The Beach
The Neighbourhood
00:58
𝑰'𝒎 𝒔𝒊𝒄𝒌 𝒂𝒏𝒅 𝑰'𝒎 𝒕𝒊𝒓𝒆𝒅 𝒕𝒐𝒐
𝑰 𝒄𝒂𝒏 𝒂𝒅𝒎𝒊𝒕, 𝑰 𝒂𝒎 𝒏𝒐𝒕 𝒇𝒊𝒓𝒆𝒑𝒓𝒐𝒐𝒇
𝑰 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒊𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒎𝒆
𝑰 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒊𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒚𝒐𝒖
𝑰 𝒉𝒐𝒑𝒆 𝑰 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒎𝒖𝒓𝒅𝒆𝒓 𝒎𝒆
𝑰 𝒉𝒐𝒑𝒆 𝑰 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒅𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖
𝑰'𝒎 𝒔𝒊𝒄𝒌 𝒂𝒏𝒅 𝑰'𝒎 𝒕𝒊𝒓𝒆𝒅 𝒕𝒐𝒐
𝑰 𝒄𝒂𝒏 𝒂𝒅𝒎𝒊𝒕, 𝑰 𝒂𝒎 𝒏𝒐𝒕 𝒇𝒊𝒓𝒆𝒑𝒓𝒐𝒐𝒇
𝑰 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒊𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒎𝒆
𝑰 𝒇𝒆𝒆𝒍 𝒊𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒚𝒐𝒖
𝑰 𝒉𝒐𝒑𝒆 𝑰 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒎𝒖𝒓𝒅𝒆𝒓 𝒎𝒆
𝑰 𝒉𝒐𝒑𝒆 𝑰 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒃𝒖𝒓𝒅𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
✦ IDENTITY CARD ✦
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
✦ IDENTITY CARD ✦
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
NAME:
Moonfall
BYNAME:
The Shadow That Remained
سایهای که باقی ماند
GENDER:
Male
Race:
Noctivane — زادهشده از سایه، خاطره و پژواک
Outstanding moral qualities:
آرام/ دقیق/ مقاوم/ محافطه کار/ مسئولیت پذیر
Greatest Fear:
Becoming someone he never wanted to become.
تمام این سالهای سختی، در نهایت چیزی از او بسازند که خودش از آن متنفر باشد.
Hidden Fear:
آنقدر ادامه دهد که دیگر نداند برای چه کسی و چه چیزی دارد ادامه میدهد.
Threat Level:
Extremely High
ELEMENT:
🌑 Shadow
SEASON:
🍂 Late Autumn —آخر پاییزِ
نه پاییزِ شاعرانه و رنگارنگ؛
پاییزی که بیشتر برگهایش ریختهاند و درخت هنوز ایستاده.
WEAPON / TOOL:
The Echo Blade — تیغهٔ پژواک
شمشیری سیاه و عجیب غریب که از خاطرات گذشته ساخته شده.
هر تجربههٔ بدی که Moonfall از سر میگذراند، حلقه ای به زنجیر شمشیر اضافه میکند.
و شمشیرش قدرتمندتر میشود.
ولی هرگاه تحربه خوشی داشته باشد شمشیر ضعیف تر میشود و چیزی از آن کاسته میشود.
CORE ABILITY:
میتواند با هر ضربهٔ شمشیرش سایهٔ اتفاقاتی را که در گذشته رخ دادهاند، به جان دشمن انتقال دهد.
نه خود اتفاق را.
بلکه درد و حس آنها را.
اگر کسی در گذشته به او خیانت کرده باشد، میتواند برای چند لحظه همان حس خیانت را در وجود آن شخص زنده کند.
اگر جایی شاهد یک مرگ بوده باشد، میتواند سایهٔ همان لحظه را دوباره در آن شخص ظاهر کند.
اگر خودش زمانی زخمی شده باشد، میتواند پژواک همان حس را به بدن دشمن منتقل کند.
ترس.
خشم.
