فازِ سوّم
78 subscribers
216 photos
3 videos
1 file
26 links
~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Download Telegram
چندین هفته‌ست تو "این هفته تمام شه، از هفتهٔ بعد یه نفس می‌کشم و درست برنامه‌ریزی می‌کنم" گیر کردم. امیدوارم هفتهٔ بعد، واقعا هفتهٔ اصلی شروع باشه‌.
Forwarded from یادداشت (Alireza)
جنوب؟ میناب جنوب نبود؟ آن روزی که می‌زدید و می‌رقصیدید و هلهله می‌کشیدید جنوب کشور زیر ضرب نبود؟ حالا یادتان افتاده که جنگ مخاطرات دارد و قرار نیست عموهایتان شما را نجات دهند؟

آن روزی که برای لیندسی گراهام و سربازان آمریکایی شمع روشن کردید سیریک و چابهار را نمی‌زدند؟ آهان آن روز برای دکل سیریک جوک می‌ساختید.

قطعا روسیاهان تاریخ شمایید.
- 120 bpm
- Last days, last courses, last grades, and maybe last breathes.

05.04.28
فازِ سوّم
امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود. یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاس‌های عملی مونده و پروژه‌های بی‌نهایت و کارآموزی، غول‌های همیشگی. می‌خوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمره‌های بی‌اهمیت، خستگی و استرس…
یک.
«گاهی شاد، گاهی غمگین»
این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل می‌شه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست.
اما گاهی قلبت در یک نقطه می‌ایسته! می‌خوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم می‌گذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس می‌کنی. روزها و ماه‌ها و سال‌ها می‌تونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان می‌گذره، حس‌ها کمرنگ میشن، اما خاطره‌ها می‌مونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن.
می‌گذره، ولی حرف‌هایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک می‌کنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز می‌کنی.
چشمم آب نمی‌خوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر"‌.
فازِ سوّم
یک. «گاهی شاد، گاهی غمگین» این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل می‌شه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست. اما گاهی قلبت در یک نقطه می‌ایسته! می‌خوای باور کنی مثل…
دو.
منطقی‌ترین، به‌جاترین و ظالمانه‌ترین نقدها، همیشه از سمت خود فرد صورت می‌گیره. فکر به کاش‌ها و اگرها، بایدها و نبایدها، فرصت‌ها و مسئولیت‌ها، مشکلات و راه‌حل‌های درست و غلط و... این‌هاست که تا عمق استخوان رو می‌سوزونه و نه چاره‌ای براش موجوده، نه جلوش رو می‌شه گرفت و نه حتی فرار امکان‌پذیره.
زمان رفته، تمام شده و تو دیر رسیدی، عمد یا غیر عمد، خواسته یا ناخواسته.

#اندر_احوالات_سریالی
۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، روزهای پربرنامه و حرف‌های سنگین
دانشجوی این رشته در این دانشگاه بودن، منو با تمام چیزهایی روبه‌رو کرد که همیشه ازش می‌ترسیدم‌. انقدر که درس عبرت داشت، به علم و دانشم چیزی اضاف نکرد‌‌.
و جهان داغ تو را تازه نگه داشته است
نه! داغِ تو نگه داشته جهان را تازه
مادرم بعد خدا، نام تو را یادم داد/
دایی به دکتر گفت: این بچه‌ها از وقتی چشم باز کردن، تو این مجالس بودن و نمی‌تونن باور کنن روزی بر پا نبوده یا نباشه.
دایی راست گفت‌. من بزرگ‌شدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخ‌های خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همه‌جا بروم...» عادت کردم. به سینی‌های استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم‌. به بشقاب‌های استیل و سفره‌های رنگی عادت کردم. به صحبت‌ها و خنده‌های بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن‌ شایعات و حاشیه‌ها، خاطرات به دیوار زده، فرش‌های قرمز و صندلی‌های رنگینش عادت کردم. من به همه‌چیز عادت کردم، انقدر که همه‌چیز رو می‌بینم و می‌شنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمی‌خوره‌.
در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
در روز ۵/۵/۵،
ساعت ۰۵:۰۵ از خواب پریدم و نماز صبح رو خوندم،
در محل کار حاضر شدم و پروژه رو تعریف کردیم،
کتابی که مدت‌ها دستم بود رو ادامه دادم،
اجاق گاز رو خراب کردم،
و در آخر، به ۱۰۰ رسیدیم.
خواب دیدم دوباره بچه شدیم، برگشتیم به ۲۰ سال قبل، وقتی نه غریبه‌ای بود و نه دلخوری و نه فاصله‌ای. ما بودیم و ما، خودمون و خودمون. به هم نزدیک بودیم، می‌خندیدیم و به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کردیم.
کم‌کم داره فراموشم می‌شه جزئیات روزهای قدیمی، مگر به خواب متوسل شم.

۹ مرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
برق رفته و منتظرم که برگرده، شاید زودتر از پنجره شکارش کردم. قطعی اینترنت و کمبود شارژ بهانهٔ خوبی بود که امروز رو هم بی‌خیال پروژه و گزارشکار بشم. نشستم کنار دم بالکن، کتاب‌هایی که ماه‌هاست سهمشون از من، فوتی برای برداشتن خاک از جلشون شده رو باز می‌کنم:
سایۀ برگم که چون ز جا کندم باد
در پی بازآمدن به جای نخستم!

