📌زورآزمایی در آسمان
کریدور دبی-تلآویو و احیای بازدارندگی
(محمد اصغری)
تحریمهای اخیر خزانهداری آمریکا علیه ناوگان هوایی ایران و امتناع فرودگاههای منطقه از ارائهی خدمات به پروازهای ایرانی، محاصرهی ژئوپلیتیک کشور را وارد فاز دشواری کرده است. در برابر این تهاجم ساختاری، تقلیل واکنشِ تهران به گلایههای دیپلماتیک یا طرح تهدیدات غیرواقعبینانه و (صدالبته متاسفانه) ناممکن مبنی بر ناامن کردن کل فرودگاههای منطقه، بازی در زمین محاسباتی دشمن است.
در دکترین بازدارندگی نامتقارن، هنگام انسداد شریانهای حیاتی، باید سوزنِ پرگارِ تهدید را دقیقاً روی نقطه درد شبکهی متخاصم قرار داد. خط هوایی دبی-تلآویو تنها یک نمونه کلیدی از دهها اهرم فشار عینی، مؤثر و در دسترس ایران است که معالاسف ارادهای برای فعالسازی آن وجود ندارد. برای درک چرایی این انفعال، باید همزمان به مختصات راهبردی این کریدور و اقتصاد سیاسی حاکم بر تصمیمات داخلی نگاه کرد.
رژیم صهیونیستی به دلیل جنگ و ناامنی در مرزهای زمینی خود، عملاً یک جزیره اقتصادی است. شریان حیات این جزیره، نه فقط برای جابهجایی شهرکنشینان بیجای فرنگنشین، که برای زنده ماندن صنعت هایتک به عنوان موتور محرک اقتصاد اسرائیل و جاذب سرمایههای خلیج فارس و جابهجایی کالاهای استراتژیک، وابستگی مطلقی به امنیت فرودگاه بنگوریون و خطوط هوایی امن نظیر کریدور دبی دارد.
حساسیت مهلک و آستانه درد پایین این رژیم در برابر امنیت هوانوردی، در حادثهی امروز به نمایش درآمد. مخابرهی کدهای اضطراری و امنیتی در پرواز شرکت فلایدبی به مقصد تلآویو و فرود اضطراری آن در عربستان، یک شوک روانی در افکار عمومی اسرائیل ایجاد کرد؛ تا جایی که نتانیاهو برای یک حادثهی داخل پروازی، فوراً جلسه اضطراری امنیتی تشکیل داد. این واکنش سراسیمه نشان میدهد که اختلال در کریدور سازش، تا چه حد میتواند سیستم عصبی-اقتصادی صهیونیستها را تحریک کند.
نکته عجیبتر این پرواز که ماهیت اصلی پروازهای به ظاهر غیرنظامی رژیم را نشان میدهد و پالسی بسیار نگرانکننده برای ایران است، اذعان منابع اسرائیلی به این نکته است که در پرواز فوق، یک گروه از خلبانان نظامی اسرائیلی که برای تمرینهای هوایی در امارات بودند، حضور داشتند. این یعنی اولا اسرائیل از این پروازها برای جابهجایی نیروهای نظامی استفاده میکند و ثانیا رژیم در امارات، در حال تمرین هوایی است!
در اوج همین محاصرهی هوایی علیه ایران، و در روزهایی که ماشین جنگی رژیم در حال پیشنوازی برای خون دوباره است، نتانیاهو در یک سفر ویژه با هواپیمای اختصاصی به ابوظبی میرود، ساعتها با بن زاید دیدار میکند و در کمال امنیت به تلآویو بازمیگردد. نکته فاجعهبار اینجاست که حتی با وجود افشای خبر این سفر در زمان حضور نتانیاهو در خاک امارات، هیچ سایهای از تهدید یا ناامنی بر سر هواپیمای او و کریدور هوایی میزبانش سنگینی نکرد. قاتل رهبران مقاومت در بیخ گوش ما و در آسمانِ همسایگان ما در امنیت مطلق پرواز میکند، اما پروازهای مسافربری ایران از نشستن در فرودگاههای همسایه محروم میشوند!
اما پرسش اساسی این است: چرا ایران از این اهرم فشار و دهها اهرم مشابه دیگر برای برهم زدن موازنه استفاده نمیکند؟ پاسخ را نباید در فقدان توانمندی نظامی یا اطلاعاتی جستجو کرد؛ بخشی از ریشهی این فلجِ راهبردی در اقتصاد سیاسی و شبکهی درهمتنیدهی منافع در داخل کشور نهفته است.
خط هوایی دبی-تلآویو و منافع شیوخ امارات، توسط یک دژ مستحکم داخلی به نام لابیهای اقتصادی امارات در ایران و خط فساد تهران-دبی محافظت میشود که بقا و سود خود را در گرو حفظ امنیت مطلق برای امارات میبینند.
هرگاه روی میز تصمیمسازان گزینهای برای ضربه زدن به منافع امارات مطرح میشود، این لابیهای قدرتمند پنجرههای اقدام را با قاطعیت میبندند. در واقع، این جریان فاسد و منفعتطلب، دست نظامی و امنیتی ایران را از پشت میبندد و امنیت اقتصادیِ دبی و به تبع آن تلآویو را بر بازدارندگیِ ژئوپلیتیک ما ارجحیت میبخشد.
مختل کردن رسمی- اعلامی یا غیررسمی- اعمالی کریدور هوایی دبی-تلآویو و تحمیلِ هزینه به شرکای منطقهای رژیم، یک پاسخ کاملاً متناسب در برابر تحریم هوایی ایران است؛ اما عملیاتی شدن این گزینهها، پیشنیازی تلخ و حیاتی دارد: عبور از سد لابیهای اقتصادی.
ما نمیتوانیم در یک جنگ موجودیتی با محور غربی-صهیونیستی درگیر باشیم، اما همزمان، شریانهای اقتصادی خود را در مدلی کاملا ربوییهودی به شریک اول صهیونیستها در خلیج فارس گره بزنیم. تا زمانی که تیغ ارادهی ملی، شبکهی فساد تهران-دبی را قطع نکند، اهرمهای فشار بینظیر ما یکی پس از دیگری در بایگانی محافظهکاری خاک خواهند خورد و آسمان منطقه، جولانگاه امن قاتلان و قفس پروازهای ایرانی باقی خواهد ماند.
@MuhammadAsghari
کریدور دبی-تلآویو و احیای بازدارندگی
(محمد اصغری)
تحریمهای اخیر خزانهداری آمریکا علیه ناوگان هوایی ایران و امتناع فرودگاههای منطقه از ارائهی خدمات به پروازهای ایرانی، محاصرهی ژئوپلیتیک کشور را وارد فاز دشواری کرده است. در برابر این تهاجم ساختاری، تقلیل واکنشِ تهران به گلایههای دیپلماتیک یا طرح تهدیدات غیرواقعبینانه و (صدالبته متاسفانه) ناممکن مبنی بر ناامن کردن کل فرودگاههای منطقه، بازی در زمین محاسباتی دشمن است.
در دکترین بازدارندگی نامتقارن، هنگام انسداد شریانهای حیاتی، باید سوزنِ پرگارِ تهدید را دقیقاً روی نقطه درد شبکهی متخاصم قرار داد. خط هوایی دبی-تلآویو تنها یک نمونه کلیدی از دهها اهرم فشار عینی، مؤثر و در دسترس ایران است که معالاسف ارادهای برای فعالسازی آن وجود ندارد. برای درک چرایی این انفعال، باید همزمان به مختصات راهبردی این کریدور و اقتصاد سیاسی حاکم بر تصمیمات داخلی نگاه کرد.
رژیم صهیونیستی به دلیل جنگ و ناامنی در مرزهای زمینی خود، عملاً یک جزیره اقتصادی است. شریان حیات این جزیره، نه فقط برای جابهجایی شهرکنشینان بیجای فرنگنشین، که برای زنده ماندن صنعت هایتک به عنوان موتور محرک اقتصاد اسرائیل و جاذب سرمایههای خلیج فارس و جابهجایی کالاهای استراتژیک، وابستگی مطلقی به امنیت فرودگاه بنگوریون و خطوط هوایی امن نظیر کریدور دبی دارد.
حساسیت مهلک و آستانه درد پایین این رژیم در برابر امنیت هوانوردی، در حادثهی امروز به نمایش درآمد. مخابرهی کدهای اضطراری و امنیتی در پرواز شرکت فلایدبی به مقصد تلآویو و فرود اضطراری آن در عربستان، یک شوک روانی در افکار عمومی اسرائیل ایجاد کرد؛ تا جایی که نتانیاهو برای یک حادثهی داخل پروازی، فوراً جلسه اضطراری امنیتی تشکیل داد. این واکنش سراسیمه نشان میدهد که اختلال در کریدور سازش، تا چه حد میتواند سیستم عصبی-اقتصادی صهیونیستها را تحریک کند.
نکته عجیبتر این پرواز که ماهیت اصلی پروازهای به ظاهر غیرنظامی رژیم را نشان میدهد و پالسی بسیار نگرانکننده برای ایران است، اذعان منابع اسرائیلی به این نکته است که در پرواز فوق، یک گروه از خلبانان نظامی اسرائیلی که برای تمرینهای هوایی در امارات بودند، حضور داشتند. این یعنی اولا اسرائیل از این پروازها برای جابهجایی نیروهای نظامی استفاده میکند و ثانیا رژیم در امارات، در حال تمرین هوایی است!
در اوج همین محاصرهی هوایی علیه ایران، و در روزهایی که ماشین جنگی رژیم در حال پیشنوازی برای خون دوباره است، نتانیاهو در یک سفر ویژه با هواپیمای اختصاصی به ابوظبی میرود، ساعتها با بن زاید دیدار میکند و در کمال امنیت به تلآویو بازمیگردد. نکته فاجعهبار اینجاست که حتی با وجود افشای خبر این سفر در زمان حضور نتانیاهو در خاک امارات، هیچ سایهای از تهدید یا ناامنی بر سر هواپیمای او و کریدور هوایی میزبانش سنگینی نکرد. قاتل رهبران مقاومت در بیخ گوش ما و در آسمانِ همسایگان ما در امنیت مطلق پرواز میکند، اما پروازهای مسافربری ایران از نشستن در فرودگاههای همسایه محروم میشوند!