تنهایی.
درد.
⚠ LIMITATION:
او نمیتواند خاطراتی را که دیگر خودش به آنها باور ندارد، احضار کند.
اگر یک روز واقعاً شک کند که چیزی اتفاق افتاده یا نه، پژواک آن خاطره شروع به فروپاشی میکند.
برای همین Moonfall مجبور است گذشتهاش را به خاطر بسپارد؛
حتی چیزهایی که آرزو میکند فراموششان کند.
Curse:
The Curse of Endless Tomorrow
نفرینِ فردای بیپایان
هرگز نمیتواند یک روز را واقعاً تمام کند.
هر شب، درست زمانی که میخواهد بخوابد و ذهنش به سکوت برسد
سایهای از «فردا» مقابلش ظاهر میشود.
فردا همیشه چیزی برای حل کردن دارد.
یک مشکل.
یک مسئولیت.
یک چیزی که باید تحمل شود.
یک درد
یک فکر
و همین باعث شده او همیشه یک قدم جلوتر از زمان خودش زندگی کند.
او هرگز شب را تجربه نمیکند
Divination:
در یکی از آخرین روزهای پاییز با دیدن یک وفاداری عمیق از یک شخص غیرمنتظره تمام احساسات خوش در یک لحظه به تو حجوم خواهد آورد.
A letter from Moonfall to you:
سلام اعلا،
من Moonfall هستم.
فکر میکنم عجیبترین چیز دربارهٔ من این است که اگر فقط به ظاهر من نگاه کنی، احتمالاً چیز زیادی دستگیرت نمیشود.
سیاه و سفید و تو دارم.
شب را بیشتر دوست دارم و بیشتر اوقات ساکتم.
آرشیوم پر از آهنگهاست.
ولی همهاش هم این نیست...
چون لابهلای تمام این ها، چیزهای عجیبی پیدا میشود، خاطره، آدمها، شوخیها، فلسفه ها و یک لوکی!
من مدت هاست تو را از فاصلهای میبینم که شاید خودت حواست به آن نباشد؛ نه آنقدر نزدیک که بتوانم به جای تو فکر کنم، نه آنقدر دور که فلسفههایت برایم بیمعنی باشند.
من هم قرار نیست چیزهایی را که خودت نگفتی از طرفت تعریف کنم.
فقط چیزهایی را میگویم که از کنار هم گذاشتن تمام حرفها، آهنگها و سکوتت میشد فهمید.
مثلاً اینکه آدمها ممکن است تو را خیلی متفاوت از چیزی که واقعاً هستی ببینند.
چیزی که از بیرون سرد یا مغرور به نظر میرسد، گاهی فقط فاصلهای است که یک نفر برای خودش نگه داشته و من تورا درک میکنم.
و جالبتر اینکه همان آدمی که شاید خیلیها فکر کنند چندان درگیر دیگران نیست، میتواند نسبت به آدمهای مشخصی بیش از حد معمول حواسجمع باشد.
نه لزوماً با حرفهای بزرگ.
گاهی فقط با یادآوری یک جزئیات، یک تماس، یک حضور و یا یک نجات مخفیانه.
عیبی هم ندارد، تو به نظرم آدمی نیستی که برای هر کسی یک نسخهٔ کامل از خودش را ارائه کند و راستش لازم هم نیست.
همه قرار نیست به تمام قسمتهای یک نفر دسترسی داشته باشند.
بعضیها فقط باید همان چیزی را ببینند که به آنها مربوط است و تو تصمیم میگیری که ببینند.
من هم قرار نیست هر صفحهام را باز کنم و توضیح بدهم داخلش چه خبر است.
بعضی چیزها فقط باید همانجا بمانند،
در نیمهشب.
در بین یک آهنگ و آهنگ بعدی.
بین چیزهایی که یک روز معنی خاصی داشتند و چیزهایی که فقط چون دوستشان داشتی نگهشان داشتی.
