دیگه هیچ غمی دائمی نیست.
اما برای من همهی روزهای دنیا،
روز مادر هستش
یک کلمه نیست، یک جهانه♥️
#فرگل_مشتاقی
مامان هست وقتی خستهای،
مامان هست وقتی از عالم و آدم دلگیری،
مامان هست وقتی سرت روی شونههاش سُر میخوره دیگه هیچ غمی دائمی نیست.
اما برای من همهی روزهای دنیا،
روز مادر هستش
یک کلمه نیست، یک جهانه♥️
#فرگل_مشتاقی
❤34👍1
مامان قشنگم
من قربون اون خستگیهات برم!
قربون اون قلبت برم که
همیشه آرزوهای منو به آرزوهای خودت ترجیح دادی
میخوام بدونی که
همیشه شخص اول زندگیم میمونی و
هر چقدر هم که روی صورت ماهت چروک بیفته
زیباترین تصویر جهان توی ذهن من
خود خودتی ماه آسمونم!
#نازیلا_زارع
من قربون اون خستگیهات برم!
قربون اون قلبت برم که
همیشه آرزوهای منو به آرزوهای خودت ترجیح دادی
میخوام بدونی که
همیشه شخص اول زندگیم میمونی و
هر چقدر هم که روی صورت ماهت چروک بیفته
زیباترین تصویر جهان توی ذهن من
خود خودتی ماه آسمونم!
#نازیلا_زارع
❤44
از دلتنگی در حال خفه شدن بود،
میخواست کنار پنجره بایستد ،
دست هایش را باز کند و به سمت هر آنچه که دوست داشت پرواز کند،
اما بهیکباره یادش آمد روزهاست پر و بالش را برای پرواز چیدهاند.
#فرگل_مشتاقی
میخواست کنار پنجره بایستد ،
دست هایش را باز کند و به سمت هر آنچه که دوست داشت پرواز کند،
اما بهیکباره یادش آمد روزهاست پر و بالش را برای پرواز چیدهاند.
#فرگل_مشتاقی
❤16💔8
نه که فکر کنی انقدر خودخواهم؛
که همه ات را برای خودم میخواهم
و همان قدر لجبازم ؛
که هیچ کسی را لایقِ داشتنت جز خودم نمیدانم...
یا که فکر کنی میخواهم تصاحبت کنم ؛
و فاتحِ قلبِ مهربانت ؛
فقط من باشم.
من برایِ خودت میگویم
حیف است حالا که این همه دل باخته ام به تو!
برای من نباشی و سهمِ دیگری شوی.
#فرگل_مشتاقی
که همه ات را برای خودم میخواهم
و همان قدر لجبازم ؛
که هیچ کسی را لایقِ داشتنت جز خودم نمیدانم...
یا که فکر کنی میخواهم تصاحبت کنم ؛
و فاتحِ قلبِ مهربانت ؛
فقط من باشم.
من برایِ خودت میگویم
حیف است حالا که این همه دل باخته ام به تو!
برای من نباشی و سهمِ دیگری شوی.
#فرگل_مشتاقی
🔥13❤6
Forwarded from گُل گُلی (FarGoL MoshtaGhi)
بچهکه بودم وقتی نبود.
کنج خونه ،
توی تاریکی میشستم تا بیاد برق خونه رو روشن کنه.
نایلونای خرید و بذاره کنار پاهاش ،
بلند اسممو صدا کنه.
دوتا پا داشتم،
دوتا بال نیاز داشتم تا طرفش پرواز کنم.
میشست روی زمین ،
دستاشو باز میکرد میگفت:
باز تو تاریکی نشستی؟
گُمشده بودی مگه بابا؟
دستاشو دورم حلقه میکرد میگفت:
هروقت تاریک بود ترسیدی و گُم شدی منو صدا کنی میام همه برقارو روشن میکنم و پیدات میکنم.
وقتی که بود.
میرفتم تو کمد رختخوابا پنهون میشدم.
سرمو میکردم تو انبوه بالشتا.
با صدای بلند گریه میکردم که همه چراغای دنیا وقتی روشنن همونجوری خراب بمونن تا هیچوقت خونهمون تاریک نباشه و بیصداش نمونه.
حالا بزرگ شدم بابا.
یادته وقتی میخوردیم زمین میگفتی بزرگ میشی یادت میره؟
زخمای بچگییادم رفت.
زخمای بزرگسالی ولم نمیکنه.
کل دنیام تاریکه.
تمومِ مسیرا باریک و ترسناکه.
نور و پیدا نمیکنم.
جلوی پاهام پر از سنگ و کلوخه.
هرچقدر دستمو به دیوارای تنگ و کهنه میگیرم راه و پیدا نمیکنم.
میخوام داد بزنم:
بابا من گم شدم،
زانوهام سست شده.
دستام میلرزه.
قلبم نبض نداره.
به هر دیواری تکیه میدم رو سرم میریزه.
تو چطوری انقدر سخت و محکم ادامه میدادی بابا؟
کجا بارتو زمین میذاشتی؟
چطوری زخماتو میبستی که ما نبینیم؟
من از نبودن تو بیشتر از همه تاریکیای دنیا میترسم.