اما پرسش اساسی این است: چرا ایران از این اهرم فشار و دهها اهرم مشابه دیگر برای برهم زدن موازنه استفاده نمیکند؟ پاسخ را نباید در فقدان توانمندی نظامی یا اطلاعاتی جستجو کرد؛ بخشی از ریشهی این فلجِ راهبردی در اقتصاد سیاسی و شبکهی درهمتنیدهی منافع در داخل کشور نهفته است.
خط هوایی دبی-تلآویو و منافع شیوخ امارات، توسط یک دژ مستحکم داخلی به نام لابیهای اقتصادی امارات در ایران و خط فساد تهران-دبی محافظت میشود که بقا و سود خود را در گرو حفظ امنیت مطلق برای امارات میبینند.
هرگاه روی میز تصمیمسازان گزینهای برای ضربه زدن به منافع امارات مطرح میشود، این لابیهای قدرتمند پنجرههای اقدام را با قاطعیت میبندند. در واقع، این جریان فاسد و منفعتطلب، دست نظامی و امنیتی ایران را از پشت میبندد و امنیت اقتصادیِ دبی و به تبع آن تلآویو را بر بازدارندگیِ ژئوپلیتیک ما ارجحیت میبخشد.
مختل کردن رسمی- اعلامی یا غیررسمی- اعمالی کریدور هوایی دبی-تلآویو و تحمیلِ هزینه به شرکای منطقهای رژیم، یک پاسخ کاملاً متناسب در برابر تحریم هوایی ایران است؛ اما عملیاتی شدن این گزینهها، پیشنیازی تلخ و حیاتی دارد: عبور از سد لابیهای اقتصادی.
ما نمیتوانیم در یک جنگ موجودیتی با محور غربی-صهیونیستی درگیر باشیم، اما همزمان، شریانهای اقتصادی خود را در مدلی کاملا ربوییهودی به شریک اول صهیونیستها در خلیج فارس گره بزنیم. تا زمانی که تیغ ارادهی ملی، شبکهی فساد تهران-دبی را قطع نکند، اهرمهای فشار بینظیر ما یکی پس از دیگری در بایگانی محافظهکاری خاک خواهند خورد و آسمان منطقه، جولانگاه امن قاتلان و قفس پروازهای ایرانی باقی خواهد ماند.
@MuhammadAsghari
📌 پرچم دروغینی به نام پرچم دروغین
(محمد اصغری)
امروز باز هم در آستانه ضربات سخت پیشبینیپذیر دشمن، و همزمان با مجموعهای از اتفاقات امنیتی در منطقه، موجی هماهنگ در صفحات و رسانههای امنیتی داخلی با ترجیعبند هشدار نسبت به سناریوی پرچم دروغین ، راه افتاده؛ با این ادعا که رژیم قصد دارد با هدف گرفتن یک هواپیما یا فرودگاه، فاجعهای انسانی رقم زده و با متهم کردن ایران، زمینه را برای اجماعسازی و حمله نظامی فراهم کند. رسانهها هم با ذوقزدگی تیتر میزنند: ما هوشیاریم و در تله اسرائیل نمیافتیم!
اما با نگاهی عمیقتر به واقعیتی تلخ میرسیم: تلهی اصلی، خودِ همین کلانروایتِ «پرچم دروغین» است که از سوی دشمن برای فلج کردن سیستم محاسباتی ایران طراحی و پمپاژ شده است.
در جنگهای نامتقارن، بقای یک کشور در گرو اقدامات پیشدستانه، متهورانه و تغییرِ ناگهانی معادلات میدان است. وقتی ماشین جنگی دشمن با برتریِ تکنولوژیک و لجستیکی در حال پیشروی است، تنها راه توقف آن، وارد کردن ضربات غیرقابل پیشبینی به شریانهای حیاتی اوست.
کارکرد عملیات شناختی دشمن این است که با پررنگ کردن خطر پرچم دروغین، یک پارانویا و سوءظنِ سیستمی در نهادهای تصمیمساز ایران ایجاد کند. با تزریق این گزاره که هرگونه اقدام نامتقارن یا حادثه امنیتی در منطقه، نقشه اسرائیل برای گیر انداختن ماست، سیستم دچار فلج تحلیلی میشود. نتیجه این است که دستگاه امنیتی و نظامی ما، به جای طراحی عملیاتهای پیشدستانه برای موازنه وحشت، به شدت محتاط، دستبهعصا و منفعل میشود تا مبادا در تله بیفتد. این دقیقاً همان انفعالی است که اسرائیل برای اجرای نقشههای بعدی خود به آن نیاز دارد.
حالا هم درست زمانی که در بخشی از بدنه قدرت در ایران، ایده حمله پیشدستانه یا برخورد نامتقارن با محاصره هوایی، جدی شده، بلافاصله پروژه پشیمانسازی از این بلندپروازی کلید میخورد. نمونه اخیر آن نوع برخورد با هشدار صریح دبیر شعام بود: اگر ایران پرواز نداشته باشد، هیچ کشوری در منطقه پرواز نخواهد داشت!
از سوی دیگر بررسی الگوهای رفتاری دشمن در چند سال اخیر نشان میدهد که همواره در آستانهی ضربات سخت و قابلپیشبینی آمریکا و اسرائیل علیه ایران یا محور مقاومت، کلیدواژهی پرچم دروغین در فضای رسانهای و امنیتی ایران ترند میشود.
وقتی دشمن قصد دارد ضربهای مهلک وارد کند، میداند که خطر واکنش نامتقارن ایران بالا است. بنابراین، پیش از شلیک، ابتدا ذهن حریف را با این ویروس شناختی آلوده میکند که هرگونه تنش یا حادثهی مشکوک، بازی ما برای مشروعیتبخشی به حملهی اصلی است؛ پس آرام بمانید!
این کارزار رسانهای-شناختی، به طرز دقیقی ایران را در بزنگاههای حیاتی، در موضع دفاع اخلاقی و اثبات بیگناهی قرار میدهد؛ به جای آنکه ایران در موضع تهاجم استراتژیک قرار گیرد. ذوقزدگی رسانههای داخلی از اینکه ما دست دشمن را خواندهایم، در واقع جشن گرفتن برای موفقیت دشمن در مهار ارادهی ماست!
یکی از دردناکترین نتایج این اختلال شناختی، برخورد سلبی با دستاوردهای میدان است. در طول هفت ماه گذشته، بخش مهمی از اتفاقات و حوادثی که توانست بخشی از معادله فشار را به نفع ایران و محور مقاومت تغییر دهد، بلافاصله توسط بیانیههای رسمی دولت یا بخشهایی از رسانههای داخلی، با برچسب عملیات پرچم دروغین اسرائیل تخطئه شد.
این بدان معناست که دشمن موفق شده است در محاسبات امنیتی ما یک بیاعتمادی عمیق نسبت به کنشهای متهورانه و تغییردهندهی معادلات ایجاد کند. وقتی خود ما هر ضربهی دردآوری به منافع دشمن را کار خود آنها (برای اجماعسازی علیه ما) تفسیر میکنیم، عملاً دست بازوهای عملیاتی خود را برای طراحی سناریوهای خلاقانه و نامتقارن میبندیم. و چرا کسی نمیپرسد که مگر اجماع نساختهای هم مانده که دشمن نداشته باشد؟! اوج اجماع در همین تحریم هوایی رقم خورد، پس در باد خیال خام مقابله با اجماعسازی نباید ماند که دشمن نیازی به اجماع ندارد!
هوشیاری اطلاعاتی لازمهی بقا در خاورمیانه است؛ اما تقلیل دادن استراتژی کشور به فرار از تلههای خیالی، همان نقطهای است که ارادهی مقاومت را عقیم میکند. دشمن با پمپاژ سناریوی پرچم دروغین، یک دیوار شیشهای گرداگرد ذهن تصمیمسازان ما کشیده است؛ دیواری که ما را در حالت دفاع منفعلانه فریز میکند.
در حالی که ما با افتخار در حال اثبات این هستیم که فلان حادثه ما نبوده و نقشه خودشان است، دشمن در حال آمادهسازی برای وارد کردن ضربهی بعدی در اوج اطمینان از احتیاط مفرط تهران است. رهایی از این تله، نیازمند عبور از پارانویای سیستمی و بازگشت به دکترین ابتکار عمل در موازنه تنش است؛ دکترینی که در آن، ما زمین بازی را با اقدامات پیشدستانه تعریف میکنیم، نه آنکه صرفاً از بازی کردن در زمین طراحیشدهی دشمن، اجتناب ورزیم.
@MuhammadAsghari
(محمد اصغری)
امروز باز هم در آستانه ضربات سخت پیشبینیپذیر دشمن، و همزمان با مجموعهای از اتفاقات امنیتی در منطقه، موجی هماهنگ در صفحات و رسانههای امنیتی داخلی با ترجیعبند هشدار نسبت به سناریوی پرچم دروغین ، راه افتاده؛ با این ادعا که رژیم قصد دارد با هدف گرفتن یک هواپیما یا فرودگاه، فاجعهای انسانی رقم زده و با متهم کردن ایران، زمینه را برای اجماعسازی و حمله نظامی فراهم کند. رسانهها هم با ذوقزدگی تیتر میزنند: ما هوشیاریم و در تله اسرائیل نمیافتیم!
اما با نگاهی عمیقتر به واقعیتی تلخ میرسیم: تلهی اصلی، خودِ همین کلانروایتِ «پرچم دروغین» است که از سوی دشمن برای فلج کردن سیستم محاسباتی ایران طراحی و پمپاژ شده است.
در جنگهای نامتقارن، بقای یک کشور در گرو اقدامات پیشدستانه، متهورانه و تغییرِ ناگهانی معادلات میدان است. وقتی ماشین جنگی دشمن با برتریِ تکنولوژیک و لجستیکی در حال پیشروی است، تنها راه توقف آن، وارد کردن ضربات غیرقابل پیشبینی به شریانهای حیاتی اوست.
