فازِ سوّم
یک. روزها رو با استرس اخبار جنگ داخلی و اقتصادی به آخر میرسونم و شبها رو با استرس اخبار جنگ خارجی. یک بار ذهنم سوزنسوزنی میشه و یک بار قلبم به آتش کشیده میشه. یک دفعه سردرد و حالت تهوع میگیرم و دفعۀ بعد با بغض توی گلو نمیدونم چه کنم. روزهایی که میگذرونم…
وَ لَنَبلُوَنَّكُم بِشَیءٍ
مِّنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ
وَ نَقصٍ مِّنَ الْأَموَالِ
وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ
وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ.
مِّنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ
وَ نَقصٍ مِّنَ الْأَموَالِ
وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ
وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ.
Zemestoon
Afshin Moghadam
ساوندترکِ خواب خوبی که بعد از
مدتها دیدم و هنوز صحنۀ همخوانیش
جلومه؛ دوباره که پخشش کردم، دیدم
متنِ آهنگ چندان هم بیربط نبود با
حرفهای آخر شب.
@My3rdphase
مدتها دیدم و هنوز صحنۀ همخوانیش
جلومه؛ دوباره که پخشش کردم، دیدم
متنِ آهنگ چندان هم بیربط نبود با
حرفهای آخر شب.
@My3rdphase
فازِ سوّم
یک. روزها رو با استرس اخبار جنگ داخلی و اقتصادی به آخر میرسونم و شبها رو با استرس اخبار جنگ خارجی. یک بار ذهنم سوزنسوزنی میشه و یک بار قلبم به آتش کشیده میشه. یک دفعه سردرد و حالت تهوع میگیرم و دفعۀ بعد با بغض توی گلو نمیدونم چه کنم. روزهایی که میگذرونم…
دو.
(۲۱ دیماه _ آخر شب)
«شَک» اتفاق خوب ولی گاهی ریشه رو میسوزونه، برای خوبی و بدی این آتش نمیشه پیشبینی داشت. شعلهاش دامنت میگیره و به خودت، باورها و تفکراتت، خانواده و دوستانت، فرد بغلیت و حتی دیوار روبهروت با تردید نگاه میکنی. در اسلام تقلید در اصول دین نکوهش شده، و از اصولیترین اصلهای دین، انسانیته.
«عادت» هم اتفاق غریبی ولی آشناییه، و گاهی در مسائل و موضوعاتی برات رخ میده که قبلتر در مخیلهات هم نمیگنجید.
وقتی ماجرا ترسناک میشه که به شک یا نتیجهٔ شک عادت کنی.
پ.ن. ۱: حس میکنم جملاتم مفهومی نداره و پشت به پشت فقط دارم کلمه میچینم کنار هم.
پ.ن. ۲: تا چه پیش آید زین پس...
(۲۱ دیماه _ آخر شب)
«شَک» اتفاق خوب ولی گاهی ریشه رو میسوزونه، برای خوبی و بدی این آتش نمیشه پیشبینی داشت. شعلهاش دامنت میگیره و به خودت، باورها و تفکراتت، خانواده و دوستانت، فرد بغلیت و حتی دیوار روبهروت با تردید نگاه میکنی. در اسلام تقلید در اصول دین نکوهش شده، و از اصولیترین اصلهای دین، انسانیته.
«عادت» هم اتفاق غریبی ولی آشناییه، و گاهی در مسائل و موضوعاتی برات رخ میده که قبلتر در مخیلهات هم نمیگنجید.
وقتی ماجرا ترسناک میشه که به شک یا نتیجهٔ شک عادت کنی.
پ.ن. ۱: حس میکنم جملاتم مفهومی نداره و پشت به پشت فقط دارم کلمه میچینم کنار هم.
پ.ن. ۲: تا چه پیش آید زین پس...
The Piper’s Call
David Gilmour
The stealer, he will trade your soul for favours
@My3rdphase
@My3rdphase
فازِ سوّم
مِیبی این انآدر ورلد
ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت
دنیا مکان ماندن ما نیست، بگذریم
دنیا مکان ماندن ما نیست، بگذریم
فازِ سوّم
دو. (۲۱ دیماه _ آخر شب) «شَک» اتفاق خوب ولی گاهی ریشه رو میسوزونه، برای خوبی و بدی این آتش نمیشه پیشبینی داشت. شعلهاش دامنت میگیره و به خودت، باورها و تفکراتت، خانواده و دوستانت، فرد بغلیت و حتی دیوار روبهروت با تردید نگاه میکنی. در اسلام تقلید در…
وَ كَيفَ تَكفُرونَ
وَ أَنتُم تُتلَىٰ عَلَيكُم آياتُ اللَّهِ وَ فيكُم رَسولُهُ؟
وَ مَن يَعتَصِم بِاللَّهِ
فَقَد هُدِيَ إِلَىٰ صِراطٍ مُّستَقيم!