کاش برق تموم کوچه پسکوچههای زندگیمو روشن کنی.
بشینی روی زانوهات ،
دستاتو باز کنی بگی:
من اینجام بابا، نترس من پیشتم.
بچه بشم.
بخزم تو آغوشت یادم بره که بزرگسالی یعنی خسته و درموندهای ولی مجبور و محکومی به ادامه دادن.
سرت سلامت بابا♥️
#فرگل_مشتاقی
کنج خونه ،
توی تاریکی میشستم تا بیاد برق خونه رو روشن کنه.
نایلونای خرید و بذاره کنار پاهاش ،
بلند اسممو صدا کنه.
دوتا پا داشتم،
دوتا بال نیاز داشتم تا طرفش پرواز کنم.
میشست روی زمین ،
دستاشو باز میکرد میگفت:
باز تو تاریکی نشستی؟
گُمشده بودی مگه بابا؟
دستاشو دورم حلقه میکرد میگفت:
هروقت تاریک بود ترسیدی و گُم شدی منو صدا کنی میام همه برقارو روشن میکنم و پیدات میکنم.
وقتی که بود.
میرفتم تو کمد رختخوابا پنهون میشدم.
سرمو میکردم تو انبوه بالشتا.
با صدای بلند گریه میکردم که همه چراغای دنیا وقتی روشنن همونجوری خراب بمونن تا هیچوقت خونهمون تاریک نباشه و بیصداش نمونه.
حالا بزرگ شدم بابا.
یادته وقتی میخوردیم زمین میگفتی بزرگ میشی یادت میره؟
زخمای بچگییادم رفت.
زخمای بزرگسالی ولم نمیکنه.
کل دنیام تاریکه.
تمومِ مسیرا باریک و ترسناکه.
نور و پیدا نمیکنم.
جلوی پاهام پر از سنگ و کلوخه.
هرچقدر دستمو به دیوارای تنگ و کهنه میگیرم راه و پیدا نمیکنم.
میخوام داد بزنم:
بابا من گم شدم،
زانوهام سست شده.
دستام میلرزه.
قلبم نبض نداره.
به هر دیواری تکیه میدم رو سرم میریزه.
تو چطوری انقدر سخت و محکم ادامه میدادی بابا؟
کجا بارتو زمین میذاشتی؟
چطوری زخماتو میبستی که ما نبینیم؟
من از نبودن تو بیشتر از همه تاریکیای دنیا میترسم.
کاش برق تموم کوچه پسکوچههای زندگیمو روشن کنی.
بشینی روی زانوهات ،
دستاتو باز کنی بگی:
من اینجام بابا، نترس من پیشتم.
بچه بشم.
بخزم تو آغوشت یادم بره که بزرگسالی یعنی خسته و درموندهای ولی مجبور و محکومی به ادامه دادن.
سرت سلامت بابا♥️
#فرگل_مشتاقی
❤24💔6
وَ درد به استخوانِمان رسیده اما هنوز خودمان را نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم.
و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم، درد میگیرد.
#فرگل_مشتاقی
و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوشیهایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم، درد میگیرد.
#فرگل_مشتاقی
❤22👍7🥰1
یک روز بالشتَمو برمیدارم،
جایِ خوابمو جمع میکنم ،
میندازم روی کولَم و خودمو میبَرَم یک جای دور؛
و از روزهای سخت و کسِل کنندهای که دمار از حسِ قلب و روحم در آورده بیدار میشم.
#فرگل_مشتاقی
جایِ خوابمو جمع میکنم ،
میندازم روی کولَم و خودمو میبَرَم یک جای دور؛
و از روزهای سخت و کسِل کنندهای که دمار از حسِ قلب و روحم در آورده بیدار میشم.
#فرگل_مشتاقی
😭25❤3
بزرگ شدیم ،
قد کشیدیم،
دوستای جدید پیدا کردیم.
جاهای جدید رفتیم.
کارای جدید یاد گرفتیم.
بلندتر خندیدیم،
یواشکیتر گریه کردیم.
صدها بار شکستیم،
بدون اینکه کسی بفهمه رو زانوهایی که هنوز میلرزیدن بلند شدیم.
خودمونو پنهون کردیم.
بیشتر سکوت کردیم.
کمتر نگاه کردیم.
بله... ما بزرگ شدیم.
رفتیم میون آدم بزرگایی که تموم بچگیامون آرزو داشتیم یه شب وقتی که خوابن کفشاشونو بپوشیم و توی حیاط خونه راه بریم و یک لحظه جاشون زندگی کنیم.
اما یادمون نرفت!
هیچوقت یادمون نرفت که پای این بزرگ شدن آرزو و رویاهایی رو فدا کردیم که یک روز در آغوش بزرگترها به امیدِ فردا سودای داشتنشون رو داشتیم.
#فرگل_مشتاقی
قد کشیدیم،
دوستای جدید پیدا کردیم.
جاهای جدید رفتیم.
کارای جدید یاد گرفتیم.