کارکرد عملیات شناختی دشمن این است که با پررنگ کردن خطر پرچم دروغین، یک پارانویا و سوءظنِ سیستمی در نهادهای تصمیمساز ایران ایجاد کند. با تزریق این گزاره که هرگونه اقدام نامتقارن یا حادثه امنیتی در منطقه، نقشه اسرائیل برای گیر انداختن ماست، سیستم دچار فلج تحلیلی میشود. نتیجه این است که دستگاه امنیتی و نظامی ما، به جای طراحی عملیاتهای پیشدستانه برای موازنه وحشت، به شدت محتاط، دستبهعصا و منفعل میشود تا مبادا در تله بیفتد. این دقیقاً همان انفعالی است که اسرائیل برای اجرای نقشههای بعدی خود به آن نیاز دارد.
حالا هم درست زمانی که در بخشی از بدنه قدرت در ایران، ایده حمله پیشدستانه یا برخورد نامتقارن با محاصره هوایی، جدی شده، بلافاصله پروژه پشیمانسازی از این بلندپروازی کلید میخورد. نمونه اخیر آن نوع برخورد با هشدار صریح دبیر شعام بود: اگر ایران پرواز نداشته باشد، هیچ کشوری در منطقه پرواز نخواهد داشت!
از سوی دیگر بررسی الگوهای رفتاری دشمن در چند سال اخیر نشان میدهد که همواره در آستانهی ضربات سخت و قابلپیشبینی آمریکا و اسرائیل علیه ایران یا محور مقاومت، کلیدواژهی پرچم دروغین در فضای رسانهای و امنیتی ایران ترند میشود.
وقتی دشمن قصد دارد ضربهای مهلک وارد کند، میداند که خطر واکنش نامتقارن ایران بالا است. بنابراین، پیش از شلیک، ابتدا ذهن حریف را با این ویروس شناختی آلوده میکند که هرگونه تنش یا حادثهی مشکوک، بازی ما برای مشروعیتبخشی به حملهی اصلی است؛ پس آرام بمانید!
این کارزار رسانهای-شناختی، به طرز دقیقی ایران را در بزنگاههای حیاتی، در موضع دفاع اخلاقی و اثبات بیگناهی قرار میدهد؛ به جای آنکه ایران در موضع تهاجم استراتژیک قرار گیرد. ذوقزدگی رسانههای داخلی از اینکه ما دست دشمن را خواندهایم، در واقع جشن گرفتن برای موفقیت دشمن در مهار ارادهی ماست!
یکی از دردناکترین نتایج این اختلال شناختی، برخورد سلبی با دستاوردهای میدان است. در طول هفت ماه گذشته، بخش مهمی از اتفاقات و حوادثی که توانست بخشی از معادله فشار را به نفع ایران و محور مقاومت تغییر دهد، بلافاصله توسط بیانیههای رسمی دولت یا بخشهایی از رسانههای داخلی، با برچسب عملیات پرچم دروغین اسرائیل تخطئه شد.
این بدان معناست که دشمن موفق شده است در محاسبات امنیتی ما یک بیاعتمادی عمیق نسبت به کنشهای متهورانه و تغییردهندهی معادلات ایجاد کند. وقتی خود ما هر ضربهی دردآوری به منافع دشمن را کار خود آنها (برای اجماعسازی علیه ما) تفسیر میکنیم، عملاً دست بازوهای عملیاتی خود را برای طراحی سناریوهای خلاقانه و نامتقارن میبندیم. و چرا کسی نمیپرسد که مگر اجماع نساختهای هم مانده که دشمن نداشته باشد؟! اوج اجماع در همین تحریم هوایی رقم خورد، پس در باد خیال خام مقابله با اجماعسازی نباید ماند که دشمن نیازی به اجماع ندارد!
هوشیاری اطلاعاتی لازمهی بقا در خاورمیانه است؛ اما تقلیل دادن استراتژی کشور به فرار از تلههای خیالی، همان نقطهای است که ارادهی مقاومت را عقیم میکند. دشمن با پمپاژ سناریوی پرچم دروغین، یک دیوار شیشهای گرداگرد ذهن تصمیمسازان ما کشیده است؛ دیواری که ما را در حالت دفاع منفعلانه فریز میکند.
در حالی که ما با افتخار در حال اثبات این هستیم که فلان حادثه ما نبوده و نقشه خودشان است، دشمن در حال آمادهسازی برای وارد کردن ضربهی بعدی در اوج اطمینان از احتیاط مفرط تهران است. رهایی از این تله، نیازمند عبور از پارانویای سیستمی و بازگشت به دکترین ابتکار عمل در موازنه تنش است؛ دکترینی که در آن، ما زمین بازی را با اقدامات پیشدستانه تعریف میکنیم، نه آنکه صرفاً از بازی کردن در زمین طراحیشدهی دشمن، اجتناب ورزیم.
@MuhammadAsghari
Forwarded from سیمافکر | Simafekr
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایی که شنیده نشد
محمد اصغری
#رادیو_سیمافکر
«سنوار بوی یک تغییر خطرناک و یک جهش خطرناک رو استشمام میکنه. یک سال قبل از طوفان در نامه نگاریهایی که داره مدام داره تلاش میکنه محور مقاومت رو به این آگاهی برسونه که خطر جدی در کمینه ...»
صوت کامل گفتگوی سیمافکر با محمد اصغری
فیلم کامل این گفتگو به زودی منتشر خواهد شد
💡هر فیلم آغاز یک گفتگوست...
@simafekr_com
محمد اصغری
#رادیو_سیمافکر
«سنوار بوی یک تغییر خطرناک و یک جهش خطرناک رو استشمام میکنه. یک سال قبل از طوفان در نامه نگاریهایی که داره مدام داره تلاش میکنه محور مقاومت رو به این آگاهی برسونه که خطر جدی در کمینه ...»
صوت کامل گفتگوی سیمافکر با محمد اصغری
فیلم کامل این گفتگو به زودی منتشر خواهد شد
💡هر فیلم آغاز یک گفتگوست...
@simafekr_com
📌یحیی چه گفت/ هشداری که شنیده نشد!
(محمد اصغری)
پس از هفتم اکتبر، یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی، چه در میان دشمنان و چه در میان ناظران داخلی، فروکاستن طوفان الاقصی به یک تصمیم هیجانی، استیصال مقطعی یا عصبانیت ناگهانی حماس بود. اما واکاوی عمیق لایههای تصمیمگیری سنوار نشان میدهد که طوفان نه یک واکنش عصبی، بلکه یک الزام موجودیتی و ضرورت راهبردیِ پیشگیرانه برای جلوگیری از منحل شدن قطعی آرمان فلسطین در مسلخ نظم نوین خاورمیانه بود.
نقطه عزیمت تصمیم سنوار، درک زودهنگام یک زلزله ژئوپلیتیک بود. او به وضوح میدید که معادله منطقه بالکُل در حال تغییر است. روند شتابان عادیسازی روابط میان کشورهای عربی با رژیم، در کنار طرحهای الحاقگرایانه رژیم، مسئله فلسطین را به حاشیهای بیاهمیت در دیپلماسی جهانی تقلیل داده بود. همچنین سنوار از عزم قطعی اسرائیل برای حمله پلکانی به ایران آگاه بود و به صورتی روشن هشدار میداد که تاسیسات هستهای ایران در خطر بمباران توسط رژیم است. او خطر در کمین سوریه و زیرساختهای مقاومت در لبنان را نیز بسیار زودتر فهم کرده بود. از سوی دیگر، سنوار ارتش اسرائیل را برخلاف هیمنه رسانهایاش، در آن مقطع سازمانی به شدت فرسوده میدید. او درک کرده بود که ۵۱ گردان نظامی اشغالگران به دلیل فعالیت چرخشی و مداوم، دچار فرسودگی شدهاند. برای سنوار، تداوم وضعیت موجود به معنای هضم شدن کامل فلسطین، و پی گرفتن راهبرد تجزیه نزاع توسط اسرائیل (یعنی تفکیک جبههها و آمدن به سراغ تکتک اضلاع مقاومت به تنهایی) بود؛ لذا او هشدار داد که باید پیش از تثبیت این نظم مرگبار، میز بازی را واژگون کرد.
لایهای عمیقتر در شناخت ریشههای ۷ اکتبر، درک شکاف ادراکی میان یحیی سنوار و تصمیمسازان ایرانی است. این شکاف نه در سطح ایدئولوژی، بلکه در تعریف کارکرد قدرت و موازنه بازدارندگی مستتر بود. ایران و حزبالله البته صادقانه حمایت کاملی را از اصل ایده آزادی فلسطین داشتند اما اختلاف در سطح راهبردی، جدی بود:
• دکترین سنوار (ضربه راهبردی و ترمیم موازنه): رهبری حماس معتقد بود که برای خروج از این فلج سیاسی، تنها یک ضربه راهبردی مهلک و پیشدستانه میتواند موازنه بازدارندگی را تغییر داده و ترمیم کند. سنوار بر این باور بود که باید با خلق یک واقعیت تکاندهنده (دکترین ارعاب و نفوذ عمیق)، هیمنه امنیتی اسرائیل را در هم شکست تا مسئله فلسطین بار دیگر به متن معادلات قدرت بازگردد و محور مقاومت از خطرات مهلک پیشروی رهایی یابد.
• دکترین ایران (جنگ فرسایشی و توزیع تنش): در نقطه مقابل، افقِ دید ایران و متحدانی چون حزبالله، بر مبنای صبر استراتژیک و توزیع تنش تنظیم شده بود. تصمیمسازان ایرانی خواهان یک جنگ فرسایشیِ کنترلشده بودند تا بدون تحریک آمریکا به مداخله مستقیم، دشمن را تضعیف و اصل دور بودن جنگ از مرزهای ایران را تضمین کنند. سنوار این محافظهکاری و ندیدن تغییر معادلات را در یک عبارت طلایی خلاصه کرد؛ رویکردی که در آن قرار است «نه ظرفی بشکند و نه میزی واژگون شود» (لا تكسر الآنية وتقلب الطاولة) و البته که به قول سنوار جواب نخواهد داد!
سنوار در نامهنگاریها و رایزنیهای خود تلاش کرد این خطرِ تمدنی را به متحدانش تفهیم کند و طرح یک رویارویی بزرگ را پیش بکشد. اما پاسخهایی که از کریدورهای بوروکراتیک محور مقاومت دریافت کرد، با احتیاط، حواله دادن به آینده و درخواست برای بررسیهای زمانبر همراه بود.
