از روزی که آن کشور نفرین شد
خورشید هنوز طلوع میکند اما
دیگر هیچکس گرمایش را احساس نمیکند
خورشید هنوز طلوع میکند اما
دیگر هیچکس گرمایش را احساس نمیکند
Forwarded from ㅤ 𝖺𝗂𝗋ᑫᑭ𝗈𝖽𝗌 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤ 𝖺𝗂𝗋ᑫᑭ𝗈𝖽𝗌 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽
ㅤ 𝖺𝗂𝗋ᑫᑭ𝗈𝖽𝗌 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽
Video message
The Neighbourhood , Syd : But when you told me the whole story, I felt like throwing up ; I could see it on your face, it was rough, Left a bad taste on your tongue, And she didn't even take any drugs, She would rain all day, couldn't, wait for her sun to shine, And you made it shine, There when she cried, you saved her life
Forwarded from °𝘌𝘤𝘩𝘰⁷⊙⊝⊜
ذغالی — Charcoal
ذغالی نشانهی بقای چیزی پس از آتش بود؛ یعنی چیزی که سوخته اما هنوز کاملاً نابود نشده.
ذغالی نشانهی بقای چیزی پس از آتش بود؛ یعنی چیزی که سوخته اما هنوز کاملاً نابود نشده.
https://t.me/MoodthingsGallery
ولی من هنوز
خیلی از کارهارو نکردم
خیلی از سفرهارو نرفتم
خیلی از لباسهارو نپوشیدم
خیلی از غذاهارو نخوردم
خیلی از ستارههارو ندیدم
خیلی از دوستامو ندیدم
خیلی از علاقه مندیامو دنبال نکردم
خیلی از خیابونهارو قدم نزدم
خیلی از لحظهها رو زندگی نکردم...
و بین همهی این نگفتهها،
تلخ ترینش اینه که
من هنوز با پارتنرم زندگی نکردم
و خیلی از این چیزها رو با پارتنرم تجربه نکردم.
با کسی که باید دستش تو دستم بود،
وقتی از خیابونای خیس رد میشدم.
با کسی که باید کنارم میخندید
وقتی مزهی بستنی جدیدی رو امتحان میکردم.
با کسی که باید چشمهاشو میدیدم
وقتی توی شب پرستاره آرزو میکردیم.
نه صبحانهای بود که با هم بخوریم
نه فیلمی که تا نصفه شب با هم ببینیم
نه صدایی که شبها تو گوشم آرومم کنه
نه دستی که موقع ترس، پناهم بشه...
و دردش اینه که
جنگ فقط شهرارو خراب نمیکنه
بلکه زندگیها رو میگیره...
گاهی، لحظههایی که باید با عشق پر میشدن
زنده زنده خاک میشن...
خیلی از کارهارو نکردم
خیلی از سفرهارو نرفتم
خیلی از لباسهارو نپوشیدم
خیلی از غذاهارو نخوردم
خیلی از ستارههارو ندیدم
خیلی از دوستامو ندیدم
خیلی از علاقه مندیامو دنبال نکردم
خیلی از خیابونهارو قدم نزدم
خیلی از لحظهها رو زندگی نکردم...
و بین همهی این نگفتهها،
تلخ ترینش اینه که
من هنوز با پارتنرم زندگی نکردم
و خیلی از این چیزها رو با پارتنرم تجربه نکردم.
با کسی که باید دستش تو دستم بود،
وقتی از خیابونای خیس رد میشدم.
با کسی که باید کنارم میخندید
وقتی مزهی بستنی جدیدی رو امتحان میکردم.
با کسی که باید چشمهاشو میدیدم
وقتی توی شب پرستاره آرزو میکردیم.
نه صبحانهای بود که با هم بخوریم
نه فیلمی که تا نصفه شب با هم ببینیم
نه صدایی که شبها تو گوشم آرومم کنه
نه دستی که موقع ترس، پناهم بشه...
و دردش اینه که
جنگ فقط شهرارو خراب نمیکنه
بلکه زندگیها رو میگیره...
گاهی، لحظههایی که باید با عشق پر میشدن
زنده زنده خاک میشن...
1
Forwarded from ྀི꒰ঌ၇℘𝗎𝗇𝗅𝗂𝗍 𝕱𝗂𝗌𝗍໒꒱ྀི (تـينـا⁵نـورطلـوعخـليجفـارسستـارةساحـلِپـاتـراس🐬)
ايـنپـيـامفـورواردكـنيـد؛
چنلتون رو بة يك سيارة تبديل كنم
از اسم گرفتة تا عنصر ویژةي سيارة رو خودم بر أساس وايبتون براتون طراحي كنم براي سيارةتون يك افسانة پيدايش مينويسم آهنگ نمايندة هم إنتخاب ميكنم
و در نهايت، جايگاهش رو در كهكشان
بهتون ميگم
نيازي نيست جوين باشيد همينكة توي چالش شركت كنيد و لذت ببريد كافية
پرايوت هستيد اينجا لينكتون بفرستيد
ليميت :خط ميخورة
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دهه هشتادیا
وقتی یه مهارتی یکی تو ۵ سال یاد گرفته رو نمیتونم تو نیم ساعت یاد بگیرم معلومه که مشکل از منه و ناکافیام و دنیا به آخر رسیده دیگه پس چی.
@Dhei80 کیان
@Dhei80 کیان