بعد هشت سال امشب از کلاسای کانون زبان خداحافظی کردم و واقعا حس عجیبی بود
قبلا فکر میکردم وقتی زبانو تموم کنم خیلی ذوق میکنم ولی الان حس میکنم یه بخشی از من تو اون کلاسا جا مونده و اینکه هشت سال یه کار مشخصی رو بدون وقفه تکرار کنی کم کم میشه یه بخشی از زندگیت و خداحافظی کردن باهاش واقعا سخته
تلاش کردن واسه اینکه به یه زبون دیگه با استادا و هم کلاسیات بحث کنی خیلی چیز قشنگیه
مخصوصا این دو ترم اخر که واقعا با کلاسا حس خوب میگرفتم و تو بدترین شرایط بعضی وقتا کلاسام حالمو خوب میکرد
خلاصه که از اون حس و حالای غمگینی گرفتم که حداقل یه ماه قراره درگیرش باشم
قبلا فکر میکردم وقتی زبانو تموم کنم خیلی ذوق میکنم ولی الان حس میکنم یه بخشی از من تو اون کلاسا جا مونده و اینکه هشت سال یه کار مشخصی رو بدون وقفه تکرار کنی کم کم میشه یه بخشی از زندگیت و خداحافظی کردن باهاش واقعا سخته
تلاش کردن واسه اینکه به یه زبون دیگه با استادا و هم کلاسیات بحث کنی خیلی چیز قشنگیه
مخصوصا این دو ترم اخر که واقعا با کلاسا حس خوب میگرفتم و تو بدترین شرایط بعضی وقتا کلاسام حالمو خوب میکرد
خلاصه که از اون حس و حالای غمگینی گرفتم که حداقل یه ماه قراره درگیرش باشم