صدای هشدار سنوار آنگونه که باید در تهران و بیروت شنیده نشد. عقلانیتِ بقامحورِ متحدان، توانایی هضمِ ریسکِ زیر میز زدن را نداشت. سنوار با درک این موضوع که منتظر ماندن برای اجماع محور، مساوی با از دست رفتن قطعی فلسطین است، به این نتیجه رسید که طوفان الاقصی نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک ضرورت پیشگیرانه است. او در لایه تاکتیک، و با وجود اطلاع راهبردی محور از ایده طوفان؛ ساعت صفر را پنهان کرد تا ضمن اصل حفاظت اطلاعات، ارادههای محافظهکار نیز نتواند ترمز این عملیات را بکشد.
هفتم اکتبر در یک بیان، شورشِ میدان علیه دیپلماسیِ وضعیت موجود بود. یحیی سنوار با درک فرسایش دشمن و خطرات مبرم پیشروی، تصمیم گرفت ظرف معادلات منطقهای را بشکند و میز را به تنهایی واژگون کند. اگرچه او با این اقدام توانست روند عادیسازی را متوقف کرده و اسرائیل را در یک بحران وجودی فرو ببرد، اما ناشنیده ماندن هشدارهای پیشینی او در درون محور مقاومت سبب شد تا بار اصلیِ پرداخت هزینه این تغییر موازنه، با خشونتی بیسابقه بر دوش غزه بیفتد و اسرائیل در پیشبرد ایده تفکیک نزاع موفق شود و همانطور که سنوار گفته بود، تک به تک سراغ سوریه و لبنان و ایران بیاید. طوفان الاقصی اثبات کرد که وقتی دکترین «حفظ نظم موجود» بر ایده «رهایی» سایه میاندازد، تنها راه پیشگیری از مرگ، کشیدن ماشه است.
@MuhammadAsghari
(محمد اصغری)
پس از هفتم اکتبر، یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی، چه در میان دشمنان و چه در میان ناظران داخلی، فروکاستن طوفان الاقصی به یک تصمیم هیجانی، استیصال مقطعی یا عصبانیت ناگهانی حماس بود. اما واکاوی عمیق لایههای تصمیمگیری سنوار نشان میدهد که طوفان نه یک واکنش عصبی، بلکه یک الزام موجودیتی و ضرورت راهبردیِ پیشگیرانه برای جلوگیری از منحل شدن قطعی آرمان فلسطین در مسلخ نظم نوین خاورمیانه بود.
نقطه عزیمت تصمیم سنوار، درک زودهنگام یک زلزله ژئوپلیتیک بود. او به وضوح میدید که معادله منطقه بالکُل در حال تغییر است. روند شتابان عادیسازی روابط میان کشورهای عربی با رژیم، در کنار طرحهای الحاقگرایانه رژیم، مسئله فلسطین را به حاشیهای بیاهمیت در دیپلماسی جهانی تقلیل داده بود. همچنین سنوار از عزم قطعی اسرائیل برای حمله پلکانی به ایران آگاه بود و به صورتی روشن هشدار میداد که تاسیسات هستهای ایران در خطر بمباران توسط رژیم است. او خطر در کمین سوریه و زیرساختهای مقاومت در لبنان را نیز بسیار زودتر فهم کرده بود. از سوی دیگر، سنوار ارتش اسرائیل را برخلاف هیمنه رسانهایاش، در آن مقطع سازمانی به شدت فرسوده میدید. او درک کرده بود که ۵۱ گردان نظامی اشغالگران به دلیل فعالیت چرخشی و مداوم، دچار فرسودگی شدهاند. برای سنوار، تداوم وضعیت موجود به معنای هضم شدن کامل فلسطین، و پی گرفتن راهبرد تجزیه نزاع توسط اسرائیل (یعنی تفکیک جبههها و آمدن به سراغ تکتک اضلاع مقاومت به تنهایی) بود؛ لذا او هشدار داد که باید پیش از تثبیت این نظم مرگبار، میز بازی را واژگون کرد.
لایهای عمیقتر در شناخت ریشههای ۷ اکتبر، درک شکاف ادراکی میان یحیی سنوار و تصمیمسازان ایرانی است. این شکاف نه در سطح ایدئولوژی، بلکه در تعریف کارکرد قدرت و موازنه بازدارندگی مستتر بود. ایران و حزبالله البته صادقانه حمایت کاملی را از اصل ایده آزادی فلسطین داشتند اما اختلاف در سطح راهبردی، جدی بود:
• دکترین سنوار (ضربه راهبردی و ترمیم موازنه): رهبری حماس معتقد بود که برای خروج از این فلج سیاسی، تنها یک ضربه راهبردی مهلک و پیشدستانه میتواند موازنه بازدارندگی را تغییر داده و ترمیم کند. سنوار بر این باور بود که باید با خلق یک واقعیت تکاندهنده (دکترین ارعاب و نفوذ عمیق)، هیمنه امنیتی اسرائیل را در هم شکست تا مسئله فلسطین بار دیگر به متن معادلات قدرت بازگردد و محور مقاومت از خطرات مهلک پیشروی رهایی یابد.
• دکترین ایران (جنگ فرسایشی و توزیع تنش): در نقطه مقابل، افقِ دید ایران و متحدانی چون حزبالله، بر مبنای صبر استراتژیک و توزیع تنش تنظیم شده بود. تصمیمسازان ایرانی خواهان یک جنگ فرسایشیِ کنترلشده بودند تا بدون تحریک آمریکا به مداخله مستقیم، دشمن را تضعیف و اصل دور بودن جنگ از مرزهای ایران را تضمین کنند. سنوار این محافظهکاری و ندیدن تغییر معادلات را در یک عبارت طلایی خلاصه کرد؛ رویکردی که در آن قرار است «نه ظرفی بشکند و نه میزی واژگون شود» (لا تكسر الآنية وتقلب الطاولة) و البته که به قول سنوار جواب نخواهد داد!
سنوار در نامهنگاریها و رایزنیهای خود تلاش کرد این خطرِ تمدنی را به متحدانش تفهیم کند و طرح یک رویارویی بزرگ را پیش بکشد. اما پاسخهایی که از کریدورهای بوروکراتیک محور مقاومت دریافت کرد، با احتیاط، حواله دادن به آینده و درخواست برای بررسیهای زمانبر همراه بود.
صدای هشدار سنوار آنگونه که باید در تهران و بیروت شنیده نشد. عقلانیتِ بقامحورِ متحدان، توانایی هضمِ ریسکِ زیر میز زدن را نداشت. سنوار با درک این موضوع که منتظر ماندن برای اجماع محور، مساوی با از دست رفتن قطعی فلسطین است، به این نتیجه رسید که طوفان الاقصی نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک ضرورت پیشگیرانه است. او در لایه تاکتیک، و با وجود اطلاع راهبردی محور از ایده طوفان؛ ساعت صفر را پنهان کرد تا ضمن اصل حفاظت اطلاعات، ارادههای محافظهکار نیز نتواند ترمز این عملیات را بکشد.
هفتم اکتبر در یک بیان، شورشِ میدان علیه دیپلماسیِ وضعیت موجود بود. یحیی سنوار با درک فرسایش دشمن و خطرات مبرم پیشروی، تصمیم گرفت ظرف معادلات منطقهای را بشکند و میز را به تنهایی واژگون کند. اگرچه او با این اقدام توانست روند عادیسازی را متوقف کرده و اسرائیل را در یک بحران وجودی فرو ببرد، اما ناشنیده ماندن هشدارهای پیشینی او در درون محور مقاومت سبب شد تا بار اصلیِ پرداخت هزینه این تغییر موازنه، با خشونتی بیسابقه بر دوش غزه بیفتد و اسرائیل در پیشبرد ایده تفکیک نزاع موفق شود و همانطور که سنوار گفته بود، تک به تک سراغ سوریه و لبنان و ایران بیاید. طوفان الاقصی اثبات کرد که وقتی دکترین «حفظ نظم موجود» بر ایده «رهایی» سایه میاندازد، تنها راه پیشگیری از مرگ، کشیدن ماشه است.
@MuhammadAsghari
Forwarded from جدال- علی عليزاده
شب ۲۲۲: ترامپ: تا انتخابات حمله نمیکنم؛ وعده یا عملیات فریب؟ گفتگو با محمد اصغری
@MuhammadAsghari
پنج شنبه شونزدهم مهر ده و چهل و پنج دقیقه شب زنده از یوتیوب جدال
https://youtube.com/live/iw7akcrz-ik?feature=share
@MuhammadAsghari
پنج شنبه شونزدهم مهر ده و چهل و پنج دقیقه شب زنده از یوتیوب جدال
https://youtube.com/live/iw7akcrz-ik?feature=share
Forwarded from سیمافکر | Simafekr
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید زمین بازی را به هم زد
#رادیو_سیمافکر
محمد اصغری
«ما گرفتار گزارههایی شدیم که این گزارهها پدر ما رو درآورد. مثلاً این که «اگر با اسرائیل و آمریکا بجنگیم، جامعهمون مشروعیت نمیده به این جنگ!» مسأله اینه که این جامعه اگر خطر رو درست براش ترسیم میکردیم، همراهی میکرد. شما اجازه نمیدادی جامعه خطر رو حس کنه!»
صوت کامل گفتگوی سیمافکر با محمد اصغری
💡 سیمافکر؛ ویدئو رسانه فرهنگ و سیاست ایران
@simafekr_com
#رادیو_سیمافکر
محمد اصغری
«ما گرفتار گزارههایی شدیم که این گزارهها پدر ما رو درآورد. مثلاً این که «اگر با اسرائیل و آمریکا بجنگیم، جامعهمون مشروعیت نمیده به این جنگ!» مسأله اینه که این جامعه اگر خطر رو درست براش ترسیم میکردیم، همراهی میکرد. شما اجازه نمیدادی جامعه خطر رو حس کنه!»
