تیکه کتاب
137K subscribers
200 photos
137 files
47 links
Download Telegram
ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمان سختی شروع می‌کنیم به کوتاه کردن؛ کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف‌ها و رابطه‌ها.

- ویرجینیا وولف
3
دردناک‌ترین تنهایی، داشتن کسی در قلبت است که در زندگی‌ات نیست.

ملت عشق - الیف شافاک
1
بعضی شب‌ها آن‌قدر طولانی‌اند که آدم به همه چیز فکر می‌کند. به تمام اشتباهاتش، به کسانی که از دست داده، به حرف‌هایی که باید می‌زد و نزده. و وقتی صبح می‌شود، تنها چیزی که باقی مانده، سنگینی یک قلب است که انگار از خاطره ساخته شده. هیچ‌کس هم نمی‌پرسد شب چه گذشت؛ چون برای دیگران، روز تازه‌ای شروع شده، اما برای تو، شب ادامه دارد.

جزء از کل - استیو تولتز
2
آن روز، آنا به ایستگاه رسید، اما کسی نبود که منتظرش باشد. جمعیت رفت‌و‌آمد می‌کرد، قطارها سوت می‌کشیدند، و او وسط این همه حرکت، ایستاده بود و احساس می‌کرد که همه چیز ایستاده است. در آن لحظه فهمید که تنهایی، همیشه در نبود آدم‌ها نیست، گاهی در میان شلوغ‌ترین مکان‌ها سراغت می‌آید.

آنا کارنینا - لئو تولستوی
2
یاد او - کالین هوور
1
گاهی غم، اون‌قدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمی‌ریزی، هیچ حرفی نمی‌زنی. فقط می‌مونی، در یه اتاقِ بی‌صدا، با حسی که نه می‌شه تعریفش کرد، نه فرار ازش.

بیگانه - آلبر کامو
3
شب‌ها طولانی‌تر از همیشه بودن. فکر می‌کردم این فقط یه توهمه، ولی بعد فهمیدم: زمان، وقتی تنها باشی، کش میاد. مثل تاریکی. و هرچی بیشتر ادامه پیدا کنه، کمتر مطمئن می‌شی که واقعاً زنده‌ای.

کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی
1
بعد که به یاد میارم تو سه ماه گذشته توی چه شرایطی بودم و هنوز سرپام، می‌فهمم که قوی‌تر از اون چیزی هستم که فکر می‌کنم.

فروپاشی - بی.ای پاریس
3
آواز کافه غم بار - کارسن مک کالرز
3
مه همه‌چیز را بلعیده بود، جز حس تنهایی که سنگین‌تر از هوا روی شانه‌هایم نشسته بود.

زنی در مه - جوزف کنراد
ما کنار هم راه می‌رفتیم، اما هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم. سکوت بین ما سنگین بود، نه از جنس آرامش، بلکه از جنس دیواری که آهسته، بی‌صدا و بی‌رحم بالا رفته باشد.

پسر خائن - کریستوفر ایشروود
2
او رفت، ولی رد پایش در ذهنم جا ماند. عجیب بود که رد پاها پاک نمی‌شدند، حتی وقتی هزار موج از رویشان می‌گذشت.

دریای آرام - یوکو اوگاوا
6
وقتی از جبهه برگشتم، همه چیز سر جایش بود: خانه، خیابان، آدم‌ها. اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود. انگار من جایی در آنجا جا نمانده بودم.

راه بازگشت - اریش ماریا رمارک
در جهانی که همه‌چیز را از تو می‌گیرند، حتی خاطره‌ها، تنهایی واقعی زمانی شروع می‌شود که بفهمی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری.

بخشنده - لوئیس لوری
1
روزهایم بی‌صدا گذشت، و شب‌هایم پر از صداهای خیالی بود. وقتی کسی حرفت را نمی‌فهمد، کم‌کم یاد می‌گیری حرف نزنی.

یادداشت‌های یک دیوانه - نیکلای گوگول
2
کنار تختش نشسته بودم و دستش را گرفته بودم. نه به امید بیدار شدن، نه حتی به امید شنیدن صدایش. فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز گرمایی هست که بین ما رد و بدل شود، پیش از اینکه کاملاً خاموش شود.

در جستجوی عشق - ایان مک‌یوون
1
از پنجره به خیابان نگاه می‌کردم و همه چیز مثل همیشه بود: مردم، ماشین‌ها، مغازه‌ها. اما چیزی درونم شکسته بود که هیچ‌کس حتی به آن نگاه هم نمی‌کرد. انگار در شهری زندگی می‌کردم که ساکنانش مرا نمی‌دیدند.

دختر قطار - پائولا هاوکینز
رهایی - ام سوسا
1
هر روز صبح، غم را مثل یک لباس تازه می‌پوشیدم.

نور بین اقیانوس‌ها - ام. ال. استدمن
غریبه‌ای در قایق نجات - میچ آلبوم
1
همه می‌گفتند زمان، زخم را درمان می‌کند. اما هیچ‌کس نگفت که در این مدت، چطور باید با درد زندگی کنم.

پس از تو - جوجو مویز
1