⊰ اسطوره ⊱
6.44K subscribers
55 photos
7 videos
14 files
232 links
“𝘋𝘳𝘦𝘢𝘮 𝘖𝘳 𝘙𝘦𝘢𝘭𝘪𝘵𝘺...?
Download Telegram
مناظره فرهاد با خسرو رو بذارم؟
Anonymous Poll
70%
آره
30%
نه
✽ مناظره خسرو با فرهاد :

نخستین بار گفتش کز کجائی
بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست
بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود
بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست
بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوش تر چکار است

-| #شعر🌻
❥• T.me/MythTweet
⊰ اسطوره ⊱
✽ مناظره خسرو با فرهاد : نخستین بار گفتش کز کجائی بگفت از دار ملک آشنائی بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان…
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس
بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش
بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی

به زر دیدم که با او بر نیایم
چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد
فکند الماس را بر سنگ بنیاد

که ما را هست کوهی بر گذرگاه
که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید
چنانک آمد شد ما را بشاید

بدین تدبیر کس را دسترس نیست
که کار تست و کار هیچ کس نیست

به حق حرمت شیرین دلبند
کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت در آری
چو حاجت مندم این حاجت برآری

جوابش داد مرد آهنین چنگ
که بردارم ز راه خسرو این سنگ

به شرط آنکه خدمت کرده باشم
چنین شرطی به جای آورده باشم

دل خسرو رضای من بجوید
به ترک شکر شیرین بگوید

-| #شعر🌻
❥• T.me/MythTweet
⊰ اسطوره ⊱
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست بگفتا در غمش می‌ترسی از کس بگفت از محنت هجران او بس بگفتا هیچ هم خوابیت باید بگفت ار من نباشم نیز شاید بگفتا چونی از عشق جمالش بگفت آن کس نداند جز خیالش بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون…
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد
که حلقش خواست آزردن به پولاد

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست
که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

اگر خاکست چون شاید بریدن
و گر برد کجا شاید کشیدن

به گرمی گفت کاری شرط کردم
و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان دربند و زور دست بگشای
برون شو دست برد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل
نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش
که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا
به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش
روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد
کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت
بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ
چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

پس آنگه از سنان تیشه تیز
گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

بر آن صورت شنیدی کز جوانی
جوانمردی چه کرد از مهربانی

وزان دنبه که آمد پیه پرورد
چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست
به دنیه شیر مردی زان تله رست

چو پیه از دنیه زان سان دید بازی
تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی

مکن کین میش دندان پیر دارد
به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد

چو برنج طالعت نمد ذنب دار
ز پس رفتن چرا باید ذنب دار

-| #شعر🌻
❥• T.me/MythTweet
⚘ تابلوی سقوط ایکاروس [Icarus Falls]
اثر "پابلو پیکاسو"
❥• T.me/MythTweet
⊰ اسطوره ⊱
⚘ تابلوی سقوط ایکاروس [Icarus Falls] اثر "پابلو پیکاسو" ❥• T.me/MythTweet
- ایکاروس [Icarus] :
در اساطیر یونانی پسر دایدالوس. او با بالهای مومی که پدرش ساخته بود از چنگ مینوتور گریخت تا نزدیکی خورشید پرواز کرد و به سبب ذوب شدن موم به دریای اژه فرو افتاد. در اين فرهنگ غربی ایکاروس مظهر خودخواهی شناخته شده و سقوط او موضوع کار بسیاری از هنرمندان بوده از جمله : بروگل, کانوا و پیکاسو.

-| #هنر_و_اسطوره🌹
❥• T.me/MythTweet
Forwarded from ⊰ اسطوره ⊱
←تست آرکتایپ (کهن شناسی) :

با انجام تست زیر آرکتایپ خود را بشناسید :

http://www.khodshenas.ir/ArcheTypes/TestResult

-| #تست_آرکتایپ
❥• T.me/MythTweet
- سیاوش :
پسر کیکاووس از مادری تورانی. به سرپرستی رستم پرورش یافت.در جوانی نامادری اش سودابه به او دل بست ولی سیاوش عشق وی را نپذیرفت. سودابه از سر کینه اتهام خیانت به او زد. سیاوش برای اثبات بی گناهی خویش با اسب سیاه از میان آتش گذشت. سپس کیکاوس او را به نبرد با افراسیاب فرستاد. او که جوانی صلح طلب بود پیشنهاد آشتی افراسیاب را پذیرفت و در توران ماند، با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد و حاصل این ازدواج کیخسرو بود. گرسیوز برادر افراسیاب وی را به جنگ با سیاوش تحریک کرد سرانجام سیاوش را اسیر کردند و گردن زدند بعد ها کیخسرو انتقام خون پدرش را گرفت.

