پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.53K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۰۲
برای: Cloud

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و اما بخش آخر نامه م🦋:
و آره بالاترین حدِ فرکانس، عشقه و اگر اشتباه نکنم یک پله پایین تر از اون شکرگذاری و حس قدردانیه و سپاس گذاریه. احساساتی با فرکانس بالا مثل عشق و شکرگذاری و اینها، پر از حس سبکی و انرژی خوب و گرم ن. و در مقابل احساساتی مثل افسردگی و ناامیدی و این ها، احساساتی سنگین و سرد هستند. وقتی می‌گم سرد یا گرمن، منظورم اینه که واقعاً بدن رو سرد و گرم می کنند! نه اینکه استعاری گفته باشم.

و در آخر به هر کسی که داره این نامه رو می خونه: اگر که می خوایید در مسیر خودشناسی ای، فوق‌العاده عمیق قدم بردارید، درون تون رو خونه تکونی و پاکسازی کنید، ذهن تون رو بازنویسی کنید مطابق میل خودتون، و از همه لحاظ روی خودتون عمیقاً کار کنید؛ و به جای سینه خیز رفتن در جاده ی خاکی، روی جاده ی آسفالت با بهترین و پر سرعت ترین و راحت ترین ماشین، در زندگی مثل موشک پرسرعت برید جلو؛ پیشنهاد می کنم حتماً روش EFT رو یاد بگیرید و به وسیله ی اون شروع به پاکسازی و بازنویسی روان و درون تون کنید.

مسیر به شدت جذاب و پر معماییه، به شخصه خودم حس کارآگاه بودن می گیرم در حین ریشه یابی هام، طوری ام که انگار دارم پرونده و معمایی پیچیده و عمیق رو حل می کنم. ^^
و امیدوارم که شما هم در این مسیر عمیق و پر از آگاهی قدم بر دارید و ازش لذت ببرید. و کلی رشد کنید.

و اینکه اگر تا اینجا رو خوندید، عمیقاً ازتون متشکرم بابت وقت و انرژی ای که گذاشتید، و صبر و حوصله ای که خرج کردید، امیدوارم که حتی شده در حد یک جرقه کوچیک زدن در ذهن تون، براتون مفید بوده باشه.🤍🫀

(راستی این اولین نامه ی منه، و وقت زیادی هم نیست که اومدم به این کانال دوست داشتنی، برای همینم اگر اشتباهاتی در حین نوشتن این نامه انجام دادم یا ایرادی چیزی داشت، امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید🦋✨)


امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: نیهان سلام نیهان عزیز بابت نامه ات ممنونم اولا بابت رفتار پدرت متاسفم این صحیحه که تاسف من قسمتی از زندگیت رو بهبود نمیبخشه ولی این رو بعنوان تاسف در برابر رفتار پدرت در نظر بگیر همون معذرت خواهی که نه من نه تو و نه هیچ…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: دختر تابستان

واقعا متاسفم که پدرت از این اختلال رنج میبره. من مطمئنم که حالت بهتر میشه و بزودی خوب خواهی شد.
ولی خوشحالم که زود متوجه اختلال پدرت شدی. چیزی که واقعا منو نجات داد عزیزم درک این قضیه بود که رفتار پدرم هیچوقت قرار نیست تعغیر بکنه. الان کاملا با پدرم قطع ارتباط کردم. و یک سالی هم هست که ندیدمش. قطع ارتباط من و پدرم واقعا برای من دردناک تموم شد. ولی الان به آرامش رسیدم. پدرت عزیزم تعغیری در رفتارش قرار نیست ایجاد بشه حتی اگه هزار برابر موفق تر و درسخون تر و زیبا تر باشی چون اساسا مشکل از تو نیست اینو بپذیر و دوری کن ازش.
و اینکه عزیزم یک مشکلی برای من ایجاد شد بخاطر اینکه چنین والد سمی داشتم اگر میخوای تا برات شرح بدم چون شاید ممکن باشه در اینده برات اتفاق بیوفته.
با عشق و آرزوی بهترینا برای تو و همه ماها که از والد سمی رنج می‌بردیم.

امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۴ برای: برای آفرینش و غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوش‌قلب بخوان نامه‌ای برام بذارن. دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم. حسِ آخرِ…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۵۷
برای: No one

میبینی چقدر لذت بخشه وقتی میفهمی یه سری از آدم ها هستن مثل رهگذر بی‌تفاوت یا بی اهمیت از کنار نوشته تو رد نمیشن؟
من خیلی خوب میفهمم :)
میدونی ماجرا از چه قرار...
از اینکه واقعا نیازی نیست همیشه ی همیشه خودت رو قوی نشون بدی و بگی من خوبم من عالیم و نیازی به کسی ندارم

حتی شده یه روزایی باید خودمون به مریضی بزنیم و درخواست کمک کنیم
این طبیعیه وقتی که تو خودت رو قوی نشون میدی بعد یه مدتی اطرافیانت به این باور میرسن که تو خودت از پس خودت بر میای و دیگه نیازی به کسی نداری .

به نظرم اینکه به خودت علاقه مند بشی خیلی سخته
درسته ما هممون میگیم من عاشق خودم هستم خودم خیلی دوست دارم آره درسته ولی اون ته ته ته دلت باید ضعف بره واسه خودت
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که مدام قضاوتت میکنه و سرکوفت میزنه ناسزا میگه مقصر تمام اتفاقات بد زندگیت رو خودت میدونه
خیلی سخته...
ولی میشه یادش داد :)
میشه بهش لطافت و نرم بودن در برابر خودمون رو بهش یاد بدیم
اونقدر ها هم لجباز و یک دنده نیست
اون فقط نمیدونه چجوری عشقش رو ابراز کنه

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۲۳
برای: برای پیراشکی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تو اصلاً می‌دونی با من چی کار کردی؟

من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همه‌چیز برای من عوض شد. تو می‌دونستی من دوستت دارم. می‌دونستی چقدر برام مهمی. می‌دونستی وقتی ازم فاصله می‌گیری چقدر اذیت می‌شم.

پس چرا گذاشتی این‌قدر بهت وابسته بشم؟
چرا هر بار قهر کردیم، من بودم که برگشتم؟ من بودم که منت کشیدم، من بودم که غرورم رو گذاشتم کنار، فقط برای اینکه دوباره باهات خوب بشم. و هر بار که آشتی می‌کردیم، اون‌قدر خوب رفتار می‌کردی که دوباره باور می‌کردم شاید این بار فرق داشته باشه.

شاید واقعاً دوستم داری.
شاید یه روز منو انتخاب کنی.
شاید این همه چیزی که بین ماست بالاخره یه اسم پیدا کنه.

ولی حالا می‌بینم رفتی توی رابطه.

همین‌قدر ساده.

یه استوری گذاشتی و انگار تمام اون مدت برای من یک عمر بود و برای تو فقط یه چیزی بود که گذشت.

من عصبانی‌ام.

خیلی عصبانی‌ام.

نه فقط چون یکی دیگه کنارته. بیشتر از این عصبانی‌ام که نمی‌فهمم پس من توی این همه مدت چی بودم.

مگه من چی کم داشتم؟

چرا باید این‌همه برای داشتن ذره‌ای از توجهت تلاش می‌کردم، وقتی آخرش تونستی برای یکی دیگه وارد رابطه بشی؟

و می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟

من هنوز نمی‌تونم وانمود کنم برام مهم نیست.

چون بودی.
خیلی هم بودی.

من اگر قرار بود تا مدت‌ها، شاید حتی تا آخر عمر، عاشق یک نفر بمونم، تو همون آدمی بودی که توی ذهنم انتخاب کرده بودم.

و شاید مسخره باشه، ولی من آینده‌ای رو با تو تصور کرده بودم که تو حتی نمی‌دونستی وجود داره.

از دستت ناراحتم.
از خودم هم ناراحتم.
از تمام دفعاتی که غرورم رو کنار گذاشتم ناراحتم.
از تمام شب‌هایی که منتظر بودم دوباره برگردی ناراحتم.
از اینکه هر بار با خودم گفتم «این بار شاید فرق داشته باشه» ناراحتم.

ولی بیشتر از همه، از این ناراحتم که هنوز یه قسمتی از من دوست داره تو برگردی.

کاش می‌شد فقط یک بار می‌فهمیدی من چقدر جدی بودم.

کاش قبل از اینکه بری سراغ یه نفر دیگه، می‌فهمیدی یه نفر اینجا مدت‌ها بود که با تمام وجودش تو رو انتخاب کرده بود.

ولی دیگه نمی‌خوام برای انتخاب شدن بجنگم.