صوت کامل گفتگوی سیمافکر با محمد اصغری
💡 سیمافکر؛ ویدئو رسانه فرهنگ و سیاست ایران
@simafekr_com
Forwarded from انسان انقلاب اسلامی
Audio
📻 #صوت_برنامه
🎙 استاد محمد اصغری
🔻 سنوار چه گفت که شنیده نشد؟
📆 پنجشنبه ۹ مهرماه ماه ۱۴۰۵
#جلسه_پنجم
🔴@ensanenghelabeslami
🔴@majmahezbollah
🎙 استاد محمد اصغری
🔻 سنوار چه گفت که شنیده نشد؟
📆 پنجشنبه ۹ مهرماه ماه ۱۴۰۵
#جلسه_پنجم
🔴@ensanenghelabeslami
🔴@majmahezbollah
Forwarded from جدال- علی عليزاده
ترامپ تا انتخابات حمله نمیکنم؛ وعده یا عملیات فریب؟
محمد اصغری
🎙فایل صوتی نهصد و هشتاد و هشتمین اپیزود رادیو جدال منتشر شد.
📣 #اپیزود ۹۸۸: ترامپ: تا انتخابات حمله نمیکنم؛ وعده یا عملیات فریب؟
🔹 گفتگو با محمد اصغری
📆 ۱۶ مهرماه ۱۴۰۵
⏱️ مدت زمان: ۱۹۰ دقیقه
📥 دانلود مستقیم فایل صوتی
📺 تماشای مصاحبه این گفتگو در سایت جدال
🌐 تماشای مصاحبه این گفتگو در یوتیوب
🎧 شنیدن این فایل صوتی از طریق کستباکس
📣 #اپیزود ۹۸۸: ترامپ: تا انتخابات حمله نمیکنم؛ وعده یا عملیات فریب؟
🔹 گفتگو با محمد اصغری
📆 ۱۶ مهرماه ۱۴۰۵
⏱️ مدت زمان: ۱۹۰ دقیقه
📥 دانلود مستقیم فایل صوتی
📺 تماشای مصاحبه این گفتگو در سایت جدال
🌐 تماشای مصاحبه این گفتگو در یوتیوب
🎧 شنیدن این فایل صوتی از طریق کستباکس
📌مصیبت ۸ اکتبر
(محمد اصغری)
هفت اکتبر ۲۰۲۳ زلزلهای در قلب نظم آمریکایی منطقه بود. سنوار فهمید که دکترین اسرائیل بزرگ میرود تا طناب دار را به گردن نه فلسطین، که اساس مقاومت بیندازد. او پیش از ۷ اکتبر، با درک خطر، بارها نسبت به تغییر قطعی موازنه قوا هشدار داد و با ارسال نامههایی به رهبران محور، نسبت به انفعال در برابر نقشههای دشمن برای تجزیه نزاع و حذف مقاومت هشدار داده و بر ضرورت اقدام پیشدستانه تأکید کرده بود. اما سیستم محاسباتی متحدانش در تهران و بیروت، هشدارهای او را برای تغییر بنیادین قواعد بازی نادیده گرفت و او این تعلل را فرصتی برای تثبیت نقشههای تهاجمی دشمن ارزیابی میکرد.
سرانجام، سنوار ماشه را کشید. در صبح ۷ اکتبر، هیبت اسرائیل فرو ریخت. ارتش فلج شد، کابینه تا چند روز حتی نمیتوانست تشکیل جلسه بدهد و ژنرالها در گیجی مطلق به سر میبردند.
اما مصیبت ما دقیقاً از فردای آن روز، هشت اکتبر شروع شد.
در همان روزهایی که اسرائیل مثل یک مبارز درون قفس، ضربهای غافلگیرکننده خورده بود و با چشمانی تار و حالی منگ، به کنار رینگ تکیه میداد، ما چه کردیم؟ به جای استفاده از این چند ثانیه گیجی و ناکاوت کردن، عقب نشستیم تا نفس تازه کند و دوباره روی پا بایستد!
جریان سازش مدعیست: "یعنی شما میگویید ایران هم باید فوراً وارد جنگ مستقیم و همهجانبه نظامی با اسرائیل میشد؟" پاسخ به این سؤال، در اسناد خود سنوار نهفته. در سه مدل عملیاتی که سنوار برای شوک راهبردی طراحی کرده بود، در هیچکدام قرار نبود ایران به عنوان یک دولت، ورود کامل نظامی داشته باشد؛ مگر در سناریوی بدبینانهی فروپاشی کامل غزه، آنهم به صورت محدود.
آنچه ایران باید انجام میداد، نه ورود کور به یک جنگ کلاسیک، که بهرهبرداری ژئوپلیتیک از لغزش لحظهای نظم منطقهای بود. وقتی یک ضربه، نظم مسلط را به هم میریزد و مولکولهای قدرت از جای خود میلغزند، تا زمان چفتوبست دوباره توسط آمریکا، یک پنجرهی طلایی برای بازیسازی باز میشود. فاجعه اینجاست که در لحظهی فلجشدگی و انفعال مطلق دشمن با طوفان، ایران بیش از خودِ اسرائیل انفعال نشان داد!
ما در تلهی گفتاردرمانیهای جریان سازش افتادیم. مدام در گوش تصمیمساز خواندند که مبادا وارد تله تنش شوید و پازل نتانیاهو را تکمیل کنید، نتیجه چه شد؟ بلندگوهای رسمی شروع کردند به سیگنال فرستادن به واشنگتن و منطقه که خیالتان راحت، ما اوضاع را کنترل میکنیم! ما خواهان گسترش جنگ نیستیم!
این بزرگترین فرصتسوزی بود. ما به جای درگیری مستقیم نظامی، در لحظه طوفان، دهها امکان راهبردی داشتیم که همگی را سوزاندیم:
تغییر ترتیبات امنیتی با همسایگان:
میتوانستیم از ضعف پدافندی و سیاسی اسرائیل و شرکایش استفاده کرده و با اعمال فشار، ترتیبات امنیتی جدیدی را بر کشورهای حاشیه خلیج فارس تحمیل کنیم و ائتلافهای منطقهایِ ضد مقاومت را پیش از انسجام دوباره، عقیم سازیم.
خفگی کریدوری:
میتوانستیم تنگه هرمز و بابالمندب را با ابزارهای زیر آستانه جنگ، برای شرکای اقتصادی و لجستیکی اسرائیل ناامن کنیم.
تثبیت عمق استراتژیک:
میتوانستیم جای پایمان را در بلندیهای جولان میخکوب کنیم و در عراق، راه تنفس جدیدی برای گروههای مقاومت باز کنیم.
ائتلافسازی:
میتوانستیم با ایجاد قرارهای امنیتی فوری با کشورهایی که از درگیری آمریکا در خاورمیانه سود میبردند، یک سپر ژئوپلیتیک در برابر فشارهای آینده ایجاد کنیم.
کمتر گفته شده، اما فروپاشی توافق مسقط به خاطر طوفان، یکی از برکات فوری این عملیات بود. درواقع قرار بود ایران را با وعدههای اقتصادی قطرهچکانی، در یک انفعال شرطیشده نگه دارند بتوانند بدون مزاحمت تهران، قطعات پیش از جنگ با ایران را تکمیل کنند. طوفانِ سنوار، این جدولِ فریبکارانه آمریکایی را در هم شکست و ایران را موقتاً از سقوط در تلهی این معماری مرگبار نجات داد.
اما سیستم مبتلا به صبر استراتژیک، به جای استفاده از این فرصت، ترجیح داد دوباره به همان روند قبلی پناه ببرد و به جامعه اطمینان نادرست بدهد که جنگی در کار نیست.
ما خیال کردیم با پرهیز از درگیری مستقیم، میتوانیم هیولایی را که برای بقای خودش دست و پا میزند مهار کنیم. نفهمیدیم که اسرائیل بسیار پیش از ۷ اکتبر، طرح جنگ با ایران را روی میز داشت. حجم گسترده عملیاتها در عمق ایران در سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲، یا ورود پیجرها به لبنان در ۲۰۲۲، تنها نشانههای کوچکی از این طرحریزی است. ما معالاسف منتظر ماندیم تا او به سراغمان بیاید.
ما در هشت اکتبر فرصت طلایی بازیسازی و تحمیل نظم جدید را از دست دادیم. تاریخ فردا قضاوت خواهد کرد که اگر در آن لحظه، محاسبه درستی رخ میداد و خودمان میدان بازی را تعریف میکردیم، امروز غرب آسیا چه شکل متفاوتی داشت.
@MuhammadAsghari
(محمد اصغری)
هفت اکتبر ۲۰۲۳ زلزلهای در قلب نظم آمریکایی منطقه بود. سنوار فهمید که دکترین اسرائیل بزرگ میرود تا طناب دار را به گردن نه فلسطین، که اساس مقاومت بیندازد. او پیش از ۷ اکتبر، با درک خطر، بارها نسبت به تغییر قطعی موازنه قوا هشدار داد و با ارسال نامههایی به رهبران محور، نسبت به انفعال در برابر نقشههای دشمن برای تجزیه نزاع و حذف مقاومت هشدار داده و بر ضرورت اقدام پیشدستانه تأکید کرده بود. اما سیستم محاسباتی متحدانش در تهران و بیروت، هشدارهای او را برای تغییر بنیادین قواعد بازی نادیده گرفت و او این تعلل را فرصتی برای تثبیت نقشههای تهاجمی دشمن ارزیابی میکرد.
سرانجام، سنوار ماشه را کشید. در صبح ۷ اکتبر، هیبت اسرائیل فرو ریخت. ارتش فلج شد، کابینه تا چند روز حتی نمیتوانست تشکیل جلسه بدهد و ژنرالها در گیجی مطلق به سر میبردند.
اما مصیبت ما دقیقاً از فردای آن روز، هشت اکتبر شروع شد.
در همان روزهایی که اسرائیل مثل یک مبارز درون قفس، ضربهای غافلگیرکننده خورده بود و با چشمانی تار و حالی منگ، به کنار رینگ تکیه میداد، ما چه کردیم؟ به جای استفاده از این چند ثانیه گیجی و ناکاوت کردن، عقب نشستیم تا نفس تازه کند و دوباره روی پا بایستد!
