𝜈𝗂𝗇 𝗋ُ𝗈𝗎𝗀𝖾
Photo
"I don’t believe in creating work that is too easily digestible."
MovieRest
Photo
وقتهایی که ناخونهام رو لاک میزنم و یا که گلگلی لباس میپوشم، زندگی برای لحظهای هم که شده قابل تحملتر به نظر میرسه. البته برای لحظهای. مطمئنا رخت و رنگهای آویز شده به تنمون، زور و بازوی این رو نداره که سیاهیهای اطرافمون رو برای همیشه بپوشنه. اما همون چند ثانیه هم، برای دل ماتمزده غنیمته.
Forwarded from بعد بریم پپرونی؟ (🍏)
دلم برای صورتت تنگ شده
هادی پاکزاد
خیلی زیاد
خیلی خیلی زیاد
خیلی خیلی خیلی زیاد.
خیلی خیلی زیاد
خیلی خیلی خیلی زیاد.
به این نتیجه رسیدم من از دیدن فیلم به صورت جمعی خوشم نمیاد. شاید برای همین سینما رفتن از مورد علاقههام نیست و یا برای همین با دوستهام فیلم نمیبینم. انگار شریک شدن و دیدن همزمان با چند چشم، اجازهی این رو نمیده اونطور که باید و لایقه درکش کنم.
I Love You So
The Walters
I just need someone in my life to give it structure
To handle all the selfish ways I’d spend my time without her
You’re everything I want but I can’t deal with all your lovers
You’re saying I’m the one, but it’s your actions that speak louder
Giving me love when you are down and need another
I’ve got to get away and let you go, I’ve got to get over
To handle all the selfish ways I’d spend my time without her
You’re everything I want but I can’t deal with all your lovers
You’re saying I’m the one, but it’s your actions that speak louder
Giving me love when you are down and need another
I’ve got to get away and let you go, I’ve got to get over
Forwarded from SUT Twitter
«حس اینکه "من به اینجا تعلق ندارم" واقعاً وحشتناکه. یه جا نشستی، همه دارن با هم حرف میزنن و خوشوبش میکنن. بعد یهو یه حسی میاد سراغت که میگه: "من اینجا جایی ندارم... به این جمع تعلق ندارم."
^Weltschmerz^
@sut_tw
^Weltschmerz^
@sut_tw
اون احساس غریب بودن داخل جمعهای دوستانه و بین آدمهایی که زبونشون رو میفهمی، اما نه میلی به شنیدنت دارن، و نه فهمیدنت، خیلی ناراحتکنندهست. انگار بعد اینکه به زور کلمهها رو داخل دهنت چرخوندنی و باهاشون خداحافظی کردی، دلت میخواد بخزی گوشهی تختت و دائم با خودت بگی: "هیچجا خونه نیست."
من فکر کنم سیزده/چهارده سالم که بود این فیلم رو دیدم، و بعد از اون بود که خوشم اومد از فیلمها و فیلم دیدن. فکر میکردم حالا دنیایی وجود داره که بتونه من رو توضیح بده، بدون اینکه من نقش اصلی باشم، و میتونم حالا خودم رو از بیرون ببینم و قضاوت کنم. روزی که دیدمش خیلی زیاد گریه کردم، خیلی زیاد، خیلی خیلی زیاد. در حدی که مامانم یک هفتهی کامل گوشی رو از من گرفت و حتی اردوی مدرسه رو هم با اکیپ سه نفرهم نرفتم. انگار بهم این اجازه رو داد که درموندگی و حسهای بدی که داخل مدرسه و بین دوستهام تجربه میکردم رو بریزم روی دایره و زار بزنم. کامل و دقیق تکتک صحنهها یادم نیست، اما حس و حال فیلم کاملا تو خاطرم هست. خصوصا صحنهای که داخل عکسه، و برای یک لحظه دلم خواست بعد تقریبا هشت سال برای بار دوم The Perks of Being a Wallflower رو ببینم. نمیدونم آیا واقعا از چارلی بودن فاصله گرفتم، یا که نه. شاید دوباره دیدنش انتخاب خوبی باشه، نمیدونم. هر چی که هست حالا من دیگه از خودم فرار نمیکنم.