نمی‌خوام دوباره منت‌کشی کنم.
نمی‌خوام دوباره خودمو ثابت کنم.
نمی‌خوام برای کسی که مطمئن نیست منو می‌خواد یا نه، خودمو کوچیک کنم.

هنوز دوستت دارم.
شاید مدتی هم دوستت داشته باشم.

ولی از امشب، قرار نیست دوست داشتن تو به معنی از دست دادن خودم باشه.

این نامه رو نمی‌فرستم.

چون بعضی حرف‌ها برای رسیدن به تو نوشته نمی‌شن.

برای این نوشته می‌شن که بالاخره از قلب من بیرون بیان.


امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4🕊1
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: سرزمین‌ دور دست ها، آرامشی گم شده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمی‌دانم از کجا باید آغاز کنم؛
از خستگی؟
از این سکوتِ طولانی که هر روز بیشتر در من ریشه می‌دواند؟
یا از خودم که مدت‌هاست میان ماندن و رفتن، میان امید و بی‌تفاوتی، جایی ایستاده‌ام که نامی برایش پیدا نمی‌کنم.

مدتی‌ست احساس می‌کنم از همه‌چیز کمی دور افتاده‌ام؛
از آدم‌ها، از خانه، از آینده و حتی از خودم.
انگار زندگی در جایی دورتر از من جریان دارد و من تنها از پشت پنجره‌ای کدر تماشایش می‌کنم؛
می‌بینم که روزها می‌آیند و می‌روند، آدم‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، دوست می‌شوند، عاشق می‌شوند، می‌روند و به مقصدی می‌رسند...
و من هنوز همان‌جا ایستاده‌ام؛
با چند رؤیای نیمه‌جان و انبوهی از سؤال که هیچ‌کس جوابشان را نمی‌داند.

گاهی دلم می‌خواهد تنها باشم؛
نه از سر بی‌نیازی،
از فرط خستگی.
از اینکه مدام باید خودم را برای دیگران توضیح بدهم، ثابت کنم، تحمل کنم و وانمود کنم که چیزی نیست.
اما تنهایی هم همیشه آن پناه امنی نیست که خیال می‌کردم.
گاهی سکوت، آدم را آن‌قدر به خودش نزدیک می‌کند که دیگر جایی برای فرار از فکرهایش باقی نمی‌ماند.

من خسته‌ام؛
اما نه فقط از درس و روزگار و آدم‌ها.
از شروع کردن و دوباره از دست دادن.
از امید بستن و بعد مجبور شدن به جمع کردن تکه‌های خودم.
از اینکه هر بار چیزی را دوست داشته‌ام، ترسِ از دست دادنش زودتر از خودِ خوشحالی به سراغم آمده است.

با این همه، هنوز چیزی در من نمرده.
نمی‌دانم چیست؛
شاید همان دخترکی که هنوز دلش می‌خواهد یک روز از این اتاق، از این روزهای تکراری و از این همه سنگینی بیرون برود و زندگی را آن‌طور که همیشه در خیال ساخته، از نو آغاز کند.

شاید هنوز دلم یک خانه‌ی کوچک می‌خواهد؛
جایی سبز و آرام، دور از هیاهوی آدم‌ها.
پنجره‌ای رو به باران،
یک فنجان چای،
چند کتاب،
و شغلی ساده که مرا از زندگی متنفر نکند.

شاید هنوز می‌خواهم کسی مرا بفهمد؛
نه اینکه نجاتم دهد،
نه اینکه برایم تصمیم بگیرد،
فقط بماند و از دیدن پیچیدگی‌های من نترسد.

و شاید تمام چیزی که این روزها می‌خواهم، همین باشد:
فرصتی دوباره.

نه برای اینکه آدم دیگری شوم؛
برای اینکه بالاخره فرصت کنم خودم را بسازم.

اگر از من بپرسی حالم چطور است، احتمالاً می‌گویم:
«خوبم.»

اما اگر واقعاً بخواهی بدانی،
باید بگویم که مدتی‌ست در میان ویرانه‌های خودم قدم می‌زنم و هنوز دارم دنبال چیزی می‌گردم که حتی نمی‌دانم چیست.

شاید خودم را.
شاید معنای ماندن را.
شاید همان تکه‌ای از زندگی را که یک روز، یک جایی میان تمام این خستگی‌ها، از دست دادم.