جریان سازش مدعیست: "یعنی شما میگویید ایران هم باید فوراً وارد جنگ مستقیم و همهجانبه نظامی با اسرائیل میشد؟" پاسخ به این سؤال، در اسناد خود سنوار نهفته. در سه مدل عملیاتی که سنوار برای شوک راهبردی طراحی کرده بود، در هیچکدام قرار نبود ایران به عنوان یک دولت، ورود کامل نظامی داشته باشد؛ مگر در سناریوی بدبینانهی فروپاشی کامل غزه، آنهم به صورت محدود.
آنچه ایران باید انجام میداد، نه ورود کور به یک جنگ کلاسیک، که بهرهبرداری ژئوپلیتیک از لغزش لحظهای نظم منطقهای بود. وقتی یک ضربه، نظم مسلط را به هم میریزد و مولکولهای قدرت از جای خود میلغزند، تا زمان چفتوبست دوباره توسط آمریکا، یک پنجرهی طلایی برای بازیسازی باز میشود. فاجعه اینجاست که در لحظهی فلجشدگی و انفعال مطلق دشمن با طوفان، ایران بیش از خودِ اسرائیل انفعال نشان داد!
ما در تلهی گفتاردرمانیهای جریان سازش افتادیم. مدام در گوش تصمیمساز خواندند که مبادا وارد تله تنش شوید و پازل نتانیاهو را تکمیل کنید، نتیجه چه شد؟ بلندگوهای رسمی شروع کردند به سیگنال فرستادن به واشنگتن و منطقه که خیالتان راحت، ما اوضاع را کنترل میکنیم! ما خواهان گسترش جنگ نیستیم!
این بزرگترین فرصتسوزی بود. ما به جای درگیری مستقیم نظامی، در لحظه طوفان، دهها امکان راهبردی داشتیم که همگی را سوزاندیم:
تغییر ترتیبات امنیتی با همسایگان:
میتوانستیم از ضعف پدافندی و سیاسی اسرائیل و شرکایش استفاده کرده و با اعمال فشار، ترتیبات امنیتی جدیدی را بر کشورهای حاشیه خلیج فارس تحمیل کنیم و ائتلافهای منطقهایِ ضد مقاومت را پیش از انسجام دوباره، عقیم سازیم.
خفگی کریدوری:
میتوانستیم تنگه هرمز و بابالمندب را با ابزارهای زیر آستانه جنگ، برای شرکای اقتصادی و لجستیکی اسرائیل ناامن کنیم.
تثبیت عمق استراتژیک:
میتوانستیم جای پایمان را در بلندیهای جولان میخکوب کنیم و در عراق، راه تنفس جدیدی برای گروههای مقاومت باز کنیم.
ائتلافسازی:
میتوانستیم با ایجاد قرارهای امنیتی فوری با کشورهایی که از درگیری آمریکا در خاورمیانه سود میبردند، یک سپر ژئوپلیتیک در برابر فشارهای آینده ایجاد کنیم.
کمتر گفته شده، اما فروپاشی توافق مسقط به خاطر طوفان، یکی از برکات فوری این عملیات بود. درواقع قرار بود ایران را با وعدههای اقتصادی قطرهچکانی، در یک انفعال شرطیشده نگه دارند بتوانند بدون مزاحمت تهران، قطعات پیش از جنگ با ایران را تکمیل کنند. طوفانِ سنوار، این جدولِ فریبکارانه آمریکایی را در هم شکست و ایران را موقتاً از سقوط در تلهی این معماری مرگبار نجات داد.
اما سیستم مبتلا به صبر استراتژیک، به جای استفاده از این فرصت، ترجیح داد دوباره به همان روند قبلی پناه ببرد و به جامعه اطمینان نادرست بدهد که جنگی در کار نیست.
ما خیال کردیم با پرهیز از درگیری مستقیم، میتوانیم هیولایی را که برای بقای خودش دست و پا میزند مهار کنیم. نفهمیدیم که اسرائیل بسیار پیش از ۷ اکتبر، طرح جنگ با ایران را روی میز داشت. حجم گسترده عملیاتها در عمق ایران در سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲، یا ورود پیجرها به لبنان در ۲۰۲۲، تنها نشانههای کوچکی از این طرحریزی است. ما معالاسف منتظر ماندیم تا او به سراغمان بیاید.
ما در هشت اکتبر فرصت طلایی بازیسازی و تحمیل نظم جدید را از دست دادیم. تاریخ فردا قضاوت خواهد کرد که اگر در آن لحظه، محاسبه درستی رخ میداد و خودمان میدان بازی را تعریف میکردیم، امروز غرب آسیا چه شکل متفاوتی داشت.
@MuhammadAsghari
📌آرش در تئاتر، خشایارشا در توییتر
ملیگرایی به مثابهی کاتالیزور تسلیم
(محمد اصغری)
وزیر خارجه آمریکا در ایستگاه آتن، نبرد امروز ائتلاف غرب با ایران را به تقابل تاریخی یونان و امپراتوری هخامنشی گره زد. بلافاصله موجی هماهنگ و حماسی در میان چهرههای جریان سازش و کارگزاران وفاقی به راه افتاد. فضایی رسانهای آکنده از فخرفروشی به تاریخ ۲۵۰۰ ساله و تحقیر آفتابهای پیشینهی آمریکا.
اما در پس این غلیان احساسات ملی، یک پارادوکس شناختی نهفته: جریانی که برای دفاع از خاکسترهای یک جنگ باستانی یقه میدرد، دقیقاً همانیست که در برابر تهدیدات عینی، سخت و موجودیتی آمریکا و اسرائیل ، روزه سکوت گرفته. وقتی دشمن رسماً جان رهبری را تهدید میکند، آتش در هرمز داغ است و سایه شوم تهاجم مجدد بر سر کشور گسترده شده، اینها نهتنها خواستار تهدید متقابل نیست، بلکه با التماس از آمادگی برای توافق سخن میگوید.
کالبدشکافی این دوگانگی رفتاری، پرده از یک معماری روانی برمیدارد؛ جایی که ناسیونالیسم رمانتیک به ابزاری برای پنهان کردن انفعال ژئوپلیتیک تبدیل میشود.
در معادلات سخت امنیتی، پاسخ به تهدید وجودی، نیازمند پرداخت مالیات است. اگر دشمن موجودیت شما را تهدید کرد، شما باید ماشه را لمس کنید، کریدورها را ببندید و ریسک درگیری را بپذیرید. جریان سازش که ارادهای برای پرداخت این مالیات امنیتی ندارد، از میدان واقعی فرار میکند.
در مقابل، لفاظی تمدنی دشمن، یک موهبت برای اینهاست. دفاع از هخامنشیان در توییتر، نه نیازی به شلیک موشک دارد، نه آمریکا را تحریک میکند و نه هزینهای برای شبکه فساد اماراتمعاش ایجاد میکند. این یک نبرد شبیهسازیشده و بیخطر است. جریان واداده با پریدن وسط مجادلهی تاریخی، فرصت مییابد تا بدون شلیک حتی یک گلوله، ژست دفاع از ایران را به خود بگیرد.
این پدیده تنها به مجادلات مجازی محدود نیست. در همین روزها که کشور درگیر فرسایش یک جنگ ۲۰۰ روزهست، استیجهای نمایشی پایتخت، میزبان تئاترهایی با موضوعات اساطیری با دعوتیهای کتشلواری شدهاند.
گویی طبقه انتلکتوئل رمانتیک، جنگ را از روی زمین سخت خاورمیانه، به سن تئاتر منتقل کرده تا یک وانمودهی جنگی بسازد. در این پارادوکس، برای فداکاری آرش اسطورهایِ روی صحنه اشک ریخته و حماسه سروده میشود، اما دقیقاً در همان لحظه، آرش واقعی، یعنی همان اپراتور موشکی، پیرمرد حاضر در خیابان و رزمندهای که ایستاده تا مرزهای ایران را حفظ کند، انکار، تخطئه و به عنوان عامل تنشزا محکوم میشود! برای این جریان، دفاع از ایران تا زمانی مقدس است که در حد یک کمان چوبی هزاران سال پیش باقی بماند؛ موشک امروز که حافظ بقای همان مرزهاست، در منطق آنها تنشزاست.
کارکرد پنهان این حماسهسراییهای بیهزینه، نقش آنها در مکانیسم بیناانفعالی است. جامعه در زیر ضربات و فشارهای دشمن، لبریز از خشم میشود و مطالبهی پاسخ، جدی میگردد. جریان سازش با ناسیونالیسم رمانتیک، این خشم متراکم را کانالیزه کرده و در تاریکی تئاتر، هشتگهای مجازی و مفاخرات در تاریخمانده، کاتارسیس میکند و مخاطب، از نظر روانی ارضا و احساس میکند که غرور ملیاش ترمیم شده و مطالبه برای ضربهشست جدی به آمریکا یا اقدام پیشدستانه علیه رژیم رنگ میبازد. اینگونه است که ناسیونالیسم رمانتیک به مرفینی بدل میگردد که درد ناشی از فقدان بازدارندگی میدانی و حتی رتوریکال را تسکین میدهد، بیآنکه غدهی سرطانی دشمن را جراحی کند.
در نهایت، باید از خود پرسید که جریان سازش، چه سودی از این ردای کوروشی میبرد؟ پاسخ در انباشت سرمایهی نمادین است. این جریان برای پیشبرد پروژهی اصلی خود، یعنی تسلیم گام به گام کشور، نیازمند یک نقاب مشروعیتبخش است.
دیالکتیک این گفتمان بسیار بیرحم است: غرب با انداختن طعمهی شرقشناسانه و توهین به تاریخ، به نخبگان و سلبریتیهای غربگرای ما پاس گل میدهد. اینها با پاسخ به روبیو، در داخل کشور ژست میهنپرستی میگیرند. فردای همان روز، همین جریان نقابدار رو به جامعه میکند و میگوید: ما که نشان دادیم تا چه حد مدافع اصالت و تاریخ ایرانیم؛ پس حالا به ما اعتماد کنید که میگوییم ایران متمدن نیازی به جنگ و درگیری ندارد و باید با واقعبینی، بر سر ابزارهای نظامیمان تفاهم کنیم!