بلندتر خندیدیم،
یواشکیتر گریه کردیم.
صدها بار شکستیم،
بدون اینکه کسی بفهمه رو زانوهایی که هنوز میلرزیدن بلند شدیم.
خودمونو پنهون کردیم.
بیشتر سکوت کردیم.
کمتر نگاه کردیم.
بله... ما بزرگ شدیم.
رفتیم میون آدم بزرگایی که تموم بچگیامون آرزو داشتیم یه شب وقتی که خوابن کفشاشونو بپوشیم و توی حیاط خونه راه بریم و یک لحظه جاشون زندگی کنیم.
اما یادمون نرفت!
هیچوقت یادمون نرفت که پای این بزرگ شدن آرزو و رویاهایی رو فدا کردیم که یک روز در آغوش بزرگترها به امیدِ فردا سودای داشتنشون رو داشتیم.
#فرگل_مشتاقی
😢12👍8💔6❤3🔥1
Forwarded from گُل گُلی (FarGoL MoshtaGhi)
هرروز صبح که از خواب بیدار میشم.
خودم رو جلوی آینه میبینم که به خودم میگم:
«تحسینت میکنم، اما افتخار نه»
تحسینت میکنم هرروز صبح که از خواب بیدار میشی، کفشای آهنیتو میپوشی،
زمختترین نقاب و روی صورتت میزنی.
هربار میزننت زمین بلند میشی میخندی میگی اصلا هم درد نداشت.
وقتی برمیگردی خونه ،
انگار تو یه خیابونِ طویل و بیانتها بدونِ سَکنهای.
متروک، تاریک، سرد.
نوری نیست که مسیرتو پیدا کنی و باید کورمال کورمال بری تا خودت به خونه برسی.
جلوی آینه بایستی نقاب زمخت و قوی تو در بیاری و حالا با چهره مغموم و رنج کشیده خودت رو به رو بشی.
کسی چه میدونه که تو امروز چندبار فروریختی،
چندبار خودت رو به نفهمیدن زدی،
چندبار مجبور به سکوت و صبر شدی،
چندبار لبخند زدی و رد شدی.
وَ آخرِ هر روز فقط خودتی که میفهمی چقدر ته کشیدی.
برایِ تک تکِ وقتایی که دَووم آوردی تحسینت میکنم، اما افتخار نه.🌱
#فرگل_مشتاقی
خودم رو جلوی آینه میبینم که به خودم میگم:
«تحسینت میکنم، اما افتخار نه»
تحسینت میکنم هرروز صبح که از خواب بیدار میشی، کفشای آهنیتو میپوشی،
زمختترین نقاب و روی صورتت میزنی.
هربار میزننت زمین بلند میشی میخندی میگی اصلا هم درد نداشت.
وقتی برمیگردی خونه ،
انگار تو یه خیابونِ طویل و بیانتها بدونِ سَکنهای.
متروک، تاریک، سرد.
نوری نیست که مسیرتو پیدا کنی و باید کورمال کورمال بری تا خودت به خونه برسی.
جلوی آینه بایستی نقاب زمخت و قوی تو در بیاری و حالا با چهره مغموم و رنج کشیده خودت رو به رو بشی.
کسی چه میدونه که تو امروز چندبار فروریختی،
چندبار خودت رو به نفهمیدن زدی،
چندبار مجبور به سکوت و صبر شدی،
چندبار لبخند زدی و رد شدی.
وَ آخرِ هر روز فقط خودتی که میفهمی چقدر ته کشیدی.
برایِ تک تکِ وقتایی که دَووم آوردی تحسینت میکنم، اما افتخار نه.🌱
#فرگل_مشتاقی
❤15😢3
یه روز توام اون مدال رو گردنت میندازی.
توام روی بالاترین سکوی دنیا قرار میگیری و میگی:
«سخت بود اما من انجامش دادم»
یه روز توام اشکات نه از غم،
بلکه از شادی داخل چشمات میرقصن و رویصورتت سوار میشن.
یه روزی که شاید زیاد دیر نیست تمام وسیلههای رزم و جنگ رو میذاری یه گوشه و یه نفس از ته دل میکشیدی که :
«بلاخره شد».
تموم چیزهایی که با درد از دستشون دادی با شادی و بزم بهترشون رو به دست میاری.
عزیزِ من،
به دست میاری ،
درست همون نقطه که از دست داده بودی.
#فرگل_مشتاقی
توام روی بالاترین سکوی دنیا قرار میگیری و میگی:
«سخت بود اما من انجامش دادم»
یه روز توام اشکات نه از غم،
بلکه از شادی داخل چشمات میرقصن و رویصورتت سوار میشن.
یه روزی که شاید زیاد دیر نیست تمام وسیلههای رزم و جنگ رو میذاری یه گوشه و یه نفس از ته دل میکشیدی که :
«بلاخره شد».
تموم چیزهایی که با درد از دستشون دادی با شادی و بزم بهترشون رو به دست میاری.
عزیزِ من،
به دست میاری ،
درست همون نقطه که از دست داده بودی.
#فرگل_مشتاقی
❤13👍4😢2