حرفای خوابیدنکی
178 subscribers
134 photos
103 videos
174 links
خیلی از حرفای مهم وقتی گفته می‌شن که خوابیدیم.
اینجا خوابیدنکی حرفای مهم و غیرمهم می‌زنم. درهم و برهم!

ویدئوهای #حرفای_خوابیدنکی
https://instagram.com/MohamadAliMomeni

http://aparat.com/khabidanaki
Download Telegram
to view and join the conversation
چرا تمام نمی‌شوید، آقای شجریان؟!

مثل شبی که آقاجون رفت، یا شبی که مامان‌سادات رفت، مثل شبی که عمو یا عمه کوچیکه رفت، مثل شبی که آقا مرتضی، داماد جوان‌مرگ‌مان، رفت، امشب خانه ما غمگین است. سرها در گریبان است. از همه تلفن‌های همراه صدای شما می‌آید، آقای شجریان. حتی از تلویزیونی که روزه شجریان گرفته بود. اما عجیب آنکه همسایه ما هم امشب غمگین است. آن یکی همسایه هم. در کوچه کناری و در خیابان هم. آدم‌هایی که نمی‌شناسم هم غمگینند.
آقای شجریان! شما عضو همه این خانواده‌ها بوده‌اید و امشب همه غمگینند، از نبودن‌تان. یک غم ما را به هم رسانده. این غم شماست.

هر بار دیدن‌تان آقاجون را به یادم می‌آورد که مثل شما غیرتمند بود به وطنش، به بچه‌هایش، به گربه و دار و درخت حیاطش، به نام پدرش، به نام خودش. درست مثل وقتی که غیرت‌ شما جاری شد و پشت ما در آمدید و گفتید «من صدای این خس و خاشاکم»
شوخی‌ها و شیطنت‌هایش شبیه شما بود و مثل شما چشم به فردای روشن داشت و البته با همین امید درگذشت.

دیدن‌تان من را یاد عمو محمود می‌اندازد که می‌دانم اگر عمرش به دنیا بود، امشب برایش شبی سنگین بود. عمویی که به خاطرتان ما را، که در عالم کودکی با نام آلبوم «در خیال‌» شوخی می‌کردیم، تشر زد که «یعنی چی عمو جان؟! زحمت کشیده برای این اثر!»
و با بابا داود و جواد آقا و دیگران، ما را مجاب می‌کردند که سکوت محض کنیم برای از دست ندادن یک ثانیه از صدای شما در کنسرتی که می‌ببینند. گویی کس و کارشان قرار است بخواند. اینقدر حساس بودند به شما.

آقای شجریان! سپاس که این همه آواز گذاشته‌اید که در نبود شما دست‌مان خالی نماند.
سپاس از این که وقتی زبان ما بند آمد، به جای ما حرف زدی و به جای ما خواندی و به جای ما غریدی. آقای #شجریان سپاس که پشت ما در آمدی.

تا همین امشب می‌خواستم ادای آدم‌های معقول را در بیاورم که مرگ را حق می‌دانند و ادامه حیات هنرمند را در آثارش می‌دانند؛ که هست. اما امشب غمی به سراغم آمد که پیش‌بینی‌اش نمی‌کردم.
می‌خواهم تکذیب نبودتان را ادامه دهم: خبر درگذشت و فقدان شجریان، تا ابد، نادرست است و تکذیب می‌شود. او هم‌اکنون، به بانگ بلند، در خانه ما می‌خواند. قبلا از یک تلویزیون، حالا از همه تلفن‌های همراه. مردم همیشه تاریخ به نام اسطوره‌ها آویخته و آمیخته‌اند تا بخشی از وجود او باشند. وجود اسطوره هم به همین آمیختگی وابسته است.

هر چهار آواز که همزمان از گوشه و کنار خانه می‌خوانید را برای نمی‌دانم چندمین بار می‌شنوم و تکراری نمی‌شوند.
چرا تمام نمی‌شوید، آقای شجریان؟!