این یک عملیات شناختی بینقص است. کشاندن رادار محاسباتی یک ملت از روی تنگه هرمز واقعی به سمت تختجمشید تاریخی، بزرگترین پیروزی برای واشنگتن است. طبقهای که ترجیح میدهد امکان دفاع واقعی در میدان را با یک دفاع خیالی در تاریخ معاوضه کند، در حال خلع سلاح ذهنی یک ملت در میانهی میدان مین است. ملتی که در اوج یک جنگ موجودیتی، پاسخ تهدیدهای عینی دشمن را تنها با اسطورههای در تاریخمانده بدهد، به زودی جغرافیای امروز خود را نیز به تاریخ خواهد سپرد.
@MuhammadAsghari
ملیگرایی به مثابهی کاتالیزور تسلیم
(محمد اصغری)
وزیر خارجه آمریکا در ایستگاه آتن، نبرد امروز ائتلاف غرب با ایران را به تقابل تاریخی یونان و امپراتوری هخامنشی گره زد. بلافاصله موجی هماهنگ و حماسی در میان چهرههای جریان سازش و کارگزاران وفاقی به راه افتاد. فضایی رسانهای آکنده از فخرفروشی به تاریخ ۲۵۰۰ ساله و تحقیر آفتابهای پیشینهی آمریکا.
اما در پس این غلیان احساسات ملی، یک پارادوکس شناختی نهفته: جریانی که برای دفاع از خاکسترهای یک جنگ باستانی یقه میدرد، دقیقاً همانیست که در برابر تهدیدات عینی، سخت و موجودیتی آمریکا و اسرائیل ، روزه سکوت گرفته. وقتی دشمن رسماً جان رهبری را تهدید میکند، آتش در هرمز داغ است و سایه شوم تهاجم مجدد بر سر کشور گسترده شده، اینها نهتنها خواستار تهدید متقابل نیست، بلکه با التماس از آمادگی برای توافق سخن میگوید.
کالبدشکافی این دوگانگی رفتاری، پرده از یک معماری روانی برمیدارد؛ جایی که ناسیونالیسم رمانتیک به ابزاری برای پنهان کردن انفعال ژئوپلیتیک تبدیل میشود.
در معادلات سخت امنیتی، پاسخ به تهدید وجودی، نیازمند پرداخت مالیات است. اگر دشمن موجودیت شما را تهدید کرد، شما باید ماشه را لمس کنید، کریدورها را ببندید و ریسک درگیری را بپذیرید. جریان سازش که ارادهای برای پرداخت این مالیات امنیتی ندارد، از میدان واقعی فرار میکند.
در مقابل، لفاظی تمدنی دشمن، یک موهبت برای اینهاست. دفاع از هخامنشیان در توییتر، نه نیازی به شلیک موشک دارد، نه آمریکا را تحریک میکند و نه هزینهای برای شبکه فساد اماراتمعاش ایجاد میکند. این یک نبرد شبیهسازیشده و بیخطر است. جریان واداده با پریدن وسط مجادلهی تاریخی، فرصت مییابد تا بدون شلیک حتی یک گلوله، ژست دفاع از ایران را به خود بگیرد.
این پدیده تنها به مجادلات مجازی محدود نیست. در همین روزها که کشور درگیر فرسایش یک جنگ ۲۰۰ روزهست، استیجهای نمایشی پایتخت، میزبان تئاترهایی با موضوعات اساطیری با دعوتیهای کتشلواری شدهاند.
گویی طبقه انتلکتوئل رمانتیک، جنگ را از روی زمین سخت خاورمیانه، به سن تئاتر منتقل کرده تا یک وانمودهی جنگی بسازد. در این پارادوکس، برای فداکاری آرش اسطورهایِ روی صحنه اشک ریخته و حماسه سروده میشود، اما دقیقاً در همان لحظه، آرش واقعی، یعنی همان اپراتور موشکی، پیرمرد حاضر در خیابان و رزمندهای که ایستاده تا مرزهای ایران را حفظ کند، انکار، تخطئه و به عنوان عامل تنشزا محکوم میشود! برای این جریان، دفاع از ایران تا زمانی مقدس است که در حد یک کمان چوبی هزاران سال پیش باقی بماند؛ موشک امروز که حافظ بقای همان مرزهاست، در منطق آنها تنشزاست.
کارکرد پنهان این حماسهسراییهای بیهزینه، نقش آنها در مکانیسم بیناانفعالی است. جامعه در زیر ضربات و فشارهای دشمن، لبریز از خشم میشود و مطالبهی پاسخ، جدی میگردد. جریان سازش با ناسیونالیسم رمانتیک، این خشم متراکم را کانالیزه کرده و در تاریکی تئاتر، هشتگهای مجازی و مفاخرات در تاریخمانده، کاتارسیس میکند و مخاطب، از نظر روانی ارضا و احساس میکند که غرور ملیاش ترمیم شده و مطالبه برای ضربهشست جدی به آمریکا یا اقدام پیشدستانه علیه رژیم رنگ میبازد. اینگونه است که ناسیونالیسم رمانتیک به مرفینی بدل میگردد که درد ناشی از فقدان بازدارندگی میدانی و حتی رتوریکال را تسکین میدهد، بیآنکه غدهی سرطانی دشمن را جراحی کند.
در نهایت، باید از خود پرسید که جریان سازش، چه سودی از این ردای کوروشی میبرد؟ پاسخ در انباشت سرمایهی نمادین است. این جریان برای پیشبرد پروژهی اصلی خود، یعنی تسلیم گام به گام کشور، نیازمند یک نقاب مشروعیتبخش است.
دیالکتیک این گفتمان بسیار بیرحم است: غرب با انداختن طعمهی شرقشناسانه و توهین به تاریخ، به نخبگان و سلبریتیهای غربگرای ما پاس گل میدهد. اینها با پاسخ به روبیو، در داخل کشور ژست میهنپرستی میگیرند. فردای همان روز، همین جریان نقابدار رو به جامعه میکند و میگوید: ما که نشان دادیم تا چه حد مدافع اصالت و تاریخ ایرانیم؛ پس حالا به ما اعتماد کنید که میگوییم ایران متمدن نیازی به جنگ و درگیری ندارد و باید با واقعبینی، بر سر ابزارهای نظامیمان تفاهم کنیم!
این یک عملیات شناختی بینقص است. کشاندن رادار محاسباتی یک ملت از روی تنگه هرمز واقعی به سمت تختجمشید تاریخی، بزرگترین پیروزی برای واشنگتن است. طبقهای که ترجیح میدهد امکان دفاع واقعی در میدان را با یک دفاع خیالی در تاریخ معاوضه کند، در حال خلع سلاح ذهنی یک ملت در میانهی میدان مین است. ملتی که در اوج یک جنگ موجودیتی، پاسخ تهدیدهای عینی دشمن را تنها با اسطورههای در تاریخمانده بدهد، به زودی جغرافیای امروز خود را نیز به تاریخ خواهد سپرد.
@MuhammadAsghari
📌 میناب، هیروشیما نیست!
(محمد اصغری)
هفت ماه از جنایت هولناک آمریکاییِ بمباران مدرسهی شجرهی طیبه در میناب و شهادت ۱۶۸ معلم و دانشآموز میگذرد. داغی که بر پیشانی تاریخ این مرز و بوم حک شد. با این حال، تأملی انتقادی در نحوهی غالب مواجههی رسانهای، فرهنگی و مشخصاً دولتی با این جنایت در ماههای گذشته، زنگ هشدار جدی را به صدا درمیآورد: خطر هیروشیماسازی از میناب.
برای درک این خطر، باید تردستی عجیب هیروشیما را فهم کرد تا دریابیم چگونه غرب با مهندسی سیستماتیک حافظهی جمعی، از یک جنایت تاریخی سیاستزدایی کرد.
هیروشیما امروز به چه نمادی تبدیل شده است؟ نمادی انتزاعی از صلح جهانی و تراژدی بشریت. این دگردیسی معنایی، محصول یک معماری هژمونیک است که در چهار محور عمل میکند:
نخست جهانشمولسازی رنج؛ در گفتمان مسلط، فاجعه هیروشیما از یک جنایت جنگی امپریالیستی، به یک بلای جهانی و تراژدی مشترک بشری تقلیل یافته است. تقابل دوتایی عامل متجاوز / قربانی عامدانه محو شده و جای خود را به تقابل انتزاعی جنگ / صلح داده است. آمریکا خود را از متهم ردیف اول، به شریک غم بشریت تقلیل میدهد.
دوم هژمونی نرم پسااستعماری؛ عزاداری ژاپنی برای هیروشیما، نمایشی از استقلال نیست. سوژهی استعمارگر به سوژهی تحت انقیاد اجازه عزاداری میدهد، مشروط بر آنکه این سوگواری هرگز نظم مسلط پساجنگ را به چالش نکشد. عزاداری در اینجا، آیینی برای تثبیت هژمونی است.
سوم فراموشی مضاعف؛ غیبت نام آمریکا حاصل یک توافق نانوشته است. ژاپن با پذیرش روایت قربانی ناب، از مسئولیت وجدانی خود در پاسخ به جنایت فرار میکند و آمریکا با اسطورهی پایانبخشی به جنگ، از مسئولیت اخلاقی قتلعام میگریزد.
و چهارم، زیباییشناسی فضایی و معماری فراموشی؛ در پارکی مشهور که برای یادبود هیروشیما برپا شده، استفاده از فرمهای انتزاعی و ضد-یادبودها سبب شده تا هیچ کتیبه یا نشانهای مستقیماً به نام آمریکا یا بمبافکنهای آن اشاره نکند. این فضاسازی، خشم سیاسی را خنثی کرده و دادخواهی را به یک مالیخولیای منفعلانه مبدل میسازد.
اکنون به نحوهی مواجهه با فاجعهی میناب بنگرید. آیا نشانههایی بسیار زودرس از همین معماری فراموشی و سیاستزدایی سیستماتیک را نمیبینیم؟ آنهم وقتی هنوز حتی سالگرد میناب هم فرانرسیده!
