فازِ سوّم
78 subscribers
216 photos
3 videos
1 file
26 links
~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Download Telegram
اتفاق غمگین امروز، دیدن نارو زدن یاران، جون دادن و بریدن سر مختار کلۀ صبح بود.
هیئت محبین الجواد(ع)
کربلایی حمیدرضا رجب زاده – از غصه آب شدم
نه. هرطور حساب می‌کنم، جور در نمی‌آید. کشتن و کشته شدن مربوط به یک داستان دیگر است، قاتل و مقتول هم بازیگر قصه‌ای متفاوتند. سرگذشت جان دادن او فرق می‌کند، یک تراژدی تمام و کمال است، سوگ دارد، عزا دارد، ترس و دلهره داد، حتی تعجب هم دارد!
ذهنم را هرچقدر بازتر می‌کنم، باز هم نمی‌فهمم. مگر می‌شود؟ مگر چقدر می‌شود از انسانیت و دل‌رحمی دور شد؟
آنچه بیشتر از خودِ جنایت آزارم می‌دهد، فقط دست‌هایی نیست که جان او را گرفتند و سینه‌اش را شکافتند؛ فکری است که می‌تواند پشت آن دست‌ها جولان دهد و بتازاند. فکری که برای آدم‌ها دسته‌بندی درست می‌کند؛ خودی و غیرخودی، سزاوار زندگی و سزاوار مرگ. فکری که اگر قربانی را از گروهی بداند که دوستش ندارد، ناگهان مرگ او را قابل‌تحمل، حتی شیرین و شایسته جشن گرفتن می‌کند؛ به شرارت خود افتخار می‌کند و دستاوردش را به رخِ عزیزانِ مقتولِ خود می‌کشد.
انگار به مرگ یک انسان نه به‌عنوان یک فاجعه، که به چشم «پیروزی» نگاه می‌کنند.
نه. نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم. چطور می‌شود انقدر از انسانیت دور شد؟
برای او رسیدن به آرزو بود، برای خانواده‌اش شروع فراق و برای ما حیرت دوباره.
ندای آزادی و ادعای عدالت، به دهان کسی جز علی؏ و فرزندان علی نمی‌نشیند. به «لا یوم کیومک» و «ما رأیت» قسم که این خشم جز با پرچم انتقام و ظهور خاموش نمی‌شود.

پ.ن.: خدا به او رحمت، به دل خانواده‌اش صبر، به ما توان و به قاتلانش خفت و عذاب دنیا و آخرت دهد.
#شهید_حمیدرضا_رجب‌زاده
رحمت الله به عشّاق اباعبدالله.
Mahtab (Tasnif)
Homayoun Shajarian Sohrab Pournazeri
/تا سبزۀ خاکِ ما، تماشاگهِ کیست
کمی خودمانی‌تر/
این‌جا
یادم باشد به او بگویم: توی دنیا، هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هر جا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می‌ترسد. هرجا کینه‌ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می‌شود. تو هم در عوضِ کابوس توی دنیا هستی. وقتی به طرفم می‌آیی، وقتی خش‌خش دامنت را که گل‌های آفتابگردان دارد می‌شنوم، همه‌چیز پشت سرت محو می‌شود به چشم‌هایم، فقط تو را می‌بینم.