محمدعلی مومنی
۱۷ مهر ۱۳۹۹
یک بامداد
@MohamadAliMomeni
ده شب شهرزاد و ملک‌شهریار به انتظار نشستند تا من بخوانم‌شان که هزار و یکشب‌شان برقرار باشد.
از وقتی #شجریان به بیمارستان رفت، دستم به خواندنش نرفت. این ده شب هم شاید بخشی از آن هزار و یکشب بود. چنان که امشب وقتی کتابش را باز کردم، چشم شهرزاد و ملک‌شهریار را هم تر دیدم:

بمیرم تا تو چشم تر نبینی
شرار آه پر آذر نبینی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از ما رنگ خاکستر نبینی

پس ملک‌شهریار از من پرسید: آیا قصه‌ای داری که از قصه‌های شهرزاد شگفت‌تر باشد؟
گفتم: دارم. هفت روز از پرواز والاگهری گذشته است و هنوز سخن از او بر سر زبان‌هاست. «سکوت سرد زمان» شکسته و زمان درد کسی را دارد که درد زمانه را داشت و چون او نیاید.
ملک‌شهریار اندیشید و پرسید: حاکم کدام ملک بود.
گفتم: حاکم ملک دل بود. بدون دستوری و امری مردمان به تکریم او نشسته‌اند.

ملک‌شهریار و شهرزاد به فکر فرو رفتند و گریستند.
صدای #شجریان به اصفهان بلند شد:

گرچه می‌گفت که زارت بکشم، می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

ملک‌شهریار دو صفحه بعد، در شب ۱۴۸ از کشتن دختران و زنان پشیمان شد.
زودتر از آنچه فکر می‌کردم. ۸۵۳ شب مانده به شب هزار و یکم.

به‌گمانم صدای شجریان هم بخشی از #هزار_و_یکشب شده باشد.

#محمدعلی_مومنی
@MohamadAliMomeni
شجریان در ورامین چه می‌خواست؟

#عباس_معروفی، رمان‌نویس و شاعر، گفته «آقای #شجریان یکبار سراغ یک پیرمرد ورامینی را می‌گرفته، برای شنیدن یک گوشه آوازی!»
آقای معروفی در صفحه شخصی خود در اینستاگرام نوشته که مدتی شاگرد شجریان بوده و هر چهارشنبه او را از تهرانپارس به #رادیو می‌برده برای برنامه‌ای رادیویی. او نوشته «عابران که چشم‌شان به او می‌افتاد، خم می‌شدند، سلام و کرنش می‌کردند. گاهی کسی می‌پرسید: «پسرشی؟» می‌گفتم: «نه. من راننده ایشونم.» و آقای شجریان می‌خندید. یک‌بار گفت: «یه پیرمردی توی یکی از روستاهای ورامین هست که یک گوشه‌ی کوچه باغی رو می‌خونه. باید بریم پیداش کنیم.»

این ویژگی آقای شجریان بوده که اگر می‌فهمید کسی در جایی گوشه‌یی می‌داند، به سراغش می‌رفته که آن را از او بیاموزد.

پی‌نوشت:
۱- امروز که داستانواره‌هایی از ایران گذاشتم و دو سه تصویر هم از ورامین گذاشتم، فکر کردم این افتخار را برای #ورامین بنویسم که چه خوانندگان و نوازندگان بومی خوبی دارد و شجریان هم روزی به هوای یکی‌شان به آنجا رفت. چهره فرهنگی ورامین متاسفانه پیدا نیست.

۲- این تصویر را پیش از این هم منتشر کرده بودم. عکس را در آیین تشییع استاد #همایون_خرم، از شجریان برداشتم.

@MohamadAliMomeni
درخت چکاوک

درون خاک خراسان
به‌سان بذر درخت
چکاوکی آرمیده نهفتیم
با آفتاب و باران خواهد زیست
درختی از آن خواهد رست
با باد آواز سر می‌دهد
روی شاخه‌های آن مرغان
شادمانه آشیان می‌کنند
و مرغی هر سحر
از چشم‌ها خواب می‌گیرد
روزی درخت چکاوک بار می‌دهد
پرنده‌ها بال می‌زنند
از موسیقی درخت
یکی دو نت به گوش ابر می‌خوانند
و ابر بیخود از خود می‌بارد
پرنده‌ها به شانه رهگذران نشسته
رازی به گوش‌شان می‌خوانند
رهگذران شوریده و مست
در تابش آفتاب داغ
رقصان رقصان گرد درخت می‌گردند
موسیقی درخت را می‌برند
به هر کجا
که عابری گوش تیز کرده باشد
ما در دل خاک خراسان
بذری نهاده‌ایم...

