خیلی جالبه که انسان چقدر سریع میتونه رنگ عوض کنه. خیلیا معتقدن تنها انسان هایی که برای یک انسان دیگه فداکاری میکنن مادر ها هستن، اما هیچکس این نظریه رو تست نکرده. ایا وقتی توی بازی پای جون خودش وسط باشه.... بازم همونقدر فداکاره؟ نه. حتی وقتی پای چیز کوچیکی مثل غرور هم وسط باشه پا پس نمیکشه.
یک مادر و دختر نوجوونش توی اتاق حبس شدن، یک اسلحه بینشونه و روی در قوانین بازی نوشته شده: فقط یک نفر زنده از این در خارج میشه. مادر در حالی که از شدت ادرنالین قلبش داره از دهنش بیرون میزنه به اسلحه نگاه میکنه و باعث میشه دخترش با چشمای گرد و شکه بهش نگاه کنه. "مامان....؟"
حالا نزدیک یک ربع شده که این دوتا دارن مثل موش و گربه همدیگه رو دنبال میکنن. راستش رو بخوام بگم، منتظر یک صحنه احساسی بودم، نه این. حالا که همه جای اتاق به هم ریخته و دختر دیگه جایی برای قایم شدن نداره، داره سعی میکنه با مامانش صحبت کنه. احمقانست. این که فکر کنی کسی به خاطر تو از خودش میگذره خیلی احمقانست.
"مامان، مگه نگفتی به خاطر من هرکاری میکنی؟ مگه من بچه ات نیستم؟! بسه! اینقدر دنبالم نکن!" دختر در حالی که داشت دور اتاق به دنبال راه فرار میدوید جیغ جیغ کرد. مادر چون نشونه گیری بلد نیست تا وقتی شکارش در حال وول خوردن باشه نمیتونه درست شلیک کنه، جدا از اینکه تعداد تیر هاش محدوده. "فکر کردی صرفا چون از گوشت و خون من ساخته شدی من بهت احساسی دارم؟... من از همون لحظه ای که به دنیا اومدی به اینکه چه اشتباهی کردم فکر میکردم!" مادر موهای دخترش رو از پشت گرفت و اسلحه رو روی سرش گذاشت: "ما فقط یه مشت ادمیم که داریم با هم زندگی میکنیم، یادته؟" ماشه رو کشید. صدای بلند خروج گلوله باعث شد گوشم تیر بکشه. اگه صرفا میخواست زنده بمونه، چرا اینقدر زجرش داد؟ واقعا تمام حرف های دلخراشی که زد نیاز بود؟ همین که میدید داره به دست مادر خودش کشته میشه به اندازه کافی زجرش نمیداد؟ این همون مادری بود که مثل یک مادر عادی به دخترش عشق میورزید. از پله ها یکی یکی پایین رفتم و در اتاق را با یک هل کوچک باز کردم. نگاه مادر به نگاه من قفل شد.
یک مادر و دختر نوجوونش توی اتاق حبس شدن، یک اسلحه بینشونه و روی در قوانین بازی نوشته شده: فقط یک نفر زنده از این در خارج میشه. مادر در حالی که از شدت ادرنالین قلبش داره از دهنش بیرون میزنه به اسلحه نگاه میکنه و باعث میشه دخترش با چشمای گرد و شکه بهش نگاه کنه. "مامان....؟"
حالا نزدیک یک ربع شده که این دوتا دارن مثل موش و گربه همدیگه رو دنبال میکنن. راستش رو بخوام بگم، منتظر یک صحنه احساسی بودم، نه این. حالا که همه جای اتاق به هم ریخته و دختر دیگه جایی برای قایم شدن نداره، داره سعی میکنه با مامانش صحبت کنه. احمقانست. این که فکر کنی کسی به خاطر تو از خودش میگذره خیلی احمقانست.
"مامان، مگه نگفتی به خاطر من هرکاری میکنی؟ مگه من بچه ات نیستم؟! بسه! اینقدر دنبالم نکن!" دختر در حالی که داشت دور اتاق به دنبال راه فرار میدوید جیغ جیغ کرد. مادر چون نشونه گیری بلد نیست تا وقتی شکارش در حال وول خوردن باشه نمیتونه درست شلیک کنه، جدا از اینکه تعداد تیر هاش محدوده. "فکر کردی صرفا چون از گوشت و خون من ساخته شدی من بهت احساسی دارم؟... من از همون لحظه ای که به دنیا اومدی به اینکه چه اشتباهی کردم فکر میکردم!" مادر موهای دخترش رو از پشت گرفت و اسلحه رو روی سرش گذاشت: "ما فقط یه مشت ادمیم که داریم با هم زندگی میکنیم، یادته؟" ماشه رو کشید. صدای بلند خروج گلوله باعث شد گوشم تیر بکشه. اگه صرفا میخواست زنده بمونه، چرا اینقدر زجرش داد؟ واقعا تمام حرف های دلخراشی که زد نیاز بود؟ همین که میدید داره به دست مادر خودش کشته میشه به اندازه کافی زجرش نمیداد؟ این همون مادری بود که مثل یک مادر عادی به دخترش عشق میورزید. از پله ها یکی یکی پایین رفتم و در اتاق را با یک هل کوچک باز کردم. نگاه مادر به نگاه من قفل شد.
❤1
𝔇𝔦𝔳𝔦𝔫𝔢 ℭ𝔬𝔪𝔢𝔡𝔶
هنرنمایی وسط کلاس
برای دریافت نسخه اصلی و بدون سانسور به پیوی مراجعه کنید درمورد قیمت به توافق میرسیم.
من دو هفتست که مریضم و عن نکشیدم نشونتون بدم حس میکنم چنلم قراره به فراموشی سپرده بشه✌️
Forwarded from پروژه شکست خوردهی نقاش (نقاش(هاپوی کمبزهای؟🐱🍈))
دیگه کم کم دارم نمیشناسمت،
دلم برای تو تنگ شده، ولی برای تو، نه این تو، خودت با خود های متفاوت که لطمه ای به خود واقعیت نمیزنن،
برگرد، جلوی ضرر هروقت گرفته شه سوده.
دلم برای تو تنگ شده، ولی برای تو، نه این تو، خودت با خود های متفاوت که لطمه ای به خود واقعیت نمیزنن،
برگرد، جلوی ضرر هروقت گرفته شه سوده.