• شرق بنفشه (شهریار مدنی‌پور)
فازِ سوّم
گفتی سه‌جاست وعدۀ ما، من که تا کنون صد جا شمرده‌ام که به دادم رسیده‌ای
إذا نَزَلَت بِکم شِدَّةٌ فاستَعینوا بِنا عَلَی اللّهِ.
هر گاه سختی‌ای به شما رسید، به واسطۀ ما از خدا کمک بجویید.
میون دعاهاتون، کنکوری‌ها رو هم دعا کنید.❤️
Gheseh Gol va Tagarg
Siavash Ghomayshi
باید از «بودن» برای با تو بودن گذشت؟/
روزهای ما قبلِ دلتنگی، دلهره، ذوق، بدو بدو، اضطراب، آرامش، دلتنگی دوباره و درهم‌آمیختن گذشته و آینده و خاطره.
دهه اول شهریور ۱۴۰۵
Negah Kon
Bleumea
/ خیلی دور،
از سرزمین عطرها و نورها
به شهر شعرها و شورها
@My3rdphase
اصل ماجرای پویش جانفدا، امر بسیار مطلوب و قابل دفاعی است که حتی تمجید رهبر انقلاب را نیز به دنبال داشته. باید دست طراح و عوامل این پویش را به گرمی فشرد. اما این شمایل از برگزاری آن، اصل پویش و حتی رویکرد کل نظام را مورد نقد و تمسخر قرار می‌دهد. نمی‌شود که شما با دیدن دختران موتورسوار در شهر، چهره در هم بکشید، به چشم زنان بدکار به آنان نگاه کنید و زیر لب غرولند کنید ولی دختران جانفدا را سوار موتور‌های تریل توی خیابان بفرستید و برایشان ذوق کنید. نمی‌شود که عمری زنان مکشفه و بی‌حجاب را تقبیح کنید و آنان را از دایره شهروندان اصیل جامعه طرد کنید، ولی در رزمایش خیابانی آن‌ها را بزک‌کرده مقابل دوربین بگذارید و گردانی از زنان سلاح‌به‌دست محجبه را پشت‌سر زنان سرلخت و تزریقی که پرچمداری میکنند به خیابان ببرید. نمی‌شود که هم شهید خامنه‌ای را به عنوان طراح و احیاگر الگوی زن مسلمان با معیارها و ارزش‌های والای انسانی معرفی کنید که زن را از جایگاه نازل و غربی آن به جایگاهی رفیع و محترم برد و همزمان قمه‌های اوباش و شمشیرهای آخته به دست زنان بدهید و گروهان زنان پوتین پوشیده قمه‌کش را به‌خط کنید و چلیک‌چلیک با ذوق و شوق عکسشان را بردارید. دفعه قبل هم که رزمایش دختران جانفدا را با آن کلاشینکف‌های صورتی و جیپ‌های دخترانه برگزار کردید، نقد دلسوزان را به همراه داشت و گوش نکردید. ما به تماشاییم که با چندمین گزیدگی از یک سوراخ، بالاخره نقدها را خواهید شنید ان شالله.

«مهدی مولایی»
فازِ سوّم
Photo
کلاس با نیم ساعت تأخیر برگزار می‌شه. روزهاست دارم به نوشتن تو این اتاقکِ عنکبوت‌بستۀ خموش فکر می‌کنم ولی وقتی پیدا نمی‌شه.
پس بی‌مقدمه می‌نویسم،
از روزهایی که صبح رو دوان‌دوان شب می‌کنم و شب‌ رو خواب‌ِ برنامه‌های روز گذشته و آینده رو می‌بینم؛
از روزهایی که چشمام رو باز می‌کنم تا ببینم روزگار چی می‌چینه برام و تا به کجا دووم میارم؛
از روزهایی که باید تمام سال‌های دانشجویی رو بیارم رو یه کاغذ و کل زندگی بیست‌واندی‌ساله رو جمع کنم تو یه چمدون؛
از روزهایی که تماس‌ها و دیدارهای غیرمنتظره داره؛
از روزهایی که لبالب از خنده‌های از ته دل و گریه‌های عمیق پر شده؛
از روزهایی که بدون لبخند و اشک دیدارها تمام نمی‌شن؛
از روزهای «دیدی چه زود گذشت؟»؛
از روزهای «تماس گرفتی؟»، «هماهنگ کردی؟»، «اکی شد؟»، «می‌شه زحمتشو تو بکشی؟»، «میای کمک؟»، «چی شد آخر؟» و «وقت نداریما، بدو» ها؛
از روزهای «دلم برات تنگ می‌شه» و «مرا به خاطرت نگه‌دار»ها.
#از_به

زمان‌هایی پیش می‌آید عزیزدلم که متقاعد می‌شوم برای هیچ‌گونه ارتباط انسانی مناسب نیستم.

#فرانتس_کافکا
📬 نامه به فلیسه
@chaame ⛵️