وَ أَنتُم تُتلَىٰ عَلَيكُم آياتُ اللَّهِ وَ فيكُم رَسولُهُ؟
وَ مَن يَعتَصِم بِاللَّهِ
فَقَد هُدِيَ إِلَىٰ صِراطٍ مُّستَقيم!
فازِ سوّم
دو. (۲۱ دیماه _ آخر شب) «شَک» اتفاق خوب ولی گاهی ریشه رو میسوزونه، برای خوبی و بدی این آتش نمیشه پیشبینی داشت. شعلهاش دامنت میگیره و به خودت، باورها و تفکراتت، خانواده و دوستانت، فرد بغلیت و حتی دیوار روبهروت با تردید نگاه میکنی. در اسلام تقلید در…
سه.
(۱۱ بهمن _ ۰۰:۰۷)
امروز خوشحال بودم و بعد از چند روز عضلههای صورتم از میزان خنده و لبخندی که داشتم آخر شب درد میکرد. دیشب قبل از خواب یک ساعت گریه کردم و امشب قلبم شبیه گل رز بود، پر از صمیمیت و عشق. امشب جنگ رو نزدیکتر حس میکنم، اما خدا رو خیلی نزدیکتر. خدای ما بزرگتر و داناتر و بصیرتر و آگاهتر، مهربانتر و جدیتره؛ به وعدههاش پشت نمیکنه و سر انجام، همهچیز به خودش برمیگرده. حرفها و باورهام بچگانه ولی واقعی و عمیقه.
(۱۱ بهمن _ ۰۰:۰۷)
امروز خوشحال بودم و بعد از چند روز عضلههای صورتم از میزان خنده و لبخندی که داشتم آخر شب درد میکرد. دیشب قبل از خواب یک ساعت گریه کردم و امشب قلبم شبیه گل رز بود، پر از صمیمیت و عشق. امشب جنگ رو نزدیکتر حس میکنم، اما خدا رو خیلی نزدیکتر. خدای ما بزرگتر و داناتر و بصیرتر و آگاهتر، مهربانتر و جدیتره؛ به وعدههاش پشت نمیکنه و سر انجام، همهچیز به خودش برمیگرده. حرفها و باورهام بچگانه ولی واقعی و عمیقه.
Maybe I am prideful... but I don't know how I'm going to live with myself if I don't stay true to what I believe... much less how you could live with me.
• Desmond Doss, Hacksaw Ridge (2016)
باورم نمیشه که وارد جمعه شدیم. روزهای این هفته پشت هم، جوری سریع اومدن و رفتن که از گذرشون در عجبم.
هفتهٔ جالبی نبود. قصدم ناشکری نیست، خدا رو شکر که زنده و سالمم؛ اما زمانی که درکی از روزهای هفته ندارم، نشون میده حواسم به هیچی نیست.
طی ۸ روز، ۱۵ واحد رو امتحان دادم، متوجه نبودم روزی که گذشت دوشنبه بود یا جمعه، با فاصلۀ امتحان زمان رو بیان میکردم، "امروز روزیه که فلان امتحان دارم و امتحان پسفردا رو هم که بدم، فرداش با دکتر ایکس و پس اون فرداش با استاد فلانی باید پاس کنم.
به خودم اومدم و دیدم چند روزه پامو از خونه بیرون نگذاشتم، محیط زندگیم خلاصه شده در میز و صندلی و تخت اتاق و بخاری سالن. به بهانه جزوههای الکترونیکی و کتابهای مجازی و هوشمصنوعی و پروژه، تعداد ساعات استفادهام از دنیای دیجیتال زیاد شد. چشمامو که میبندم، نور آبی هنوز اذیتم میکنه.
هفتهای که گذشت، چندان جالب نبود. خدا رو شکر که البته به خیر گذشت؛ امتحانات به خوبی تموم شدن، ریخت دانشگاه رو ندیدم، زنده موندم، جنگ نشد و خانواده و عزیزانم در سلامت کامل به زندگی ادامه دادن. فقط من موندم و اثرات استرس عظیمی که متحمل شدم و مغزی که هنوز در حالت تدافعی خودش، سخت برای حفظ بقا داره تلاش میکنه.
امیدوارم فردا روز بهتری باشه، و روزهای بعد اون، و هفتهها و ماهها و سالهای بعدتر. عزیزانم رو ببینم، بیشتر کنارشون باشم و از عطر تن و دست محبتشون لذت ببرم. جای این بغضو کاشکی لبخند بگیره.
۱۷ بهمن _ ۰۰:۳۷
(متأسفانه عکسی از این هفته برای پیوست نداشتم)
#حال_نگاشت
هفتهٔ جالبی نبود. قصدم ناشکری نیست، خدا رو شکر که زنده و سالمم؛ اما زمانی که درکی از روزهای هفته ندارم، نشون میده حواسم به هیچی نیست.
طی ۸ روز، ۱۵ واحد رو امتحان دادم، متوجه نبودم روزی که گذشت دوشنبه بود یا جمعه، با فاصلۀ امتحان زمان رو بیان میکردم، "امروز روزیه که فلان امتحان دارم و امتحان پسفردا رو هم که بدم، فرداش با دکتر ایکس و پس اون فرداش با استاد فلانی باید پاس کنم.
به خودم اومدم و دیدم چند روزه پامو از خونه بیرون نگذاشتم، محیط زندگیم خلاصه شده در میز و صندلی و تخت اتاق و بخاری سالن. به بهانه جزوههای الکترونیکی و کتابهای مجازی و هوشمصنوعی و پروژه، تعداد ساعات استفادهام از دنیای دیجیتال زیاد شد. چشمامو که میبندم، نور آبی هنوز اذیتم میکنه.
هفتهای که گذشت، چندان جالب نبود. خدا رو شکر که البته به خیر گذشت؛ امتحانات به خوبی تموم شدن، ریخت دانشگاه رو ندیدم، زنده موندم، جنگ نشد و خانواده و عزیزانم در سلامت کامل به زندگی ادامه دادن. فقط من موندم و اثرات استرس عظیمی که متحمل شدم و مغزی که هنوز در حالت تدافعی خودش، سخت برای حفظ بقا داره تلاش میکنه.
امیدوارم فردا روز بهتری باشه، و روزهای بعد اون، و هفتهها و ماهها و سالهای بعدتر. عزیزانم رو ببینم، بیشتر کنارشون باشم و از عطر تن و دست محبتشون لذت ببرم. جای این بغضو کاشکی لبخند بگیره.
۱۷ بهمن _ ۰۰:۳۷
(متأسفانه عکسی از این هفته برای پیوست نداشتم)
#حال_نگاشت
«به تو¹⁶»
این اولین نامۀ علنیایه که مخاطبم تویی، مابقی رو نخوندی و نخواهی خوند.
نزدیک به یک ماهه که تعداد کلمهها و خطوط سیاه شدۀ دفترچه روزانهام تغییری نکرده و بهش سر نزدم. با چه رغبتی برم دنبال پیدا کردن سررسید سال نو؟
مینویسم و پاک میکنم. حرف جدیدی به ذهنم میرسه و دوباره مینویسم و بعد بیخیالش میشم. چشمام درد میگیره و یه مشت فکر و خیال تا مرز خفگی گلوم رو فشار میدن. حرفهام رو با کمی نمک روی زخم قورت میدم که بره پایین.
نامههای قبلی رو مرور کردم، گاهی از فرط صداقت مور مورم میشد، گاهی میزان شیرینی ابرازم در احساسات زدهام میکرد و گاهی مقدار ضعفی که از خودم با کلمات نشون دادم، متحیرم میکرد.
[ این پاراگراف تمام بندهای نامههای پنهانشده و حرفهاییه که روی لبم زمزمه میشه؛ از نوشتنون خودداری میکنم. ]
سرم سنگینه، نمیدونم بخاطر کمخوابی دیشبه یا افت فشار خون یا قرصی که بهم نساخته یا زمزمههای توی مغزم. هر دو چشمم درد میکنه، دلیلش یا زل زدن به صفحه مانیتوره یا اشک یا تحمل، تحمل بيشترين وزن التماسی که هر کسی میتونه توی این دو کرۀ کوچک روی صورتش بریزه. هر کدوم باشه، باید زودتر علاجی پیدا کنم.
زخمی که به روح هر دومون افتاده و تشویشی که ذهنها داره باهاش رو به رو میشه، جز اینکه به لبۀ پرتگاه سوقمون بده، بظاهر اثر دیگهای نداره. نجاتدهندۀ داستان ما کجاست؟
بیستودوم بهمنماه هزاروچهارصدوچهار،
#همون_همیشگی.
این اولین نامۀ علنیایه که مخاطبم تویی، مابقی رو نخوندی و نخواهی خوند.
نزدیک به یک ماهه که تعداد کلمهها و خطوط سیاه شدۀ دفترچه روزانهام تغییری نکرده و بهش سر نزدم. با چه رغبتی برم دنبال پیدا کردن سررسید سال نو؟
مینویسم و پاک میکنم. حرف جدیدی به ذهنم میرسه و دوباره مینویسم و بعد بیخیالش میشم. چشمام درد میگیره و یه مشت فکر و خیال تا مرز خفگی گلوم رو فشار میدن. حرفهام رو با کمی نمک روی زخم قورت میدم که بره پایین.
نامههای قبلی رو مرور کردم، گاهی از فرط صداقت مور مورم میشد، گاهی میزان شیرینی ابرازم در احساسات زدهام میکرد و گاهی مقدار ضعفی که از خودم با کلمات نشون دادم، متحیرم میکرد.
[ این پاراگراف تمام بندهای نامههای پنهانشده و حرفهاییه که روی لبم زمزمه میشه؛ از نوشتنون خودداری میکنم. ]
سرم سنگینه، نمیدونم بخاطر کمخوابی دیشبه یا افت فشار خون یا قرصی که بهم نساخته یا زمزمههای توی مغزم. هر دو چشمم درد میکنه، دلیلش یا زل زدن به صفحه مانیتوره یا اشک یا تحمل، تحمل بيشترين وزن التماسی که هر کسی میتونه توی این دو کرۀ کوچک روی صورتش بریزه. هر کدوم باشه، باید زودتر علاجی پیدا کنم.
زخمی که به روح هر دومون افتاده و تشویشی که ذهنها داره باهاش رو به رو میشه، جز اینکه به لبۀ پرتگاه سوقمون بده، بظاهر اثر دیگهای نداره. نجاتدهندۀ داستان ما کجاست؟
بیستودوم بهمنماه هزاروچهارصدوچهار،
#همون_همیشگی.
یک.
برتری عالم خواب نسبت به بیداری، کوتاه بودن اثر اتفاقاتشه. گاهی با باز کردن چشم ماجراش تموم میشه، گاهی بعد از گذشت چند ساعت یا چند روز، ولی تمام میشه.
دو.
میگن از معایب گشتن در اکسپلور اینستاگرام، تکهتکه شدن تمرکز با دیدن چند محتوا در مدت زمان کوتاهه. و اگر این کار در ابتدای روز و بلافاصله بعد از بیداری انجام بشه، ذهن رو مهآلود میکنه و استرس پنهانی رو بهت تزریق میکنه.
سه.
گاهی خوابهام نشأتگرفته از واقعیته. گاهی در خواب مشکل رو حل میکنم و گاهی مثل بیداری، باهاشون در جنگم.
چهار.
امروز بعد از بیدار شدن، برای هوشیاری سریعتر گوشی رو چک کردم و باز به دام اینستاگرام افتادم. هدفم دیدن چهارتا پست فان بود ولی الگوریتم این نرمافزار با الگوریتم ذهنی من هماهنگ شده بود و پستهایی رو پیشنهاد کرد که با درگیریهای اخیرم همراستا بود. حین خودزنیهایی که با دیدن این تولیدات محتوا داشتم، اخبار زندگی مثل یک سیلی به گوشم خوردن؛ در باز شد و به همریختگی رو توی چشمهای مامان دیدم.
پنج.
من موندم، با ذهنی که اینستاگرام با یادآوریِ یکدفعهایِ مسائل درونی به همش ریخته و اخبار جدید باعث آشوبش شده.
شش.
انسان به چی خلاصه میشه؟
#اندر_احوالات_سریالی
برتری عالم خواب نسبت به بیداری، کوتاه بودن اثر اتفاقاتشه. گاهی با باز کردن چشم ماجراش تموم میشه، گاهی بعد از گذشت چند ساعت یا چند روز، ولی تمام میشه.
دو.
میگن از معایب گشتن در اکسپلور اینستاگرام، تکهتکه شدن تمرکز با دیدن چند محتوا در مدت زمان کوتاهه. و اگر این کار در ابتدای روز و بلافاصله بعد از بیداری انجام بشه، ذهن رو مهآلود میکنه و استرس پنهانی رو بهت تزریق میکنه.
سه.
گاهی خوابهام نشأتگرفته از واقعیته. گاهی در خواب مشکل رو حل میکنم و گاهی مثل بیداری، باهاشون در جنگم.
چهار.
امروز بعد از بیدار شدن، برای هوشیاری سریعتر گوشی رو چک کردم و باز به دام اینستاگرام افتادم. هدفم دیدن چهارتا پست فان بود ولی الگوریتم این نرمافزار با الگوریتم ذهنی من هماهنگ شده بود و پستهایی رو پیشنهاد کرد که با درگیریهای اخیرم همراستا بود. حین خودزنیهایی که با دیدن این تولیدات محتوا داشتم، اخبار زندگی مثل یک سیلی به گوشم خوردن؛ در باز شد و به همریختگی رو توی چشمهای مامان دیدم.
پنج.
من موندم، با ذهنی که اینستاگرام با یادآوریِ یکدفعهایِ مسائل درونی به همش ریخته و اخبار جدید باعث آشوبش شده.
شش.
انسان به چی خلاصه میشه؟
#اندر_احوالات_سریالی
موقع برگشت آهنگهایی رو گذاشتیم و خوندیم که فکر نمیکردم به این زودی حنجرهمون رو باهاشون گرم کنیم.
ترک اول که پخش شد، «زا» گفت الان معنی پشت پستهات رو میفهمم. نیازی به توضیح نبود، برق بغض رو در چشمهام توی تاریکی دیده بود. «میم» فیلم میگرفت و سعی کردم به "کِی قراره این ویدئوها رو ببینم" فکر نکنم و حواسم رو معطوف حال کنم. خوندیم و خوندیم و خوندیم.
آخر شب ازم پرسید: حست چیه؟ گفتم: چیزیو از دست میدم و چیزیو بدست میارم؛ نه غم فراق راحته و نه شور وصال قابل انکار؛ فقط گذر زمانه که اذیتم میکنه.
دل رو به دریای وسیعی میزنم که ساحلش معلوم نیست.
سوم اسفندماه هزاروچهارصدوچهار
#حال_نگاشت
ترک اول که پخش شد، «زا» گفت الان معنی پشت پستهات رو میفهمم. نیازی به توضیح نبود، برق بغض رو در چشمهام توی تاریکی دیده بود. «میم» فیلم میگرفت و سعی کردم به "کِی قراره این ویدئوها رو ببینم" فکر نکنم و حواسم رو معطوف حال کنم. خوندیم و خوندیم و خوندیم.
آخر شب ازم پرسید: حست چیه؟ گفتم: چیزیو از دست میدم و چیزیو بدست میارم؛ نه غم فراق راحته و نه شور وصال قابل انکار؛ فقط گذر زمانه که اذیتم میکنه.
دل رو به دریای وسیعی میزنم که ساحلش معلوم نیست.
سوم اسفندماه هزاروچهارصدوچهار
#حال_نگاشت
موازین اسلامی و آرمانهای اخلاقی و تربیت خانوادگی جلومو گرفتن، روز به روز هم مقاومت سختتر میشه.
اَللَّهُمَّ ما عَرَّفتَنَا مِنَ الحَقِّ
فَحَمِّلناهُ
وَ مَا قَصُرنا عَنهُ
فَبَلِّغناه
خدايا آنچه از حق به ما شناساندی،
تاب تحملش را نيز عنايت كن،
و آنچه را در رسيدن به آن كوتاهی كرديم،
ما را به آن برسان.
فَحَمِّلناهُ
وَ مَا قَصُرنا عَنهُ
فَبَلِّغناه
خدايا آنچه از حق به ما شناساندی،
تاب تحملش را نيز عنايت كن،
و آنچه را در رسيدن به آن كوتاهی كرديم،
ما را به آن برسان.