و اتفاقاً همین ترکیب عجیب، من را ساخته.
من مجموعهای از چیزهایی هستم که تو تصمیم گرفتی کنار هم باشند.
هرچند آدمها دوست دارند شخصیت دیگران را در یک کلمه خلاصه کنند: مغرور، مهربان، سرد، دلسوز، قوی، خسته، بی رحم، سنگدل، محکم و...
ولی تو احتمالاً هیچکدام از اینها به تنهایی نیستی.
ممکن است در یک موقعیت کاملاً بیتفاوت به نظر برسی و در موقعیتی دیگر، بیشتر از چیزی که انتظار میرود عمل کنی.
ممکن است یک روز بخواهی همه را کنار بگذاری و روز دیگر برای کسی وقت بگذاری که حتی درخواستش نکرده.
این تناقض نیست.
آدمها همینقدر متغیرند.
فقط بعضیها بهتر از بقیه یاد گرفتهاند کدام قسمتشان را کجا نشان بدهند.
آرشیو تو همینقدر متنوع است
هیچچیز کاملاً حذف نشده و فقط رفته در جای خودش.
پس اگر روزی خواستی بفهمی من دقیقاً چه چیزی از تو دیدهام، لازم نیست دنبال یک جملهٔ خیلی عمیق بگردی.
من تو را در همین ترکیب میشناسم:
در چیزهایی که نگه داشتهای.
در چیزهایی که کنار گذاشتهای.
در آدمهایی که هنوز برایت مهماند.
در چیزهایی که نمیخواهی شبیهشان شوی.
در چیزهایی که هنوز میخواهی به دست بیاوری.
و حتی در همان لحظههایی که هیچ حوصلهای برای هیچکدامشان نداری.
من قرار نیست بگویم «تو یک آدم شکستناپذیری».
این جملهها زیادی تبلیغاتیاند.
تو خسته میشوی، عصبانی میشوی، حوصله نداری، گاهی فاصله میگیری، گاهی زیادی اهمیت میدهی، گاهی هم احتمالاً ترجیح میدهی کل دنیا برای چند ساعت دست از سرت بردارد.
همهٔ اینها با هم، همان آدمی هستند که من میشناسم.
و فکر میکنم بهتر است همینطور بماند.
نه کامل.
نه همیشه قوی.
نه همیشه قابل فهم.
فقط واقعی.
تو خیلی خوب بلدی ادامه دهی...
مشکل این است که گاهی آنقدر ادامه دادهای که خودِ ادامه دادن دیگر دستاورد به نظر نمیرسد؛ فقط تبدیل شده به کاری که باید انجام شود.
صبح.
میان کارها.
شب.
دیروز
امروز
فردا.
و دوباره از اول.
شاید برای همین است که گاهی فقط میخواهی چند ساعت همهچیز متوقف شود.
نه اینکه دنیا را عوض کنی.
نه اینکه ناگهان زندگی فوقالعادهای داشته باشی.
فقط چند ساعت هیچکس چیزی از تو نخواهد و هیچ حس و مسئولیتی نداشته باشی.
فقط همین.
و میدانی چیست؟
این خواسته اصلاً زیادی نیست.
اما تو یک ویژگی عجیب داری:
هرچقدر هم از این چرخه خسته باشی، هنوز با شکست کنار نمیآیی.
این قسمتت را من خوب میشناسم.
میتوانی بگویی «دیگه خسته شدم.»
میتوانی از همهچیز شاکی باشی.
میتوانی یک روز کامل از زندگی متنفر باشی.
اما هنوز یک جایی از تو هست که با شنیدن «نمیتوانی»، احتمالاً جواب میدهد:
«باشه. حالا ببینیم.»
هنوز یک قسمت کوچک از تو آینده را کاملاً غیرممکن نمیداند.
و شاید همین کافی باشد.
