بدنش حرف می زد، اما کسی گوش نمیداد. دردش در پوست نبود، در خاطراتی بود که هیچ وقت گفته نشده بودند و حالا، هر زخم تازه، فقط تکرار همان گذشته و همان خاطرات بود.
وقتی بدن نه میگويد - گبور مَته
وقتی بدن نه میگويد - گبور مَته
امروز ۲۰ کیلومتر در شهر پیادهروی کردم. چارهای به جز راه رفتن نداشتم. برای از کار انداختن ذهنم باید تنم خسته میشد. تنم خسته شد اما ذهنم از کار نیفتاد؛ پیشاپیش میدوید و مانند کودکی خستگیناپذیر میرفت و برمیگشت و بدنم را به دنبال خود میکشید.
- نامه گلاویژ به عزالدین دریابندی
- نامه گلاویژ به عزالدین دریابندی
چنل @Musicemons همراه ربات @MelofysBot به فروش میرسه. قیمت ربات ۲۵ و قیمت چنل ۵۵ میلیون - خریدار واقعی پیام بده
@NitroPromoter
@NitroPromoter
اما نکته مهم این است که زندگی به شکل رعبآوری پس از فقدان جاری است، یعنی شخص فقید از بین میرود اما شخص سوگوار همچنان باید به زندگی و سوگواری ادامه دهد.
خاطرات سوگواری - رولان بارت
خاطرات سوگواری - رولان بارت
آدمی گاه آنقدر به پاکی خود مینازد که همان پاکی بزرگترین گناهش میشود.
ابله - داستایفسکی
ابله - داستایفسکی
ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدمها، موقعیتها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظه خداحافظی نزدیک شویم.
تکههایی از یک کل منسجم - پونه مقیمی
تکههایی از یک کل منسجم - پونه مقیمی
چیزهایی هست که نباید گفت، مگر برای دوستان. چیزهایی هست که نباید گفت، حتی برای دوستان. و بالاخره چیزهایی هست که نباید گفت، حتی برای خویش.
رویای آدم مضحک - داستایفسکی
رویای آدم مضحک - داستایفسکی
به گذشته که فکر میکنم، با تعجب، احساس میکنم ایام کودکی - نوجوانیام، مثل خیلیها، سرشار بوده از آسیبهای بزرگِ مدیریتناشده و شادمانیهای بزرگِ تکرارناشده. ویرانههای شاد. چيزى نمىدانيد از منی كه تن ويرانم را پشت پردههاى گلدار پنهان مىكنم.
- ديدم ماداک
- ديدم ماداک
آدمها خیال میکنند برای زنده ماندن به چیزهای بزرگی احتیاج داریم؛ در حالی که گاهی یک فنجان چای گرم و دستی روی شانه کافیست تا ادامه بدهیم.
- آنا گاوالدا
- آنا گاوالدا
جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.
سال بلوا - عباس معروفی
سال بلوا - عباس معروفی
یکی از سختترین کارهای دنیا اینه که مِهر یکی رو از دلت بیرون کنی.
۳۶۵ روز بدون تو - آکیرا
۳۶۵ روز بدون تو - آکیرا
1
وقتی چیزی دوست داشته نمیشود، هیچ بحثی در موردش شکل نخواهد گرفت. هیچ غمی احساس نخواهد شد، هیچ تنفری، و خلاصه هیچ نگرانی برای ذهن پدید نمیآورد.
مسئله اسپینوزا - اروین د یالوم
مسئله اسپینوزا - اروین د یالوم
روزهای خوب زیادی کوتاه بودند و اندوه جای آنها را پُر کرد، اندوهی ژرف که تنها خدا میداند چه وقت پایان خواهد یافت.
بیچارگان - داستایفسکی
بیچارگان - داستایفسکی
من خارج از زندگی خودم تجربهای به دست نمیآورم؛ من، تجربه زندگی خودم خواهم بود.
مرگ خوش - آلبر کامو
مرگ خوش - آلبر کامو
من از اتفاقات آینده میترسم، از خود اتفاقات که نه، از نتایجشان. از فکر کوچکترین حادثهای که ممکن است موجب آشفتگی تحمل ناپذیر روح شود، به خودم میلرزم.
سقوط خانه آشر - ادگار آلن پو
سقوط خانه آشر - ادگار آلن پو
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
بوف کور - صادق هدایت
بوف کور - صادق هدایت
او دیگر نمیدانست کدام فکر از خودش است و کدام از آنها که به خوردش دادهاند. فقط حس میکرد چیزی درونش آرام آرام خاموش میشود.
1984 - جورج اورول
1984 - جورج اورول
من خستهام، نمیتوانم دربارهی چیزی فکر کنم و تنها میخواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دستهایت با پیشانیام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم.
- نامه کافکا به ملینا
- نامه کافکا به ملینا
بسیار خستهام و از پا درآمدهام. زندگی پوچ و احمقانه را میگذرانم. از خودم و از زندگیام بدم میآید. یک ذره هم توان برایم باقی نمانده.
- نامه آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
- نامه آنتوان چخوف به اولگا کنیپر