This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
◞︐ تـو راٰ چـنان دوسـت مـیدارم کـہ اگـر عـشق، گـناه بـاشـد؛ جـهنم هـم بـراے مـن، بـہشتِ تـو خـواهد بـود. ◟
گۅیـی تۅ را نـه از یاد بردم، نـه نگه داشتـم؛ فقط میانِ شَبهاے مَن، آرام آرام به خـاطرهاے دور بدل شدے.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
︐ دوستت دارم؛ نـہ آنگونـہ ڪہ جـهان از عـشق مـیگۅید، بلڪـہ چـنان آرام ڪہ نـامت، مـیانِ تـمامِ شـلۅغیهـاے رۅز، هـنۅز اَمـنتـرین جـاے دلِ مـن اسـت.
࣪ ﹍سـیاُم نـۅامبـر ۱۹۹۱
࣪ ﹍سـیاُم نـۅامبـر ۱۹۹۱
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
︐ خـاطـࢪِهی سـۅم ؛
بـۅےِ تـۅ ، ۳ اکـتبـࢪ
بـۅےِ تـۅ ، ۳ اکـتبـࢪ
میگفتند آدمها با رفتنشان تمام میشوند؛ من اما تو را از همان روزی که رفتی، بیشتر در خودم پیدا کردم؛ انگار نبودنت دری بود که به اتاقی باز میشد که تا پیش از آن، حتی نمیدانستم در من وجود دارد.
تو در آن اتاق، همان رزِ سرخی بودی که زمستان از شکفتنش جا مانده بود؛ همان تکهی کوچکی از بهار که میان سالهای سردِ من، بیخبر روییده بود و من، نادان از رسمِ رفتنِ فصلها، خیال میکردم تا همیشه همانجا خواهد ماند.
آن روزها آغوشمان ساده بود؛ آنقدر ساده که نفهمیدیم بعضی آغوشها، آخرین پناهِ آدم پیش از آغازِ یک دلتنگیِ طولانیاند.
میآمدی، میخندیدی، و من تو را میان دستهایم نگه میداشتم؛ بعد که از هم جدا میشدیم، عطرت با من تا خانه میآمد. میگفتی لباسهایت بوی من را گرفتهاند و من به آن جمله میخندیدم، بیآنکه بدانم سالها بعد، همان جمله قرار است از میان تمام حرفهایت، تنها پلی باشد که هنوز مرا به آن روزها میرساند.
بعد، بوی تو هم به رسمِ تمام چیزهای ماندنیِ جهان، روزی کمرنگ شد؛ از تار و پودِ لباسها عقب نشست و جایش را به بویِ آب و صبح و روزهای تازه داد، و من ماندم و خاطرهای که هرچه بیشتر نفس میکشیدم، کمتر به تو شبیه میشد.
آن روز فکر میکردم دلم برای عطرت میسوزد.
حالا میفهمم برای خودت بود.
برای تویی که هنوز بودی و من نمیدانستم «بودن» هم میتواند روزی تبدیل به خاطره شود.
بعد، فاصله میان ما قد کشید؛ اول به اندازهی چند روز، بعد چند ماه، و بعد آنقدر بلند شد که دیگر دستهای من به آن آغوش نمیرسیدند. تقویم ورق خورد و دو سال، بیآنکه از کسی اجازه بگیرد، روی شانههای من نشست.
و هنوز گاهی، وسطِ یک روز معمولی، صدای خندهای از کنارم عبور میکند و چیزی در من فرو میریزد؛ انگار کسی پنجرهی اتاقی را باز کرده باشد که سالهاست هوایش عوض نشده.
میدانم زمان چهقدر از تو گرفته است.
خطوط صدایت را در ذهنم کمرنگ کرده، صورتت را میان خاطرهها جابهجا کرده، حتی بوی عطرت را از آخرین لباسها هم شسته است؛ اما دستهایم را نتوانسته تغییر دهد.
هنوز گاهی بیهوا باز میشوند.
نه برای گرفتن چیزی؛ برای نگه داشتنِ کسی که دیگر آنجا نیست.
شاید تن، بعضی آدمها را بهتر از حافظه به خاطر میسپارد.
شاید برای همین است که هنوز اگر چشمهایم را ببندم، فاصلهی شانههایت را میدانم، وزنِ سرت را۹ به یاد میآورم و میدانم آغوشم باید کجا تمام شود تا تو همانجا باشی که سالها پیش بودی.
و چه اندوه عجیبیست؛ اینکه آدم بتواند همهچیز را فراموش کند، جز راهِ رسیدنِ دستهایش به یک نفر.
من هنوز به آن روزها برمیگردم؛ نه از سرِ امید، که امید هم گاهی خستهتر از آن است که کسی را به گذشته برگرداند؛ فقط برای اینکه چند لحظه، دوباره همان آدمی باشم که هنوز نمیدانست بعضی خداحافظیها را هیچکس با صدای بلند نمیگوید.
تو رفتی.
عطرت رفت.
لباسها عوض شدند.
فصلها از روی هم گذشتند.
اما یک جای کوچک و خاموش در من، هنوز همان عصر را نگه داشته است؛ همان لحظهای که تو میان دستهایم بودی و جهان، برای کوتاهترین زمان ممکن، هیچ فاصلهای میان ما نگذاشته بود.
حالا اگر روزی دوباره ببینمت، شاید چیزی نگویم.
نه از آن همه سال، نه از لباسهایی که بوی تو را از دست دادند،
نه از شبهایی که نامت بیدعوت از میان سکوت گذشت.
فقط میآیم نزدیک.
تو را همانطور که آن روزها بلد بودم، در آغوش میگیرم؛
آنقدر محکم که اگر قرار است باز هم بروی، دستکم اینبار چیزی از تو
در من بماند که آب، زمان، و هیچ فاصلهای نتواند بشوید.