امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود.
یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاسهای عملی مونده و پروژههای بینهایت و کارآموزی، غولهای همیشگی.
میخوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمرههای بیاهمیت، خستگی و استرس چیزی روی زبونم نمیاد.
عمیقاً منتظر روزیام که به همه یه پیام مشترک بدم، بگم تمام شد و من دووم آوردم؛ و بیشتر از اون، منتظر روزیام که به عقب نگاه کنم و بگم راضیام و ارزششو داشت. میرسه اون روز؟
۸ تیرماه ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاسهای عملی مونده و پروژههای بینهایت و کارآموزی، غولهای همیشگی.
میخوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمرههای بیاهمیت، خستگی و استرس چیزی روی زبونم نمیاد.
عمیقاً منتظر روزیام که به همه یه پیام مشترک بدم، بگم تمام شد و من دووم آوردم؛ و بیشتر از اون، منتظر روزیام که به عقب نگاه کنم و بگم راضیام و ارزششو داشت. میرسه اون روز؟
۸ تیرماه ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
فازِ سوّم
Video
ما اصلا غم فراق را چه میدانستیم؟ حتی خبر از عادتهای همیشگی خودمان هم نداشتیم. شما همیشه بودید و ما نمیدانستیم. نمیدانستیم که انتظار برای امر به راهپیمایی روز قدس چیست، که سفرههای افطار همیشه پهن نیست، که شوق رؤیت هلال ماه قبل از نماز عید فطر دائمی نیست، که میشود سال نو را بدون پیام شما تحویل گرفت، که صندلی چوبی میشود در مراسمهای دهه محرم خالی بماند، که...
ما نمیدانستیم به غم میشود عادت کرد. نمیدانستیم به نبودن و ندیدن و نشنیدن میشود خو گرفت. نمیدانستیم میشود بغض را با شعار فریاد زد. نمیدانستیم غم فقدان یار نادیده چیست. نمیدانستیم. ما خیلی چیزها را نمیدانستیم.
ما نمیدانستیم غم شما سنگین است. برای فرداهای بدون شما، «خدا نیاورد آن روز را» و «کاش نباشم و نبینم» میگفتیم. ما عادت کرده بودیم برای سلامتیتان در نماز و بعد از روضه دعا کنیم، شما را بسپاریم به ابالفضل علمدار و شعار برای تنها نگذاشتن و کوفی نبودن سر بدهیم.
آقای شهید،
شما رفتید و ما ماندیم؛ شکستهتر و مغمومتر از قبل، با بغضی که از گلو بیرون نمیآید و فریادی که خاموش نمیشود. غم شما برای شانههای ما، خیلی سنگین است و پیراهن عزای شما، به تن ما نمینشیند. با کمری خم شده، آیا میتوان پیکر به دوش گرفت و تشییع کرد؟ مگر خدا بر دلهایمان دعا کند.
شما رفتید و ما ماندیم، با شعاری که هوشیارمان کند و به یاد بیاورد آرمانهایمان را، غم شیعه و استقامت تاریخیاش را. در آخرین روزهای حضورتان در پایتخت، با دلی گریان و چشمانی خونین و مشتی گرهکرده، به آخرین امرتان دست بر زانو میگیریم و برمیخیزیم:
باید برخاست.
ما نمیدانستیم به غم میشود عادت کرد. نمیدانستیم به نبودن و ندیدن و نشنیدن میشود خو گرفت. نمیدانستیم میشود بغض را با شعار فریاد زد. نمیدانستیم غم فقدان یار نادیده چیست. نمیدانستیم. ما خیلی چیزها را نمیدانستیم.
ما نمیدانستیم غم شما سنگین است. برای فرداهای بدون شما، «خدا نیاورد آن روز را» و «کاش نباشم و نبینم» میگفتیم. ما عادت کرده بودیم برای سلامتیتان در نماز و بعد از روضه دعا کنیم، شما را بسپاریم به ابالفضل علمدار و شعار برای تنها نگذاشتن و کوفی نبودن سر بدهیم.
آقای شهید،
شما رفتید و ما ماندیم؛ شکستهتر و مغمومتر از قبل، با بغضی که از گلو بیرون نمیآید و فریادی که خاموش نمیشود. غم شما برای شانههای ما، خیلی سنگین است و پیراهن عزای شما، به تن ما نمینشیند. با کمری خم شده، آیا میتوان پیکر به دوش گرفت و تشییع کرد؟ مگر خدا بر دلهایمان دعا کند.
شما رفتید و ما ماندیم، با شعاری که هوشیارمان کند و به یاد بیاورد آرمانهایمان را، غم شیعه و استقامت تاریخیاش را. در آخرین روزهای حضورتان در پایتخت، با دلی گریان و چشمانی خونین و مشتی گرهکرده، به آخرین امرتان دست بر زانو میگیریم و برمیخیزیم:
باید برخاست.
من ترسیدنو به قدر کافی بلد نیستم؛ حداقل در تصوراتم امیدمو که به خدا ببندم، کارم برای پیش رفتن راحته ولی در غصه خوردن، ادعایی دارم.
من از فرداهای بدون سید علی نمیترسم. باور دارم خدای خامنهای، خدایی که استاد داستانهای خوب و بد، آسون و سخته، زندهست و مثل همیشه، برای ما فرجام نیک رقم میزنه. نبودش منو از آینده هم نمیترسونه، که تاریخ شیعه پر از فراقه.
اما غصه اجازهٔ فرو خوردن بغض رو بهم نمیده. غصۀ صندلی خالی، غصۀ خندهای که نیست، غصۀ مُهر و سجادهای که سوخته، غصۀ پشتی که خالی شده، غصۀ صدایی که دیگه شنیده نمیشه، غصۀ اعیاد نوروز و فطر و بعثت، غصۀ مجالس محرم و فاطمیه، غصۀ افطاریهایی که قسمت نشد، غصۀ اتمام امید به دیدار، غصۀ بیجواب موندن تمسخرها، غصۀ سکوت و صبرهای ممتد، غصۀ ...
داغ برای چشیدن و غصه برای خوردن زیاده، انقدر که هر دلی رو میسوزونه و کاش سوزش بعدی، به جان و جسم دشمنانت باشه.
من از فرداهای بدون سید علی نمیترسم. باور دارم خدای خامنهای، خدایی که استاد داستانهای خوب و بد، آسون و سخته، زندهست و مثل همیشه، برای ما فرجام نیک رقم میزنه. نبودش منو از آینده هم نمیترسونه، که تاریخ شیعه پر از فراقه.
اما غصه اجازهٔ فرو خوردن بغض رو بهم نمیده. غصۀ صندلی خالی، غصۀ خندهای که نیست، غصۀ مُهر و سجادهای که سوخته، غصۀ پشتی که خالی شده، غصۀ صدایی که دیگه شنیده نمیشه، غصۀ اعیاد نوروز و فطر و بعثت، غصۀ مجالس محرم و فاطمیه، غصۀ افطاریهایی که قسمت نشد، غصۀ اتمام امید به دیدار، غصۀ بیجواب موندن تمسخرها، غصۀ سکوت و صبرهای ممتد، غصۀ ...
داغ برای چشیدن و غصه برای خوردن زیاده، انقدر که هر دلی رو میسوزونه و کاش سوزش بعدی، به جان و جسم دشمنانت باشه.
[ لِشهيدنا لا نَقول وداعاً
بل نَقول إلى اللقاء
إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف
إلى اللقاء في الشهادة
إلى اللقاء في جوار الأحبة. ]
بل نَقول إلى اللقاء
إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف
إلى اللقاء في الشهادة
إلى اللقاء في جوار الأحبة. ]
چندین هفتهست تو "این هفته تمام شه، از هفتهٔ بعد یه نفس میکشم و درست برنامهریزی میکنم" گیر کردم. امیدوارم هفتهٔ بعد، واقعا هفتهٔ اصلی شروع باشه.
Forwarded from یادداشت (Alireza)
جنوب؟ میناب جنوب نبود؟ آن روزی که میزدید و میرقصیدید و هلهله میکشیدید جنوب کشور زیر ضرب نبود؟ حالا یادتان افتاده که جنگ مخاطرات دارد و قرار نیست عموهایتان شما را نجات دهند؟
آن روزی که برای لیندسی گراهام و سربازان آمریکایی شمع روشن کردید سیریک و چابهار را نمیزدند؟ آهان آن روز برای دکل سیریک جوک میساختید.
قطعا روسیاهان تاریخ شمایید.
آن روزی که برای لیندسی گراهام و سربازان آمریکایی شمع روشن کردید سیریک و چابهار را نمیزدند؟ آهان آن روز برای دکل سیریک جوک میساختید.
قطعا روسیاهان تاریخ شمایید.
فازِ سوّم
امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود. یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاسهای عملی مونده و پروژههای بینهایت و کارآموزی، غولهای همیشگی. میخوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمرههای بیاهمیت، خستگی و استرس…
یک.
«گاهی شاد، گاهی غمگین»
این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست.
اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم میگذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس میکنی. روزها و ماهها و سالها میتونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان میگذره، حسها کمرنگ میشن، اما خاطرهها میمونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن.
میگذره، ولی حرفهایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک میکنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز میکنی.
چشمم آب نمیخوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر".
«گاهی شاد، گاهی غمگین»
این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست.
اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل روزهای قبل، اینم میگذره اما یادت میاد که جای زخمشون رو هنوز لمس و حس میکنی. روزها و ماهها و سالها میتونه بگذره ولی حسی که کلاس چهارم ابتدایی از نگاه معلمت داشتی رو فراموش نکنی و حرفی که معلم سال بعدش با نیشخند بهت گفت، هنوز اذیتت کنه. زمان میگذره، حسها کمرنگ میشن، اما خاطرهها میمونن. خاطراتی که سخت برای فراموش، سنگین برای تحمل، هیولا قامت برای تحمل گریه، و سیاه برای دیدن و شنیدن و حس کردن بودن.
میگذره، ولی حرفهایی که به خودت زدی و فکری که به همراهت داشتی، قطعاً در پس ذهن جا خشک میکنه. احساسی که ناشی از مسئولیتی بود که از زیر بارش، شانه خالی کردی. روزهایی که از نوشتن برای خودت هم پرهیز میکنی.
چشمم آب نمیخوره ولی باز هم، امیدوارم روزی برسه که زندگی عوض شه، روزی که واقعا بگم "یادش بخیر".
فازِ سوّم
یک. «گاهی شاد، گاهی غمگین» این روند طبیعی زندگیه. زمانی که مسئله راحت حل میشه، باید اطمینان داشت از طوفان صعب المسائل آینده و هروقت روزها آروم و سخت گذشت، به امید آرامش بعد باید تحمل کرد. شکی نیست. اما گاهی قلبت در یک نقطه میایسته! میخوای باور کنی مثل…
دو.
منطقیترین، بهجاترین و ظالمانهترین نقدها، همیشه از سمت خود فرد صورت میگیره. فکر به کاشها و اگرها، بایدها و نبایدها، فرصتها و مسئولیتها، مشکلات و راهحلهای درست و غلط و... اینهاست که تا عمق استخوان رو میسوزونه و نه چارهای براش موجوده، نه جلوش رو میشه گرفت و نه حتی فرار امکانپذیره.
زمان رفته، تمام شده و تو دیر رسیدی، عمد یا غیر عمد، خواسته یا ناخواسته.
#اندر_احوالات_سریالی
۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، روزهای پربرنامه و حرفهای سنگین
منطقیترین، بهجاترین و ظالمانهترین نقدها، همیشه از سمت خود فرد صورت میگیره. فکر به کاشها و اگرها، بایدها و نبایدها، فرصتها و مسئولیتها، مشکلات و راهحلهای درست و غلط و... اینهاست که تا عمق استخوان رو میسوزونه و نه چارهای براش موجوده، نه جلوش رو میشه گرفت و نه حتی فرار امکانپذیره.
زمان رفته، تمام شده و تو دیر رسیدی، عمد یا غیر عمد، خواسته یا ناخواسته.
#اندر_احوالات_سریالی
۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، روزهای پربرنامه و حرفهای سنگین
دانشجوی این رشته در این دانشگاه بودن، منو با تمام چیزهایی روبهرو کرد که همیشه ازش میترسیدم. انقدر که درس عبرت داشت، به علم و دانشم چیزی اضاف نکرد.
دایی به دکتر گفت: این بچهها از وقتی چشم باز کردن، تو این مجالس بودن و نمیتونن باور کنن روزی بر پا نبوده یا نباشه.
دایی راست گفت. من بزرگشدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخهای خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همهجا بروم...» عادت کردم. به سینیهای استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم. به بشقابهای استیل و سفرههای رنگی عادت کردم. به صحبتها و خندههای بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن شایعات و حاشیهها، خاطرات به دیوار زده، فرشهای قرمز و صندلیهای رنگینش عادت کردم. من به همهچیز عادت کردم، انقدر که همهچیز رو میبینم و میشنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمیخوره.
در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
دایی راست گفت. من بزرگشدۀ همین محافلم. به شمردن روزها به قمری برای رسیدن به تاریخهای خاص عادت کردم. به پوشیدن لباس مشکی برای عزای دو ماهه عادت کردم. به شنیدن ذکر «یا حسین» و زمزمۀ «همهجا بروم...» عادت کردم. به سینیهای استکان که با چای روضه پر شده، عادت کردم. به بشقابهای استیل و سفرههای رنگی عادت کردم. به صحبتها و خندههای بعد مراسم عادت کردم. من به این خونه، میزبانان و مهمانانش، شنیدن شایعات و حاشیهها، خاطرات به دیوار زده، فرشهای قرمز و صندلیهای رنگینش عادت کردم. من به همهچیز عادت کردم، انقدر که همهچیز رو میبینم و میشنوم ولی چیزی به چشم و گوشم نمیخوره.
در زمانی که به این عادات پی بردم، ناگهان وقتِ ترک عادت رسیده. ترک عادت موجب مرضه، و من دچار این مرض در گرِیدِ سه.
در روز ۵/۵/۵،
ساعت ۰۵:۰۵ از خواب پریدم و نماز صبح رو خوندم،
در محل کار حاضر شدم و پروژه رو تعریف کردیم،
کتابی که مدتها دستم بود رو ادامه دادم،
اجاق گاز رو خراب کردم،
و در آخر، به ۱۰۰ رسیدیم.
ساعت ۰۵:۰۵ از خواب پریدم و نماز صبح رو خوندم،
در محل کار حاضر شدم و پروژه رو تعریف کردیم،
کتابی که مدتها دستم بود رو ادامه دادم،
اجاق گاز رو خراب کردم،
و در آخر، به ۱۰۰ رسیدیم.