-| #شاهنامه🌸
❥• T.me/MythTweet
- اکوان دیو :
به روایت شاهنامه فردوسی موجودی با جثه عظیم به رنگ زرد و با خطی سیاه از یال تا دم.
رستم مامور نابودی او شد ولی هرچه گشت دیو را نیافت. خسته در کنار چشمه ای به خواب رفت. اکوان به بالین رستم آمد او را بر دست گرفت و پرسید: تو را بر کوه بیفکنم یا بر دریا؟
رستم میدانست هرچه گوید دیو خلاف آن عمل میکند پس پاسخ داد بر کوه. اکوان او را به دریا افکند رستم خود را نجات داد به مرغزار شتافت و اکوان دیو را با کمند گرفتار و با گرز نابود کرد.

-| #شاهنامه💫
❥• T.me/MythTweet
♡. لیلی و مجنون:

یکی از مثنوی ها خمسه نظامی بر اساس یک داستان عاشقانه عربی.
بنابراین داستان لیلی دختر مهدی بن سعد و قیس بن مُلَوَح (مجنون) که هر دو از قبیله بنی عامر بودند در یک مکتبخانه درس میخواندند.
از اوایل نوجوانی عشقی سوزان در دل آن ها جای گرفت. پدر لیلی به وصلت این دو رضایت نداد و مجنون سر به بیابان گذاشت.
شخصی به نام نوفل از قبیله دیگر به یاری مجنون برخاست و به قبیله لیلی حمله بر تا او را بستاند. اما در حالی که غالب آمده بود تحت تاثیر سخنان پدر لیلی از اقدام خود عدول کرد.
لیلی پس از ازدواجی اجباری در فراق مجنون جان باخت. چون خبر مرگ لیلی به مجنون رسید بر سر مزار معشوقه رفت و همان او نیز زندگی را وداع گفت.

-| #قصه_های_عشق
❥• T.me/MythTweet
⇜تم از آپولو [Apollo]
❥• T.me/MythTweet
-سه گانه آتش دزد[Fire Thief]:
پرومتئوس یک ایزد یونانی است که جرمی مرتکب شده؛ او از زئوس آتش را دزدیده و به انسان ها بخشیده است. زئوس مجازات سختی برایش درنظر می گیرد؛ هر روز صبح پرنده ای (عقاب) غول آسا مامور می شود که او را بکشد و جگرش را بیرون بکشد و چون پرومته نامیراست دوباره زنده میشود...

-| #کتاب📚
❥• T.me/MythTweet
-پرسی جکسون[Percy Jackson]:
پرسی جکسون پسری ۱۲ ساله و اهل نیویورک است که مبتلا به بیماری خوانش پریشی و بیش فعالیست و از تمام مدارسی که در آن تحصیل می کند اخراج شده است. یک روز به هنگامی که از طرف مدرسه پرسی(یانسی) به اردو و به موزه متروپولیتن آمریکا می روند معلم جبر او خانم دادز تبدیل به یک فیوری می‌شود معلم لاتین او آقای برونر یک شمیر جادویی به نام آب خروشان( ریپتاید) به طرف پرسی پرتاب می کند و پرسی با استفاده از شمشیر خانم دادز را به تارتاروس می فرستد…

-| #کتاب📖
❥• T.me/MythTweet
-قهرمانان المپ[The Heroes of Olympu]:
داستان این سری در ادامه مجموعه قبل یعنی پرسی جکسون و خدایان یونان و در مورد پیشگویی بزرگی که ریچل در آخر جلد پرسی جکسون: آخرین المپی انجام می‌دهد است.

