Forwarded from Blot
برای روح چقدر دشوار است که خود را از پیکرش، دنیا؛ جدا کند.
او روحم را قبضه کرد و روحم، او را. حالا جدایی ناپذیر بودیم؛ به هم آمیخته شده بودیم. بر روی زمین هیچ نیرویی جهانخوارتر از روح انسان نیست. قبضه میکند و بهنوبت، قبضه میشود. اما همواره امپراطوریاش را تنگ مییابد. دچار خفقان میشود و در آرزوی فتح دنیا برمیآید تا آزادانه نفس بکشد.
او روحم را قبضه کرد و روحم، او را. حالا جدایی ناپذیر بودیم؛ به هم آمیخته شده بودیم. بر روی زمین هیچ نیرویی جهانخوارتر از روح انسان نیست. قبضه میکند و بهنوبت، قبضه میشود. اما همواره امپراطوریاش را تنگ مییابد. دچار خفقان میشود و در آرزوی فتح دنیا برمیآید تا آزادانه نفس بکشد.
دلم برای وقتهایی که آهنگِ «خونهی مادربزرگِ هزارتا قصه داره» فقط برای ما بود، تنگ شده. برای صدای کلاویههای پیانوت، برای وقتهایی که با ذوق میگفتی از حالا به بعد قراره روزهای تولدم برام آهنگ بزنی، دلم تنگ شده. اما تو عوض شدی، خیلی بیشتر از خیلیها. اونقدرها که دیگه چندین ساله نه خبری از تو هست، نه ما و نه از قصههای خونهی مادربزرگ. غریب و غصهدار شد همهچی، شاید غریبه و غصهدار کردی. و انگار نه انگار که روزهایی وجود داشت که داخل اون، من آشناترین آشنا به غمهات بودم. آدمی که امشب دیدم، حتی چهرهش هم برام غریب و دور بود، خیلی غریب و دور. و نمیدونم چرا آسودهخاطر بودم که دلتنگ، ولی هنوز دورم.