از نوشتن عاجز شدم. یا نمینویسم و یا هرچی مینویسم رو پاک میکنم. انگار زبان قاصر و قلم توان روان شدن نداره. نمیدونم چندمین باره نیت نوشتن کردم و مطمئن نیستم این یکیو پست میکنم یا نه.
در شبستان نشستم و منتظرم. در تلاشم تمام حواس پنجگانه رو به کار بگیرم تا لحظههایی که تجربه میکنم رو ثبت کنم، صدا، بو، تصویر.
نوای زیارت و نوحههای پخششده پشت هم گوش رو به این فضا معتاد میکنه.
خستگی مستولی گشته، توانایی کنترل احساسات و منطقم رو ندارم و به گوشی که نگاه میکنم، چنگک فرو شدۀ خواب رو در چشمهام بیشتر احساس میکنم.
هرچه زودتر ۸ روز اخیر رو باید ثبت کنم.
#حال_نگاشت
در شبستان نشستم و منتظرم. در تلاشم تمام حواس پنجگانه رو به کار بگیرم تا لحظههایی که تجربه میکنم رو ثبت کنم، صدا، بو، تصویر.
نوای زیارت و نوحههای پخششده پشت هم گوش رو به این فضا معتاد میکنه.
خستگی مستولی گشته، توانایی کنترل احساسات و منطقم رو ندارم و به گوشی که نگاه میکنم، چنگک فرو شدۀ خواب رو در چشمهام بیشتر احساس میکنم.
هرچه زودتر ۸ روز اخیر رو باید ثبت کنم.
#حال_نگاشت
«به تو¹⁰»
عدد ده در شمارش برام قداست داره، انگار اتمام یک دوره و شروع یک سیر جدیده. و چی بهتر از این که خطابِ دهمین نامه، تو باشی؟
این روزها بیشتر از هر زمانی بهت فکر میکنم. چی لذتبخشتر از این که ذهنم رو یاد تو معطر کنه؟
مسیر پیشروم رو با «چرا نگرانی؟»های تو میرم جلو. چی مفرحتر از اینکه قدمهام رو با صدا و حمایت تو بردارم؟
لحظهشماری میکردم برای نوشتن این نامه، شروع که کردم، انگشتهام یاری نمیکنن و زبانم قاصر شده از بیان چندبارۀ «دوستت دارم»های بیوقت و سروقت. چه جایی مناسبتر از اینجا برای بسته شدن نطق؟
مکالمهها رو مرور میکنم، هرچیزی که شنیدم رو به یاد میارم، به صحنۀ روبهرو خیره میشم و مبهوت میمونم. غیر از «و اِن یَکاد» ذکری به زبان میشه آورد برای وصف زیبایی تو؟
وجود من برای فهم تو کوچیکه و هربار با یاد کبریایی خدا، قبول میکنم واقعیت و موجودیتت رو. چی والاتر از اینکه تو دلیل مشهود این ایمان باشی؟
قلبم از لمس و دیدن صحنههای این لحظات ضربان میگیره. چه بهانهای مناسبتر از تو برای اشک چشم و لبخند گوشهٔ لب؟
چندین ماهه منتظر فرصت مناسب نوشتن دهمین نامه بودم. و لمس نگاه و وجود تو مثل همیشه منو به تحرک وامیداره.
زائر کوی تو،
#همون_همیشگی.
