فازِ سوّم
78 subscribers
216 photos
3 videos
1 file
26 links
~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Download Telegram
الْحَمدُ لِلَّهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَهِ أَمیرِ الْمُؤْمِنین🤍
از جمله‌های اذن دخول حرم امام رضا که دوستش دارم، خط آخره؛ فَإِن لَم أَکُن أَهلاً لِذلِک، فَأَنتَ أَهلٌ لِذلِک، حتی اگر من شایسته (گرفتن اجازهٔ ورود) نباشم، شما شایسته‌ای.
هربار شبیه گربۀ گرسنه‌ای که زیر بارون خیس شده و منتظره یکی تو خونه‌ راهش بده، با اضطرار دعا رو تمام می‌کنم.

۲۰ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
گفتی سه‌جاست وعدۀ ما، من که تا کنون
صد جا شمرده‌ام که به دادم رسیده‌ای
در مسجد گوهرشاد یه جای خنک پیدا کردم و جزوه رو درآوردم که چند دقیقۀ منتهی به اذان رو درس بخونم.
دختری اومد جلو و بدون مقدمه و صبر طرح دوستی ریخت. بهش می‌خورد ۶ سال داشته باشه ولی ادعا کرد ۱۰ سالشه و کلاس سیزدهمه. گفت اسمش حلماست و بعد اینکه از زیر زبونم کشید که چند سالمه، دارم چه درسی می‌خونم، اقدمتم کدوم هتله و چندتا خواهر برادر دارم، تلاش کرد اسم و لوکیشن مامانم رو هم بدونه. راز موفقیتم رو پرسید، من باب اینکه چجوری مامانم اجازه داده تنها بشینم اینجا.
پرسید ازدواج کردم یا نه و وقتی فهمید که ۱۸ سالگی کنکور باید داد تا بعدش بشه رفت دانشگاه، ادعای داشتن برادر ۱۸ ساله‌ای رو داشت که ازدواج کرده و دوتا بچه، یه پسر تپلی و یه دختر غیر تپلی، داره.
حلما حتی با آبنبات چوبی و گفتن "یکم درس بخونم، بعدش صحبت کنیم؟" هم متوقف نشد. انقدر پرسید و پرسید، که جام رو عوض کردم.
بعد از تحمل موجی از سؤالات پیاپی و کشف ابعاد مختلف زندگیم توسط حلما، به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات، تغییر موقعیته. وسایل رو جمع کردم و به نقطه‌ای دیگه از مسجد پناه بردم.

۲۱ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
لطف حسین ما را تنها نمی‌گذارد
گر خلق وا گذارند، او وا نمی‌گذارد
بالا رفتن سن، به معنای باز شدن روزافزون کیسۀ رازهاست، شکستن تابوها، روبه‌رو شدن با مشکلات واقعی‌تر و زیر و رو شدن باورها. به نقطه‌ای می‌رسی و فکر می‌کنی این آخر ماجراست، کمی می‌گذره و نه! هنوز به نیمۀ خط هم نرسیدی. متوجه می‌شی که زندگی پشت هم، در موازات و گاهی با برخوردهای عمدی، پروژه و تمرین‌های سخت و بی‌ربطِ پشت همی برات طراحی کرده.
باید صبر خواست، و سکوت، و صبر بیش‌تر و سکوت بیش‌تر، شاید که بعد از اون همه تضرع و خواهش، خدا دلش سوخت و کمی کوتاه اومد در این امتحان.

۲۲ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
احساساتی که داره شکل می‌گیره، ترسناکه. از جنس نفرته، بوی بد و مزۀ استفراغ میده، جلوۀ هیولایی داره، زورش زیاده و نگرانم که نتونم مهارش کنم. می‌ترسم از روزی که این هیولای دو سرِ شاخدار دندان‌تیز، بر من غلبه کنه. اون‌وقت کیه که حریفش شه؟

۲۴ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
ترسیدم این زمانه بگیرد مرا ز تو
زان‌رو دوان‌دوان طرف روضه آمدم
فازِ سوّم
از جمله‌های اذن دخول حرم امام رضا که دوستش دارم، خط آخره؛ فَإِن لَم أَکُن أَهلاً لِذلِک، فَأَنتَ أَهلٌ لِذلِک، حتی اگر من شایسته (گرفتن اجازهٔ ورود) نباشم، شما شایسته‌ای. هربار شبیه گربۀ گرسنه‌ای که زیر بارون خیس شده و منتظره یکی تو خونه‌ راهش بده، با اضطرار…
بهترین جمله برای پایان زیارت و وداع با حضرت، یادآوری باورهاست؛
به خدا می‌سپارمت، خواستار کمک توام و بر تو سلام می‌دهم. به خدا، به پيامبر و به آنچه تو آوردی و بر آن دلالت نمودی ايمان آورديم، پس ما را با شاهدان بنويس.
شما رو به خدا و خودم رو به دعای شما سپردم.

۲۴ خرداد ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
عکس‌های روزهای اول دانشگاه رو نگاه کردم؛ روزهایی که نگران روبه‌رو شدن با استاد بودم، روزهایی که حوصلۀ بی‌مزگی‌های همکلاسی‌ها رو نداشتم، روزهایی که استرس تمرین و پروژه‌های تحویل نداده روی دوشم بود، روزهایی که برای امتحان و نمراتش مضطرب بودم، روزهایی که با خستگی تمام به خونه برمی‌گشتم، و روزهای زیاد دیگه‌ای که پشت سر گذاشتم. این مدت هم می‌گذره و کمی بعد، پوزخند می‌زنم به تمام هفته‌هایی که با فشار و اشک و سردرد و کافئین‌های پی‌درپی گذشت.
روزی که مطمئن شم این فصل تمام شده، میام از روزهایی که گذشت می‌نویسم. یک جمع‌بندی درست‌وحسابی رو به خودم بدهکارم.