با این حال،
هنوز اینجا هستم.

و شاید همین،
برای امشب کافی باشد.


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۱:۲۳ برای: برای پیراشکی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… تو اصلاً می‌دونی با من چی کار کردی؟ من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همه‌چیز برای من عوض شد. تو می‌دونستی من دوستت دارم. می‌دونستی چقدر برام…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: پریشانه نوری

سلام عزیزم
ببخشید که فضولی میکنم
ولی بنظر میاد این همه مدت شما درگیر یک عشق یکطرفه بودید.
از جنسیتتون،شغلتون،جایگاه اجتماعیتون،ظاهرتان بی اطلاعم.ولی مطمئنم که برای شما گزینه بهتری هم وجود داره.
و منظورم از گزینه آدمیه که همونقدر شما اونو دوست دارید شما رو دوست داره.
ولی این به شما بستگی داره روزی که این فرصت ارتباط با همچین شخصی پیش اومد شما چه تصمیمی میگیرید.
مبادا اینقدر درگیر آدمی بشید که قدر شما رو نمیدونه که فرصت تعامل با ادم های امن رو از دست بدید.
امیدوارم بهتر باشین. دوست داشتین از ارتباطتون با این ادم برام تعریف کنید. میتونید باهام درد و دل کنید. البته اگر دوست ندارین مجبور نیستین هر طور راحتید.

امضا: نیهان
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۴ برای: پریشانه نوری سلام عزیزم ببخشید که فضولی میکنم ولی بنظر میاد این همه مدت شما درگیر یک عشق یکطرفه بودید. از جنسیتتون،شغلتون،جایگاه اجتماعیتون،ظاهرتان بی اطلاعم.ولی مطمئنم که برای شما گزینه بهتری هم وجود داره. و منظورم از…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: نیهان

درود نیهان عزیز؛
از اینکه به رقعه من پاسخ دادی واقعا خرسندم!
شاید بعد مدتی که درد این فراق یا بهتر است بگویم فراغ را متحمل می‌شوم از تمام کسانی که دوست خطابم می‌کردند اهمیت بیشتری قائل هستی پس سپاسگزار تو ام!

حالا که فرصت این را دارم که با مرهم دردی سخن بگویم پس لب می‌گشایم(لحن لفظ قلمم را جدی نگیر من اینقدر خشک نیستم.)
اگر از آغاز ماجرا بخواهم برایت بگویم که رفاقتی ساده بود و خودم او و من را در منجلاب انداختم با بیان احساساتم به او اما نهایت ماجرا را حتی نمی‌توانستم پیش‌بینی بکنم!
در این دورانی که به خیال او بیشتر گذشت من تنها عشقم را در اختیار او گذاشتم بی کم و کاست.
حالا هم گله ای نیست او کاملا صاحب اختیار است.

با این حال برای پاسخت متشکر و از هم صحبتی با تو بسیار خوشوقت شدم. منتظر نامه های بیشتری از تو میمانم.

امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۳ برای: دختر تابستان واقعا متاسفم که پدرت از این اختلال رنج میبره. من مطمئنم که حالت بهتر میشه و بزودی خوب خواهی شد. ولی خوشحالم که زود متوجه اختلال پدرت شدی. چیزی که واقعا منو نجات داد عزیزم درک این قضیه بود که رفتار پدرم هیچوقت…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: نیهان

نیهان عزیز دوباره سلام؛ متاسفم فقط علاقه زیادی به سلام دادن و تشکر کردن دارم برای همین دوباره و دوباره تکرارشون میکنم.

متاسفانه من هم زود متوجه این قضیه نشدم و ۱۷ سالگی متوجه شدم از این اختلال رنج میبره و این زمانی بود که علائم این اخلال از روحش فریاد میزد ولی خوشبختانه اینکه متوجه شدم هم برایم کافی بود تا علتی پشت آن نفرت چندین ساله بیابم.
از این بابت خوشحالم که فاصله ای با پدرت داری ولی من همچین امکانی تو زندگیم ندارم و مجبورم گاهی اوقات خودمو برنجانم یا که بی سر و صدا به زندگی با حرف هایش ادامه دهم؛ چاره چیست گاهی باید انسان هارا تحمل کنی نه اینکه مجبوری بلکه نمیتوانی فاصله ای بگذاری فکر کنم نیاز به شجاعت قوی داره که من ندارم، ولی این خیلی خوبه که تو اون شجاعتو داشتی.
و راجع به مهربانیت باید بگویم که بسیار سپاسگذارم تا امروز که دومین نامه ات رو برام فرستادی لطف بزرگی بود، شاید فقط یک نامه باشد ولی همدردی گاهی اوقات راه فرار از مشکلاته و تو اینکارو کردی.
امیدوارم در آینده نیز این آرامش در روحت همواره وجود داشته باشد

امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۱:۲۳ برای: برای پیراشکی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… تو اصلاً می‌دونی با من چی کار کردی؟ من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همه‌چیز برای من عوض شد. تو می‌دونستی من دوستت دارم. می‌دونستی چقدر برام…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: پریشانه نوری

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام عزیزم؛
نامه ات را که میخواندم احساساتی مرا غافلگیر کردند که برایم اشنا بودند و خود نیز در آن ها شناور بودم و یا شاید هنوز هم هستم.
ماه ها هست که این سوالاتی که برای اون شخص تو نامه ات مطرح کردی رو من هم از خودم پرسیدم ولی کسی نبود پاسخی دهد و افکارم را فوت کند و خاموششان کند و میدانم که حالت چگونه است؛ ولی میدانی ما هیچ گناهی نداشتیم که غرق کسی شدیم که فقط دنبال کسی بودیم که مانند ما وجودشان را صرف رابطه نمیکردند و امروز و شاید فردا سوالاتی از خودمان میپرسیم که گویا ما مقصر بودیم
ولی مگر اینکه زودتر معذرت بخواهی و واضح احساساتت را نشان دهی گناه است؟ نه بنظرم این عشق و لطف یک انسانه که هرکسی نمیفهمد.
تنها گناهی که ما مرتکب شدیم این بود که غرور را شکستیم و عشق را اولویت قرار دادیم اما اگر برگردیم به گذشته باز هم تکرارش میکنم؛ خیلی درباره این مسئله فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما کار صحیح رو انجام دادیم چون پشیمانی نداریم که کاش انجامش میدادم؛ حداقل بار بزرگی از دوشمان اینگونه از بین میرود.
اگر امروزه اون زندگیش رو وصف کس دیگه ای کرده نشون نمیده دوستت نداشته فقط اون احساس شاید دیگر در ذهنش کم رنگ شده؛ از بین نرفته فقط کم رنگ شده چون عشق به آن راحتی ها از یاد نمیرود و اگر بپرسیم واقعا عشق بود؟ بله بود چون هر چه که بشود با وجود حسش کردیم
فقط عزیز دلم فقط قدمی بگذار و دیگر نگو کاش انجامش نمیدادم بجایش بگو حداقل انجامش دادم و وظیفه ام را انجام دادم.
و بابت انتخاب های جدید اون خودتو سرزنش نکن چون این قلب اون رو نشون میده بی ارزشی تو رو.
و راستش را بخواهی من هم او را دوست دارم هنوز بعد از گذشت دو سال؛ پس اگر دوستش داری بگذار احساساتت هرطوری که میخواهند برقصند؛ ما که یکبار زندگی میکنیم.


امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۵ برای: پریشانه نوری این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام عزیزم؛ نامه ات را که میخواندم احساساتی مرا غافلگیر کردند که برایم اشنا بودند و خود نیز در آن ها شناور بودم و یا شاید هنوز هم هستم. ماه ها هست که این سوالاتی که برای…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۲
برای: دختر تابستان

درود مهربان،
نگرشی بسیار تحسین برانگیز داری.
قطعا حق با توست !شاید باید فضایی به احساساتمان ببخشیم و از بند منطق آن ها را آزاد کنیم. به یاد دارم نخست که اطمینان یافتم که او هرگز نه مرا دوست داشت نه برایم بود چه احساسی داشتم،گویا تمام شکوفه هایی که برای ثمربخشی رابطه ی فرضی پرورش داده بودم از شاخه امیدم فروریختن؛اما خب با این حال و حالا من همه عشقم را به او روانه می‌کنم :)
از پاسخت بسیار خرسند شدم.

امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: برای خودم جهت یاد اوری

دیگه هیچ موقع هیچ حرفی به هیچ کس نزن اگه اشتباه کردی اون اشتباهی واسه خودت نگه دار بنویسش تو دفتر شخصیت داد نزنش

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۰ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آری، حتی مصیبت هایش هم نعمت ست. این را می شود در لحظه لحظه خود ببینم. جبران آنکه دیر دست به قلم شدم. گمان می کنم این سهل‌انگاری بایست جبران شود. متن زیر، همان متنی ست که گفتم.…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۶
برای: ویران

جمله ای که شما به من فهماندید، قهوه سرد آقای نویسنده است و جمله ای که قهوه سرد آقای نویسنده به من داد این بود که پایان هر داستانی شروع آن است.
باز هم میگویم که شما استعداد بی نظیری برای درگیر کردن ذهن آدمها دارید.
و خوشحالم که من میتوانم درگیر کلمات شما شوم.
به عقیده من او یلدا را به رقص دعوت میکند، رقصی باشکوه درمیانه میدان.

امضا: نم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: او که دیگر نیست

من و تو
شاید میتونستیم همونی باشیم که تو خیالش رو میکردی
شاید میتونستیم فراتر از دو دوست در کنار هم حاضر بشیم و مرهمی برای زخم های هم باشیم
شاید میتونستیم باهم کل تهران رو بچرخیم و اخر شب به چشمای هم نگاه کنیم و هیچی نگیم
شاید هم نمیتونستیم باهم کنار بیایم و دعوا جای همه ی اینارو میگرفت
شاید تلف می‌شدیم و شاید کلی قلب هم رو میشکوندیم
اما نتونستیم باشیم
چون من میترسیدم ، چون زمان درستی نبود
تو آدم درست من بودی
هیچوقت نمیتونستم بفهمم ترس از عاشق شدن و ترس از انتخاب آدم درست چطوریه
اما حالا میفهمم
میدونم من رو نمیبخشی ولی باید این کلمات رو میگفتم

امضا: فرشته ی او
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۱۶ برای: ویران جمله ای که شما به من فهماندید، قهوه سرد آقای نویسنده است و جمله ای که قهوه سرد آقای نویسنده به من داد این بود که پایان هر داستانی شروع آن است. باز هم میگویم که شما استعداد بی نظیری برای درگیر کردن ذهن آدمها دارید.…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۰
برای: نم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تاب و تحمل مدح‌گویی‌های شما را ندارم؛ نه، من آنچه که می‌نویسم نیستم و آن خیالی که آدمیان از من دارند نیز شاید نباشم.
قهوهٔ سرد آقای نویسنده_ که شما با دقت تمام توانستید با حروف یاد شده، آن را حدس بزنید_ اثری ست تحیر برانگیز و لبریز از خیال.
قصد داشتم آن را به شما پیشنهاد دهم تا شاید خوانش آن، مقداری شما را از جهان دردمنشانهٔ این روزها دور سازد.
با این حال به نظر می‌رسد که آن را خواندید و این مرا واقعا خوشحال کرده‌است.
به تدریج نامه ها کوتاه‌تر و کوتاه‌تر خواهند شد؛ جایی که سکوت جای خالی همهٔ واژه ها را پر خواهد کرد؛ اما مسئله‌ای نیست. نویسندگان زبردست، روزی در خواهند یافت که می توان یک رمان را در یک جمله خلاصه کرد و حتی در یک سکوت طولانی آن را به جهانیان فروخت.
می‌دانم در نهان ساختنِ حقیقتی از عالم و دنیای خود هستید، همان حقیقتی که خودتان از آن سخن کردید و به نظر، دیگرانی چون من، به‌سختی آن را ادراک می کنند. شما حق دارید آن را همیشه برای خود نگه دارید؛ چون می‌دانید دانستن آن برای دیگران کار دشواری ست و حتی در صورت فهم آن، کمکی به شما نمی‌کنند.
مراقب باشید غمی که گاه به گاه از آن تراوش می‌کند، شما را نه سست، بلکه عمیق تر از نسخه پیشین شما کند.

دوست بی غرض و ناشناخته شما،
ویران.

بعدالتحریر: احساس می‌کنم امشب بیش از شب های پیش خسته هستید؛ من به شما می گویم که اگر بخواهید خود را ملزم به نوشتن کنید و این نوشتن، مایهٔ عذاب و خستگی روزافزون شما شود،
به خود تان مدیون خواهید بود و مرا سخت آشفته خواهید کرد.
اگر چنین است، نوشتن را به زمان موکول کنید.


امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2