-|#کتاب🖇
❥• T.me/MythTweet
-همای و همایون:

شخصیت های یک مثنوی عاشقانه سروده خواجوی کرمانی.
بنابر داستان، روزی همای، شاهزاده شام در پی شکار به مرغزاری رسید. با راهنمایی یک پریزاد وارد قصری شد و تصویر همایون، دختر فغفور چین، را بر دیوار دید.
بر این نقش دل باخت اما ناگهان خود را در همان مرغزار بازیافت.
همای چنان از عشق همایون بی تاب شده بود که با بهزاد، دوست همزادش سوی چین رفت. پس از ماجراهای بسیار به چین رسید.
همایون را ربود و به خاور برد. اما فغفور چین به حیله آنها را بازگردانید، همایون را به چاهی افکند و شایع کرد که او مرده است. همای آشفته و پریشان سر به بیابان نهاد. بهزاد که از زنده بودن همایون آگاه شده بود همای را یافت و این خبر را به او داد. آنگاه همای با کشتن فغفور همایون را رهانید، سرانجام عاشق و معشوق به وصال هم رسیدند.

-| #قصه_های_عشق❤️
❥• T.me/MythTweet
🍉افسانه شب یلدا
در روزگاران قدیم در یکی از شهرهای ایران پادشاهی به همراه همسر و تنها دخترش زندگی میکرد. پادشاه و همسرش از مال دنیا هیچ چیز کم نداشتند اما غمی بزرگ بر زندگی آنها سایه انداخته بود زیرا دختر آنها که یلدا نام داشت از بیماری مرموزی رنج میبرد. یلدا روز به روز ضعیف تر و حالش بدتر می شد.
تمام پزشکان از معالجه او عاجز بودند و ماهرترین طبیب شهر گفته بود که دختر پادشاه در بلندترین شب سال جان خواهد سپرد. یکی از روزها نگهبانان با عجله به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پیرمردی به مقابل قصر آمده و ادعا میکند که راه معالجه دختر شما را میداند.
پادشاه پیرمرد را به حضور پذیرفت. پیرمرد گفت:
من راه معالجه دختر شما را میدانم، اما شرطی دارم و آن این است که اگر دخترتان بهبود یافت تمام ثروت خود را بین فقیران تقسیم کنید.
پادشاه قبول کرد و جادو گفت تنها را معالجه دختر شما هندوانه است.
پادشاه دستور داد که همه جا را به دنبال هندوانه بگردند اما در فصل پاییز و در هوای سرد و یخبندان هندوانه پیدا نمیشد. آخرین روز پاییز نیز فرا رسید، آن شب دختر پادشاه جان میسپرد. پادشاه به شخصه از قصر خارج شد و به دنبال هندوانه رفت. پس از مدتی وی با ناامیدی از اسب پیاده شد و در حالی که سرش را روی زمین گذاشته بود گریست. اشک های او موجب شد که مقداری از برف ها آب شود و جسم سبز رنگی پدیدار شد. پادشاه با خوشحالی چند هندوانه با خود به قصر برد و دختر پادشاه خوردن هندوانه بهبود یافت.
پادشاه به قول خود عمل کرد و نمام ثروتش را به نیازمندان بخشید. از آن زمان رسم بر این شد که مردم در شب یلدا هندوانه و تخمه و آجیل بخورند و به جشن و سرور بپردازند.

❥• T.me/MythTweet
یلداتون مبارک🥳🍉
❥• T.me/MythTweet
ترول [Troll]:
در فرهنگ عامه اسکاندیناویی ها، هیولای غول پیکری که گاه دارای قدرت های جادوییست. ترول ها که با انسان ها دشمنی می ورزند در قصرهایشان زندگی میکنند و با تاریکی هوا نواحی اطراف را تحت سیطره خود در می آورند. اگر در معرض آفتاب قرار بگیرند می ترکند یا سنگ میشوند.
در داستان های جدید ترول ها معمولا به اندازه انسان یا موجودات کوچکتری مثل دورف ها و اِلف هایند. آنان در کوهستان زندگی میکنند, گاه دوشیزگان را می ربایند و می تواند تغییر شکل دهند و آینده را ببینند.

-| #شیاطین🥀
❥• T.me/MythTweet