یک چیزی هست که مدتهاست میخواهم بهت بگویم، ولی فکر نمیکنم خودت دوست داشته باشی از زبان یک نفر دیگر بشنوی.
تو خیلی وقت است که داری زندگی را مثل یک چیزی که باید از آن عبور کنی نگاه میکنی.
این مشکل را رد کن.
این دوره را رد کن.
این فشار را تحمل کن.
این یکی هم تمام میشود.
بعد برو سراغ بعدی
و عجیب اینجاست که حتی وقتی چیزی تمام میشود، تو واقعاً خوشحال نمیشوی.
فقط خستهتر میشوی.
انگار مدتهاست منتظر روزی هستی که بالاخره بگویی:
«خب، مشکلات تمام شد.»
ولی هر بار که یک چیز تمام میشود، زندگی یک مسئلهٔ دیگر جلویت میگذارد.
و تو هم، چون آدمی نیستی که شکست را قبول کند، دوباره بلند میشوی.
فکر میکنم یک جایی باید از خودت بپرسی:
اگر تمام زندگیام را صرف این کنم که فقط از مرحلهٔ بعدی جان سالم به در ببرم، دقیقاً چه زمانی قرار است خودِ زندگی را زندگی کنم؟
من میخواهم یک چیز را از تو پس بگیرم.
این تصور را که هر چیزی را که میتوانی تحمل کنی، الزاماً باید تحمل کنی.
نه.
توانایی تحمل کردن، وظیفه ایجاد نمیکند.
اگر چیزی فقط دارد انرژیات را میگیرد، همیشه قرار نیست با بیشتر تلاش کردن درست شود.
گاهی جواب، تلاش بیشتر نیست.
گاهی جواب این است که بالاخره بگویی:
«این یکی دیگر مال من نیست.»
اما همهچیز قرار نیست به زنجیرت اضافه شود.
بعضی چیزها باید باز شوند.
بعضی آدمها.
بعضی مسئولیتها.
بعضی مسیرها.
بعضی نسخههایی که از خودت ساختهای چون فکر میکردی باید اینطور باشی.
پس من یک سؤال دیگر دارم:
نکند در تمام این مدت آنقدر مشغول ساختن آدمی بودهای که بتواند همهچیز را تحمل کند، که یادت رفته ببینی آیا اصلاً دوست داری آن آدم باشی یا نه؟
چون من فکر نمیکنم تو واقعاً به یک نسخهٔ قویتر از خودت احتیاج داشته باشی.
شاید به نسخهای احتیاج داری که اجازه داشته باشد بعضی چیزها را نخواهد.
که همیشه مسئول نباشد.
که همیشه جواب نداشته باشد.
همیشه مجبور به تحمل نباشد.
لازم نیست برای کسی نقش خاصی بازی کند
هیچکس از او چیزی نمیخواهد.
هیچکس سؤال نمیپرسد.
درون ذهنش سکوت حکم فرما باشد.
ولی امیدوارم یک روز برسد که برای داشتن همین سکوت، مجبور نباشی آنقدر خسته شوی.
امیدوارم بتوانی آرامش را قبل از فرسودگی پیدا کنی.
نه بعد از آن!
اگر روزی دوباره به همان نقطهای رسیدی که فکر کردی:
«باز هم باید ادامه بدهم.»
اول یک لحظه صبر کن.
این بار از خودت نپرس:
«چطور ادامه بدهم؟»
از خودت بپرس:
«اصلاً چرا باید همین مسیر را ادامه بدهم؟»
ممکن است جواب همان چیزی نباشد که انتظار داری
اگر یک روز دوباره خسته شدی، لازم نیست به خودت ثابت کنی که شکستناپذیری.
اگر یک روز خواستی هیچ کاری نکنی، لازم نیست برایش توضیح بنویسی.
اگر یک روز خواستی از کسی فاصله بگیری، شاید واقعاً حق داری.
و اگر یک روز دوباره دلت خواست برای کسی کاری انجام بدهی، این بار فقط مطمئن شو که آن آدم هم دستش را برای گرفتن آن کمک دراز کرده.