۳۰ خرداد ۱۴۰۵
- عکس مربوط به میانه تحصیل
#حال_نگاشت
Forwarded from •إسْمَعْ•
اَلدُّنْيَا الَّتِي كَسَرَتْ قَلْبَ الْحُسَيْنِ لَا خَيْرَ فِيهَا.
امروز خیلی خسته شدم. کار خاصی هم نکردم و دقیقا نکته همین بود.
یک روز و نیمه که آخرین امتحان مربوط به دروس سه واحدی رو دادم، کلاس‌های عملی مونده و پروژه‌های بی‌نهایت و کارآموزی، غول‌های همیشگی.
می‌خوام بنویسم ولی چیزی جز غر، روزمره‌های بی‌اهمیت، خستگی و استرس چیزی روی زبونم نمیاد‌.
عمیقاً منتظر روزی‌ام که به همه یه پیام مشترک بدم، بگم تمام شد و من دووم آوردم؛ و بیش‌تر از اون، منتظر روزی‌ام که به عقب نگاه کنم و بگم راضی‌ام و ارزششو داشت. می‌رسه اون روز؟

۸ تیرماه ۱۴۰۵
#حال_نگاشت
فازِ سوّم
Video
ما اصلا غم فراق را چه می‌دانستیم؟ حتی خبر از عادت‌های همیشگی‌ خودمان هم نداشتیم. شما همیشه بودید و ما نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم که انتظار برای امر به راهپیمایی روز قدس چیست، که سفره‌های افطار همیشه پهن نیست، که شوق رؤیت هلال ماه قبل از نماز عید فطر دائمی نیست، که می‌شود سال نو را بدون پیام شما تحویل گرفت، که صندلی چوبی می‌شود در مراسم‌های دهه محرم خالی بماند، که...
ما نمی‌دانستیم به غم می‌شود عادت کرد‌. نمی‌دانستیم به نبودن و ندیدن و نشنیدن می‌شود خو گرفت. نمی‌دانستیم می‌شود بغض را با شعار فریاد زد. نمی‌دانستیم غم فقدان یار نادیده چیست. نمی‌دانستیم. ما خیلی چیزها را نمی‌دانستیم.
ما نمی‌دانستیم غم شما سنگین است. برای فرداهای بدون شما، «خدا نیاورد آن روز را» و «کاش نباشم و نبینم» می‌گفتیم. ما عادت کرده بودیم برای سلامتی‌تان در نماز و بعد از روضه دعا کنیم، شما را بسپاریم به ابالفضل علمدار و شعار برای تنها نگذاشتن و کوفی نبودن سر بدهیم.
آقای شهید،
شما رفتید و ما ماندیم؛ شکسته‌تر و مغموم‌تر از قبل‌، با بغضی که از گلو بیرون نمی‌آید و فریادی که خاموش نمی‌شود. غم شما برای شانه‌های ما، خیلی سنگین است و پیراهن عزای شما، به تن ما نمی‌نشیند. با کمری خم شده، آیا می‌توان پیکر به دوش گرفت و تشییع کرد؟ مگر خدا بر دل‌هایمان دعا کند.
شما رفتید و ما ماندیم، با شعاری که هوشیارمان کند و به یاد بیاورد آرمان‌هایمان را، غم شیعه و استقامت تاریخی‌اش را. در آخرین روزهای حضورتان در پایتخت، با دلی گریان و چشمانی خونین و مشتی گره‌کرده، به آخرین امرتان دست بر زانو می‌گیریم و برمی‌خیزیم:
باید برخاست.
به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید
که می‌رَویم به داغِ بلندبالایی
من ترسیدنو به قدر کافی بلد نیستم؛ حداقل در تصوراتم امیدمو که به خدا ببندم، کارم برای پیش رفتن راحته ولی در غصه خوردن، ادعایی دارم.
من از فرداهای بدون سید علی نمی‌ترسم. باور دارم خدای خامنه‌ای، خدایی که استاد داستان‌های خوب و بد، آسون و سخته، زنده‌ست و مثل همیشه، برای ما فرجام نیک رقم می‌زنه. نبودش منو از آینده هم نمی‌ترسونه، که تاریخ شیعه پر از فراقه.
اما غصه اجازهٔ فرو خوردن بغض رو بهم نمی‌ده. غصۀ صندلی خالی، غصۀ خنده‌ای که نیست، غصۀ مُهر و سجاده‌ای که سوخته، غصۀ پشتی که خالی شده، غصۀ صدایی که دیگه شنیده نمی‌شه، غصۀ اعیاد نوروز و فطر و بعثت، غصۀ مجالس محرم و فاطمیه، غصۀ افطاری‌هایی که قسمت نشد، غصۀ اتمام امید به دیدار، غصۀ بی‌جواب موندن تمسخرها، غصۀ سکوت و صبرهای ممتد، غصۀ ...
داغ برای چشیدن و غصه برای خوردن زیاده، انقدر که هر دلی رو می‌سوزونه و کاش سوزش بعدی، به جان و جسم دشمنانت باشه.