به برگ‌های درخت کنارم و تصویر ابرها روی شیشه نگاه می‌کنم، به صدای پرنده‌‌های حیاط گوش میدم و از خنکی عصر لذت می‌برم. نادرپور راست میگه، در پی بازآمدن به جای نخستم.
چشمام رو که می‌بندم، روزها و ماه‌های اخیر به یادم میان، و بازشون که می‌کنم، به فکر برنامهٔ روزهای آتی می‌افتم.
قلبم کمی شیطنت می‌کنه و تند تند می‌تپه، قطعا از اثرات قهوۀ عصره وگرنه من کجا و استرس و تنگیِ دل کجا؟
باز چشمام رو می‌بندم و دوباره بازشون می‌کنم. این روزها قراره مثل تمام روزهای گذشته (هشت هزار و اندی!) خاطره شن، خاطرات جوانی.

۱۴ مرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
بابا ۶۵ درصد نصیحت‌هاشو با یه جمله تمام می‌کنه: ظلم نکنید‌. گاهی هم میگه که اگر خواستید گناه کنید، گناهی کنید که هم حق گفتن «خدایا غلط کردم» داشته باشید بخاطرش و هم آسیبش فقط به خودتون برسه.
بابا راست می‌گه. کی می‌دونه که ۷۰ سال بعد چه اتفاقی می‌افته؟ پشت سرمون «خدا بیامرزدش و روحش شاد» می‌مونه یا «به خاطر همین کاراش بود که خیر ندید».
داستان‌هایی شنیدم که شخصیت‌های اصلیش، سال‌هاست تسلیم فرشتۀ مرگ شدن؛ اما دردی که برخی‌شون چشیدن، انگار در رگ‌های من دویده.
گویی سکوتِ قرن‌ها بود
در دخمه‌های تیره‌اش، در آسمانش
در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش
در بادهایش، در فضای بیکرانش

چون نعره برمی‌داشت بادِ سردِ مغرب
گویی که برمی‌خاست بانگِ ارغنون‌ها
آنجا که می‌افتاد روزی قهرمانی
امروز، می‌افتد به خاموشی ستون‌ها

آنجا که روزی بال و پر می‌زد عقابی
امروز، شبکوری‌ست جنبان در سکوتش
آنجا که زلفِ دختران در پیچ‌وخم بود
امروز، لرزد تار و پودِ عنکبوتش

آن دخمه‌ها، آن سایه‌ها، آن آسمان‌ها
وان رازدارانِ شگرفِ خلوتِ او
آن خنده‌های باد در بیغولهٔ شب
وان غول‌ها در تیرگی هم‌صحبتِ او!

آن سقف‌ها، آن پیشخوان‌ها، آن ستون‌ها
آن طاق‌های ریخته در ظلمتِ شام
آن برقِ چشمِ گربه‌های سهمگین‌روی
وان نورِ اخترها در آفاقِ شبه‌فام

آن کوره‌راهِ بی‌کرانه
راهی که می‌لغزد به جنگل‌های خاموش
راهی که می‌پیچد چو ماری بر تنِ شب
راهی که می‌گیرد افق‌ها را در آغوش

آن شعله‌های آتشِ دزدانِ دریا
بر ریگ‌ها، بر ریگ‌های خشکِ ساحل
در لابه‌لای تک‌درختانِ زمین‌گیر
در سایه‌های قلعه‌های تیره‌گون‌دل

این‌ها همه، می‌خواندم چون قاصدِ مرگ
بارِ دگر با خندهٔ پرمایهٔ خویش
من کیستم؟
- بیگانه‌ای گم‌کرده‌مقصود
یا رهروی ناآشنا با سایهٔ خویش
!

• نادر نادرپور
فازِ سوّم
Photo
- قهرمان کسی است که پیوسته انسان باشد. گاهی ضمن نبرد با دیگران و گاهی در جنگ با خود.

این مدت چشمم یا روی مانیتور لپ‌تاپ بود یا روی صفحهٔ گوشی. از دیواره‌های پشتی مغزم کسی مدام فریادِ عطشِ خوندن سر می‌داد و من نمی‌فهمیدم؛ تا هفتهٔ پیش که بالاخره این ندا رو لبیک گفتم.
ظهر، خشکی چشم‌ها خستگیِ کاذبیو به جونم انداخته بود؛ با این حال تصمیم گرفتم قبل از خواب پنج صفحه از یک کتاب کم‌حجمو بخونم که این سلسله قطع نشه.
انتخابم «سگ» از اریک امانوئل اشمیت بود؛ نویسنده‌ای که هر بار از بازیِ احساسی‌ای که راه می‌اندازد متعجبم می‌کند و این بار هم کاری کرد که تا صفحهٔ آخر، داستان را دنبال کنم و کتاب را زمین نگذارم.
بعد از تمام شدن کتاب، نقدهای مثبت و منفی‌ای که درباره‌اش نوشته بودن رو خواندم و تصمیم گرفتم نظر خودم رو هم به این لیست اضافه کنم.
اشمیت در این اثر هم بیش از حد به احساسات خواننده بها می‌ده و اونو برمی‌انگیزه؛ اون‌قدر که در ابتدا از تأمل دربارهٔ سؤال اصلی داستان دورت می‌کنه: با تمام ادعاهای عقلی و علمی، آیا هنوز هم انسان از حیوان برتره؟
نویسنده هرچقدر سگ رو نماد وفاداریِ بی‌قیدوشرط قرار می‌ده، از ناامیدی دوباره و چندباره‌اش از انسان و شکستش در آزمون انسانیت هم می‌گه.
«سگ» را برای گذروندن یک ساعت و نیم از یک بعدازظهر پیشنهاد می‌کنم؛ کتابی که شاید مثل من، آخرش انگشت‌به‌دهان بمونید از انسانی که، حتی اگر وفادار نباشد، قصه‌گویی رو خوب بلده.

پ‌.ن.: تصویرِ ثبت‌شده در روز خرید کتاب
اتفاق غمگین امروز، دیدن نارو زدن یاران، جون دادن و بریدن سر مختار کلۀ صبح بود.