در انبوهی از یادبودهای رسمی، المانهای شهری، در تولیدات فرهنگی و حتی در بیان ترحمی سلبریتیها و ادبیات رسمی دولت وفاق، کمتر اثری از نام آمریکا به عنوان جنایتکار اصلی و عامل مستقیم این قتل بیرحمانه دیده میشود. اینجا نیز تمرکز مطلق بر روی مظلومیت قربانیان و تراژدی انسانی است، در حالی که عاملیت جنایت به طرز معناداری به حاشیه رانده میشود یا در واژگان انتزاعی و کلی حل میگردد.
این همان زنگ خطر بزرگ است. جریان سازش که بقای گفتمانی خود را در حفظ امکان گفتوگو با آمریکا میبیند، ناگزیر است از جنایت میناب سیاستزدایی کند. آنها میخواهند میناب را از یک جنایت جنگی آمریکایی به یک تراژدی انسانی یا استثنای رفتاری تقلیل دهند. آنها از مظلومیت دانشآموزان شجرهی طیبه میگویند تا احساسات عمومی را ارضا کنند و سوپاپ تخلیهی روانی جامعه را بکشند، اما از عامل این جنایت نام نمیبرند تا میز بازی همیشگی با آمریکا به هم نریزد.
تبدیل شدن میناب به یک هیروشیمای ایرانی، یعنی خلع سلاح حافظهی تاریخی یک ملت. اگر ما اجازه دهیم که خشم مقدس ناشی از این جنایت، در قالب یک زیباییشناسی فضایی خنثی و نشانگان بیخطر محو شود؛ اگر اجازه دهیم که خونخواهی میدانی و دادخواهی حقوقی و سیاسی، به یک مالیخولیای منفعلانه و یک اندوه بیهزینه تقلیل یابد، در واقع بزرگترین خیانت را در حق خون آن ۱۶۸ شهید کردهایم.
میناب، هیروشیما نیست، چون ما نمیخواهیم ژاپن تسلیمشده در پایان جنگ باشیم که برای سهمیابی از نظم آمریکایی پساجنگ، مجبور باشیم بر نام قاتلان فرزندانمان خط بطلان بکشیم. یادبود میناب، باید نماد خونخواهی آرمانی، انتقامجویی استراتژیک و کیفرخواست زنده و ابدی علیه آمریکا باشد، نه صحنهی تئاتری برای نمایش یک مظلومیت ناب و فراموشی چهرهی متجاوز در ردای صلح!
@MuhammadAsghari
(محمد اصغری)
هفت ماه از جنایت هولناک آمریکاییِ بمباران مدرسهی شجرهی طیبه در میناب و شهادت ۱۶۸ معلم و دانشآموز میگذرد. داغی که بر پیشانی تاریخ این مرز و بوم حک شد. با این حال، تأملی انتقادی در نحوهی غالب مواجههی رسانهای، فرهنگی و مشخصاً دولتی با این جنایت در ماههای گذشته، زنگ هشدار جدی را به صدا درمیآورد: خطر هیروشیماسازی از میناب.
برای درک این خطر، باید تردستی عجیب هیروشیما را فهم کرد تا دریابیم چگونه غرب با مهندسی سیستماتیک حافظهی جمعی، از یک جنایت تاریخی سیاستزدایی کرد.
هیروشیما امروز به چه نمادی تبدیل شده است؟ نمادی انتزاعی از صلح جهانی و تراژدی بشریت. این دگردیسی معنایی، محصول یک معماری هژمونیک است که در چهار محور عمل میکند:
نخست جهانشمولسازی رنج؛ در گفتمان مسلط، فاجعه هیروشیما از یک جنایت جنگی امپریالیستی، به یک بلای جهانی و تراژدی مشترک بشری تقلیل یافته است. تقابل دوتایی عامل متجاوز / قربانی عامدانه محو شده و جای خود را به تقابل انتزاعی جنگ / صلح داده است. آمریکا خود را از متهم ردیف اول، به شریک غم بشریت تقلیل میدهد.
دوم هژمونی نرم پسااستعماری؛ عزاداری ژاپنی برای هیروشیما، نمایشی از استقلال نیست. سوژهی استعمارگر به سوژهی تحت انقیاد اجازه عزاداری میدهد، مشروط بر آنکه این سوگواری هرگز نظم مسلط پساجنگ را به چالش نکشد. عزاداری در اینجا، آیینی برای تثبیت هژمونی است.
سوم فراموشی مضاعف؛ غیبت نام آمریکا حاصل یک توافق نانوشته است. ژاپن با پذیرش روایت قربانی ناب، از مسئولیت وجدانی خود در پاسخ به جنایت فرار میکند و آمریکا با اسطورهی پایانبخشی به جنگ، از مسئولیت اخلاقی قتلعام میگریزد.
و چهارم، زیباییشناسی فضایی و معماری فراموشی؛ در پارکی مشهور که برای یادبود هیروشیما برپا شده، استفاده از فرمهای انتزاعی و ضد-یادبودها سبب شده تا هیچ کتیبه یا نشانهای مستقیماً به نام آمریکا یا بمبافکنهای آن اشاره نکند. این فضاسازی، خشم سیاسی را خنثی کرده و دادخواهی را به یک مالیخولیای منفعلانه مبدل میسازد.
اکنون به نحوهی مواجهه با فاجعهی میناب بنگرید. آیا نشانههایی بسیار زودرس از همین معماری فراموشی و سیاستزدایی سیستماتیک را نمیبینیم؟ آنهم وقتی هنوز حتی سالگرد میناب هم فرانرسیده!
در انبوهی از یادبودهای رسمی، المانهای شهری، در تولیدات فرهنگی و حتی در بیان ترحمی سلبریتیها و ادبیات رسمی دولت وفاق، کمتر اثری از نام آمریکا به عنوان جنایتکار اصلی و عامل مستقیم این قتل بیرحمانه دیده میشود. اینجا نیز تمرکز مطلق بر روی مظلومیت قربانیان و تراژدی انسانی است، در حالی که عاملیت جنایت به طرز معناداری به حاشیه رانده میشود یا در واژگان انتزاعی و کلی حل میگردد.
این همان زنگ خطر بزرگ است. جریان سازش که بقای گفتمانی خود را در حفظ امکان گفتوگو با آمریکا میبیند، ناگزیر است از جنایت میناب سیاستزدایی کند. آنها میخواهند میناب را از یک جنایت جنگی آمریکایی به یک تراژدی انسانی یا استثنای رفتاری تقلیل دهند. آنها از مظلومیت دانشآموزان شجرهی طیبه میگویند تا احساسات عمومی را ارضا کنند و سوپاپ تخلیهی روانی جامعه را بکشند، اما از عامل این جنایت نام نمیبرند تا میز بازی همیشگی با آمریکا به هم نریزد.
تبدیل شدن میناب به یک هیروشیمای ایرانی، یعنی خلع سلاح حافظهی تاریخی یک ملت. اگر ما اجازه دهیم که خشم مقدس ناشی از این جنایت، در قالب یک زیباییشناسی فضایی خنثی و نشانگان بیخطر محو شود؛ اگر اجازه دهیم که خونخواهی میدانی و دادخواهی حقوقی و سیاسی، به یک مالیخولیای منفعلانه و یک اندوه بیهزینه تقلیل یابد، در واقع بزرگترین خیانت را در حق خون آن ۱۶۸ شهید کردهایم.
میناب، هیروشیما نیست، چون ما نمیخواهیم ژاپن تسلیمشده در پایان جنگ باشیم که برای سهمیابی از نظم آمریکایی پساجنگ، مجبور باشیم بر نام قاتلان فرزندانمان خط بطلان بکشیم. یادبود میناب، باید نماد خونخواهی آرمانی، انتقامجویی استراتژیک و کیفرخواست زنده و ابدی علیه آمریکا باشد، نه صحنهی تئاتری برای نمایش یک مظلومیت ناب و فراموشی چهرهی متجاوز در ردای صلح!
@MuhammadAsghari
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📌 شکاف محاسباتی
چرا طوفانالاقصی یک ضرورت راهبردی پیشدستانه بود؟
(محمد اصغری)
این بخش از گفتوگو در برنامه «جدال»، به واکاوی ریشههای راهبردی عملیات هفتم اکتبر از منظر یحیی سنوار اختصاص دارد. با استناد به مکاتبات تاریخی وی با رهبران محور مقاومت در سالهای منتهی به عملیات طوفانالاقصی، این گزاره تحلیل میشود که رویداد مذکور فراتر از یک انتخاب تاکتیکیِ مقطعی، در ماهیت خود اقدامی پیشگیرانه و ضرورتی حیاتی برای صیانت از کلانساختار محور مقاومت بوده است.
در این چارچوب تحلیلی، ضمن تبیین تفاوتها و شکافهای موجود میان مدل محاسباتی سنوار و ساختار محاسباتی ایران، این مسئله کالبدشکافی میشود که علیرغم پشتیبانی جامع تسلیحاتی و لجستیکی، چگونه بروز یک خطای شناختی و راهبردی در سیستم تحلیلی، مانع از ارزیابی دقیق و همهجانبهی ریسکهای مترتب بر این ضربهی پیشدستانه گردید.
@MuhammadAsghari
چرا طوفانالاقصی یک ضرورت راهبردی پیشدستانه بود؟
(محمد اصغری)
این بخش از گفتوگو در برنامه «جدال»، به واکاوی ریشههای راهبردی عملیات هفتم اکتبر از منظر یحیی سنوار اختصاص دارد. با استناد به مکاتبات تاریخی وی با رهبران محور مقاومت در سالهای منتهی به عملیات طوفانالاقصی، این گزاره تحلیل میشود که رویداد مذکور فراتر از یک انتخاب تاکتیکیِ مقطعی، در ماهیت خود اقدامی پیشگیرانه و ضرورتی حیاتی برای صیانت از کلانساختار محور مقاومت بوده است.
در این چارچوب تحلیلی، ضمن تبیین تفاوتها و شکافهای موجود میان مدل محاسباتی سنوار و ساختار محاسباتی ایران، این مسئله کالبدشکافی میشود که علیرغم پشتیبانی جامع تسلیحاتی و لجستیکی، چگونه بروز یک خطای شناختی و راهبردی در سیستم تحلیلی، مانع از ارزیابی دقیق و همهجانبهی ریسکهای مترتب بر این ضربهی پیشدستانه گردید.
@MuhammadAsghari