چهارم مهر هزاروچهارصدوچهار - مسجد گوهرشاد
عدد ده در شمارش برام قداست داره، انگار اتمام یک دوره و شروع یک سیر جدیده. و چی بهتر از این که خطابِ دهمین نامه، تو باشی؟
این روزها بیشتر از هر زمانی بهت فکر میکنم. چی لذتبخشتر از این که ذهنم رو یاد تو معطر کنه؟
مسیر پیشروم رو با «چرا نگرانی؟»های تو میرم جلو. چی مفرحتر از اینکه قدمهام رو با صدا و حمایت تو بردارم؟
لحظهشماری میکردم برای نوشتن این نامه، شروع که کردم، انگشتهام یاری نمیکنن و زبانم قاصر شده از بیان چندبارۀ «دوستت دارم»های بیوقت و سروقت. چه جایی مناسبتر از اینجا برای بسته شدن نطق؟
مکالمهها رو مرور میکنم، هرچیزی که شنیدم رو به یاد میارم، به صحنۀ روبهرو خیره میشم و مبهوت میمونم. غیر از «و اِن یَکاد» ذکری به زبان میشه آورد برای وصف زیبایی تو؟
وجود من برای فهم تو کوچیکه و هربار با یاد کبریایی خدا، قبول میکنم واقعیت و موجودیتت رو. چی والاتر از اینکه تو دلیل مشهود این ایمان باشی؟
قلبم از لمس و دیدن صحنههای این لحظات ضربان میگیره. چه بهانهای مناسبتر از تو برای اشک چشم و لبخند گوشهٔ لب؟
چندین ماهه منتظر فرصت مناسب نوشتن دهمین نامه بودم. و لمس نگاه و وجود تو مثل همیشه منو به تحرک وامیداره.
زائر کوی تو،
#همون_همیشگی.
چهارم مهر هزاروچهارصدوچهار - مسجد گوهرشاد
گاهی در لحظه، دلم برای لحظهای که تجربه میکنم تنگ میشه، برای کوچهای که همیشه و هرروز از مقابلش رد میشم، برای خندههای فاء که شبیه نور میمونه، برای شوخیهای زاء و میم که هربار لجم رو درمیارن، برای نصیحتهای بابا که گاهی ساعتها طول میکشه و با داستانهای عجیبی روبهروم میکنه، برای دستپخت و نوازشهای مامان، برای حسی که موقع گرفتن دست عین دارم، برای ناز خریدن و کشیدنهای یاء، برای شنیدن خندههای علی و جیغهای ضحی و تمسخرهای دوقلوها، برای...
انگار زندگی در لحظه رو فراموش میکنم، و به فردایی فکر میکنم که ممکنه هیچکدوم از این احساسات رو نداشته باشم. در کنار اضطرابهای روزمره، فکر کردن به فردایی بدون نگاههای پر عشق به دنیای اطراف، جگرم رو میسوزونه و یه قلوه سنگ میاندازه ته گلوم.
پ.ن.: تا رسیدم به این کوچه، دلم براش تنگ شد. ثبت کردم لحظه رو.
#حال_نگاشت
انگار زندگی در لحظه رو فراموش میکنم، و به فردایی فکر میکنم که ممکنه هیچکدوم از این احساسات رو نداشته باشم. در کنار اضطرابهای روزمره، فکر کردن به فردایی بدون نگاههای پر عشق به دنیای اطراف، جگرم رو میسوزونه و یه قلوه سنگ میاندازه ته گلوم.
پ.ن.: تا رسیدم به این کوچه، دلم براش تنگ شد. ثبت کردم لحظه رو.
#حال_نگاشت
خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانۀ هم بزنند
رئیسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند.
• الیاس علوی
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانۀ هم بزنند
رئیسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند.
• الیاس علوی
علویات
عجیب ترين عضو انسان، قلب اوست! مايه هايى از حكمت و ضدّ حكمت دارد: • اگر اميد و آرزو به آن دست دهد، طمع، خوارش میکند. • اگر طمع در آن سر بردارد، حرص، نابودش میكند. • اگر نا اميدى بر آن مسلّط شود، غم و اندوه، آن را میكُشد. • اگر خشم بر آن عارض شود، كينه…
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
زنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
یک.
بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعدههایی که به خودم میدم، بیمحلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتنهای سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیشتر کنم؟ نمیدونم، انگار همهاش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد، بدهکارم.
بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعدههایی که به خودم میدم، بیمحلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتنهای سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیشتر کنم؟ نمیدونم، انگار همهاش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد، بدهکارم.
فازِ سوّم
یک. بدقولی تا چه حد؟ تا حدی که به وعدههایی که به خودم میدم، بیمحلی کنم؟ پناه بر خدا. چند وقته قراره نوشتنهای سررسید و دفترچه و کانال و سیستم رو بیشتر کنم؟ نمیدونم، انگار همهاش وعده و وعید الکی به خودمه. بعد این همه خلف وعده، به خودم یک وفای به عهد،…
دو.
روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم.
نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات مختلف استرسش یا فکر به نقطهٔ پایان و شروع دوباره؟ از برنامهریزیهای ریز روزانه و هفتگی که توش لنگ میزنم یا برنامههای بلندمدتی که هربار میخونمشون، پیشونیم سوزنسوزنی میشه از کمبود وقت؟ از هیجان پیوستن یا اضطراب گسستن؟ از جزییات و دقتهای ریزبینانه یا کلیات و نگاههای گذری؟ از شادی یا غم؟ از لبخند یا اشک؟ نمیدونم.
روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم.
نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات مختلف استرسش یا فکر به نقطهٔ پایان و شروع دوباره؟ از برنامهریزیهای ریز روزانه و هفتگی که توش لنگ میزنم یا برنامههای بلندمدتی که هربار میخونمشون، پیشونیم سوزنسوزنی میشه از کمبود وقت؟ از هیجان پیوستن یا اضطراب گسستن؟ از جزییات و دقتهای ریزبینانه یا کلیات و نگاههای گذری؟ از شادی یا غم؟ از لبخند یا اشک؟ نمیدونم.
فازِ سوّم
دو. روزها از پی هم میگذرن؛ خوب میگذرن یا بد؟ نمیدونم، فقط میدونم که با فکر و خیال و رؤیا روز رو به شب میرسونم و شب رو به صبح میدوزم. نمیدونم از چه روز و اتفاقی بنویسم؛ از دیدارهای اتفاقی صبح یا از خندههای عصر و حرفهای شب؟ از دانشگاه و پيمودن طبقات…
سه.
تا مد رو تجربه نکنی، از جزر رو درک نمیکنی. شاید هم جزر رو نفهمیدم که مد رو حس نمیکنم.
ولی میدونم که «أَنَّهُ هُوَ أَضحَكَ و أَبكىٰ». گریه و خنده، اشک و لبخند، شادی و غصه، امید و یأس، وصل و هجر، اضطراب و آرامش، سختی و آسانی، بالا و پایین و هر تضاد دیگهای هست، به یک نقطه میرسه؛ «هُوَ».
چه لذتی بیشتر از این اطمینان که بدونم اول راه و آخر راه، تویی که منتظرمی؟
تا مد رو تجربه نکنی، از جزر رو درک نمیکنی. شاید هم جزر رو نفهمیدم که مد رو حس نمیکنم.
ولی میدونم که «أَنَّهُ هُوَ أَضحَكَ و أَبكىٰ». گریه و خنده، اشک و لبخند، شادی و غصه، امید و یأس، وصل و هجر، اضطراب و آرامش، سختی و آسانی، بالا و پایین و هر تضاد دیگهای هست، به یک نقطه میرسه؛ «هُوَ».
چه لذتی بیشتر از این اطمینان که بدونم اول راه و آخر راه، تویی که منتظرمی؟
آری آری، شکر میگویم
گاه گرمم میکنی، ای آتش هستی
شکرگویان دوست میدارم تو را، ای دوستی، ای مهر
دوست میدارم تو را، ای باده، ای مستی
شکر میگویم تورا، ای زندگی، ای اوج.
ای گرامیتر، گرانتر موج
آه!
بگذریم...
مستی است وراستی، بشنو
راست میگویم.
من، چه پنهان از تو، در پنهان
گاهی اندیشیدهام با خویش
کاندرین تاریک ژرف نیستی، و اقصای نادانی،
چیست هستی؟ یا بگو هستن؟
چون ندانستن، نبودن را شناسم، لیک
چیست بودن؟ چیست دانستن؟
من _چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نیست_
گاه این پرسیدهام از خویش:
می توان دانست آیا، چیست دانستن؟
می توان دانست بودن چیست؟
.
.
.
