MovieRest
42 subscribers
125 photos
5 videos
8 links
«دفتر یادداشت‌های من؛ که سینما بخش بزرگی از آن است»

نه؛ به خودسانسوری.
Download Telegram
Forwarded from SUT Twitter
«حس اینکه "من به اینجا تعلق ندارم" واقعاً وحشتناکه. یه جا نشستی، همه دارن با هم حرف می‌زنن و خوش‌وبش می‌کنن. بعد یهو یه حسی میاد سراغت که میگه: "من اینجا جایی ندارم... به این جمع تعلق ندارم."

^Weltschmerz^

@sut_tw
اون احساس غریب بودن داخل‌ جمع‌های دوستانه و بین آدم‌هایی که زبون‌شون رو می‌فهمی، اما نه میلی به شنیدنت‌ دارن، و نه فهمیدنت‌‌، خیلی ناراحت‌کننده‌ست. انگار بعد اینکه به زور کلمه‌ها رو داخل دهنت چرخوندنی و باهاشون خداحافظی کردی، دلت می‌خواد بخزی گوشه‌ی تختت‌ و دائم با خودت بگی: "هیچ‌جا خونه نیست‌."
MovieRest
Photo
«نیت کن، حالا بگو سمت راست یا چپ؟!»

٢٧ شهريورماه ١٤٠٥'
من فکر کنم سیزده/چهارده سالم که بود این فیلم رو دیدم، و بعد از اون بود که خوشم اومد از فیلم‌ها و فیلم دیدن. فکر می‌کردم حالا دنیایی وجود داره که بتونه من رو توضیح بده، بدون اینکه من نقش اصلی باشم، و می‌تونم حالا خودم رو از بیرون ببینم و قضاوت کنم. روزی که دیدمش خیلی زیاد گریه کردم، خیلی زیاد، خیلی خیلی زیاد. در حدی که مامانم یک هفته‌ی کامل گوشی رو از من گرفت و حتی اردوی مدرسه رو هم با اکیپ سه نفره‌م نرفتم. انگار بهم این اجازه رو داد که درموندگی‌ و حس‌های بدی که داخل مدرسه و بین دوست‌هام تجربه می‌کردم رو بریزم روی دایره و زار بزنم. کامل و دقیق تک‌تک صحنه‌ها یادم نیست، اما حس و حال فیلم کاملا تو خاطرم هست. خصوصا صحنه‌ای که داخل عکسه، و برای یک لحظه دلم خواست بعد تقریبا هشت سال برای بار دوم The Perks of Being a Wallflower رو ببینم. نمی‌دونم آیا واقعا از چارلی بودن فاصله گرفتم، یا که نه. شاید دوباره دیدنش انتخاب خوبی باشه، نمی‌دونم. هر چی که هست حالا من دیگه از خودم فرار نمی‌کنم.
Forwarded from Blot
برای روح چقدر دشوار است که خود را از پیکرش، دنیا؛ جدا کند.
او روحم را قبضه کرد و روحم، او را. حالا جدایی ناپذیر بودیم؛ به هم آمیخته شده بودیم. بر روی زمین هیچ نیرویی جهانخوارتر از روح انسان نیست. قبضه می‌کند و به‌نوبت، قبضه می‌شود. اما همواره امپراطوری‌اش را تنگ می‌یابد. دچار خفقان می‌شود و در آرزوی فتح دنیا برمی‌آید تا آزادانه نفس بکشد.
چهار سال گذشت.
دلم برای وقت‌هایی که آهنگِ «خونه‌ی مادربزرگِ هزارتا قصه داره» فقط برای ما بود، تنگ شده. برای صدای کلاویه‌های پیانوت، برای وقت‌هایی که با ذوق می‌گفتی از حالا به بعد قراره روزهای تولدم برام آهنگ بزنی‌، دلم تنگ شده. اما تو عوض شدی، خیلی بیشتر از خیلی‌ها. اون‌قدرها که دیگه چندین ساله نه خبری از تو هست، نه ما و نه از قصه‌های خونه‌ی مادربزرگ. غریب و غصه‌دار شد همه‌چی، شاید غریبه و غصه‌دار کردی. و انگار نه انگار که روزهایی وجود داشت که داخل اون، من آشناترین آشنا به غم‌هات بودم. آدمی که امشب دیدم، حتی چهره‌ش هم برام غریب و دور بود، خیلی غریب و دور. و نمی‌دونم چرا آسوده‌خاطر بودم که دلتنگ، ولی هنوز دورم.
Forwarded from iliya
امروز 30 شهریور،چهارمین سالی که مامان صدای خنده های ساریناشو نشنیده.