به استاد #محمدرضا_شجریان
۱۹ مهر ۹۹
ساعت ۸ شب
#محمدعلی_مومنی

@MohamadAliMomeni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خط لوله انتقال موسیقی

کاش آن پروژه هیچوقت به سرانجام نرسه که توی لوله‌هاش همیشه #موسیقی جاری باشه!

اگر هم پروژه به سرانجام رسید، نوازنده بیاد به سرزمین پروژه‌های ناتمام. اینجا می‌تونه کلی موسیقی‌های تاریخی تولید کنه.

مسئولان هم برای اینکه خدای ناکرده پروژه عمرانی در خدمت تولید موسیقی قرار نگیره، ضرب‌الاجل همه رو تکمیل می‌کنن.

@MohamadAliMomeni
دور نگران

بیماری فراگیر زمانه
دورنگری است
تیترهای درشت روزنامه پیش چشم
مات و محو
صفحه‌های سرخ
با اخبار شور
حتی صدای انفجار کابل
بر گوشواره‌های روزنامه، گنگ
نت‌های مویه‌ پدر
با ترجیع‌بندِ پربغضِ «جانِ پدر! کجاستی؟»
آواز دهل از دور می‌رسد
ما دورنگرانِ خبرهای سرخ یا سیاهِ پسینیم
دور
نگران

محمدعلی مومنی
۱۴ آبان ۹۹

برای
#افغانستان و #انفجار_دانشگاه_کابل

@MohamadAliMomeni
جشن مه‌گرفتگی در زمانه عاریتی

کوچه و شهر ما را #مه گرفته و می‌دانم که خیلی‌ها خوشحالند. کیف می‌کنند، عکس می‌گیرند و لذت‌شان را سرایت می‌دهند به دیگران.

دلخوشیم به همین عوامل طبیعی. مثل گذشته که با #طبیعت بیشتر دمخور بودیم. معادلات عصر جدید گویا که شادمان نمی‌کند. به‌ویژه در سرزمین‌مان که با مدرن‌شدگی عاریتی روبروییم. وگرنه دوره جدید هم در یک سیر طبیعی حتما شادی‌هایی برمی‌ساخت.
ناگهان شبکه‌های اجتماعی یکپارچه تصویر بارانی یا مه گرفته یا رنگین‌کمان شهر را بازمی‌تاباند. این جوگیری نیست که اگر هست، خوب است و خوش است. گویی آیین‌های جمعی، سور یا سوگ، حالا که در وضعیت عاریتی کنونی، امکان حضور بیرونی ندارند، خصلت تاریخی ما را یادآوری می‌کنند که برای هر رخداد طبیعی #جشن می‌گرفتیم و دور هم لذت بر لذت می‌گذاشتیم و از این انباشت لذت نیرو می‌گرفتیم.

شاید اگر در موقعیت عاریتی نبودیم، همین حالا هم برای همین مه‌گرفتگی، درست مثل جشن #هشتم_آذر ۷۶ که برای شکست دادن استرالیا گرفتیم، باید در خیابان همه دست به دست هم می‌دادیم و #شادی می‌کردیم. مثل وقتی که برف می‌بارد. در آن سپیدی انبوه شادی یک‌نفره چندان نمی‌چسبد. اما وقتی جمع می‌شویم و به سوی هم گلوله‌های برف پرتاب می‌کنیم، به جای سوختن و درد کشیدن و خشمگین شدن از اصابت گلوله برف به صورت‌مان، همچنان شادی می‌کنیم و یک گفت‌وگو و بده‌بستان برفی راه می‌اندازیم.

برای بارش #باران باید همه با هم به خیابان بریزیم و پا در آب بکوبیم.
حالا که در وضعیتی عاریتی، هنوز به راه‌های گفت‌وگوی بزرگ چند ده میلیونی دست پیدا نکرده‌ایم، که چگونه می‌شود با عقاید سیاسی متفاوت، با باورهای مذهبی گوناگون حال هم را خوش کنیم یا دست‌کم حال همدیگر را تباه نکنیم، همین مه و خورشید و باران را فرصت طبیعت بدانیم که حال‌مان را خوش کند و فعلا به عوامل انسانی دل خوش نکنیم برای شاد شدن.

عوامل انسانی که همه‌اش هم حاکمان نیستند. بخشی از آن هم خودمانیم که بر تن درخت اره برقی می‌گذاریم و زیبایی #پاییز و زمستان و بهار و تابستان را تباه می‌کنیم. ما که خودمان هم بی‌آنکه متوجه بوده باشیم، بخشی از همان #وضعیت_عاریتی شده‌ایم. بی‌میل به آنکه کنارش بزنیم. اتفاق‌های طبیعی است که ناگهان ما را در لحظه‌ای یا کمی بیشتر به خود می‌آورد. همان موقع شاید منفذی باشد برای گریختن. اگر نشد،باید منتظر بمانیم تا باران و باد و رنگین‌کمان بعد که دریچه‌ای به روی بینش ما باز کنند. بلکه خوشی، شادی، زیبایی، لذت‌های اصل و عمیق و طبیعی و انسانی را فرا بخوانیم.

#محمدعلی_مومنی
۱۱ آذر ۹۹
با یاد خانم #رامش
@MohamadAliMomeni
آوازِ بارانی

هوای ابر را بلبل نداره
به‌جز فکر گل و سنبل نداره
نمی‌دونه اگه بارون نباره
گلِ پژمرده، بویِ گل، نداره

#محمدابراهیم_جعفری

۱- ابر مثل مادره. زاینده و بخشنده. همه، نگاه‌مون به بارانشه. اما خودش چی؟ #ابر جان.

۲- این زاویه بهترین تصویر امروز برای من بود. وقتی #باران می‌باره، پنجره‌های ذوق و احساس و عاطفه و هنر به‌روی ما باز می‌شه که از توی اتاقی کوچک در زیرزمین هم منظری زیبا ببینیم. منظری که مادر با سرکه‌های سیب، پدر با گلخانه‌اش و گنجشک‌های شکمو و شیطان، باران، ابر، درخت و برگ، همه حضور دارن.

حتی دیوار سیمانی هم به سرپنجه هنرمندانه باران نقشی گرفته که نونوار و زیبا شده.

۳- همه حواس‌تون به سرکه‌ها و صدای باران نباشه.
به گوشه چپ تصویر هم نگاه کنید که #گنجشک‌ها زیر باران هم بال از خوردن برنمی‌دارن.

۴- با این منظر زیبا آیا نباید آواز خواند؟

اگه بارون نباره
در دستگاه #ماهور
آواز: #محمدعلی_مومنی

@MohamadAliMomeni
سرگذشتِ عجیبِ یک فیلم‌نقاشی

فیلم «شطرنج باد» سرنوشت پیچیده و عجیبی دارد، که خود یک داستان است که می‌شود یک فیلم باشد. فیلمی که در جشنواره فیلم تهران در سال ۵۵ مورد بی‌مهری قرار گرفت و ناگهان حوادث زمانه آن را از فضای فرهنگی ایران قاپید و پنهان کرد. یا بهتر است بگویم دریغ کرد.
سال‌ها گذشت تا اینکه روزی فیلم جایی با ما آشتی کرد و رخ نمود که شاید هیچ نسبتی با سینما نداشت که داشت. یک مغازه سمساری یا خنزرپنزری در جنوب تهران. در دروازه غار، نزدیکی میدان شوش. سمساریی که خودش یک فیلم در هم و برهم و شلخته است.

توی بساط او بود که حلقه فیلم خاک و آب‌خورده «شطرنج باد» پیدا شد. اما دیگر چه فیلمی؟ با رنگ و روی پریده.
من هم با همین سر و شکل دیدمش. شبیه به یک نقاشی آبرنگ بود که آب ریخته باشند به آن و رنگ‌هایش را شسته باشند. انگار بیشتر به سمت نقاش بودن کارگردانش «محمدرضا اصلانی» رفته بود تا به «سینماگر» بودنش.
یک نقاشی محو که خیلی از جزییاتش در آن محو شده بود.

تا اینکه در بنیاد اسکورسیزی مرمت و پالایش تصویر شد و این فیلم مهم و ارجمند رنگ به رخ گرفت. حالا در نسخه باکیفیت جزییاتی به چشمم آمد که در آن نسخه پنهان شده بود.
همان صحنه پایانی که دوربین از سطح خانه قاجاری بالا می‌رود و در دورنما تصویر خانه‌های طبقاتی برآمده جدید را نشان می‌داد، یکی از آن‌ها بود.

امروز ۱۷ آذر زادروز #محمدرضا_اصلانی کارگردان، شاعر و نقاش است.
پس یک نسخه مقایسه‌ای از فیلم رنگ و رو پریده و فیلم پالایش شده آماده کردم، که نشان بدهد چه اتفاق مهمی در این مرمت اتفاق افتاده.

پیشنهاد آزاردهنده من به شما این است که اگر این فیلم را ندیده‌اید و خواستید ببینید، حتما اول همان نسخه رنگ و رو پریده کشف شده در سمساری دروازه غار را ببینید و بعد نسخه مرمت شده را.
به هر حال این فیلم را باید بیش از یک بار دید. پس بهتر که به همین شیوه که گفتم ببینید؛ که در دیدن نسخه مرمت شده هم بفهمید چه اتفاق بزرگی افتاده، هم از کیفیت آن لذت ببرید.

#شطرنج_باد
کارگردان: #محمدرضااصلانی
بازیگران: فخری خوروش، محمدعلی کشاورز، اکبر زنجانپور، شهره آغداشلو

@MohamadAliMomeni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 l ۵۷
با واکسن دخالت نکن

‌باید کرونای وطنی، رو کنیم!

طنز #حرفای_خوابیدنکی
☘️ @MohamadAliMomeni
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیداریِ سحرگاهِ آمیخته با خاطره

سال قبل مثل امروز، #آقاجون چشم از دنیا، فرو بست. هر چند پیش از آن هم چشمداشتی به دنیا نداشت. اما زندگی در دنیا را دوست می‌داشت.

این ویدئو را امروز، همراه با آواز رهایِ در گوشه‌ی «غم‌انگیز» حاج #غلامحسین_مومنی، در سحرگاهِ آمیخته به خاطره ساختم.
داستانکی هم برای این سحرگاهِ در انتظار آفتاب نوشتم که در فرسته بعد می‌توانید بخوانید.

@MohamadAliMomeni
حرفای خوابیدنکی
بیداریِ سحرگاهِ آمیخته با خاطره سال قبل مثل امروز، #آقاجون چشم از دنیا، فرو بست. هر چند پیش از آن هم چشمداشتی به دنیا نداشت. اما زندگی در دنیا را دوست می‌داشت. این ویدئو را امروز، همراه با آواز رهایِ در گوشه‌ی «غم‌انگیز» حاج #غلامحسین_مومنی، در سحرگاهِ آمیخته…
بیداریِ سحرگاهِ آمیخته با خاطره

چند هفته بود که می‌خواستم صبح زود بیدار باشم. چند بار شد. اما دوباره خوابیدم.
امروز شد. زمستان فصل خاطره‌انگیزی است. با همه لخت و عور بودنش، باران و برف و بخاری و کرسی و پالتو و چکمه و سوزی دارد که خاطره‌ها تا مغز استخوان نفوذ می‌کنند.

همین صدای باران بود که بی‌فاصله از تصاویر خواب‌های شبانه، تصویرهایی شبیه همان‌ها را زنده کرد. هم تصویر و هم صدا. صدای آقاجون که برای نماز صبح صدامان می‌زد و خودش می‌رفت در اتاقش، به دعا خواندن مشغول می‌شد. و صدای مامان‌سادات که می‌گفت: بذار بخوابن. صداشون نکن، بره‌ها رو!
حاج غلامحسین با اینکه همیشه دوست داشت اوج بخواند و چهچه‌ بزند و اوج خواندنش مشتاق بسیار داشت، اما صبح‌ها با بم‌ترین صدا می‌خواند و تازه آن موقع معلوم می‌شد که چه بم‌خوانی خوبی هم دارد.

حتی یاد روزهایی افتادم که می‌رفتیم اردو و صبح‌ها، خواب‌آلود وضو می‌گرفتیم و نماز می‌خواندیم و بعد فرصتی بود که با بچه‌ها درازکشیده گپ بزنیم.

اجبارهای مهیب مدرسه‌ای در اردوها کمتر بود. شاید به این خاطر که می‌شد پیچاند و رفت در پشت محل اقامت، نشسته چرت زد. شاید چون می‌شد از روی جوراب مسح پا کشید. هر چه بود نماز خواندن کمی به لذت نزدیک‌تر می‌شد، از نماز خواندن در ظهرهای بی‌حوصلگیِ شیفت بعد از ظهرِ مدرسه. لذتی شبیه به لذت تماشای جانماز مخملینِ سرخ‌رنگِ سوزن‌دوزیِ شده که مامان از مامان پروینش گرفته بود به تشویق نماز خواندن. پروین خانم خودش هم از مامان فاطمه‌اش گرفته بود، که ما به او می‌گفتیم خانوم تهرانی! و هم‌ایشان هم از مادرش.

جانمازی که دیگر یک اثر تاریخی فرهنگی است و اثری از جبر به عبادت ندارد. سال‌هاست که اینجا در خلوت من است و آنقدر دور بوده از آدم‌ها که آرامشش بیشتر شده.

شبیه شده به همان بم‌خوانی آقاجون در سحرگاه‌هایی که ما مهمان‌ او و مامان سادات بودیم. سحرگاه وقت هجوم تصویرهاست. چه در خواب، یا بیداری. باید اینها در خواب می‌بود.

کی آقاجون چشم فرو بست؟ مثل امروز؟
آنی صفحه اینستاگرام را نگاه کردم. مثل همین امروز بود. مثل امروز که بالاخره چشمم به سحرگاهِ در انتظارِ آفتاب، روشن شد.

برایم این سحربیداریِ با خاطره آمیخته، در روز چشم فرو بستن او، شگفت و خوشایند بود. امروز با سه آواز دشتی، به‌آوازِ در اوجِ حاج غلامحسین خوش‌تر هم شد.

پی‌نوشت:
ویدئو را همان سحر شروع به ساختن کردم. شاید مقدمه‌ای باشد بر مستندی که قرار است درباره «غلامحسین مومنی» ساخته شود.

#محمدعلی_مومنی
@MohamadAliMomeni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماجرای زرافه بادوام و جادار

تا حالا هیچوقت اینقدر با یه #زرافه احساس همذات‌پنداری نکرده بودم.

این بزرگوار پنج ساعتی که پشتش در دهان شیرها بود، تعادل خودش رو حفظ کرد و خم به ابرو نیاورد (جرات داری بیا جلو) و این مشکلات و گرفتاری‌ها رو به لنگ درازش هم نگرفت (اینجاش بیشتر بهش احساس نزدیکی کردم.)

زرافه محترم آخر سر تونست این آویزون‌ها رو از رو ببره که بی‌خیالش بشن، برن پی کارشون.
باشد که ما هم مثل زرافه عاقبت به‌خیر شویم.

خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشی و ما زرافه‌وار

@MohamadAliMomeni
جوشش آواز در خیابان

چه چیز این آواز را گیرا و دلنشین کرده؟ گرمایی در صدای خواننده است که نظیرش را دیگر کمتر می‌شنویم. حتی از دهان خواننده‌های سرشناس.
در این ویدئو ما بیش از آنکه صدا بشنویم، در معرض یک حال و هواییم. گویی که همان نقطه یک میدان انرژی است که پیرمرد را نگاه داشته و او را به وجد و آواز آورده و خود هم به شدت آن انرژی و آن حال و هوا افزوده.

پیرمرد بدون محاسبه، بدون کسب تکلیف و اجازه ایستاده. تابع حال و هوای نوازنده و آن نقطه و خودش بوده. حال و هوایی به او گفته «بایست و بخوان» و او چنین کرده.

این همان نیروی محرکه‌ای است که در مداخله نهادهای رسمی در هنر از میان رفته. همان دویدن در راهروهای کسب مجوز که هنرمندان همیشه از آن فغان کرده‌اند. دویدن‌ها و بعد هم هنرشان را به خودکار فرمان و تیغ سپردن.

هنر، گریختن از قاعده‌هاست. وقتی هر روز ضابطه‌ای افزوده می‌شود و برگزاری یک رویداد هنری به سلیقه یک کارمند در یک نهاد رسمی وابسته می‌شود، دیگر از هنر چه می‌ماند؟ از آن روح سرکش هنر چه می‌ماند؟ هنر تصویری از طغیان روح هنرمند است. تا وارد میدان بروکراسی می‌شوی، هنر مهار شده. شده است هنر گلخانه‌ای از پیش افسار خورده. بسیار کنسرت‌ها رفته‌ایم و موسیقی‌هایی شنیده‌ایم که در آن همه چیز در جای خود بوده. گروه صدای خوبی داشته، خواننده خوب خوانده. اما تکان‌مان نداده. از خود بی‌خودمان نکرده. (که اگر هم کند، نورهای لیزری نگهبان‌های سالن از حال‌تان به در می‌آورد.)

لحظه خلق این آواز، همان لحظه مهم آفرینش است. همان لحظه الهام در شعر. همان لحظه جوشش که معطل اجازه نمی‌ماند. همان بداهه‌خوانی و بداهه‌نوازی که تا بخواهد اجازه بگیرد دیگر بداهه نیست.

پی‌نوشت:
۱- آواز در ابوعطاست
۲- خواننده محمداسماعیل روحانی، ردیف‌دان اهل رشت است.
۳- نوازنده تار، علی سرلک است.

#آواز #هنر #بداهه #خیابان
@MohamadAliMomeni
کشف معنا در خیاطی‌های خیابان‌های شهر

خیاط پای چرخ خیاطی‌اش گریه می‌کند. خیاط‌های دیگر هم بغض کرده‌اند، در حسرت روزگار پرشکوه و پررونق گذشته.

چه خوب کرد «فریبا رییسی» که با مستند «ساکنین طبقه بالای لاله‌زار» مخاطب را از غرق شدن در فراموشی، این بیماری زمانه نجات می‌دهد. ما که در چرخه روزگار چنان غرق می‌شویم که متوجه تغییرات و فراموش شدن بعضی از حرفه‌ها و هنرها نیستیم. یکی از آنها خیاطی است. کاری که هم حرفه بود و هم هنر. اما کم‌کم صنعت خیلی از حرفه‌ها را از چنگ آدمی درآورد. هنر چه؟ آیا صنعت هنر را هم از چنگ او درآورد؟

شاید #خیاط نتواند در تولید انبوه، با دست، با دستگاه رقابت کند. اما «هنر» همچنان در دست اوست. دستگاه کارش تولید انبوه برای عامه است. اما هنر کارش یگانه‌آفرینی است برای کسانی که به آن عشق می‌ورزند.

اثری را که آدمی با تفکر و عواطف خلق می‌کند، دستگاهی نمی‌تواند تکرار کند. حتی اگر به‌فرض الگوریتم‌های عواطف آدمی را بربسازند و به دستگاه‌ها بدهند، باز هم حاصل کار هنرمند غیرقابل تکرار است. فردیت هنرمند / خیاط در اثرش متبلور شده و هیچ کس دیگر، حتی یک خیاط دیگر هم قادر به تکرار عین آن نیست.

#خیاطی روزگاری در ایران رونق داشت و از کشورهای دیگر هم، خواهان این لباس‌های خیاطان ما بودند. چنان که امروز ما خریدار لباس‌های ترکیه‌ایم! یا داشته‌های خودمان را به ترکیه منتسب می‌کنیم که بفروشد! ما که کت‌وشلوارهای خوش‌پوش‌مان به فرانسه و کشورهای دیگر هم صادر می‌شد.
چرا؟ چون هنر بود.

دوره حرفه خیاطی، که به تن عامه مردم، لباس بپوشاند سر آمده. اما هنر همیشه خواهان دارد. کسانی می‌خواهند که کت و شلوارشان یگانه باشد. لباس‌شان با عشق‌ورزی خیاط و دست‌های او شکل گرفته باشد. چنان که فرش، گلیم، گلیج و گبه.

خیاط‌های ساکن طبقه بالای لاله‌زار یا هر کجا، غبار عادت از نگاه‌شان کنار بزنند و بار دیگر خیاطی را کشف کنند و بدانند که هنرمند حتما در گالری و نگارخانه و فرهنگسرا و کافه نیست. بار دیگر به معجزه دست‌شان ایمان بیاورند و این بار نه لباس، که هنر پوشیدنی خلق کنند. خیاطی را باید یکبار دیگر معنا کرد.

مستند «ساکنین طبقه بالای لاله‌زار» به رسالتش عمل کرد. وظیفه رسانه، هنرمند، فیلمساز بازآوری حافظه جمعی است. نجات آدمی از غرق شدن در گرداب فراموشی و تشویق او به خلق معنای تازه. چنان که من پس از دیدن این مستند، مشتاق داشتن یک کت و شلوار دست‌دوز شده‌ام.

کارگردان تاریخچه‌ای از صنعت پارچه‌بافی و خیاطی در ایران ارائه می‌کند و از ورود چرخ خیاطی به کشورمان. پای حرف‌های جمعی از استادان خیاط در خیابان لاله‌زار تهران می‌نشیند که روزگاری خیاط لباس‌های خواننده‌ها، بازیگرها، شاعرها، سیاستمدارها و آهنگسازهای سرشناس و مردم ناسرشناس بودند. در این بین فقط لباس نبود که دوخته می‌شد. در خیاطی‌ها گپ و گفت‌ها هم رونق داشت و هنگام اندازه‌گیری بود که ارتباط شکل می‌گرفت.

ما به چرخه تولیدهای کلان و یکسان عادت کردیم. به آماده‌ خریدن لباس و غذا و صندلی و دفترهای خط‌کشی شده. صبر برای بیرون آمدن یک لباس منحصر به فرد، منحصر به خودِ خودِ من، از خیاطیِ‌های خیابان‌های شهر، در ما پنهان شده. باید دوباره کشفش کنیم.

#محمدعلی_مومنی
#چلچراغ ۸۰۰

@MohamadAliMomeni
بهار بی پنجره

وقتی که هیچ کجا را نداری
که سر بزنی
درها همه بسته است
و پنجره‌ها نای چشم گشودن ندارند
ممنوعه‌ها قدم به قدم
ترشروی و بی‌حوصله
جا خوش کرده‌اند
هیچ کجا را نداری که در بزنی
که خانه روفتن را بیاغازی
تنها رفیق روی‌گشوده‌
درخت
درخت است
زیباییِ آرام
که زود
پیش از آنکه روزگار نو برسد
در آغوش گرفتیش

تو
نه بهار شتابزده‌
بهار بی‌کس و یاری
بهار نا خوانده
کز بی‌دری، بی‌پنجرگی
بی‌قرار شده‌ای

کاش برای همه، هر کجا
اگر نه بهار بی‌قرار
بهار به‌هنگامی بود

محمدعلی مومنی
۳۰ بهمن ۱۳۹۹

#شعر
☘️ @MohamadAliMomeni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاعری در همه احوال سبیلش را داشت
تا دو روزی به خفا رفت، زد آن را برداشت!

تراشیدن سبیل برای آقایون سبیلو سخته. انگار شناسنامه‌شونه.
بعد از تراشیدن هم کلی باهاشون شوخی می‌شه. مثلا اینکه فلانی از وقتی سبیلش رو تراشیده تعادل نداره واسه راه رفتن.

حالا اگر این سبیلو کسی باشه که سبیل یکی از نشانه‌هاش باشه و توی ۹۹/۹۹ درصد تصویرهاش با سبیلش دیده شده باشه، دیدن یک ویدئو از دوره کوتاه بی‌سبیلی او ممکنه به ریخت پر و پوت شما هم ختم بشه.

معرفی می‌کنم: #مهدی_اخوان_ثالث
شاعر سبیلوی ادبیات معاصر ایران
در آیین بدرقه پیکر #فروغ_فرخزاد، سال ۱۳۴۵

@MohamadAliMomeni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قرن‌کِش
اگه هر قرن یه خط‌کش بود...

هشدار:
این ویدئو کمی باد داره. نگران نباشین. زود بادش می‌خوابه ;-)

#حرفای_خوابیدنکی ۵۸
@MohamadAliMomeni
Audio
قصه نوروز قرن جدید یا که قدیم

قصه دیدار آقای ادیب که حسابی ادیب بود و آقای حسابی که حسابی آدم حسابی بود. یکی توی سده کهنه جا مونده بود. یکی پیش‌پیش توی عصر جدید رو پا مونده بود. چه داستان عجیبی. مو به تن مخاطب سیخ شده بود!

نوشته و اجرای #محمدعلی_مومنی
منتشر شده در مجله #چلچراغ، شماره ۸۰۷، ویژه نوروز ۱۴۰۰

موسیقی‌ها:
از آلبوم آهنگ عشق
آهنگ عشق
آهنگساز: مسعود تدینی

ای نگار من
آهنگساز: علی تجویدی
و
هم‌زبونم باش
آهنگساز: ناصر چشم‌آذر
اجرا: فریبرز لاچینی

در محیط Castbox هم می‌تونید بشنوید.
#نوروز #قصه

@MohamadAliMomeni
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌دیده بی‌خواب، در تاریک‌روشنای تاریخ

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

تصنیف «دیده بی‌خواب»
غزل: سعدی
آهنگساز: مجید درخشانی
از مجموعه «در خیال» با آواز محمدرضا شجریان

آواز در کاروانسرای دیرگچین: محمدعلی مومنی
در دستگاه سه‌گاه

#آواز_من
@MohamadAliMomeni