آه ! آه ! امّا
چی بگویم، چون نمیدانم؟
من نمیدانم که هستی چیست؟ یا هستن؟
مستی است و راستی، بشنو
من نمیدانم که دانستن؟
لیک میدانم که چون از بادهای مستم،
جانم از سیّالهای حسّاس و جادویی،
میشود سرشار، وانگه ناگهان گویی،
بافسون، در پردههای هور قلیایی،
کائنات آواز میخواند که:
«آنک مست! آنک مست!»
و اوج گیرد موجهای سحر وزیبایی.
و آید از جوّی اثیری پاسخ و پژواک:
«اینک هست! اینک هست!»
مستی است وراستی، آری
راست میگویم.
باده هر باده ست، گو باشد،
_مهر وکین، یا طیفی و انگور، یا هر شعلۀ دیگر
هچنان کز هر خم وساغر_
من یقین دارم که در مستی
می تواند بود، اگر باشد
هستن وهستی.
شعله هر شعلهست، گو باشد
من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم.
گفن: «بودن؟ یا نبودن؟ پرسوجو این است.»
من دراین معنی سخن گویم.
پرسوجو این است، اگر باشد.
گفت او از بودن، امّا من
از شدن گویم.
باده هر باده است...
آه!
بس کنم دیگر،
خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در اَناتِ میرنده،
با خلوص نابتر مستی.
-چیست جز این؟
نیست جز این راه.
زنده دارد زندهدل دم را.
هرکجا، هرگاه
اوج بخشد کیفیت کم را.
گفتوگو بس، ماجرا کوتاه،
ما اگر مستیم
بیگمان هستیم.
• مهدی اخوان ثالث
گاه گرمم میکنی، ای آتش هستی
شکرگویان دوست میدارم تو را، ای دوستی، ای مهر
دوست میدارم تو را، ای باده، ای مستی
شکر میگویم تورا، ای زندگی، ای اوج.
ای گرامیتر، گرانتر موج
آه!
بگذریم...
مستی است وراستی، بشنو
راست میگویم.
من، چه پنهان از تو، در پنهان
گاهی اندیشیدهام با خویش
کاندرین تاریک ژرف نیستی، و اقصای نادانی،
چیست هستی؟ یا بگو هستن؟
چون ندانستن، نبودن را شناسم، لیک
چیست بودن؟ چیست دانستن؟
من _چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نیست_
گاه این پرسیدهام از خویش:
می توان دانست آیا، چیست دانستن؟
می توان دانست بودن چیست؟
.
.
.
آه ! آه ! امّا
چی بگویم، چون نمیدانم؟
من نمیدانم که هستی چیست؟ یا هستن؟
مستی است و راستی، بشنو
من نمیدانم که دانستن؟
لیک میدانم که چون از بادهای مستم،
جانم از سیّالهای حسّاس و جادویی،
میشود سرشار، وانگه ناگهان گویی،
بافسون، در پردههای هور قلیایی،
کائنات آواز میخواند که:
«آنک مست! آنک مست!»
و اوج گیرد موجهای سحر وزیبایی.
و آید از جوّی اثیری پاسخ و پژواک:
«اینک هست! اینک هست!»
مستی است وراستی، آری
راست میگویم.
باده هر باده ست، گو باشد،
_مهر وکین، یا طیفی و انگور، یا هر شعلۀ دیگر
هچنان کز هر خم وساغر_
من یقین دارم که در مستی
می تواند بود، اگر باشد
هستن وهستی.
شعله هر شعلهست، گو باشد
من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم.
گفن: «بودن؟ یا نبودن؟ پرسوجو این است.»
من دراین معنی سخن گویم.
پرسوجو این است، اگر باشد.
گفت او از بودن، امّا من
از شدن گویم.
باده هر باده است...
آه!
بس کنم دیگر،
خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در اَناتِ میرنده،
با خلوص نابتر مستی.
-چیست جز این؟
نیست جز این راه.
زنده دارد زندهدل دم را.
هرکجا، هرگاه
اوج بخشد کیفیت کم را.
گفتوگو بس، ماجرا کوتاه،
ما اگر مستیم
بیگمان هستیم.
• مهدی اخوان ثالث
یک.
بخشی از جمعهای که گذشت رو در اینستاگرام گذروندم. یکی از پستها به سکوتِ لحظهای که میدونی دیگه تکرار نمیشه و استوری دوستی به دورهمیهای دوستانه که میدونی تا چند وقت دیگه از دستش میدی، اشاره کرده بود. روی ویدئوی بعدی آهنگی گذاشته شده بود که دیگه کاربرد درستی برای من نداره؛ حین فکر کردن به این قضیه، یادم به موزیکی افتاد که چند وقت پیش بخاطر هماهنگیای که با تولدم داشت، همینجا پستش کردم. شب قبل وسط مهمونی، یه نفر پرسید: میری که بری؟
دو.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان، و فاصله و زمان.
زمان تنها چیزی رو که درست نمیکنه، فاصلهست.
میگفت بعد از دو سال کسی رو دیده که در گذشته هیچ وقت فکر دوری و فاصله چند کیلومتری ازش رو نمیکرده، چه برسه به فاصلهای به اندازهٔ چند قاره! از فکر بهش و انطباق شرایطم با توصیفاتش، قلبم میگیره.
چطور میشه فاصلهای که از عزیزت داری رو با زمان جبران کنی؟ فاصله از بین نمیره، عادی نمیشه، فقط مجبور میشی همینطور که دستش روی گلوته و راه تنفست رو گرفته، ادامه بدی.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان و فاصله و زمان.
سه.
گاهی در جمع قلبم یکهو داغ میشه، داغیای که نه میشه بیانش کرد و نه توان توصیفش هست ولی دل رو جوری میسوزونه که یادم میره کجا ایستادم و در چه زمانی زندگی میکنم.
چهار.
و قال امیرالمؤمنین ؏: وَ الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب، فانتَهِزوا فُرَصَ الخَيْر.
پنج.
- میری که رفته باشی؟
قطعاً نه.
ولی زندگی مدام در جریانه و این منم که به جریانش ادامه میبخشم؛ تصمیم با خودمه، مردابی راکد یا رودی مواج؟
#اندر_احوالات_سریالی
بخشی از جمعهای که گذشت رو در اینستاگرام گذروندم. یکی از پستها به سکوتِ لحظهای که میدونی دیگه تکرار نمیشه و استوری دوستی به دورهمیهای دوستانه که میدونی تا چند وقت دیگه از دستش میدی، اشاره کرده بود. روی ویدئوی بعدی آهنگی گذاشته شده بود که دیگه کاربرد درستی برای من نداره؛ حین فکر کردن به این قضیه، یادم به موزیکی افتاد که چند وقت پیش بخاطر هماهنگیای که با تولدم داشت، همینجا پستش کردم. شب قبل وسط مهمونی، یه نفر پرسید: میری که بری؟
دو.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان، و فاصله و زمان.
زمان تنها چیزی رو که درست نمیکنه، فاصلهست.
میگفت بعد از دو سال کسی رو دیده که در گذشته هیچ وقت فکر دوری و فاصله چند کیلومتری ازش رو نمیکرده، چه برسه به فاصلهای به اندازهٔ چند قاره! از فکر بهش و انطباق شرایطم با توصیفاتش، قلبم میگیره.
چطور میشه فاصلهای که از عزیزت داری رو با زمان جبران کنی؟ فاصله از بین نمیره، عادی نمیشه، فقط مجبور میشی همینطور که دستش روی گلوته و راه تنفست رو گرفته، ادامه بدی.
فاصله، زمان، فاصله، زمان، فاصله، زمان و فاصله و زمان.
سه.
گاهی در جمع قلبم یکهو داغ میشه، داغیای که نه میشه بیانش کرد و نه توان توصیفش هست ولی دل رو جوری میسوزونه که یادم میره کجا ایستادم و در چه زمانی زندگی میکنم.
چهار.
و قال امیرالمؤمنین ؏: وَ الفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب، فانتَهِزوا فُرَصَ الخَيْر.
پنج.
- میری که رفته باشی؟
قطعاً نه.
ولی زندگی مدام در جریانه و این منم که به جریانش ادامه میبخشم؛ تصمیم با خودمه، مردابی راکد یا رودی مواج؟
#اندر_احوالات_سریالی