چون یکی از تلخترین چیزهایی که میشود تجربه کرد این است که چیزی را با نیت خوب به کسی بدهی و بعد بفهمی همان چیزی که فکر میکردی محبت است، برای طرف مقابل نتیجهٔ و برداشت دیگری داشته.
من قرار نیست بگویم تو را کاملاً میفهمم.
این ادعا زیادی بزرگی است
فقط فکر میکنم بخشی از تو را که کمتر دیده میشود، دیدهام.
همان بخشی که بیشتر از چیزی که نشان میدهد اهمیت میدهد.
همان بخشی که خسته میشود ولی هنوز تمام نکرده.
همان بخشی که از تبدیل شدن به آدم اشتباه میترسد
و همان بخشی که بعد از یک روز افتضاح، احتمالاً میتواند یک استیکر لوکی بفرستد و برود بخوابد.
پس بگذار من هم همانجا بمانم.
جایی بین سایه و نور.
بین چیزی که تمام شده و چیزی که هنوز شروع نشده.
بین خستگی و آن «شاید» کوچک
و به تو بگویم شاید... تو... بتوانی جور دیگری زندگی کنی
𝑰’𝒎 𝒔𝒐𝒓𝒓𝒚 𝒀𝒖𝒆
☾ 𝑰 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒕𝒐 𝒉𝒂𝒑𝒑𝒆𝒏 ☾
☾ 𝑰 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒕𝒐 𝒉𝒂𝒑𝒑𝒆𝒏 ☾
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مکانیسمهای دفاعی، روشهایی هستند که ذهن انسان برای کنار آمدن با احساسات ناخوشایند، اضطرابها و فشارهای روانی از آنها استفاده میکند. این فرایندها معمولاً بهصورت ناخودآگاه شکل میگیرند و به فرد کمک میکنند تعادل روانی خود را حفظ کند.
شوخی یکی از مکانیسمهای دفاعی سالم و بالغ است. در این مکانیسم، فرد از طنز برای مواجهه با موقعیتهای دشوار و هیجانهای پیچیده استفاده میکند. شوخی میتواند شدت فشار روانی را کاهش دهد و به فرد کمک کند با فاصلهای مناسب به تجربههای خود نگاه کند، بدون اینکه واقعیت را انکار کند یا احساسات خود را نادیده بگیرد.
استفاده از شوخی زمانی سازگارانه است که در کنار پذیرش و پردازش احساسات قرار بگیرد. زمانی که شوخی به ابزاری برای فرار از احساسات، تغییر مسیر مداوم گفتگوها یا نپرداختن به مسائل مهم تبدیل شود، میتواند مانع شناخت و مواجهه با تجربههای درونی شود.
تعادل در استفاده از شوخی اهمیت دارد؛ زیرا شوخی میتواند به تنظیم هیجان و افزایش انعطافپذیری روانی کمک کند، اما استفاده افراطی از آن ممکن است فرد را از روبهرو شدن با احساسات و مسائل واقعی دور کند.
پروانه پرسید :
وقتی که دلتنگ میشوی چه میکنی؟
کرگدن گفت دلتنگ؟
پروانه گفت :
وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست ...
کرگدن گفت:
دلم کسی را نمی خواهد حالا تا باران شدیدتر نشده برو ابرهای سیاه را نمی بینی؟
پروانه حرفی نزد :
آبش را نوشید ، پر کشید و رفت
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید بر نمی گردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت نه
کرگدن آرام زمزمه کرد :
چه حیف!!
دلم گرم میشد وقتی میخندید حیف که باران داشت شدیدتر میشد وگرنه میشد که بماند
فرشته آرام نوازشش کرد بعد لالایی محزون را برایش خواند
کرگدن چشمهایش را بست
و فهمید :
دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ می کردند
و فرشته خوب می دانست !
این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید ...